تا یک سنی، آدم انگار از کوه بالا میره
هرچی میبینه آفتاب و آسمون و رنگ آبی و بیکرانگییه
از یک سنی به بعد
انگار از کوه سرازیر می شی، جلوت هرچی هست زمینه و خاک و سنگ و سیاهی
مشهد ـ 31 خرداد 1402
ای هلن زیبا
با بوسهای به من عمر جاویدان عطا کن
تو از هوای شامگاه
که با لطف هزار ستاره همراه است زیباتری
مارلو (نمایشنامه دکتر فاستوس- قرن ۱۶)
مشهد - ۱۴۰۱/۳/۲۴
بسیاری شاعر نیستند و شعر میگویند
اندکی شاعرند و شعر نمیگویند
۲۲ خرداد - تربتجام
چقدر جنگل تاریک و سرد و خاموشیست
(چقدر سهم و مهیب است بیهمآوازی).
من، جامهدریده، کابوسدیده، ترسیده
راه میسپرم، گام برمیدارم
یک روشناییِ ناپیدا
که گویی هرگز نخواهد رسید
مرا پایدار نگه میدارد.
هیچ صدایی نمیآید
برقی نمیتابد
من اما سودای باز ایستادن ندارم
مشهد ـ نوزده خرداد 1402
همین الان، جلد ششم از تاریخ تمدن ویل دورانت (و همسرش آریل) را به پایان رساندم. زن و مردی خستگیناپذیر که تاریخ را به شعر تبدیل کرده و به نظرم مردِ منزل، شکسپیر مورخین است. حاشیهنویسیام بر ابتدای کتاب نشان میدهد که روز اول خرداد سال قبل این کتاب را به دست گرفته بودم و بنابراین خواندن 1122 صفحه از این مجلد کمی بیشتر از یکسال زمان برد، اما واقعیت این است که نیمی از این بازه، شاید اصلا این کتاب در اولویتم نبود و بنابراین جزء عمر کتابخوانیام محسوب نمیشود.
پایان این کتاب را در این زمان، مدیون پرسش یکی از دوستانم هستم که در شبنشینی سه نفرهای در اسفند 1401 از من پرسیدند «با این همه مشغله، آیا وقتی هم برای مطالعه کردن داری؟» و من سینه ستبر کردم و هزار و یک دلیل سست آوردم که «ندارم و نمیشود و کاش شبانه روز به جای 24 ساعت 48 ساعت بود ...» از همین اباطیلی که گفتنشان اطاله کلام میشود و شما هم از این و آن شنیدهاید. ایشان هم محجوبانه سخنم را قبول کردند یا دست کم وانمود به این مسئله نمودند.
اما وقتی پاسی از شب گذشته به خانه باز آمدم، خلجان آن پرسش رهایم نکرد و بخصوص یاد آن جملهای افتادم که خودم همیشه و مکرر برای همگان به کار میبردم «اگر به هر دلیلی کتاب نمیخوانید، دلیلتان قانعکننده نیست» و دیدم ای دل ناغافل، خودم که یک پا عالم بیعمل و واعظ غیر متعظ شدهام و خبر ندارم. تصویرم را از پس آنهمه آسمان ریسمانی که برای دوست گرانمایه کردم دیدم و دانستم همهی آن دک و پز جز قشری بر صفحه و گردی بر آینه نیست، اگر واقعا میداندار عرصهی دانش و دانستن نیستم، پس پرچمدار آن هم نباید باشم یا نباید خودم را در صف مدعیان آن نشان دهم.
به من بر خورد و سخت هم به من برخورد (چه حس خوبی است این بر خوردن که من هرچه دارم از همین احساس است)
از فردای همان روز، خود را روزانه به سه کار مهم مکلف کردم که اولین آنها، مطالعه مرتب کتاب بود و حالا پس از سه ماه زمان، و بدون حتی یک روز جا افتادن عمدی، کتابی که 9 ماه روی دستم مانده بود را با شوری آکنده از شعف به پایان بردم و خدا را شکر میکنم که قبل از مردن، این کتاب ارزشمند را به شمار خواندنیهایم افزودم.
مجموعه تاریخ تمدن ویلدورانت، اگر چه عمدتا تاریخ مغرب زمین است، اما به دلیل وسعت نظر و احاطهی شگفتآور ویل به واژگان، نگرهها و تحلیلهای فرا زمانی و فرا مکانیاش، برایم زیباترین کتاب تاریخ (بعد از شاهنامه) به شمار میآید. من با این کتاب در حوالی 15 یا 16 سالگی آشنا شدم و به سرعت تبدیل به محبوبترین کتاب زندگیام شد؛ اما حدودا سی سال طول کشید تا مجموعه کامل آن را خریدم و اگر همین مقدار که خواندهام را عمرم کفاف دهد و بخوانم، کل مجموعه را دور خواهم کرد. ویل دورانت (که البته زحمات همسرش را هم نباید نادیده بگیریم) با کوششی خستگی ناپذیر، جلد به جلد حجم عظیمی از مطالب را خود مطالعه میکند و سپس با جادوی قلم سحرانگیزش به نثری روان و عمیق و غیر قابل تقلید تبدیل مینماید. در بکار بردن صفات استاد بیبدیل است و در جملهبندی کوچکترین تپقی نمیزند بلکه برعکس گویی بر اقیانوسی از تشبیه و واژه و صفت و فعل و فاعل میخرامد. تحلیلهایش چنان زنده و به روزند که تصور میکنی با تو همنسل و همسرنوشت است و بیانش به قدری شیوا و رساست که هر ترکیب یا جمله را مثل شعر حافظ به طور موجز و ژرف میآغازد و زیباتر از آن به پایان میرساند. در میان نویسندگان نثر غربی، به جز شکسپیر، کسی را نمیشناسم که چنین قلمی توانا، پروازکننده با بینایی دقیق و بینش وسیع داشته باشد و با هر چرخش قلمش تو را مست و مدهوش از درک یک معما یا گشایش یک راز در لایه پیچیده بنماید.
کتاب ششم تاریخ تمدن، بعد از عصر ایمان و رنسانس میآید که آن دو مجلد، شرح اوضاع قرون وسطی و سپس آغاز و تداوم رنسانس در اروپا هستند. در این کتاب، مجموع کوششهایی که مومنین و نوخواهان در کشاکش و مقابله با هم کردند به شرح بلیغ بیان میشود و سپس نویسنده نتیجه میگیرد که چگونه کلیسای منحط و پاپ فاسد، پس از جدال این دو نیرو مجبور به بازنگری در اصول دینداری، تعاملات بشری و بازتعریف اخلاق در سازمان عریض و طویل خود میشوند و البته راه جدیدی در برابر اروپا گشوده میشود که بر اساس آن، قدرت کلیسا کاهش و اخلاقیات آن افزایش یافته، به زودی نسل دانشوران علوم مدرن به شکلدهی ساختاری پاسخگو کمک کردند و گسترش علم، رقابتی را پدید آورد که قدرت و غیرت آن به تهذیب تمدن و کاهش آشفتگی در جامعه یاری رساند. اصلاح دینی شرح نفسگیر رویارویی کلیسای کاتولیک و پروتستانهای معترض بدان است با این نتیجه که هر یک موجب اصلاح دیگری شدند و روزگار مردم اروپا پس از آن با آزادی و رواداری بیشتری نسبت به گذشته ادامه یافت؛ هر چند که به قول ویل دورانت همچنان «مردمان، خواه در کشورهای کاتولیک و خواه پروتستان، به دروغگویی، دزدی، اغوای دوشیزگان، فروش مشاغل و کشتار و جنگ ادامه دادند».
مشهد 14 خرداد 1402
بعد از حدود دو دهه که از نوشتن، چاپ کاغذی و انتشار صوتی اولین مجموعه از «ماجراهای گلک و نکک» میگذرد، دوباره خدا فرصت داد و دیروز ماجرای جدیدی را بر این مجموعهی پرطرفدار افزودم. این ماجرا درباره خواستگاری است و از پنج داستان اولیه کمی بلندتر ولی به همان اندازه بامزه در آمده است. خودم که هنگام نوشتنش کلی لذت بردم و حندیدم.
اگرچه در سالهای اخیر زیستگاهم را از «فرهنگ و هنر» به «علم و صنعت» تغییر دادهام و کمتر به خلق آثار ادبی میپردازم (هرچند که الان هم مشغول بازنویسی یک اثر مهم کلاسیک هستم)، اما همیشه به این فکر کردهام که ماجراهای گلک و نکک، ابعاد بیشتر و بزرگتری از یک داستان صِرف را دارد. سوای از جنبهی سرگرمکنندگی و دلپذیر بودن ماجراها، که تا الان تماما در تایباد اتفاق افتادهاند، بخش مهمی از لهجه، ادبیات شفاهی، تاریخ شفاهی، جغرافیا، طرز تفکرها و خیلی چیزهای دیگر هم در این قصهها آگاهانه درج میشوند که دیر یا زود ارزش تاریخی پیدا میکنند. اسامی افراد، اگرچه دقیقا همانهایی که معاصر من زندگی میکردند و میکنند نیست، اما نامهایی نزدیک به آنها انتخاب میکنم تا به اندازه ممکن ماندگار شوند. اسامی کوچهها و میادین، پیشهها و جهانبینیها و دلبازی و حب و بغضها، همگی در گوشه و کنار داستانها جا خوش میکنند و بخشی از تاریخی که من میشناسم را ثبت و ضبط مینمایند.
هرچند که باید اذعان کنم تجربهی نوشتن این قصه خیلی دشوارتر از دفعات پیش بود، آنهم به سه دلیل عمده: اول اینکه ذهن من سن و سالی را پشت سر گذاشته و آن نشاط پرهیجان دوران جوانی را دیگر ندارد، دوم، بر خلاف آن ایام، من دیگر در تایباد زندگی نمیکنم و ده سالی میشود که زادگاهم را به جبر اشتغالم ترک گفتهام و در محیطی کمتواتر از لحاظ گویش و کنش به سر میبرم، اما از هر دوی اینها مهمتر، هجوم دنیای مدرن و جهانی شدن زبان و بیان و تلقی ناشی از شبکههای اجتماعیست، که سبب شده لهجه و تکیه کلامها و ضربالمثلها و واژگان و همه چیز دستخوش تغییر، استحاله و حتی فراموشی شوند و حالا به زحمت میتوان از دل سیلاب این چند دههی پرهیاهو، به آن شوخ طبعی و ادبیات شفاهیای که لازمهی نوشتن ماجراهای گلک و نکک است دست پیدا کرد. البته اگر صادقانه بگویم این مرا چندان نگران نمیکند چون هنوز فرصت کافی برای صید ماهیهای درشت از دل این سیلاب تند و گذران مهیاست و اگر مثل گذشته تمرکز کنم، مقصود و مرادم به حد کافی حاصل خواهد شد.
بعد از نوشتن کتابهای «گزیده ادبیات شفاهی تایباد» و «گنجینه شفاهی تایباد» وعده داده بودیم که آن سه گانه را با نوشتن تاریخ شفاهی تایباد به پایان برسانیم، اما متاسفانه به دلایلی که شاید بعدها بیان کردم، از آن کار چشم پوشیدم تا جایی که نهایتا ایده و انگیزه بیات شدند و از دهن افتادند؛ حالا در نظر دارم بخشی از همان نیت را در ماجراهای گلک و نکک پیادهسازی کنم و تکههایی از تاریخ شفاهیای که مرا در خود پرورد را بر صفحه بنشانم (و برای آیندگانی که احتمالا علاقمند به دانستنش باشند به یادگار بگذارم). مگر این کار را (در سطح نبوغآمیزش) فردوسی بزرگ انجام نداد (البته این رویکرد متعلق به منابع ایشان بوده) که تاریخ شفاهی ایران را ضمن داستانهایی دلکش بیان کردند به نحوی که عموم مردم آن را به جهت زیبایی داستانیاش نقل میکردند و میکنند، اما در نهان، تاریخ کشورشان را حفظ کرده، گرامی میدارند.
البته که این ماجراها با شاهنامهی سترگ سنخیت چندانی ندارند اما رویکردم به هنگام نوشتنشان آگاهانه چنین بوده و امیدوارم بتوانم مجموعهی جدیدی را برای این دو بچهی بازیگوش و پرسرنوشت تایبادی بیافرینم و بیفزایم.
جمعه ـ 12 خرداد 1402 ـ مشهد
گم میشوی و به سختی غریو سر میدهی
باور نمیکنی که به سر آمدهست روزگار
تکرار میکنی پیش خود، خاطرات را
آن روزهای داغ و پر از شادی بیشمار
اما تو «جزء» جهانی و تسلیم ذات توست
با انبساط خاطر از این پل عبور کن، امیدوار
آیا قسمخوردهی منزلی یا قسمخوردهی راه؟
این است فرق میان مسافر و کاروانسرادار
تربتجام، ۸ خرداد ۱۴۰۲