گلک و نکک هشتم را که به پایان بردم، قلبم به شدت میتپید و روحم تحت فشار بود. متوجه شدم که خیلی به خودم سخت گرفتهام. همزمان هم داستانساختن و هم ریزهکاریها را رعایت کردن و هم به گویش محلی متن را آراستن کار خیلی سختیست و این شرایط آدم را میتواند از پا بیندازد. رفتم کمی دراز کشیدم تا حالم جا بیاید و البته هیچ ناراحت نیستم. زمانم کم است و بهتر است باقیماندۀ عمرم تولید همراه با از نا افتادن باشد تا اینکه خالیخالی عمرم به سر آید و حسرتش به دلم بماند.
دوشنبه بیستم مرداد 1404