دیشب از تایباد به سمت مشهد راه افتادم و بین راه، در جایگاه پمپ بنزین، توی یک صف طولانی و وقتگیر نیم ساعت منتظر ماندم تا نوبتم بشود. در آخرین لحظات، درست قبل از اینکه لاین خالی شود، ماشین قبل از من دیرتر شروع به بنزین زدن کرد و بنابراین کارش از خودرویی جلوییاش دیرتر تمام شد. آن یکی که در نوک لاین بود درِ باک را بست و رفت، اما همین که پمپ را خالی کرد یک ماشین ارزانقیمتِ سفید دنده عقب گرفت و بینوبت شروع کرد به بنزین زدن. قاعدتا یکی مثل من نباید واکنش نشان بدهد و دهنبهدهن بگذارد، اما اتفاقا یکی مثل من باید واکنش نشان بدهد و حلوی بیقانونی بایستد. پایین شدم و سخت اعتراض کردم، سه مرد روستایی مقابلم ایستادند و آسمان ریسمان کردند منتها اولی که جوانک چهل، چهل و پنج سالهای بود و شلنگ را به دست داشت، با لهجهای غلیظ و خیلی قلدرمآبانه گفت میزنم هر کاری هم نکردی بکن.
مهم این نیست که این افراد از سپاه مغول مستقیم به این عصر آمدهاند، مهم این است که پمپچی و ماشین جلویی من هم به این شرایط میخندیدند و مسخره میکردند. به پمپچی گفتم باید از خودت خجالت بکشی که چنین رفتاری داری و او هم آسمان ریسمان کرد و حرفهای نامربوطی زد که گفتن ندارد.
اینها را نوشتم نه برای اینکه گلهگذاری کنم یا شرح مصیبت بدهم، بلکه برای این مینویسم که بگویم محال است این صحنه را در تایباد ببینیم. محال است یکی از تایبادیها اینچنین گستاخ و گردنکلفت به بنی و بشر توهین کند و افراد حاضر در صحنه هم مثل دلقکها و تماشاگرانِ تئاتر هر هر بخندند. شهری و روستاییمان.
این را نوشتم که تایبادیها به خودشان افتخار کنند که این اندازه ذاتِ پرعیب ندارند و متوجه باشند چرا تمام شهرهای دیگر از آنان به نیکی یاد میکنند.
سهشنبه 29 مهر 1404