دو هفته پیش به استان دوستتداشتنی و پر پتانسیل سیستان و بلوچستان سفر کردم. با مردمی که مرام و مهربانی از سر و رویشان میبارید و در جدال با تنگدستی و درشتی ایام دست و پنجه نرم میکردند. رفتارها پر از شفقت و مهماندوستی و عرض بیدریغ محبت بود و چهرهها گرچه سوخته و شیاردار از جور روزگار و بیمهری ما بودند، اما در عین حال از تاریخی عظیم و دلی دریایی و وسیع که در سینه داشتند تابناک به نظر میرسیدند، صد البته که خوب و بد همه جا هست، اما نسبتها فرق میکند و در این استان، کفه ترازو به سمت خوبان میچربد. این را نوشتم که بگویم در همان روز اول که هنوز زاهدان را به مقصد ایرانشهر و چابهار ترک نکرده بودیم، راننده تاکسی مهربان و دانایی به سن و سال خودم ما را نمیدانم از کجا به چهار راه رسولی برد و خیلی برایمان وقت گذاشت و توضیح داد و وقتی پیاده شدیم، به او گفتم «آقا، شما چقدر چهرهی شاهنامهای دارید!» باور کنید که از نوادگان مستقیم رستم و خاندانش بود، هم پر ابهت هم خوش سیما با خطوطی ژرف در گونه و چانه، موهایی به یک سو پریشیده ولی نه ژولیده، سری که به سردیس موزهها میمانست و بدنی توپر و مغرور اما نه خودبین که هوس میکردی نمونهی سنگی اش را بر سنگی، صخرهای، اهرامی چیزی بتراشی. زنده باد سیستان، زنده باد بلوچستان.
تربت جام ـ 4 اردیبهشت