بعد از حدود دو دهه که از نوشتن، چاپ کاغذی و انتشار صوتی اولین مجموعه از «ماجراهای گلک و نکک» میگذرد، دوباره خدا فرصت داد و دیروز ماجرای جدیدی را بر این مجموعهی پرطرفدار افزودم. این ماجرا درباره خواستگاری است و از پنج داستان اولیه کمی بلندتر ولی به همان اندازه بامزه در آمده است. خودم که هنگام نوشتنش کلی لذت بردم و حندیدم.
اگرچه در سالهای اخیر زیستگاهم را از «فرهنگ و هنر» به «علم و صنعت» تغییر دادهام و کمتر به خلق آثار ادبی میپردازم (هرچند که الان هم مشغول بازنویسی یک اثر مهم کلاسیک هستم)، اما همیشه به این فکر کردهام که ماجراهای گلک و نکک، ابعاد بیشتر و بزرگتری از یک داستان صِرف را دارد. سوای از جنبهی سرگرمکنندگی و دلپذیر بودن ماجراها، که تا الان تماما در تایباد اتفاق افتادهاند، بخش مهمی از لهجه، ادبیات شفاهی، تاریخ شفاهی، جغرافیا، طرز تفکرها و خیلی چیزهای دیگر هم در این قصهها آگاهانه درج میشوند که دیر یا زود ارزش تاریخی پیدا میکنند. اسامی افراد، اگرچه دقیقا همانهایی که معاصر من زندگی میکردند و میکنند نیست، اما نامهایی نزدیک به آنها انتخاب میکنم تا به اندازه ممکن ماندگار شوند. اسامی کوچهها و میادین، پیشهها و جهانبینیها و دلبازی و حب و بغضها، همگی در گوشه و کنار داستانها جا خوش میکنند و بخشی از تاریخی که من میشناسم را ثبت و ضبط مینمایند.
هرچند که باید اذعان کنم تجربهی نوشتن این قصه خیلی دشوارتر از دفعات پیش بود، آنهم به سه دلیل عمده: اول اینکه ذهن من سن و سالی را پشت سر گذاشته و آن نشاط پرهیجان دوران جوانی را دیگر ندارد، دوم، بر خلاف آن ایام، من دیگر در تایباد زندگی نمیکنم و ده سالی میشود که زادگاهم را به جبر اشتغالم ترک گفتهام و در محیطی کمتواتر از لحاظ گویش و کنش به سر میبرم، اما از هر دوی اینها مهمتر، هجوم دنیای مدرن و جهانی شدن زبان و بیان و تلقی ناشی از شبکههای اجتماعیست، که سبب شده لهجه و تکیه کلامها و ضربالمثلها و واژگان و همه چیز دستخوش تغییر، استحاله و حتی فراموشی شوند و حالا به زحمت میتوان از دل سیلاب این چند دههی پرهیاهو، به آن شوخ طبعی و ادبیات شفاهیای که لازمهی نوشتن ماجراهای گلک و نکک است دست پیدا کرد. البته اگر صادقانه بگویم این مرا چندان نگران نمیکند چون هنوز فرصت کافی برای صید ماهیهای درشت از دل این سیلاب تند و گذران مهیاست و اگر مثل گذشته تمرکز کنم، مقصود و مرادم به حد کافی حاصل خواهد شد.
بعد از نوشتن کتابهای «گزیده ادبیات شفاهی تایباد» و «گنجینه شفاهی تایباد» وعده داده بودیم که آن سه گانه را با نوشتن تاریخ شفاهی تایباد به پایان برسانیم، اما متاسفانه به دلایلی که شاید بعدها بیان کردم، از آن کار چشم پوشیدم تا جایی که نهایتا ایده و انگیزه بیات شدند و از دهن افتادند؛ حالا در نظر دارم بخشی از همان نیت را در ماجراهای گلک و نکک پیادهسازی کنم و تکههایی از تاریخ شفاهیای که مرا در خود پرورد را بر صفحه بنشانم (و برای آیندگانی که احتمالا علاقمند به دانستنش باشند به یادگار بگذارم). مگر این کار را (در سطح نبوغآمیزش) فردوسی بزرگ انجام نداد (البته این رویکرد متعلق به منابع ایشان بوده) که تاریخ شفاهی ایران را ضمن داستانهایی دلکش بیان کردند به نحوی که عموم مردم آن را به جهت زیبایی داستانیاش نقل میکردند و میکنند، اما در نهان، تاریخ کشورشان را حفظ کرده، گرامی میدارند.
البته که این ماجراها با شاهنامهی سترگ سنخیت چندانی ندارند اما رویکردم به هنگام نوشتنشان آگاهانه چنین بوده و امیدوارم بتوانم مجموعهی جدیدی را برای این دو بچهی بازیگوش و پرسرنوشت تایبادی بیافرینم و بیفزایم.
جمعه ـ 12 خرداد 1402 ـ مشهد