بازمانده و جانبدربرده از تب طولانی تابستان، امروز صبح، نهمین روز پاییز است که از هرات تا مشهد دچار لرز بیوقفه شده است. گسلها ولکن معامله نیستند و از 6 ریشتر هم کوتاهتر نمیآیند. کلاسهای امروز یکشنبه مثل شنبه و یکشنبه گذشته تعطیل شدهاند. صبح، حدودای ساعت 7 مشغول کار با لپتاپ بودم که دوباره زمین گهوارهجنبان شد و مایهی شوخی صبحگاهی همکاران را در لابی دانشگاه فراهم آورد، بخصوص برای من که ساعت 8 صبح کلاس زمین شناسی داشتم. خدا به حال روستاهای هرات رحم کند و به حال ما.
در همین لحظات است که آدمی به ناچیز بودن خود پی میبرد و اینکه با تمام سلولهای هشیارشدهاش درمییابد واقعا همهچیز به یکی دو ثانیه تکان شدید بند است، یا به سه چهار تا ویروس و باکتری محقر یا به یک شهابسنگ ناخوانده و کوراندیش.
یکشنبه 23 مهر 1402 ـ تربتجام
امروز صبح، کتاب صوتی کوتاه و مختصر «درباره معنی زندگی» اثر ویل دورانت را به پایان بردم که داستانش مربوط میشود به سال 1931، وقتی فیلسوف 46 ساله با مردی مواجه میشود که به او میگوید قصد خودکشی دارد و اگر همین الان دلیل قانعکنندهای برای ادامه دادن از او نشنود به زندگی خود پایان خواهد داد. ویل در این اندیشه فرو می رود که واقعا چگونه باید او را راهنمایی کند، و سپس بیش از یکصد نامه به بزرگان وقت جهان می نویسد و از آنها می پرسد از نظر آنها معنی زندگی چیست و چه چیز آنها را دلخوش و امیدوار نگه میدارد، لذت را و حقیقت را (اگر وجود داشته باشد) در کجا مییابند و به تکرار روزمرهی زندگیشان چگونه معنا میبخشد.
از گاندی و جواهر لعل نهرو گرفته تا برنارد شاو و برتراندراسل و آندره موروا به او پاسخ میهند، حتی یک زندانی حبس ابد و یک قهرمان 25 ساله تنیس جوان نیز در فهرست نامهنگاری او قرار دارند و ویل در یادداشتی الحاقی از آنها اجازه میخواهد که پاسخشان را منتشر نماید. در نهایت هم خود، آنچه معنابخش زندگیاش میداند را صادقانه بیان میکند (که شامل خانواده و کارش میشود) و سپس سخن را با همان ریزهکاری و گوهرنشانی خاص خودش به پایان میرساند.
کتاب از آن جهت مهم است که درمییابیم نامآوران حوزههای مختلف چگونه به دنیا مینگرند و در بحبوحهی دنیای نو، چگونه گلیم سنگین و آبگرفتهی خود را از این سیل بنیانکن بدر میکِشند.
شنبه ـ 22 مهر 1402 ـ مشهد
امروز صبح کتاب صوتی «چرا ملتها شکستمیخورند» نوشته دو اقتصاددان از دانشگاه هاروارد، دارون عجماوغلو و جیمز رابینسون، منتشر شده به سال 2012 را به پایان بردم که پانزده اپیزود تقریبا دو ساعتی و مجموعا حدود 35 تا 40 ساعت زمان را به خود اختصاص داد. معرفی این کتاب را مدیون آقای دکتر مسعود خیراندیشام که توصیه بجایی بود و دانشم را در خصوص بسیاری چیزها روشن و سپاسم را متوجه خویشتن کرد.
اساس این کتاب مبتنی بر اهمیت نهادها در جامعه است و اینکه اندکسالاری باید جای خود را به نهادهای فراگیر و زمین بازی تراز و بدون شیب در عرصه سیاست و اقتصاد بدهد. نویسندگان با تسلط چشمگیر و مستند به جزئیات فراوان، روند موفقیت و شکست ملتها در کشورهای مختلف را بررسی میکنند و تقریبا از همه جای دنیا مثالهای تحلیلی نغز و پرمغزی میآورند. آفریقا نمونههای متعددی از ساختارها را به دست میدهد، آمریکای جنوبی نیز به وفور کشور مایه عبرت دارد، کره شمالی و جنوبی، چین، ژاپن، اندونزی، انگلستان، فرانسه، هلند و سایر کشورهای اروپا به تفصیل واکاوی میشوند، برآمدن آمریکای شمالی، استرالیا و آفریقای جنوبی تحلیل میشود و چگونگی تغییر دنیای دو ملت همریشه و حتی دو تکه از یک شهر واحد در طول زمان تفسیر میگردد. از طریق این کتاب متوجه میشویم که تاریخ، سرنوشتی محتوم نیست و تغییر هم خودبخود رخ نمیدهد؛ بسیاری از تفاوتهای شدید ملتهای جهان در حال حاضر، تنها در دویست سال اخیر پدید آمدهاند و این زمان برای تفاوت موجود بین کره شمالی و جنوبی به هفتاد سال هم نمیرسد و برای چین حتی از این هم کمتر به حدود چهل پنجاه سال قبل باز میگردد (هرچند برای آغاز چنین تغییرات برکِشنده یا فرو برندهای، حتما مبلغی از خوشاقبالی یا بداقبالی نیز در سربزنگاهها دخیل است). نقش تغییردهنده جوامع بر عهده نهادهای فراگیر (در مقایسه با نهادهای استثماری) است و اینکه هیئت حاکمه اجازه دهد همگان بتوانند با قدرت یکسان در اجتماع حضور داشته باشند و نقش ایفا کنند. هیچ چیز و هیچکس از قانون نباید بالاتر و برتر باشد، نهادسازی سیاسی اولین رکن توسعه است و این نهادهای توسعهگرا، باید اجازه دهند تا خلاقیت و ابتکار عمل (ولو تخریب خلاق) توسط مردم سایر طبقات بروز یابد. بنابراین پس از توسعه اقتصادی، نهادهای اقتصادی شکل میگیرند و با بلوغ این نهادها، نهایتا رشد اقتصادی و ثروت محقق میشود. کتاب در فصل آخر و پس از ارائه مشابهتهای کلی همهی جوامع (چه عقبمانده و چه توسعهیافته) و صرف نظر کردن از بسیاری از جزئیات، نظریهی خود را جمعبندی میکند. نویسندگان تجربیات همهی کشورها را کنار هم میگذارند، سیر تحولات نهادها را در تک تک آنها مقایسه میکنند و نهایتا نیروی اصلی موجود در ماجرا را مشخص مینمایند.
کتاب خوبی است، بخصوص آنجا که نشان میدهد چطور طبقه فرادستان در تمام کشورها و در تمام زمانها سعی در انحصار قدرت و ثروت دارند. تنها معدودی از ملتها و سیاستمداران شجاع بودهاند که در برابر فرادستان همیشه فاسد ایستادهاند و هزینه داده و آنها را محدود کردهاند و قانون را به جای سود بیحساب و به هر قیمت آنها نشاندهاند. تنها معدودی از ملتها و سیاستمداران قانونپرست و نهادساز حیطه عمل جماعت استثمارگر داخلی و خارجی را تحت کنترل گرفته و نگذاشتهاند نظامهای بردهداری آشکار و پنهان در جامعهشان مستقر شود. گستره این مثالها از عهد باستان تا همین امروز را شامل میشود و بویژه وقتی در فصل آخر کتاب، از افغانستانِ پس از طالبان اول، و سوء استفاده جانشینان آنها، که مشخصا کارتل اسماعیلخان را مثال میزند، شاهد مثال میآورد برای من که دو کتاب سفرنامه درباره این کشور دارم کاملا قابل قبول و آشنا بود. من پس از سفر دومم به آن کشور (1399)، که 9 ماه بعدش نظام سیاسیاش سقوط کرد و دوباره به چنگ طالبان افتاد، همیشه گفتهام «افغانستان فقط به دست مسئولین فاسدش سقوط کرد» و سرتاسر این کتاب، بیان علمی و مستند همین عبارت برای همهی کشورهای مشابه است.
کتاب «چرا ملتها شکستمیخورند» را در زمانهای بین کار، در زمان پیادهروی و وقتهایی که حوصلهی هیچ کار دیگری نداشتهام به پایان بردم و کاش ـ نه به سبک کمونیستها ولی به شیوهای مقتضی ـ همهی مردم بخصوص سیاستمداران آن را میخواندند تا میتوانستند برای آینده ایران تصمیم درست و عقلانی و ایرانسازی بگیرند.
مشهد ـ 19 مهر 1402
صبح تعطیل است و من طبق معمول چنین روزهایی (اگر اینجا باشم) پیاده به سمت دانشگاه میروم. موسقی گوش میدهم و از خلوتِ کم هیاهوی صبح پاییزی غرق در لذتم. خیلی زود به تقاطع دو بولوار میرسم و میخواهم عبور کنم، ماشینی از سویِ مقابل، صفیرکشان میآید، حواسم جمع او میشود و یکی دو گام برداشته یا نداشته، به وسط لاینِ خودم رسیده یا نرسیده، از عقب سرم، پراید سفیدِ جوانسواری، بیصدا، تختهگاز و بیعنایت به عنقریبِ مچ پایم میرسد و یا او رد میکند و یا من هنوز عمرم به دنیاست، مجال نوشتن این سطور همچنان برایم مهیا میمانَد!
چرا در تقاطعی اینچنین پرخطر از سرعتش نکاست؟ چرا پیاده هیچ حسی را در راننده بر نیانگیخت؟ چرا جانِ یک انسان چنین مفت و ارزان تلقی گردید؟ تصویر بیخیال آن جوان خیرمند هنوز پشت فرمان توی ذهنم است!
تمام آن چیزی که آن مرد جوان لازم داشت، یک نیش ترمز کوچک بود، یک احتیاط دو سه ثانیهای که در حجم ساعات و دقایق عمرش اصلا عددی محسوب نمیشود. آیا فرهنگش را نداشت، آیا از آن لحظاتی بود که برای همه ما ناخواسته پیش میآید و گاهی منجر به جرح و فوت میگردد؟
بعد از خاطرم گذشت که تمدن یعنی همین ظرافتها، یعنی دو ثانیه شکیبایی، یک چرخش ظریف قلم روی بوم نقاشی، دو واژهی لطیف توی شعر، چند نوک اسکنهی منحنی روی چوب و سنگ، چند گره باسلیقه روی دار قالی، دو سه کلمه مودبانه هنگام پاسخدهی!
اینها چیزهاییست که ملل وحشی به غایت و مردمان توسعه نیافته کمابیش ندارند. برای همین ظرافت خیالانگیز، برای همین لحن سادهی فرهیختهمآبانه، برای مسواک زدن، کفشهای ناخاکآلود به پا کردن، عصبانی نشدن و قدر ریاضیدانان را دانستن قرنها و قرنها کار لازم است، استقامت روی کار فرهنگی و علمی و قانونی نیاز است. دههها باید روی فرد بشر وقت گذاشت تا طی یک حرکت ساده، زبالهاش را در ساحل رها نکند و لفاف شکلاتش را از ماشین بیرون نیندازد.
تمدن یعنی مدام و هدفمند کوشیدن، و سپس ظرافتی کوچک اما دلپذیر خلق کردن.
تربتجام ـ یازده مهر 1402
امروز «عصر لویی چهاردهم» هشتمین جلد از تاریخ تمدن ویل و آریل دورانت را به پایان رساندم و حاشیهنویسیام نشان میدهد 816 صفحهی این کتاب را طی 49 روز مطالعه کردهام. این پادشاهِ مقتدر، خوشگذران، هنردوست و پر اشتباه فرانسه، عصر طلایی کشورش را در قرن هفدهم رقم زد و سپس به صورت ویرانهای در ابتدای قرن هجدهم به نتیجه و جانشینش لویی پانزدهم تحویل داد. ویل دورانت و همسرش در این مجلد شرح برآمدن انگلستان به عنوان قدرت بلامنازع اروپایی و جهانی را شرح میدهند (و اینکه چطور نه تنها بر دریاها و تجارت مستولی شد بلکه آمریکای شمالی را نیز از چنگ اسپانیا و فرانسه بدر آورد) و بسیاری از کشورها از روسیه و عثمانی گرفته تا شمال و جنوب و شرق اروپا را از نظر میگذرانند. با پطر آشنا میشویم که یکتنه کشور عقبمانده و کمتمدناش یعنی روسیه را با مبانی تجدد و فنون و ادوات نظامی آشنا کرد اما خوی درشت و بیظرافتش در پایان عمر او را به حمله به ایران کشاند و بخشهایی از وطنمان را جدا ساخت. سپس شرح جدالهای بیثمر و دسیسههای خونبار و پرهزینهی سیاستمداران فرصتطلب و درباریان زیادهخواه (از کرامول گرفته تا خاندان استوارت و فیلیپها و جیمزها و فرانسیس و ملکه آن و مادام دو مونتسپان و بسیاری دیگر) را در «قرن بزرگ» میبینیم و در همان هنگام که قرار است از ناامیدی و یاس به افسردگی روشنفکرانه درآییم از جنبش علمی، هنری، ادبی و فلسفی بزرگانِ زوالناپذیری آگاه میشویم که زیباییهای عقل و وجدان را به ما نمایش میدهند. بزرگانی مثل نیوتن، دکارت، مولیر، جاناتان سوئیفت، اسپینوزا و لایبنیتز که خدماتشان، بخش امیدبخش زندگی را چون باغی طراوتبخش به ما عرضه میدارند و خوبی را از گزند مایوس شدن حفاظت میکنند. در مییابیم آلمان چه روزهای سختی را پشت سر گذاشته (که بعدها شاید هیتلر به همین تلافی و به تلافی حملات ناپلئون + جنگ جهانی اول بود که فرانسه را تحقیر کرد)، آنگاه روشن میشود که چگونه ایمان کلیسایی و وعدههای اخروی جایشان را به شک دانشوری و اصالت زندگی زمینی دادند و بعد به تعبیر خود کتاب، خدایگانهای فانی یکایک غروب کردند و بازیگران صحنهی شطرنج برخی پیشروی و برخی جایشان را واگذار نمودند و حذف شدند.
در پایان زندگی لویی چهاردهم، ادب و هنر به انحطاط گرایید و مردم بینوا شدند و سرافکندگی نصیب فرانسه شد، از هر ده شهروند فرانسوی، یک نفرشان به گدایی و نه نفرشان به صدقهگیری افتاده بود و این سرنوشت کشوری بود که لویی با اندکسالاری و مطلقهگرایی و اسراف شدید اموال کشور در دربار عیاش و پرخرجاش، صفر تا صد امور را خودش تعیینتکلیف میکرد؛ آنهم در برابر انگلستانی که پارلمانش نماینده نسبی مردم همهی طبقات بود و منافع ملیاش بر اساس تجارت و بازرگانی بنا شده بود، بنابراین چابکتر، شایستهسالارتر و عاقلانهتر میتوانست به جهانخواری و دریازنی و استثمار جهان بپردازد. فرانسه از پارلمان و پادشاهِ مشروط شدهی همسایهاش شکست خورد و نه تنها منافع کشورش را به باد داد بلکه کل کشور اسپانیا که به نتیجهاش فیلیپ پنجم رسیده بود را نیز در آخرین قمار زندگی در باخت و زمینهی انگلیسی شدن ایالات متحده و کانادا را فراهم کرد.
جمعه، هفتم مهر 1402