صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
محمدناصر مودودی | اسفند ۱۴۰۱

دریافت کد تاریخ شمسی

... با این همه، اندکی شادی باید که گاهِ نوروز است

شاد مانید و نیک پایید 🍀🌹

دو ساعت تا سال نو

|

وقتی تحولات تاریخی آغاز به پدیدار شدن می‌کنند و هنگامی که جامعه یا زمان آبستن تغییری بنیادین می‌شود، نگران نباید بود که چرا شرایط ملتهب نماینده‌ی پرقدرتی ندارد که تغییر مورد نظر را نهایی کند. در این حالت، تحول و تغییر مثل ماری که روی شن‌ها و ماسه‌ها بپیچد بین مردم چرخ می‌زند و همه را بو می‌کند و می‌آزماید، یا مثل صفحات تکتونیکی زمین، گسل‌ها را به لرزه در می‌آورد تا ببیند کدام نقطه استعداد برآوردن کوه را دارد، آنقدر این کاوش و جستجو ادامه می‌یابد تا بالاخره فردی یا نقطه‌ای مناسبی را برای برآوردن بیابد و آنوقت است که کوه جدید و غیرقابل انکار زاده می‌شود و ناچار در معادلات آینده‌ی آن سرزمین به حساب می‌آید. فقط شاید این گسل‌یابی، این آدم‌جویی و این فرایند کوهزایی قدری زمان ببرد و لازم باشد که التهابات اعماق جامعه یکی را که هنوز وجود ندارد آرام‌آرام بسازد.

29 اسفند 1401

مشهد

|

تو آن خمره‌ی شرابی که در جنگ

همه بر سرش مصالحه دارند

۲۸ اسفند ۱۴۰۱

مشهد

|

تو ای گناه نخستین و ای مهارت عشق

کجاستی؟

و به کدامین بهار نشستی؟

چه شد که در این سقف بی‌آفتاب

نماندی و دیگر طلوع نکردی؟

دلت به رحم نیامد که این جوانه، پرنده،

که این درخت جهاندیده که قلبش شکسته،

بدون تو چه کنند؟

چه خواب و خیالی ببینند؟

به تیرهای فنا بنگر

که زندگی همیشه در آماج حمله‌ی آنهاست

و یک یک‌شان از پس هم کارگر می‌افتند

به کارزار هستی و نیستی بنگر

و در یاد بیاور

که عشق

یک سبد پر از گل سرخ است

در دل معناباختگی‌های عمر

همان که رنگ می‌زند آسمان را به آبی

آن‌هم به قعر کائنات و سیاهی

و ابر می‌سازد و جشن و آواز

و این اگر قلم‌موی عشق نیست

پس تو بگو چیست؟

و دامن از این اتصال برچیدن

اگر که نا به زوالی نیست

پس تو بگو چیست؟

مشهد

۲۸ اسفند۱۴۰۱

|

امروز، روز دهم از ماه دوازدهم است و من شال و کلاه کرده، نامه به دست گرفته، رفتم به ساختمان مرکزی دانشگاه فردوسی مشهد که برای هسته‌ی فناوری که اخیرا (با کلی ایده‌پردازی و تحقیق و نوشتن پروپوزال و طرح و دفاع در کمیسیون‌ها و شوراهای تخصصی) تاسیس کرده‌ام اتاقی فضایی چیزی بگیرم. طبقه همکف، اتاق فلان هماهنگ شده بود که این دیدار صورت بگیرد، و چشمتان روز بد نبیند، من با این سن و سال و طول و عرض و اهن و تلپ، یکساعت تمام یک لنگ پا پشت در اتاق یک کارشناس محترم و یک رئیس مرکز رشد ایستادم و هرچه تضرع کردم، سرفه کردم، در زدم، یادآوری کردم که چند لحظه وقت ملوکانه را بگیرم، اما رئیسِ موصوف پا ندادند که ندادند و به کارهایی مهمتر از دیدار با من (که در کسوت مخترع و معلم و ایده‌پرداز) شرفیاب شده بودم سرشان را گرمِ کاری نگه داشتند که تجربه به من می‌گوید قابل به تعویق بود و خوب هم بود.

اشکالی ندارد، من به رسم ادب دو سه بار به جناب ایشان مراجعه کردم اما سرانجام راهم را کشیدم و برگشتم منزل و توی راه همش فکر می کردم به این که چقدر همین جماعت مدیران، کژفهم و کم درک‌اند. اگر ارزش منابع انسانی و اهمیت خلاقیت و دانش‌بنیانی را متوجه می‌شدند، این آنها بودند که باید دنبال امثال من می‌دویدند و با هزار وعده و خوش زبانی ما را به دام می‌انداختند. اما چه انتظاری دارم از اینها؟ این خیل مهاجرت (اگر اسمش را نگذاریم فرار مغزها) ناشی از همین کوتاه‌بینی‌ها و افاده‌ی اعلیحضرتان بی‌تاج و تخت است. این ارباب‌منشی (از سوی کسانی که امثال من به اندازه‌ی هزار تومنِ اضافه‌کارشان برایشان ارزش نداریم) ارباب‌منشی در برابر نخبگان، نخبگانی که از قضا زودرنج هم هستند، همه را از طلا گشتن پشیمان کرده است و آتش به جان علم عمیق کشور انداخته، همه را به سوی ممالک دیگر فراری می‌دهد.

حالا که حرفش پیش آمد بگذارید یادی کنم از سال (گمان می‌کنم) 1395 وقتی رئیس دانشگاه دولتی بودم، شهردار وقت، همسر یکی از همکارانش که دکترا داشتند (یا اواخر درسشان بود) را برای حق التدریس به من معرفی کرد و پس از آنکه رزومه‌اش را گفت و نشانم داد، از من پرسید می‌توانی برایشان درس بگذاری؟ و من در جواب گفتم «آقای شهردار، من حاضرم به دنبال این خانم، هر روز ماشین بفرستم که بیایند و دانشگاه را تعالی بدهند و دانشجوها را با حضورشان به فیض برسانند»

و بگذارید خاطره‌ی دیگری را هم مربوط به همان سال یا سال بعد برایتان بگویم:

وقتی من هنوز کودک بودم (شاید هم اوایل نوجوانی، فقط یادم است که تازه به تایباد نقل مکان کرده بودیم)، یک روز همهمه در افتاد که گُنگکِ چاخو (که در منطقه‌ی آب بخش‌ها زندگی می‌کرد)، می‌خواهد هلی‌کوپتر هوا کند. این آقا، یک چاه‌کن بی‌سواد و کر و لال بودند که ظاهرا نبوغی در مکانیک داشتند و حتی یادم است که برای باغ ما هم چاه کنده بودند و من خودم در 40 متر چاهی که ایشان برایمان کندند پایین رفتم. خلاصه من که نتوانستم در اوایل دهه شصت، آن روز، به آن رویداد پرشور بروم اما کسانی که رفته بودند نقل می‌کردند که آزمایش ایشان موفق آمیز بوده، هلی‌کوپتر در دشت کلاته‌ی آقا به هوا رفته و همه را به وجد آورده بوده است.

و قضیه همین جا خاتمه پیدا کرد.

سی سال و اندی بعد، من وقتی رئیس دانشگاه شدم، یک روز یاد ایشان افتادم، پرس و جو کردم و دیدم خوشبختانه هنوز در قید حیات هستند و در منطقه‌ی برق مزار تایباد زندگی می‌کنند، این بود که هدیه‌ای تهیه کردم و به دیدارشان رفتم، پسرشان نقش مترجم یا مفسرشان را بازی کرد و دیدم که گذشت ایام کار خودش را کرده و از آن اندام ورزیده، مردی کوچک اندام، همچنان محجوب و همچنان دوست داشتنی باقی مانده است. به او گفتم که کیستم، و گفتم که او سی سال پیش پهپاد را اختراع کرده بوده و به شهر و دیارمان نشان داده بوده، اما کسی نبوده که قدر آن نبوغ خداداد و سر ریز شده را بداند و آن را حمایت کند تا درست ببالد. به او گفتم اگر من جای رئیس دانشگاه فردوسی آن زمان بودم (تنها دانشگاهی که اطرافمان وجود داشت)، درجا تو را در کلاس دکترای مکانیک، یا هوا فضا یا چیز دیگری می‌نشاندم و از تو یک چهره‌ی بین‌المللی و مفید برای بشریت می‌ساختم، اما دریغ از این کشور، دریغ از این همه استعداد که مدیرانش عمیق نیستند و دانایان هم در چرخ‌دنده‌ی سیاست به جایی نمی‌رسند. بعد به ایشان گفتم که هر امکاناتی بخواهید حاضرم در اختیارتان بگذارم تا اگر ایده‌ای هنوز در ذهن و جان‌تان خلجان دارد بیافرینید، اما پاسخ ایشان به این دعوت آن تکه شعر معروف بود که: «دگر حوصله ای نیست».

اگر چه من به هیچ وجه نبوغ گنکک چاخو را ندارم اما می‌بینم بعد از حدود ۴۰ سال هنوز نه دانشگاه فردوسی تغییر کرده (که تازه دانشگاه تراز اول کشور هم هست)، نه مدیر و معاونانش و نه طرز تلقی کشور نسبت به مغزهای مبتکر و مشتاق. اما جامعه‌ی امروز و طرز تفکر مردم با زمان آن مرد شریف خیلی تغییر کرده و چنان شده که اگر کسی قدر استعداد و نخبگی را نداند، آن صاحب ایده دیگر مثل گنگک نابغه به داخل چاه تاریک برنمی‌گردد تا بقیه عمرش را به کولیدن خاک نمناک بگذراند. امروز نخبه‌ی سرخورده راه بهتری را بلد است، با رئیس مرکز رشد دانشگاه فردوسی حتی خداحافظی هم نمی‌کند، او را با فرم‌هایی که مدام پر می‌کند و آمارهایی که بی‌فایده در سلسله‌مراتب دست به دست می‌شود تنها می‌گذارد، چمدانش را می‌بندد و کوچ می‌کند به آن سر دنیا، به جایی که به قول اخوان ثالث کسی یا کسانی منتظرش هستند:

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری، نه ز دیّار و دیاری

باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب ...


پی‌نوشت:

دیروز که پنجم اردیبهشت 1402 بود، همکارم در دانشگاه که همکار همان آقای نخبه‌پران در دانشگاه فردوسی بوده‌اند مرا دیدند و گفتند که «گله تو را به ایشان کردم و سرش منت گذاشتم» اما ایشان به کلی منکر قضیه شده و گفته است «حتی رفتم دم در و از ایشان خواستم تشریف بیاورند داخل بنشینند»

می‌بینید؟ این آقا، یک کار زشت‌شان (یعنی بی‌احترامی یا بی‌اعتنایی) را با کار زشت دیگری (جعل واقعیت) عامدانه زشت‌تر کردند. شاید قبلا ذره‌ای جا برای بخشیدنشان داشتم، اما ایشان آگاهانه دارند مسیرشان را طی می‌کنند و گستاخ در این راه گام می‌زنند.

|

در جهان برای مرد، چیزی گرامی‌تر از زن نیکخو نیست

مثل آلمانی

|