به خوابم آمد و گفتم: کجاستی؟
صدا
فقط صدا به من آورده بود روی
اگر توانایی خاصی دارید، اگر استعداد بخصوصی دارید، گاهی ممکن است از اوضاع پیرامونتان ناامید شوید، احساس درماندگی و بیچارگی کنید و خیال کنید که به بنبست رسیدهاید، اما خبر خوب این است که استعدادتان و تواناییتان جایی نمیروند و نزدتان موجودند، فقط شاید به شکل قدیم و در سطح قبلی کارایی نداشته باشند. احتمالا لازم است خودتان را به روز کنید و آن استعداد را در قالب جدیدی آزمایش کنید. یک چیزی شبیه پیام سرنوشت به ما که بهتر است بگیریم.
تکرار شدن برای کوکاکولا خوب است نه برای استعداد
28 مرداد 1403
آنچه فرهیخته امروز میبیند، عامه یک یا صد یا هزار سال دیگر میفهمد
۲۲ مرداد
با یکی از دوستان گرامی، تبادل نظری داشتیم در باب اینکه آیا باید در مورد کتابی مثل شاهنامه، داستانهای خشنتر آن (مثل رستم و سهراب) را برای کودکان بازگو کنیم یا خیر. میدانید که این بحث بین باشندگان این حوزه در کشور و همه جای دنیا داغ است و به تعداد آدمها، نظریه و تبصره و تکمله وجود دارد. اینجا آخرین پاسخم را به ایشان میآورم:
«یادم است در یک گفتگوی خصوصی در مورد شاهنامه کودک و نوجوان، آقای دکتر خالقی مطلق (وقتی پیشنویس اثر رو مطالعه کردن و از من خواستند بهجای ۱۲ دفتر، کار را در ۱۱ دفتر تمام کنم) تاکید داشتند که همهی بخشهای شاهنامه برای کودک و نوجوان مناسب نیست و از جمله داستان رستم و سهراب را مثال زدند. اما من، هم آن زمان و هم حالا، بر این باورم (و در مصاحبهای هم بر خلاف دیگر مصاحبهشوندگان گفتم) بیان داستانهایی از این دست برای این گروه سنی مجاز و حتی گاهی ضروری است (فقط دربارهی چگونگی ارائهاش لازم است گفتگو کنیم).
در دنیای واقعی که معمولا «شَر» بر زمان و مکان حکفرماست (در همهی ملل و همهی اعصار) و «خیر» مثل زنگ تفریح بین کلاسهای پر فرمول، کوتاه و شیرین است، نباید بچهها را در یک برج عاج ساختگی و حباب ادراک مصنوعی بزرگ کرد و آدرس غلط دربارهی دنیایی که منتظرشان است بهشان داد
تنها اسلحهی کودکان در برابر بیرحمی پیشرویشان، آگاهی آنها از دنیای واقعیست، یادگیری چگونه روبهرو شدن با ترتیبات آن و ورزیده شدن در پلههای مختلفش تحت نظارت بزرگترها (مثل تعالیم رم باستان و آیینهای پهلوانی خودمان). نیکی و شادی و کلیهی فضائل اخلاقی باید در لابلای تعالیم متنوع گنجانده و گرامی داشته شوند و کودک به طور غیرمستقیم به وادی نیکخواهی سوق داده شود (مثل همان کاری که شادنامه تلاش میکند انجام دهد)
تازه ما هرچقدر رعایت کنیم و به حکم غریزه بچهها را وسط گله قرار دهیم تا آسیب نبینند، امروزه سازندگان بازیهای کامپیوتری و استودیوهای هالیوود و نظایر آن، مانند پهپاد از بالا، هم اصل سوال ما را میزنند و هم خود ما را و هم دغدغههای ما را و هم بچههای ما را (به دنیای مدرن خوش آمدیم!)
پس در این نبرد به نظرم «شاعر پروانهای بودن» جواب نمیدهد و نباید بگذاریم آنها با توپ و تفنگ بجنگند و ما با تیر و کمان و زیج و اسطرلاب. بچهها در این نبرد مدرن احتیاج به بزرگترهایی توسعهیافته دارند که از پس تکنولوژیهای مخرب برآیند، نه شمشیرزنان ماشینسوار و مدرکدار که الفبای جنگهای نامتقارن را بلد نیستند.
کودکان از درک حماسی بالایی برخوردارند و حماسه یعنی پا گذاشتن در دل ترس و ناممکنات، وحشت کردن ولی همچنان پیش رفتن و جا نزدن، زخمیشدن، زانو شکستن، به خاک افتادن ولی دوباره برخاستن، خیانت دیدن به بنبست رسیدن و باز هم ادامه دادن
لذت کودکی و نوجوانی دیگر در خواندن «خروس بلا و گرگ ناقلا» نیست، این ادبیات (یا رویکرد) متعلق به شبهای بیچراغ طولانی بوده، که بچه تمام اطلاعاتش را از حلوا پختن مادر و قصههای مادربزرگ میگرفته است. حالا منبع اطلاعات جهان و کودکان جای دیگریست و منبع قدرت نیز به نقطههای دیگری از جمله به فردیت منتقل شده است
این روزها وظیفه ما، ورزیده کردن تدریجی بچههاست. کسانی که واهمه دارند مبادا کودکان در این «تغییر به سوی تکامل» بشکنند (یا گفتگو دربارهی زهر به آنها ایشان را مسموم سازد) به نظرم درک عمیقی از طبع بشر (فارغ از سن و سال) ندارند و بخصوص قدرت غریزی بچهها را ناسزاوارانه دست کم میگیرند. از آن بدتر اینکه نمیدانند اینروزها بچهها برای کسب اطلاعات، چه ذخیرهی عظیمی از دادهها را در اختیار دارند.
البته منکر این نیستم که به قول گوستاو فلوبر برخی از انسانها ظریفتر و برخی سرسختترند، اما سیر تکامل حیات در سیاره به من میگوید هر موجودی در طول زمان خود را با هر سیل و آتشفشان و شهابسنگی تطابق خواهد داد و این سازگاری و تطبیق خواهناخواه با تلفات و درد همراه است».
سهشنبه، 16 مرداد 1403
رویکردی که وزارت علوم درباره تولید مقاله و ارتباط با صنعت (ویژه اعضای هیئت علمی) در پیش گرفته، مشابه طرح کاد قدیم مدارسه که طبق معمول گرتهبرداری ناقصی بود از نمونههای خارجی. اینم به همون ترتیب نه منجر به تولید علم میشه نه مهارت نه ثروت، آیندهای رو برای هیچکس رقم نمیزنه (حتی کشور)، به درد هیچ یک از طرفین نمیخوره (حتی مردم)، و زمینه انواع تقلب برای بهرهمندی از مزایای مصوبش رو فراهم میکنه (البته به استثنائات کاری ندارم).
شنبه 1403/5/13
دوست دارم که هیچ نگویم
و در سکوتِ مابقیِ عمر، از تو دوری گزینم
باشد،
تو بردی
تو بردی و خوشحالم که تو بردی
و خوشحالم که تو خوشحالی که تو بردی
هر واژه ازین پس مرا از تو دورتر
هر جمله مرا از خودم دورتر خواهد کرد
و من این را نمیخواهم
دیگر نه!
پس درود من به سکوت
به سکوت و قناعت
به قبولِ قطعیِ نابودنت،
ناشنیدنت؛
به ناخبری
میروم و در سکوتِ مابقیِ عمر، گم میشوم
میروم که تو آسودهتر، به کارهای دگر، گرم بمانی
چرا من از تو شب همه شب در همهی عمر بیخبر باشم
و تو شب همه شب رازهای مگویَم را به جزئیات بشنوی؟
بس است
دیگر نه
۱۰ مرداد ۱۴۰۳
هیچ احمقی نمیخواد زندگیش سخت باشه
اما حماقت زندگی رو سخت میکنه.
نهم مرداد
پس از 77 روز منظم خواندن، سرانجام کتابِ 1063 صفحهای «عصر ناپلئون» آخرین جلد از تاریخ تمدن ویل و آریل دورانت را به پایان بردم. کتابی که از دو جنبهی مختلف در اینجا مایلم به آن بپردازم:
اول اینکه آیا وقتی ویل و آریل در پایان جلد قبلی (روسو و انقلاب) با خواننده خداحافظی گرمی میکنند، اما فقط به این دلیل که اجل بدیشان مهلت میدهد و وقت داشتهاند (بنا به اعتراف صریح خودشان) این جلد را هم مینویسند، در کل چه احساسی به مخاطب دست میدهد یا چه احساسی باید به او دست بدهد؟
و دوم اینکه ناپلئون و اروپای حد فاصل 1789 (انقلاب کبیر فرانسه) و 1815 (تبعید ناپلئون به سنت هلن) چه زیستی را از سر گذراندند و آیا این برجستهترین روح زمانهی خویش چگونه شخصیتی داشته و چه آثاری از خود به جا گذاشته است؟
دربارهی مورد اول، حقیقتا من کمی ناآماده وارد کتاب آخر شدم. مثل خداحافظی پر و پیمانیست که با یک مهمان عزیز کرده باشی و او موقتا از در بیرون برود ولی بلافاصله برگردد و چند صباح اضافی پیشت بماند. پایان جلد «روسو و انقلاب» یک اوج فخیم و پرنشاط و حالتدار برای یک کار عظیم بود. من به عنوان خوانندهای علاقمند، غرق در شادی و مستی، آن جلد را به پایان بردم و با قلم ویل که بیمحابا و پرانرژی میتاخت همسو و همسان اوج میگرفتم. اما این جلد کاملا واضح بود که ویل از شوق نوشتنِ متصل و خامهی ورزیدهی جویبارمانندش فاصله گرفته، به این میمانست که یک دونده، دوندگی غیرتمندانهاش را به پایان رسانده، نشسته حسابی استراحت کرده، عرقش خشک شده ولی دوباره بلند شده و دویدن را از سر گرفته است. به نظر من که حجم طربناکی نوشتار و شادخاطریِ قلم و شوخطبعیهای طبیعیاش به میزان قابل ملاحظهای کم شده بودند، تمرکزش را از دست داده و استاندارد بیان موجز، یکپارچه و قدرتمندش را نتوانسته بود بازیابد. در این جلد ـ که خیلی هم احتمال دارد دیدگاه من درست نباشد ـ ویل از تراز شکسپیر مورخان به یک مورخ عالی تغییر سطح داده است.
در ساحت دوم، ناپلئون شخصیتی کمنظیر و سوزاننده داشته که گویی به انرژی هستهای خاموشناپذیری متصل بوده است. در طول بیست سال حکومتش بر فرانسه، همهی آنچه که امروزه غرب به عنوان ارزش به سایر جهان دیکته میکند (مثل حقوق بشر، آزادی، حمایت از دانش و هنر، برابری در پیشگاه قانون، جلوگیری از فساد قدرتمندان، پیشرفت بر اساس استعداد و نه طبقه ...) را تقریبا (نه کاملا) قانوننامههای ناپلئون پدید آوردند و در ممالک مختلف اروپایی مستقر ساختند. اوضاع آن قارهی غرق فساد و تباهی (که ساختارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادیاش خیلی بدتر از موارد مشابه آن در ممالک شرقی، آمریکای جنوبی و آفریقا در همان زمان بود) به قدری تباه و فاجعهآمیز بود که سِرفها (دهقانان و خانوادههایشان) از روسیه گرفته تا مناطق دیگر، تا اواسط قرن نوزدهم جزء اموال مالک و مِلکِ طلق آنها به شمار میرفتند. فقط یک نفر از این اشراف خودپسند میتوانست به اندازه یک استان امروز ایران اراضی شخصی داشته باشد و تمامی قدرت و اختیارات و دولت و منافع را فقط به سود خودش یا طبقه خودش مصادره کند.
ناپلئون میلیونها هکتار اراضی (به تقریب) و میلیونها واحد پولی ثروت متعلق کلیسا را از چنگ کشیشان بدر کرد، پادشاهان اروپا را چنان لرزاند که همگی اصول او را به تدریج در رعایت حقوق بشر و ارجحیت قانون پذیرفتند و اروپای نوین بدین ترتیب مانیفست جدید و امروزی خود را نوشت و سپستر در آمریکای شمالی و همهی سیارهی زمین جاری ساخت.
اما عیب ناپلئون این بود که جنگ را میپرستید و استبداد را حتی بیش از جنگ خوش میداشت. خودش، کشورش و قارهاش را به سختی فرسوده کرد و صدها هزار انسان ـ بخوانید جوان ـ را کشت یا به کشتن داد و ویرانی و ورشکستگیهای بسیاری به بار آورد.
آلمان اصلا بعد از ناپلئون به نام آلمان نامیده شد (البته نه بلافاصله) و شکل امروزی خود را گرفت. انگلیس، متکی به سیاستمداران قابل، بیرحم و بدخواهِ خود این نبرد را به کام خود یافت و بهرهی وافر از آن برد و روسیه اساسا با شکست ناپلئون بود که روی صحنه تاریخ پرید (روسیه نه ناپلئون و نه هیتلر را شکست نداد، بلکه هر دوی آنها را سرمای روسیه نابود کرد) با این حال از مزایای این شکست نهایت استفاده را برد.
دربارهی این جلد، این شخصیت و این بخش از تاریخ میتوان به تفصیل سخن گفت و فلسفهی تاریخ را در آن تجزیه و تحلیل کرد.
اما به عنوان آخرین مطلب: حالا میتوانم با اطمینان ادعا کنم که تاریخ تمدن ویل و آریل دورانت بیشتر و در حقیقت «تاریخ تمدن اروپا» است تا «تاریخ تمدن جهان» (یعنی حتی کلامی از کشور زادگاه خودش، آمریکا، هم در این اثر بزرگ یاد نمیکند). تازه از این هم ریزبینانهتر، در این چند جلد آخر (از عصر لوئی چهاردهم تا همین کتاب عصر ناپلئون) تمرکز نویسندگان بیوقفه بر کشور فرانسه بوده و حتی سایر کشورهای اروپایی حول این هستهی مرکزی نقد و بررسی و تحلیل شدهاند؛ در حالی که در نیمهی اول این مجموعه و به حجم چند کتاب، تمرکز نویسندگان بیشتر بر ایتالیا (از رم باستان گرفته تا قرون وسطی) متمرکز بوده است.
پنجشنبه، چهارم مرداد 1403
برای شیههی اسبی که میرمد گاهی
برای خاطرهی خیس یک شبانگاهی
برای سرو بلندی که با دو گوهر زاد
همو که هر نفسم میشود ازو آهی
مشهد ـ چهارم مرداد 1403