صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
محمدناصر مودودی | آذر ۱۴۰۲

دریافت کد تاریخ شمسی

برای خریدن قهوه‌ای که حتی نامش را هم درست بلد نیستم (موکاپاد؟) وارد کافه می‌شوم، دو جوان برازنده، یکی پشت پاچال و دیگری سمت من، مشغول گپ و گفت‌اند، عذرخواهی می‌کنم که صحبت‌شان را قطع کرده‌ام و شروع می‌کنم به توضیح دادن به کافه‌دار در مورد قهوه‌ی مورد نظرم که سفارش شده است بگیرم، اما در بین جملات سوم یا چهارم، مکث می‌کنم و از او می‌پرسم «چرا اینقدر خصمانه به من نگاه می‌کنی؟» پسر جا می‌خورد و پوزش می‌آورد که من فرمم اینطوری است و مشکلات دارم و فلان و بهمان ... ولی بعد سفره دلش را باز می کند که طی چند ماهی که این کافه را باز کرده، هر روز و متناوبا آدمهایی به سن و سال من به سراغش می‌روند، از فلان ارگان و بهمان ارگان، و گیرهای حوصله‌سربر و امیدکش و سیاه و سه پیچ به او می‌دهند.

پیش خودم فکر می کنم حق دارد این جوان که با اخم مضاعف، صبح روز اول هفته‌اش را شروع کند و با دیدن هیئتی مثل من بر خود بلرزد یا دست کم آلارم خطر دریافت کند. از او عذرخواهی می‌کنم که نسل من، و پیش از من، و بعد از من، باعث شده‌اند که جوانانی در این سن و سال، حس امنیت، شوق بیزنس، لذت از زندگی و برخورداری از سلامت فکری را نداشته باشند و تصوری هم از آن به مخیله راه ندهند. ماموران کجایک و کجایک که هر روز بر فراز شهر دور می‌زنند و سیم‌کشی مغزشان بجز تهدید و منفی نگری چیز دیگری نیست، در این نومیدی ملی سهیم اند و حتی خودشان هم قربانی یک روند مافیایی قدرت توسط منکوب‌گران اجتماعی هستند. این بازتولید خشونت، به شکل‌های مختلف جوانان ما را آموزش می‌دهد که برای زنده ماندن باید چشم‌بسته کشت و بی رحمانه قلع و قمع کرد. به همین دلیل است که برای هیچ پایگاهی، اصول مروت و دلرحمی و حرمت ها و مفاهیم سازنده ارزشی ندارد و هر کس هرجا هست، هر جا، هر جا، هر جا ... تلاش می‌کند که خود را در این هرم غیرانسانی بالاتر بکشد یا دست کم نگه دارد. زندگی لذت‌آمیز و بهشت زمینی حق این جوانان است و آرامش و امنیت چیزی نیست که سرابش را به جوانان بفروشیم و در عمل دائما خون جگرشان کنیم.

25 آذر 1402


پی‌نوشت:

بعدها آقا عرفان کوثری، دوست آریا، بهم گفتند اسم درست آن قهوه کذایی ظاهرا موکاپات است (آیا یعنی قهوه‌ای که در قوری درست می‌شود؟)

|

وقتی بامدادان کفش‌های پیاده‌روی‌ام را به پا می‌کردم، احساس کردم ثروتمندم

|

دیروز، که روز مهمی در تقویم زندگی‌مان بود، فرصت کردم جلد نهم از تاریخ تمدن ویل دورانت و همسرش آریل را به پایان برسانم که طبعا بازنگاری اتفاقات مربوط به اروپا حول شخصیت ولتر (اندیشمند فرانسوی) است. در این کتاب، ادامه مبارزه خردگرایان با دینداران، همچنین فلسفه با الهیات پی گرفته می‌شود و بیشتر کتاب به شرح زمینه‌های این دگرگونی تاریخ‌ساز اروپا می‌پردازد که صحنه‌ای شلوغ است از فرمانروایان (در راس آنها فردریک کبیر، جورج اول، لویی پانزدهم، کاترین دوم ...)، فیلسوفان (بویژه فرانسویانی مثل ولتر، روسو، د آلامبر، اولوسیوس ...)، دانشمندان (مثل لاگرانژ، لینه، لاوزاویه، پریستلی ...)، هنرمندان (نظیر باخ، هندل، شادرن، بوشه، پوپ ...) بعلاوه کثیری از مردم عادی که جریان پیوسته تمدن را برقرار و سواحل آن را غنی و شاداب نگه می‌دارند.

اگر از صفحات پایانی این کتاب 884 صفحه‌ای کمک بگیرم (که خوانش آن 71 روز زمان برد) و بخواهم شرحی از این «قاطع‌ترین پیکار قرن هجدهم» بیان کنم، باید بگویم که در این قرن بود که اندیشمندان ملت‌های مختلف اروپا برای مصالح همه بشریت جانانه جنگیدند و متعصبین را به کمک مردمی شکاک که به ستوه آمده بودند و با پیشرفت علم، تناقضات خرافات و داستانسرایی کشیش‌ها را تحلیل می‌کردند به عقب راندند. این موج رجعت به انسان توام با از اهمیت انداختن شاه و کلیسا و ستایش اندیشه و علم نه تنها دل مردم کوچه و بازار را فریفت بلکه حتی نظر اشراف، وزیران و فرمانروایان این قاره را به خود جلب کرد و منجر به تفکری بارور و شکوفان گردید که به سرعت همه جهان را در نوردید و موج آن به تدریج به سایر کشورهایی که امروزه دمکراسی‌خواه، دانش‌بنیان و روادار از نظر دینی هستند رسید. کم شدن فساد دستگاه حکومتی (شامل شاهان و کلیسا) در کشورهای مردم‌سالار، باعث بوجود آمدن ذهن‌های سالم و نیرومندی شد که علوم، فلسفه و اصول کشورداری جوامع امروزین را پایه‌گذاری کرد و به مدعیان تعیین تکلیف برای بشریت فهماند که «اندیشه هر فرد، در نهایت امر محصول زندگی کوتاه و محدود اوست» و نه تکلیفی آسمانی، بنابراین هیچ ذهنی نیست که از غرور فکری و توهم عاری باشد و یکی از مهمترین راه‌های مهار غرایز و احساسات مبالغه‌آمیز، گسترش آموزش و پرورش خردگرایانه است که با امید، نوعدوستی و خوشبینی توام باشد. بهشت را در همین قرن بود که نهایتا از آسمان به زمین منتقل کردند (هرچند که عملیات جابجایی آن قبلا آغاز شده بود) و پرچمدار این پروژه نیز علم و فلسفه‌ای است که همه اذهان را خواه ناخواه وادار به تسلیم خواهد کرد. ولتر اندیشیدن را یک عمل بسیار استثنایی می‌دانست و اولوسیوس معتقد بود که «آموزش همه‌چیز را دگرگون خواهد کرد» و اگرچه تک تک این فیلسوفان، همانند خود ما و تقریبا همه دینداران، اشتباهاتی فاحش در زندگی شخصی خود داشتند، اما نتایج مبارزات آنها باعث شد که زندگی انسان امروز لطیفتر، فکرش روشنتر و جوامع پراکنده‌اش به هم نزدیکتر شوند و در نهایت نیز «به سوی کمالی که پیوسته نزدیکتر می‌شود پیش روند».

ولتر دیندار سرسختی بود، اما آزادی بشر را بیشتر دوست می‌داشت و ذهن نابغه و تیزبین‌اش همه کار کرد تا از «سختگیری طبیعی قدرت سلطه‌جوی دین جلوگیری کند». با این حال، باز هم تاکید می‌کنم مثل هر انسان دیگری که می‌شناسیم بدون استثنا، برخی فرازهای دفاع‌نشدنی در زندگی‌اش داشت که ما را امیدوار می‌کند که عصر باور به قدیسین به پایان رسیده و با همترازان خود که قابل نقد و نکوهش‌اند مواجهیم. با این حال، او و همه‌ی اندیشمندان را می‌بخشیم، و اگر بخواهم از آخرین جمله ویل در کتاب مدد بگیرم (در پایان مجادله‌ای نه چندان قدرتمند که بین پاپ و ولتر دیالوگ‌نویسی کرده است)، پاپ بندیکتوس (که ظاهرا از مبارزه‌ی پیروزمندانه ولتر علیه قدرت روبه زوال کلیسا دلگیر است) می‌گوید:

ـ خداوند شما را ببخشاید

و ولتر در پاسخ:

ـ بخشش واژه‌ای است برای همه

20 آذر 1402 ـ مشهد

|

در سالن پروازهای خارجی، چشمان اشک‌آلود پیر و جوان، نشان از اندوهی عمیق و فراگیر دارد. ایستاده‌ام و از دور نگاه می‌کنم، پرنده‌ی مهاجر در جمع پانزده نفری از دوستانش، آخرین خوش و بش‌ها را می‌کند و مزه می‌پراند، همه، یکدل شاد و یکدل محزون، سعی می‌کنند واپسین خاطرات را به هر شکل ممکن جاودانه کنند. اما غم‌انگیزتر از دیدن این وداع جگرسوز، نگاهِ آن پانزده جفت چشم آرزومند است که مملو از اشتیاق به مهاجرت و ترک وطن‌اند، منتها هنوز یا در ماراتن تشریفات مهاجرت‌ قرار دارند، یا امکانش را نداشته و نیافته‌اند.

آه که این درد بزرگ تمدن امروز ایران است ولی باور راسخ دارم که این دردها اگرچه ایران را عقب می‌اندازند اما پتانسیل عظیمی از تغییر و رشد را هم به همراه می‌آورند که آیندگان شاهد آن خواهند بود. ایران عزیزمان بار دیگر سرفراز خواهد شد.

19 آذر 1402

|

در زندگی‌ام، چند معلم داشته‌ام که هر بار یادشان می‌افتم قلبم مالامال از شعف و احترام و نوجوانگی می‌شود و دیشب فرصتی دست داد تا با فرزند یکی از آنها (در حالیکه پدر بزرگوارشان به رحمت خدا رفته‌اند) دو سه ساعتی وقت بگذرانم. در خلال این نشست، دلم پر می‌زد که به جای صحبت از بیزنس و فرهنگ و مشکلات روزمره اقتصادی، اجازه دهند از پدر نازنین‌شان صحبت کنم که فقط یکسال معلم من بودند، از خاطرات زیبایی که با ایشان یا در حضور ایشان سر کلاس درس داشتم، از شرح قلب بزرگ و نفوذ کلامشان، از حس پدرانگی و فرزانگی و دلسوختگی‎‌شان نسبت به دانش آموزان بگویم و اینکه من چطور هم به خاطر خود درس و هم به دلیل شخصیت دبیرم، نمراتم خیلی خوب می‌شدند و هنوز هم حس خوبی در وجودم تداعی می‌شود هر بار که یادی از ایشان می‌کنم و چهره‌شان را در ذهنم فراخوان می‌سازم. فرزند بزرگوار ایشان شاید به درستی، احساس رمانتیک و نوستالژیک مرا درک نکردند و از آتش اشتیاقی که برای صحبت درباره پدرشان داشتم بی‌خبر ماندند، اما فرزندان باید بدانند همین پدرهای معمولی، که در خانه با بیژامه و رکابی راه می‌روند (یا امروزه با شلوارک و تیشرت) و چپ و راست کولر را بی‌دلیل خاموش می‌کنند و در کابینت‌ها را مردم‌آزارانه به هم می‌کوبند، برای بخشی از جامعه ممکن است رول مدل باشند و گروه مرجع بشمار آیند، بخصوص تعدادی از کودکان و نوجوانان و حتی جوانان شاید به درازای تمام عمر به آنها به مثابه آیینه‌ی تمام قد آمال خود نگاه کنند. هم پدرها و هم مادرهای معمولی، آنقدری که فرزندان فکر می‌کنند معمولی نیستند و می‌توانند نبض افرادی مثل من را چهل سال بعد نیز به تپش و گرمایش وا دارند.

روحشان شاد، یادشان گرامی

هفده آذر 1402

|

کاش به نام دانشجو در یادها بمانم

15 آذر 1402

|

1- اگر مغزی در اطراف شماست که ارزشمند است، در حفاظت و حمایت از آن مسئولید، مستقیماً.

2- شهری را نزیستم که نیک‌ترین آدم و شریرترین انسان با هم به یک آن در آن نباشند.

13 آذر 1402

|

پنجشنبه است و من پس از یک جلسه طولانی صبحگاهی، وقتی حوالی ظهر به مترو می‌رسم، می‌بینم قطار در آخرین لحظات توقف است و دروازه‌هایش عنقریب است که بسته شوند، دستم را بی‌احتیاط و به زور وسط دو لنگه قرار می‌دهم بلکه از بسته شدنش جلوگیری کنم (لطفا این کار را در خانه تکرار نکنید!)، اما درِ لجوج، که انگار قسم خورده در مقابل من کم نیاورد و رویم را کم کند، چنان گازم می‌گیرد که تا عصر دستم درد می‌کند و تازه باز هم نمی‌شود؛ بعد پای دیواری منتظر قطار بعدی می‌ایستم ولی درب پشت سرم چنان محکم به بیرون باز می‌شود و مرا به دیوار کناری پرس می‌کند که از ناحیه کتف و شانه دچار ترک ترقوه می‌شوم (و اصلا چرا این در به بیرون باز می شود؟ و علائم هشدار دهنده ندارد؟)، بعد می‌رسم به پارک و سراغ سرویس بهداشتی می‌روم، اما تمام سرویس‌های این پارک هجده هکتاری تا یکساعت دیگر آبشان قطع است و نگهبانان وظیفه‌شناس منِ ناکام را از آستانه‌ی شش مجتمع سرویس بهداشتی! دست خالی باز می‌گردانند؛ من خنده‌زنان بر این روز پر تقدیرات، روی نیمکت می‌نشینم و منتظر دیدار بعدی‌ام می‌مانم. دوستی که با او قرار دارم دقیقا یکساعت تاخیر می‌کند و بعد سر می‌رسد و چند دقیقه‌ای گپ و گفت می‌کنیم و سپس بدرود می‌گوییم و من به آشیانه باز می‌گردم.

حتما فکر می‌کنید روز بدی را گذرانده‌ام، در ظاهر چنین است و خودم هم حواسم بهش بود، اما راستش را بخواهید، هم جلسه صبح خیلی خوب پیش رفت و هم جلسه ظهر؛ در هر دوی آنها به آنچه می‌خواستم (خدا را شکر) رسیدم و بخصوص توانستم برای یکی از طرح‌های مستعد دانش‌بنیانم مقدمات لازم را فراهم کنم. پس علیرغم ظاهر بدنمون حوادث امروز، اوضاع خیلی هم بد نیست و این به من یادآوری می‌کند که زندگی همیشه در هم است و نیک و بد و خوب و خراب را با هم دارد. امروز هم اگرچه بعضی مواردش واقعا افتضاح بود، اما از بسیاری از روزهای مشابهش کمتر افتضاح بود.

9 آذر 1402 ـ مشهد

|

رویکردم را در کلاس عوض کرده‌ام و به جای متکلم وحده بودن و ایستادن جلوی وایت‌برد و تئوری‌ها را ردیف کردن، چند ترم است که از کشاورزان موفق، افراد انگیزشی و بازدیدهای مشتمل بر متخصصین استفاده می‌کنم تا دانشجویان جوان و مستعد مجتمع (که بخشی از سرمایه بشری و کشوری هستند) با قرائت‌های دیگر علم و با کاربرد آنچه می‌خوانند در عمل آشنا شوند. دیروز میزبان یک بازرگان، کارآفرین و کشاورز عمده‌مالک بودیم و سه کلاس درس را یکجا تجمیع کردیم و ضمن آنکه حس و حال خوبی به نظرم ایجاد کردیم اطلاعات کاربردی و مناسبی هم برای بچه‌ها فراهم گردید و تحرک مشهودی در خمودگی معمول و روزمره آنان پدید آمد.

این از آن روست که فکر میکنم برای اکثر قریب به اتفاق سرمایه کشور، مقدار حداقلی تحصیلات کفایت می‌کند و این تب نادرست و ناخوشایند ادامه تحصیل و ارشد و دکترا گرفتن باید جایی متوقف شود. کل نظام آموزش عالی دهه‌هاست که راه به خطا می‌رود و مسیر کلی آن را مسئولانی تبیین می‌کنند که آنها هم نظام فکری تئوری‌محور و نه عمل‌گرا دارند (به قول مسعود کیمیایی حرف‌های بوتیکی می‌زنند). سال‌ها مسئولیتم مرا با لایه‌های بالای تصمیم‌گیری این وزارتخانه آشنا کرد و حقیقتا در همه صندلی‌ها جای سرمایه‌های علم‌ورز و دانشور خالی‌ست و تنها آنهایی راهبردها را تعیین می‌کنند که یا اتوبوسی آمده‌اند یا به برکت مقاله‌هایی که دانشجوهایشان نوشته‌اند (و این تنها اتوبان آموزش عالی کشور به ارتقا است) دانشیار و استاد شده‌اند. این دانشگاهیان که من می‌بینم تقریبا همگی در تراز پژوهشگر آزمایشگاهی‌ بودن و جابجا کننده‌های لبه‌های علم هستند و نه منجی مشکلات خرد و کلان ایران؛ و حتی وقتی شاخص‌های ارتقای اعضای هئیت علمی را مشخص می‌کنند دقیقا کارهایی که خودشان دوست دارند و بلدند یا بین همکاران‌شان متداول است را در جدول ارتقا قرار می‌دهند، حداکثر امتیاز را برای همین کارهای نسبتا بی‌فایده قائل می‌شوند و راه را برای هر اقدام ضدفسیلی مبتکران می‌بندند (که آدم را یاد پروفسورهای داستان ژول‌ورن می‌اندازد). این مدل عضو هیئت علمی ساختن مثل صوفی شدن در نظام زیست تاریخی ایران، آسانترین راه برای سر کردن زندگی و هل دادن آن تا پایان راه است بدون هیچ نتیجه کاربردی در زندگی و سفره مردم.

به تشخیص من، کشور نیازی به کارشناس ارشد و دکترا در این حد و شمار ندارد. البته بعضی‌ها مفتون ادامه تحصیل و تدریس و دانشگاهی شدن‌اند، حساب آنها جدا، اما اغلب ما باید به بدنه فعال و مولد کشور تبدیل شویم و وضعیت را از اینی که هست بهبود بخشیده، کاری بکنیم. این است که تلاش می‌کنم برای دانشجویان ظرفیت جدیدی را معرفی کنم (بی‌آنکه تحمیلی در کار باشد) و اگر بیزنسی دارند در حد توانم مشوق و کمک‌حالشان باشم و زیبایی‌های تولید، ابتکار، اثربخشی و داشتن ثروت را به آنها نشان بدهم.

دوشنبه 6 آذر 1402

|

زندگی، آدمی را از «هیچ»

به «اندکی بیش از هیچ» بر می‌کِشاند

و مرگ او را دوباره به آن «هیچ» بازمی‌گرداند

بخشی از کتاب جدیدم «حماسه گیل‌گمش» برای نوجوانان

|