1- اندوهزاترین لحظه برای بشر امروز وقتیه که دستش رو دراز میکنه تا موبایلو برداره
2- سختترین بخش یک تمیزکاری بعدشه که دلت نمیاد دوباره کثیفش کنی
1402/8/29
با همت کیوان جان، دیشب برای دایی کاظم آقا جشن تولد گرفتیم و در اوج ناخوشاحوالی و تنهایی ایشون، دور هم جمع شدیم و خوشحالانه و کمخرج، سورپرایزشون کردیم و گریه کردیم و خندیدیم و عدهای رقصیدند و کیک خوردیم و عکس گرفتیم.
میخوام بگم درسته نامی از انسانهایی شریف مثل دایی کاظم آقا به گوش نمیرسه و قصهای ازشون در دنیا باقی نمیمونه اما دیشب فهمیدم بیشتر از هزار تا مسی و توپ طلا، از تمام کشتیهای روی آب و اقیانوسپیما، از سواحل هاوایی و موجسواری و منو هتلها، همین دایی گمنام و ۶۶ سالهی ما قیمتیتر و گرانبهاترن. مرد خوبی که آزاری به کسی نرسوندن و لبخند از لبشون نیفتاد (در این خصلت فکر کنم من به ایشون رفتم). دلم میخواد همینجا شهادت بدم که ایشون انسان خوبیان که دنیا باهاشون خوب تا نکرد (بخصوص نزدیکان و اقرباتشون).
ما حق کوچکتری رو در حق ایشون ادا نکردیم و قدرشونو ندونستیم ولی میخوام بدونن که دوستشون داریم.
تربت جام - ۲۸ آبان ۱۴۰۲
پیشدستی کردم و بعد از ده سال با دوستی تماس گرفتم و ماحصل آن احوالپرسی این درس بزرگ شد:
«به عقب بر نگرد»
جمعه 12 آبان 1402 ـ مشهد
هوا به طرز مستانهای ابرناک و لطیف است؛
گویی این شهر کوچک افتاده بر دشتهای خشک، با چوبدست یک پری مهربان، به هوا خاسته، بر لب پهنهی وسیعی از آب نشسته، زیر آسمانی پوشیده از ابرهای ضخیم، بادی که با خود بخار مدهوشکننده میپراکند، حرارتی که از بس اندازه است مست میکند و خلوتی که کمی مشکوک به نظر میآید و دلواپست میدارد که مبادا این جذبه و خلسهی عمومی، مردم را به خواب اساطیری برده، بدو بدوی بیهوده هر روزشان را امروز استراحت داده است باشد! نکند پای پریهای دریایی یونان باستان در میان است که میخواهند ملوانان رنجور و آرزومند کشتی ما را بفریبند و سربه نیستشان کنند؟
بگذار دلواپس نباشیم، بگذار اگر قرار است طعمهی پریهایی به این زیبایی شویم، این آخرین خاطرهی روز و آخرین تصویر بازمانده از این دنیا برایمان باشد.
نهم آبان 1402
پس از پیادهروی صبحگاهی، یک نسکافه داغ و یک کیک شکلاتی (که معمولا نمیخورم) گرفتم و در خلوتی پاییزی رو به دریاچهی پارک، سیراب از تماشای مرغابیان عروسکوار و سحرخیزان ورزشکار نشستم و جایتان خالی، کیکش خیلی تازه و خوشمزه و نسکافهاش به اندازه ایدهآل داغ و جگرحالآور بود. مولکول به مولکول این چاشت غیرمنتظره در دلم نشست و مرا در میان اینهمه وقایع تلخ و پیامکهای بدخبر بانک و هزار چیز بدتر از آن، سرخوش و دماغچاق کرد.
5 آبان 1402
هیچ کاری از کارهای واجب زندگی، واجبتر نیست