صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
محمدناصر مودودی | اردیبهشت ۱۴۰۲

دریافت کد تاریخ شمسی

دیروز خانمی از تربت‌جام دنبال ماجراهای گلک و نکک می‌گشتند (قصه‌هایی که حدود 20 سال پیش برای گرامیداشت لهجه محلی‌مان نوشته بودم) و خب، در زمان خودش غوغایی به پا کرد، و امروز هم آقایی از نمیدانم کجا، سفرنامه‌هایم را خریداری کرده بودند (معلوم بود با پست برایشان ارسال شده) و با من پیام رد و بدل کردند و گفتگوی مختصری داشتیم، هفته‌ی پیش هم از شیراز و بیرجند خبر گرفتم که دوستانی مجموعه شاهنامه کودک و نوجوان را خریداری کرده و از آن با بزرگواری تمجید کرده بودند.

خواستم بگویم حس خوبی است که تو مطلبی را می‌نویسی و بعد از چند سال، سر از جاهای دور و نزدیک در می‌آورد و خوانندگان عزیزی پیدا می‌کند (بعد هم با آنها در تماس می‌شوی). یادم است سیزده سال پیش وقتی به ناشر محترم، آقای میرزایی، در مورد پیرنگ شاهنامه کودک و نوجوان می‌گفتم این عبارت را به کار بردم «سی سال بعد که کتاب ما را بخوانند ...» و ایشان سخنم را قطع کردند و پرسیدند «فکر می کنی سی سال دیگر کتابهای ما را بخوانند؟» و من بلافاصله جواب دادم «من اگر متنی بنویسم که سی سال دیگر خوانده نشود، از همین الان نمی‌نویسمش»

و حالا ماجراهای گلک و نکک، به اذغان آن خانم، مخاطبانی پر و پا قرص از نسل جدید پیدا کرده و بقیه آثار هم کمابیش همینطورند (اولین سفرنامه‌ام را 22 سال پیش نوشته‌ام). همیشه فکر می‌کنم (و این را زمان ثابت خواهد کرد) که ماجراهای گلک و نکک پنجاه سال دیگر در دانشگاهها به عنوان داستان‌های معیار با لهجه محلی تدریس خواهند شد و در مورد «شاهنامه کودک و نوجوان» هم همین نظر را دارم. بماند که نقشه‌ها و پیوست‌های این مجموعه یازده جلدی، توجهی که شایسته‌ی آن بود را بین اهالی فرهنگ و هنر به خود جلب نکرد، یعنی با آنکه من از مجموع ده سال نوشتن این مجموعه، هشت یا نه سالش را فقط صرف تولید نقشه‌ها و پیوست‌های این مجموعه کردم، اما تاکنون تقریبا هیچکس اهمیت آنها را درک نکرده و به بازنشر یا نقد آنها نپرداخته است. به هرحال، اگر تاریخ نخوانده بودم (و اگر برایم مهم بود که این زحمات دیده شوند) شاید از این رویکرد متولیان فرهنگ و کودک و نوجوان غمزده یا سرخورده می‌شدم، اما در تاریخ گواهان بسیاری را سراغ دارم که چون آفرینش‌هایی جلوتر از زمان خود را عرضه داشته‌اند، تقریبا توسط مردم نادیده گرفته شدند. حالیا وصف حال ما را طبق معمول حافظ شیرین سخن چنین به شاهکار درآورده که:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن

مشهد ـ 29 اردیبهشت 1402

|

خود را به صد گونه سرگرم می‌سازم

دائم بساط می‌کنم و معرکه می‌گیرم

در سرشلوغی‌ها گم و گور می‌شوم

بیفایده است

علاج درد من این نیست.

هژده اردیبهشت

|

این شهر را به خاطر تو دوست می‌دارم

این قله‌های برفگیر

دیوارهای بلند و طویل

این مردمی که در اطراف تو چرخ می‌زنند

و هر ثانیه‌ای که اینجا نفس می‌کشم را

به خاطر تو دوست می‌دارم

این شهر را به خاطر تو می‌پرستم

شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲

|

همه همان بود،

کوه و جاده و دره و گیاه ...

جز آنکه بی تو

همه حتی خودم برای خودم نیز بیگانه بود

جاده نیشابور

هشتم اردیبهشت 1402

|

دو هفته پیش به استان دوستت‌داشتنی و پر پتانسیل سیستان و بلوچستان سفر کردم. با مردمی که مرام و مهربانی از سر و رویشان می‌بارید و در جدال با تنگدستی و درشتی ایام دست و پنجه نرم می‌کردند. رفتارها پر از شفقت و مهماندوستی و عرض بی‌دریغ محبت بود و چهره‌ها گرچه سوخته و شیاردار از جور روزگار و بی‌مهری ما بودند، اما در عین حال از تاریخی عظیم و دلی دریایی و وسیع که در سینه داشتند تابناک به نظر می‌رسیدند، صد البته که خوب و بد همه جا هست، اما نسبت‌ها فرق می‌کند و در این استان، کفه ترازو به سمت خوبان می‌چربد. این را نوشتم که بگویم در همان روز اول که هنوز زاهدان را به مقصد ایرانشهر و چابهار ترک نکرده بودیم، راننده تاکسی مهربان و دانایی به سن و سال خودم ما را نمی‌دانم از کجا به چهار راه رسولی برد و خیلی برایمان وقت گذاشت و توضیح داد و وقتی پیاده شدیم، به او گفتم «آقا، شما چقدر چهره‌ی شاهنامه‌ای دارید!» باور کنید که از نوادگان مستقیم رستم و خاندانش بود، هم پر ابهت هم خوش سیما با خطوطی ژرف در گونه و چانه، موهایی به یک سو پریشیده ولی نه ژولیده، سری که به سردیس موزه‌ها می‌مانست و بدنی توپر و مغرور اما نه خودبین که هوس می‌کردی نمونه‌ی سنگی اش را بر سنگی، صخره‌ای، اهرامی چیزی بتراشی. زنده باد سیستان، زنده باد بلوچستان.

تربت جام ـ 4 اردیبهشت

|