پنجشنبه است و من پس از یک جلسه طولانی صبحگاهی، وقتی حوالی ظهر به مترو میرسم، میبینم قطار در آخرین لحظات توقف است و دروازههایش عنقریب است که بسته شوند، دستم را بیاحتیاط و به زور وسط دو لنگه قرار میدهم بلکه از بسته شدنش جلوگیری کنم (لطفا این کار را در خانه تکرار نکنید!)، اما درِ لجوج، که انگار قسم خورده در مقابل من کم نیاورد و رویم را کم کند، چنان گازم میگیرد که تا عصر دستم درد میکند و تازه باز هم نمیشود؛ بعد پای دیواری منتظر قطار بعدی میایستم ولی درب پشت سرم چنان محکم به بیرون باز میشود و مرا به دیوار کناری پرس میکند که از ناحیه کتف و شانه دچار ترک ترقوه میشوم (و اصلا چرا این در به بیرون باز می شود؟ و علائم هشدار دهنده ندارد؟)، بعد میرسم به پارک و سراغ سرویس بهداشتی میروم، اما تمام سرویسهای این پارک هجده هکتاری تا یکساعت دیگر آبشان قطع است و نگهبانان وظیفهشناس منِ ناکام را از آستانهی شش مجتمع سرویس بهداشتی! دست خالی باز میگردانند؛ من خندهزنان بر این روز پر تقدیرات، روی نیمکت مینشینم و منتظر دیدار بعدیام میمانم. دوستی که با او قرار دارم دقیقا یکساعت تاخیر میکند و بعد سر میرسد و چند دقیقهای گپ و گفت میکنیم و سپس بدرود میگوییم و من به آشیانه باز میگردم.
حتما فکر میکنید روز بدی را گذراندهام، در ظاهر چنین است و خودم هم حواسم بهش بود، اما راستش را بخواهید، هم جلسه صبح خیلی خوب پیش رفت و هم جلسه ظهر؛ در هر دوی آنها به آنچه میخواستم (خدا را شکر) رسیدم و بخصوص توانستم برای یکی از طرحهای مستعد دانشبنیانم مقدمات لازم را فراهم کنم. پس علیرغم ظاهر بدنمون حوادث امروز، اوضاع خیلی هم بد نیست و این به من یادآوری میکند که زندگی همیشه در هم است و نیک و بد و خوب و خراب را با هم دارد. امروز هم اگرچه بعضی مواردش واقعا افتضاح بود، اما از بسیاری از روزهای مشابهش کمتر افتضاح بود.
9 آذر 1402 ـ مشهد