صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
نسل بعد

دریافت کد تاریخ شمسی

در زندگی‌ام، چند معلم داشته‌ام که هر بار یادشان می‌افتم قلبم مالامال از شعف و احترام و نوجوانگی می‌شود و دیشب فرصتی دست داد تا با فرزند یکی از آنها (در حالیکه پدر بزرگوارشان به رحمت خدا رفته‌اند) دو سه ساعتی وقت بگذرانم. در خلال این نشست، دلم پر می‌زد که به جای صحبت از بیزنس و فرهنگ و مشکلات روزمره اقتصادی، اجازه دهند از پدر نازنین‌شان صحبت کنم که فقط یکسال معلم من بودند، از خاطرات زیبایی که با ایشان یا در حضور ایشان سر کلاس درس داشتم، از شرح قلب بزرگ و نفوذ کلامشان، از حس پدرانگی و فرزانگی و دلسوختگی‎‌شان نسبت به دانش آموزان بگویم و اینکه من چطور هم به خاطر خود درس و هم به دلیل شخصیت دبیرم، نمراتم خیلی خوب می‌شدند و هنوز هم حس خوبی در وجودم تداعی می‌شود هر بار که یادی از ایشان می‌کنم و چهره‌شان را در ذهنم فراخوان می‌سازم. فرزند بزرگوار ایشان شاید به درستی، احساس رمانتیک و نوستالژیک مرا درک نکردند و از آتش اشتیاقی که برای صحبت درباره پدرشان داشتم بی‌خبر ماندند، اما فرزندان باید بدانند همین پدرهای معمولی، که در خانه با بیژامه و رکابی راه می‌روند (یا امروزه با شلوارک و تیشرت) و چپ و راست کولر را بی‌دلیل خاموش می‌کنند و در کابینت‌ها را مردم‌آزارانه به هم می‌کوبند، برای بخشی از جامعه ممکن است رول مدل باشند و گروه مرجع بشمار آیند، بخصوص تعدادی از کودکان و نوجوانان و حتی جوانان شاید به درازای تمام عمر به آنها به مثابه آیینه‌ی تمام قد آمال خود نگاه کنند. هم پدرها و هم مادرهای معمولی، آنقدری که فرزندان فکر می‌کنند معمولی نیستند و می‌توانند نبض افرادی مثل من را چهل سال بعد نیز به تپش و گرمایش وا دارند.

روحشان شاد، یادشان گرامی

هفده آذر 1402

|