صدای تو را
هر بار که میشنوم
مثل ترانهای است
بر لب ایام جانکاه،
چون نقش آب و گل و سبزه است
روی دیوارکی کسل، کوتاه،
آرامش دلی است
که روزانه صد بار
میگیرد و میمیرد؛
هر زندگی
ـ ولو که قابل به عرض نباشد ـ
با حسِ خوبِ داشتنت پربار میشود.
مشهد ـ 26 بهمن
صبح که برای پیادهروی به پارک ملت مشهد رفتم، همینکه از زیرگذر مترو بالا آمدم و در ضلع بزرگ پارک در سمت خیابان آزادشهر قرار گرفتم، جمعیت ورزشدوست و ورزشکار متراکمی در طول خیابان داخلی پارک نظرم را به خود جلب کرد. چه خوب که با یاری هوای عالی، اینهمه علاقمند به ورزش صبحگاهی را ببنی و این که بخصوص جوانها درصد بالایی از این خلق کالری سوز را تشکیل بدهند.
اما نکتهای که بلافاصله متوجهش شدم این بود که تقریبا بالای 80% این جمعیت، لباس سیاه زاغ تنشان بود. همگی به صورت تمام قد یا با ضریب غالب تیرهپوش بودند و سخت به چشم میآمدند. این نکته برایم وقتی عجیبتر شد که دیدم خودم هم از فرق سر تا نوک پا سیاه به تن کرده ام و مصداق رطب خورده هستم. آنهایی که رنگهای روشن به تن داشتند خیلی کم بودند و رنگ های شاد و جیغ که اصلا حرفش را نزنید. بعد برایم سوال شد که چرا؟ آخر چرا جوانان و بخصوص خانمها ترجیحشان در پوشش این رنگ باید باشد؟ آنهم در ورزش صبحگاهی که اوج انرژی و سرمنشاء شادی زندگی شهری است، نه در محل کار و نه توی خیابان و مدرسه و دانشگاه. شکی وجود ندارد که تحمیل این رنگ در طول سالها در اذهان و روانها به صورت سیستماتیک صورت گرفته و پدیده ای خلقالساعه نیست. باید جامعه شناسان و روانشناسان و دیگر دانشمندان بنشینند و بررسی کنند که چه به حال و روز روان ایرانی در آمده که در این صبح دل انگیز نزدیک به بهار، در بالاشهر دومین کلان شهر ایران، این رنگ شده تنظیمات کارخانه ی مردم؟ به شمارش دقیق، در تمام محیط سه کیلومتری پارک شاید سه نفر هم لباس سفید به تن نداشتند (آن هم نه کامل سفید ... اِی ی ی ...)
بعد یادم آمد که همین گروه از شهروندان را اگر بررسی کنی، رنگ ماشینشان بالای 80% سفید است. یعنی غالبیت رنگ در ماشین باز هم رنگی رنگی نیست و سفید انتخاب اول اکثریت مردم ایران برای خودرو شده است (چندان که تعجب آن توریست محترم را هم بر انگیخت).
این نوشتار نیاز به توضیح اضافه ندارد و امیدوارم کسانی در حال یا آینده وضعیت موجود را تحلیل علمی کنند و نتایجش را برای ما عامه ی مردم هم بازگو نمایند.
چهارشنبه ـ 19 بهمن 1401
دیشب (1401/11/13) دوستی در مشهد به دیدنم آمد و در لابلای گفتگوهایش گفت:
ـ راستی از شورای شهر تایباد به من زنگ زدند و گفتند مراسمی برای بزرگداشت مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی در هفته آتی داریم و میخواهیم شما را دعوت به آن مراسم کنیم.
دوستم به آنها گفته بوده «چرا ... فلانی را (یعنی مرا) دعوت نکردهاید؟»
و آن عضو شورا جواب داده «ایشان را هم دعوت میکنیم»
و صد البته که نکردند.
این را برای ثبت در تاریخ مینویسم وگرنه به قول نامههای اداری (و حداقل برای خود من) هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد:
این من بودم که روز هفدهم بهمن را به عنوان روز مولانا زینالدین در تایباد پیشنهاد دادم و همگانی کردم. ماجرا به سالهای پربار زایش و آفرینشم در اوایل دهه هشتاد مربوط میشود که عاشقانه برای یافتن کتاب مولانا (که تا آن زمان فقط آوازهی مبهمی از آن نقلقول برخی خواص محلی بود) اینجا و آنجا در جستجو بودم و قصد ندارم دوباره شرحش را بیان کنم زیرا تفصیل ماوقع را در مقدمهی کتاب مقامات تایبادی (چاپ اول) آوردهام، و یادم است که برای ثبت تنها تاریخی که از آن شخصیت به طور مستند در دست داشتیم نهایتا از طریق دکتر ایرج ملکپور، استاد برجسته نجوم و استخراج تقویم (و رئیس موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران)، تاریخ هفدهم بهمن را به دست آوردیم و سپس با برگزاری چند مراسم آن را وارد تقویم محلی کردیم.
این چند خط را به یادگار نوشتم تا یک ضرب المثل تایبادی را به مردم آن دیار، و البته برای نسلهای آینده منطقه، یادآوری کنم، مثلی که از قضای روزگار بسیار هم آن را در این سالها تجربه کردهام:
«بارون که بباره، ردها گم میشه»
پینوشت 1401/11/16
الان که ساعت 8 شب شانزدهم بهمن است، عضو محترم شورای شهر زنگ زدند و مرا برای فردا صبح به تایباد دعوت کردند. ضمن تشکر، به قول فیلم شکسپیر عاشق ... too late, too late