صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
محمدناصر مودودی | فروردین ۱۴۰۳

دریافت کد تاریخ شمسی

داشتم به رابطه عاطفی و پرمهری که با یکی از اساتید سی سال قبلم دارم فکر می‌کردم و اینکه چطور هنوز به برخی از این معلمان و استادان، شاگردانه و وفادارنه می‌اندیشم و اگر ببینم‌شان با فروتنی حرفشان و حضورشان را روی سرم می‌گذارم (حتی یادم است وقتی رئیس دانشگاه بودم و بعد از دو دهه با استاد راهنمای فوق‌لیسانسم تلفنی صحبت کردم، از روی احترام، در اتاقی که تنها بودم، از روی صندلی بلند شدم و تا آخر مکالمه ننشستم).

حالا این سوال برایم پیش آمده که چرا طی اینهمه سال تدریس و ایفای همان نقش کهن معلمی، چنین رابطه‌ی پرمهری را با نسل جدید ندارم و کسی به لحاظ درسی و «استاد-شاگردی» از حد معینی (نه تنها به من، بلکه حتی به دیگران) نزدیک نمی‌شود؟

بعد به نظرم رسید که ماهیت تفکر انسان‌ها تغییر کرده و نسل نو دیگر مانند گذشته سرسپرده‌ی کسی نمی‌شود و با حذف خود، دیگری و فلسفه و افکار او را مقدم بر امیال و خواسته‌های خود قرار نمی‌دهد (و نمی‌توانیم بگوییم این خوب نیست). برای سده‌ها، گروه‌های مرجع اجتماعی، منبع الهام جامعه بشری بوده‌اند ولی حالا به لطف فناوری‌ها و پارادایم‌های نوین، «طبقات انسانی» خود را بی‌نیاز از دیگران می‌بینند و تازه اکثریت آنها کتاب مقدس‌شان را تنها به یک واژه خلاصه کرده‌اند که آنهم «پول» است.

«فرمانبرداری» و «وفاداری» و «راهنمایی» (اگر به عنوان مفهوم در نظر گرفته شوند) برای شرق تا غرب جهان همیشه یک «ارزش» بوده‌اند (کما اینکه در بسیاری از حیوانات و گیاهان هم هنوز چنین است) ولی حالا پس از سده‌ها و هزاره‌ها، ارزش‌های اجتماعی در جوامع انسانی یکی‌یکی در حال جایگزین‌شدن و تغییر ‌یافتن‌اند. دل‌سپردگی به معلم یا هر کس دیگر از یک نیاز نشأت می‌گیرد (عاشقان را در نظر بگیرید) و «نیاز» خود ناشی از جویندگی و عطش کمال و علاقه به راهنمایی شدن است.

نه اینکه افراد نسل جدید جوینده کمال نباشند یا احساس نیاز به پیشرفت و ترقی نکنند، منتها به نظرم آنها آبشخور دیگری غیر از گروه‌های مرجع سنتی یافته‌اند و «راهنمای» خود را در لباس‌های جدیدی می‌بینند که هیچ شباهتی به نمونه‌های تیپیکالی که ما با حسرت از آنها یاد می‌کنیم ندارند. به عبارت دیگر آنها تحمل نمی‌کنند کس دیگری «یکه‌تاز میدان» و «قهرمان» شخصیت و زندگی و افکارشان باشد.

۳۱ فروردین ۱۴۰۳ - مشهد

|

این پاراگراف از آخرین جلد تاریخ تمدن [ویل و آریل دورانت]، در میان چند هزار صفحه‌ای که از این مجموعه خوانده‌ام، بیش از همه مرا به خنده انداخت:

[ناپلئون و ژوزفین] در 9 مارس 1769 به طور کاملا خصوصی ازدواج کردند ... در این موقع ناپلئون بیست و هفت سال داشت و ژوزفین سی و سه سال ... آنها شب زفاف را در خانه ژوزفین گذراندند. اما ناپلئون با لجاجت سرسختانه «فورتونه» سگ دست‌آموز [ژوزفین] مواجه شد. ناپلئون گفته است «آن آقا بستر مادام را در تصرف داشت ... می‌خواستم او را دور کنم، ولی سودی نداشت، به من گفته شد که در آن بستر یا با او شریک باشم یا جای دیگر بخوابم. مجبور بودم این پیشنهاد را بپذیرم یا نپذیرم. آن سگ کمتر از من حاضر به گذشت بود». در بدترین لحظه‌ی ممکن، پای او را گاز گرفت و آنهم با چنان شدتی که اثرش مدتها بر جای ماند.

29 فروردین 1403


ضمنا ناپلئون 201 سال از من بزرگتر است

|

خواب دیدم مشاور اصلی یا وزیر فرعون آمان‌حوتپ! هستم و فضا کاملا مدرن با یک معمار جوان امروزی برای مقبره زیرزمینی‌اش بود که کانال پهن و سقف‌بلندی را شامل می‌شد و کف و دیوارهای کوتاه کانال همه نقش برجسته مربع‌سان داشت و یک راننده اسنپ که نگاه فرعون به او موجب شده بود لیوان در دستش بترکد.

من از حضور فرعون و همسرش بلند شدم که بروم از پیشرفت کار مقبره سرکشی بعمل آورم (ورودی‌اش متصل به تالار بارگاه بود)، وارد تونل شیب‌دار رو به پایین شدم، چند قدم رفتم اما به خود گفتم برگردم پادشاه را هم بیاورم شاید او هم دلش بخواهد ببیند، که متوجه شدم فرعون خودش وارد شد و همراه هم به انتهای کانال شیب‌ناک و پهن رفتیم که بخصوص کف آن را با موزاییک‌های سفالی نقش برجسته مثل نقوش هیروگلیف پر کرده بودند (خیلی با او راحت و ندار حرف می‌زدم و پسرخاله‌طور بودیم)، از چند پله سفالی بالا رفتیم، اینجا به تالار اصلی مقبره رسیدیم که بخصوص مجموعه‌ی مُهرهای سلطنتی ‌اش یادم است، من مشغول بررسی ظرایف حدود ده مهر شدم که روی دایره ویترین‌گونه‌ای گذاشته شده بود و مثل امروزی‌ها قالبی مدرن داشت. بعد معمار جوان آمد و مرا که دید پرسشگرانه به سمتم آمد، به او تذکرگونه گفتم همراه پادشاه آمده‌ام و او سریع به طرف کانال رفت و وارد تالار شد و از نظرم ناپدید گشت. منهم سعی کردم دوباره پیش پادشاه برگردم اما در میانه‌ راه دربان یا مستخدمی حکایت اسنپ را برایم تعریف کرد و بعد از خواب برخاستم.

حالا صبح خیس بهار است و با حس خوبی بیدار شده‌ام

تربت‌جام، ۲۶ فروردین ۱۴۰۳

|

معمولا همه اذعان دارند که مادران و پدران برای فرزندانشان مثل کوه می‌مانند و همیشه پشتیبان و سایه‌ی سرشان هستند؛ اما فرزندان غالبا یک اشتباه عمومی را مرتکب می‌شوند و آن اینکه خیال می‌کنند این کوه‌های خانگی، مثل کوه‌های واقعی از جنس سنگ و خاک‌اند و همیشه‌ی خدا بوده و هستند و هر موقع برگردند آنها را سر جایشان پیدا می‌کنند. نکته این است که والدین ما «کوه‌های سنگی» و همیشگی نیستند، بلکه «کوه‌های زنده»اند که می‌میرند، تجزیه می‌شوند و برای همشه ناپدید می‌گردند. این «کوه‌های مردنی» چیزهایی نیستند که ما به دلخواه خود برویم و هر موقع عشق‌مان کشید برگردیم و آسوده در دامانشان پیک‌نیک بگیریم. روزی می‌رسد که خسته و دلشکسته از راه دور می‌رسی و می‌بینی کوه عظیمی که همیشه مایه‌ی دلخوشی‌ات بود و امید و امنیت و معنای زندگی‌ات به آن بستگی داشت، دیگر سر جایش نیست و برای همیشه ناپدید شده است؛ آنوقت است که حسرتِ میانه‌ی برهوت و شلاق آفتاب و باد و بی‌پناهی و زخم و بی‌پناهگاهی کمترین چیزی‌ست که باید با آن کنار بیایی.

مشهد 22 فروردین 1403

|

ویل و همسرش آریل (یا شاید هم ناشر ایرانی)، جلد دهم را به دو بخش تقسیم کرده‌اند و بنابراین از صفحه 675 تا 1306 بخش دوم از جلد دهم شکل گرفته است.

در این کتاب، تقریبا در میانه قرن هجدهم است که به شکل‌گیری آلمان امروزی می‌رسیم و معمار آن فردریک پیروز را می‌شناسیم که پادشاهی فلسفه‌ورز (دوست نزدیک ولتر) و در عین‌حال مستبد روشنفکر، سیاستمدار و در جای خود حمله‌کننده و فلسفه‌سوز است. اما ذیل توجهات فرهنگی او خاندان پر افتخار باخ در این عصر بزرگترین هدیه خود به تاریخ یعنی یوهان سباستیان را تقدیم بشریت می‌کند و کانت ـ صاحب مشهورترین عبارت فلسفی (می‌اندیشم، پس هستم) ـ در همین احوال ظهور می‌کند. بعد به خوش‌اندام‌ترین ادیب حافظه‌ی بشری (مایلم تصور کنم بعد از فردوسی) می‌رسیم که گوته است با آن شور حافظ‌دوستی که مایه مباهات ماست و سپس درخشش در کسوت سیاست و نفوذ حاکمیتی که اینهم درسی می‌تواند باشد برای ادبا و فرهنگیان که جمع‌پذیری این دو با هم شدنی و حتی کارگشا و برکت‌زاست. در کنار اینها امثال شیلر و ورتر و هردر و ویلانت رشد می‌کنند که ثبت این نام‌ها در تاریخ ثابت می‌کند ماهیت بزرگی مثل شجاعت مثل اراده و مثل هر مقوله روانی دیگر، مسری‌ست و اگر هر یک از ما در کنار نوابغ یا روح‌های بزرگ قرار گیریم سرایت احوال آنها به ما نیز میسر است و کمک می‌کند که روح و اراده و افق دید بزرگتر و ماندنی‌تری پیدا کنیم.

سپس نشو و نمای صنعتی انگلستان شرح داده می‌شود، کشوری که قدرت سلطنتی (ملکه‌اش) را قبلا محدود و قدرت پارلمان مردمی‌اش را افزایش داده بود، شخصیت‌های تاثیرگذار از قبیل موسیقی‌دانان (که خیلی برجسته نیستند)، معماران، نویسندگان و فیلسوفان وارد صحنه می‌شوند و هنگام شرح احوال مثلا سیموئل جانسون ـ به عنوان یکی از شاخص‌ترین‌ها ـ کثیری از نام‌های دیگر نیز در این میان‌پرده نقش‌آفرینی می‌نمایند. انقلاب صنعتی در کنار سیاست خارجی کارآمد (هرچند بیرحمانه نسبت به ملل مستعمراتی) باعث سبقت انگلستان از سایر رقبای اروپایی و در نتیجه (تحلیل خودم است) موجب تفوق زبان انگلیسی به عنوان زبان دوم دنیا می‌شود.

همچنان که در جلد نهم هم آمد، و در جلد یازدهم (آخرین مجلد) هم ادامه خواهد یافت، مورخین ما دوباره به فرانسه باز می‌گردند و شرح پایان عمر ولتر، روسو، و برآمدن انقلاب 1789 فرانسه را گام به گام بازگو و موشکافی می‌کنند. کاملا مشخص است که ویل و آریل سخت فریفته آن کشور هستند و شاید هم حق با آنها باشد. انقلاب کبیر فرانسه زمینه‌ساز پایانی بر اولیگارشی فاسد و شکست داربست اجتماعی نجبا، اشراف، اسراف و قدرت مطلقه در سراسر اروپا شد و گرچه خود فرانسه را از سایر همسایگانش پیش نینداخت اما اروپای امروز و ارزش‌هایی که کماکان این کشورها بر آن پای می‌فشرند را خلق کرد.

در پایان جلد دهم، نویسندگان با خواننده خداحافظی می‌کنند (با این توضیح که مجموعه تاریخ تمدنشان را به آخر رسانده‌اند) و در سطور بسیار کوتاهی از رنج و تسلای چهل‌ساله‌ی خود پرده برمی‌دارند با این عذر که مفصل اما در عین حال موجز نوشته‌اند؛ اما چند سال بعد مشاهده می‌کنیم که دوباره (و خوشبختانه) 1063 صفحه‌ی دیگر به عنوان جلد یازدهم منتشر کرده، ویل با کمال فروتنی می‌گوید تنها دلیلی که جلد یازدهم متولد شد این بود که:

«عزرائیل بارها از ما چشم‌پوشی کرد و پس از 1968 ما را به حال خود گذاشت که بی‌اراده زندگی کنیم و بی‌اراده بخوانیم. ما از این استراحت بی‌حاصل خسته شدیم. به منظور آنکه برای زندگی خود هدفی و برنامه‌ای داشته باشیم، تصمیم گرفتیم که روش مطلوب خود را که بررسی همه‌جانبه‌ی تاریخ است درباره عصر ناپلئون (1789-1815) هم به کار بریم ... این منظره ما را از سستی هفتاد و هشتاد سالگی [به ترتیب سنین آریل و ویل] برانگیخت تا تصیمی بیباکانه بگیریم و معلومات ذوقی خود را در ترسیم آن عصر ... به کار بریم ... یکی از ما [اینجا منظور ویل خودش است] که کمی شتابزده بود، در سال 1921 ده سخنرانی درباره ناپلئون ایراد کرد ... اینک زحمات پنج ساله ما ... به خواننده تقدیم می‌شود، کتابی که مفصل، اما از هرجهت ناقص و نارساست ... این کتاب را به عالمان متخصص که چیزی از آن نمی‌آموزند اهدا نمی‌کنیم، بلکه آن را به دوستان خود، در هرجا که هستند عرضه می‌داریم، کسانی که طی سالها ما را تحمل کرده‌اند ...»

سطح تواضع را می‌بینید؟ وقتی به خودم، پیرامونم و به او نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد زمین دهان بازکند و مرا ببلعد. این مرد [اگر همسرش را در نظر نگیریم] در زمان خودش شاید مطلعترین فرد در خصوص تاریخ تمدن بویژه تمدن اروپا یا غرب در جهان بوده است و کتاب‌ها و سخنرانی‌هایش حتی در زمان خودش هم تقریبا بی‌رقیب و مشعشع بوده‌اند. با این‌حال هرگز در تمام عمرش خودستایی نکرد، کارش را مهم جلوه نداد، همواره به ناقص بودن یا دست‌کم خلاصه بودن تاریخش اذعان داشت، خود را در زمره دانشمندان متخصص تاریخ نشمرد، و اگر دوزندگینامه‌ی این زن و شوهر را بخوانید اینکه چقدر خود را معمولی می‌پندارند و سربه‌سر هم و دیگران می‌گذارند متعجب می‌شوید و حظ می‌کنید.

دلم می‌خواهد فکر کنم من هم در زمره کسانی هستم که آخرین جمله ویل خطاب به آنها بود.

20 فروردین 1403 ـ مشهد

|

ساعت 4 صبح، جلوی پمپ بنزینی در مشهد می‌ایستم، نزدیک به صدهزار تومان بنزین آزاد می‌زنم، اما کارت بانکی‌ام در کارتخوان علی‌الصباح پاسخ نمی‌دهد. متصدی میانسال (اما از من جوانتر) با احترام شماره کارتش را می‌دهد و می‌گوید لطفا قبل از ساعت شش صبح مبلغش را برایم واریز کنید. به فریمان ـ شهر وسط راه ـ می‌رسم، جلوی نانوایی می‌ایستم تا نان بگیرم. کارت بانکی را در ماشین فراموش کرده‌ام. متصدی میانسال ـ به همان حدود سنی قبلی ـ به زور نان‌ها را دستم می‌دهد و اصلا نمی‌گذارد یک سر بروم کارت را از زیر ترمز دستی بردارم و برگردم.

چه انسان‌های نیکی اول هفته، خورشید در نیامده، سر راهم قرار گرفتند. امیدوارم امروز و این هفته برای همه‌ی ما به همین خوبی و خوشی تمام شود.

18 فروردین 1403 ـ تربت‌جام

|

سال گذشته، بستر رویدادهای مهمی در زندگی‌ام بود که صرف نظر از برخی فرازهای سرنوشت‌ساز، یکی از آنها چهار نظم کوچک بودند که بی‌وقفه، هر روز (و در یک مورد هر هفته) رعایت کردم. طبعا در سن و سال و موقعیت من، کمتر اشتیاق یا ضرورت یا آمادگی لازم برای کوبیدن و از نو ساختن احساس می‌شود و افراد سعی می‌کنند با داشته‌ها و اندوخته‌هایشان حتی الامکان دست به عصا راه بروند و بقیت عمر را به سلامت در کنج عافیت بگذرانند. با این حال من از ابتدای سال 1402 خود را وفادار به 4 نظم ذهنی و جسمی کردم و در سرما و گرما، در سفر و حضر و در حوصله و بی‌حوصلگی سعی کردم پیوسته رعایتشان کنم. یکی از آنها مطالعه است که اگرچه همیشه فردی کتابخوان بوده‌ام و کتابخوانی را دوست داشته‌ام، اما برای اولین بار در زندگی‌ام تغییر محسوس ناشی از خوانش منظم و پیگیر را عمیقا احساس می‌کنم.

دهم فروردین 1403 ـ مشهد

|

امیدوارم هر جا که هستید، سال خوبی را پشت سر گذاشته باشید و سال بهتری هم در انتظارتان باشد.

پدرود و کامکار باشید و با بهترین آرزوها

اول فروردین 1403

|