صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
قهوه

دریافت کد تاریخ شمسی

برای خریدن قهوه‌ای که حتی نامش را هم درست بلد نیستم (موکاپاد؟) وارد کافه می‌شوم، دو جوان برازنده، یکی پشت پاچال و دیگری سمت من، مشغول گپ و گفت‌اند، عذرخواهی می‌کنم که صحبت‌شان را قطع کرده‌ام و شروع می‌کنم به توضیح دادن به کافه‌دار در مورد قهوه‌ی مورد نظرم که سفارش شده است بگیرم، اما در بین جملات سوم یا چهارم، مکث می‌کنم و از او می‌پرسم «چرا اینقدر خصمانه به من نگاه می‌کنی؟» پسر جا می‌خورد و پوزش می‌آورد که من فرمم اینطوری است و مشکلات دارم و فلان و بهمان ... ولی بعد سفره دلش را باز می کند که طی چند ماهی که این کافه را باز کرده، هر روز و متناوبا آدمهایی به سن و سال من به سراغش می‌روند، از فلان ارگان و بهمان ارگان، و گیرهای حوصله‌سربر و امیدکش و سیاه و سه پیچ به او می‌دهند.

پیش خودم فکر می کنم حق دارد این جوان که با اخم مضاعف، صبح روز اول هفته‌اش را شروع کند و با دیدن هیئتی مثل من بر خود بلرزد یا دست کم آلارم خطر دریافت کند. از او عذرخواهی می‌کنم که نسل من، و پیش از من، و بعد از من، باعث شده‌اند که جوانانی در این سن و سال، حس امنیت، شوق بیزنس، لذت از زندگی و برخورداری از سلامت فکری را نداشته باشند و تصوری هم از آن به مخیله راه ندهند. ماموران کجایک و کجایک که هر روز بر فراز شهر دور می‌زنند و سیم‌کشی مغزشان بجز تهدید و منفی نگری چیز دیگری نیست، در این نومیدی ملی سهیم اند و حتی خودشان هم قربانی یک روند مافیایی قدرت توسط منکوب‌گران اجتماعی هستند. این بازتولید خشونت، به شکل‌های مختلف جوانان ما را آموزش می‌دهد که برای زنده ماندن باید چشم‌بسته کشت و بی رحمانه قلع و قمع کرد. به همین دلیل است که برای هیچ پایگاهی، اصول مروت و دلرحمی و حرمت ها و مفاهیم سازنده ارزشی ندارد و هر کس هرجا هست، هر جا، هر جا، هر جا ... تلاش می‌کند که خود را در این هرم غیرانسانی بالاتر بکشد یا دست کم نگه دارد. زندگی لذت‌آمیز و بهشت زمینی حق این جوانان است و آرامش و امنیت چیزی نیست که سرابش را به جوانان بفروشیم و در عمل دائما خون جگرشان کنیم.

25 آذر 1402


پی‌نوشت:

بعدها آقا عرفان کوثری، دوست آریا، بهم گفتند اسم درست آن قهوه کذایی ظاهرا موکاپات است (آیا یعنی قهوه‌ای که در قوری درست می‌شود؟)

|