ویل و همسرش آریل (یا شاید هم ناشر ایرانی)، جلد دهم را به دو بخش تقسیم کردهاند و بنابراین از صفحه 675 تا 1306 بخش دوم از جلد دهم شکل گرفته است.
در این کتاب، تقریبا در میانه قرن هجدهم است که به شکلگیری آلمان امروزی میرسیم و معمار آن فردریک پیروز را میشناسیم که پادشاهی فلسفهورز (دوست نزدیک ولتر) و در عینحال مستبد روشنفکر، سیاستمدار و در جای خود حملهکننده و فلسفهسوز است. اما ذیل توجهات فرهنگی او خاندان پر افتخار باخ در این عصر بزرگترین هدیه خود به تاریخ یعنی یوهان سباستیان را تقدیم بشریت میکند و کانت ـ صاحب مشهورترین عبارت فلسفی (میاندیشم، پس هستم) ـ در همین احوال ظهور میکند. بعد به خوشاندامترین ادیب حافظهی بشری (مایلم تصور کنم بعد از فردوسی) میرسیم که گوته است با آن شور حافظدوستی که مایه مباهات ماست و سپس درخشش در کسوت سیاست و نفوذ حاکمیتی که اینهم درسی میتواند باشد برای ادبا و فرهنگیان که جمعپذیری این دو با هم شدنی و حتی کارگشا و برکتزاست. در کنار اینها امثال شیلر و ورتر و هردر و ویلانت رشد میکنند که ثبت این نامها در تاریخ ثابت میکند ماهیت بزرگی مثل شجاعت مثل اراده و مثل هر مقوله روانی دیگر، مسریست و اگر هر یک از ما در کنار نوابغ یا روحهای بزرگ قرار گیریم سرایت احوال آنها به ما نیز میسر است و کمک میکند که روح و اراده و افق دید بزرگتر و ماندنیتری پیدا کنیم.
سپس نشو و نمای صنعتی انگلستان شرح داده میشود، کشوری که قدرت سلطنتی (ملکهاش) را قبلا محدود و قدرت پارلمان مردمیاش را افزایش داده بود، شخصیتهای تاثیرگذار از قبیل موسیقیدانان (که خیلی برجسته نیستند)، معماران، نویسندگان و فیلسوفان وارد صحنه میشوند و هنگام شرح احوال مثلا سیموئل جانسون ـ به عنوان یکی از شاخصترینها ـ کثیری از نامهای دیگر نیز در این میانپرده نقشآفرینی مینمایند. انقلاب صنعتی در کنار سیاست خارجی کارآمد (هرچند بیرحمانه نسبت به ملل مستعمراتی) باعث سبقت انگلستان از سایر رقبای اروپایی و در نتیجه (تحلیل خودم است) موجب تفوق زبان انگلیسی به عنوان زبان دوم دنیا میشود.
همچنان که در جلد نهم هم آمد، و در جلد یازدهم (آخرین مجلد) هم ادامه خواهد یافت، مورخین ما دوباره به فرانسه باز میگردند و شرح پایان عمر ولتر، روسو، و برآمدن انقلاب 1789 فرانسه را گام به گام بازگو و موشکافی میکنند. کاملا مشخص است که ویل و آریل سخت فریفته آن کشور هستند و شاید هم حق با آنها باشد. انقلاب کبیر فرانسه زمینهساز پایانی بر اولیگارشی فاسد و شکست داربست اجتماعی نجبا، اشراف، اسراف و قدرت مطلقه در سراسر اروپا شد و گرچه خود فرانسه را از سایر همسایگانش پیش نینداخت اما اروپای امروز و ارزشهایی که کماکان این کشورها بر آن پای میفشرند را خلق کرد.
در پایان جلد دهم، نویسندگان با خواننده خداحافظی میکنند (با این توضیح که مجموعه تاریخ تمدنشان را به آخر رساندهاند) و در سطور بسیار کوتاهی از رنج و تسلای چهلسالهی خود پرده برمیدارند با این عذر که مفصل اما در عین حال موجز نوشتهاند؛ اما چند سال بعد مشاهده میکنیم که دوباره (و خوشبختانه) 1063 صفحهی دیگر به عنوان جلد یازدهم منتشر کرده، ویل با کمال فروتنی میگوید تنها دلیلی که جلد یازدهم متولد شد این بود که:
«عزرائیل بارها از ما چشمپوشی کرد و پس از 1968 ما را به حال خود گذاشت که بیاراده زندگی کنیم و بیاراده بخوانیم. ما از این استراحت بیحاصل خسته شدیم. به منظور آنکه برای زندگی خود هدفی و برنامهای داشته باشیم، تصمیم گرفتیم که روش مطلوب خود را که بررسی همهجانبهی تاریخ است درباره عصر ناپلئون (1789-1815) هم به کار بریم ... این منظره ما را از سستی هفتاد و هشتاد سالگی [به ترتیب سنین آریل و ویل] برانگیخت تا تصیمی بیباکانه بگیریم و معلومات ذوقی خود را در ترسیم آن عصر ... به کار بریم ... یکی از ما [اینجا منظور ویل خودش است] که کمی شتابزده بود، در سال 1921 ده سخنرانی درباره ناپلئون ایراد کرد ... اینک زحمات پنج ساله ما ... به خواننده تقدیم میشود، کتابی که مفصل، اما از هرجهت ناقص و نارساست ... این کتاب را به عالمان متخصص که چیزی از آن نمیآموزند اهدا نمیکنیم، بلکه آن را به دوستان خود، در هرجا که هستند عرضه میداریم، کسانی که طی سالها ما را تحمل کردهاند ...»
سطح تواضع را میبینید؟ وقتی به خودم، پیرامونم و به او نگاه میکنم دلم میخواهد زمین دهان بازکند و مرا ببلعد. این مرد [اگر همسرش را در نظر نگیریم] در زمان خودش شاید مطلعترین فرد در خصوص تاریخ تمدن بویژه تمدن اروپا یا غرب در جهان بوده است و کتابها و سخنرانیهایش حتی در زمان خودش هم تقریبا بیرقیب و مشعشع بودهاند. با اینحال هرگز در تمام عمرش خودستایی نکرد، کارش را مهم جلوه نداد، همواره به ناقص بودن یا دستکم خلاصه بودن تاریخش اذعان داشت، خود را در زمره دانشمندان متخصص تاریخ نشمرد، و اگر دوزندگینامهی این زن و شوهر را بخوانید اینکه چقدر خود را معمولی میپندارند و سربهسر هم و دیگران میگذارند متعجب میشوید و حظ میکنید.
دلم میخواهد فکر کنم من هم در زمره کسانی هستم که آخرین جمله ویل خطاب به آنها بود.
20 فروردین 1403 ـ مشهد