هوا به طرز مستانهای ابرناک و لطیف است؛
گویی این شهر کوچک افتاده بر دشتهای خشک، با چوبدست یک پری مهربان، به هوا خاسته، بر لب پهنهی وسیعی از آب نشسته، زیر آسمانی پوشیده از ابرهای ضخیم، بادی که با خود بخار مدهوشکننده میپراکند، حرارتی که از بس اندازه است مست میکند و خلوتی که کمی مشکوک به نظر میآید و دلواپست میدارد که مبادا این جذبه و خلسهی عمومی، مردم را به خواب اساطیری برده، بدو بدوی بیهوده هر روزشان را امروز استراحت داده است باشد! نکند پای پریهای دریایی یونان باستان در میان است که میخواهند ملوانان رنجور و آرزومند کشتی ما را بفریبند و سربه نیستشان کنند؟
بگذار دلواپس نباشیم، بگذار اگر قرار است طعمهی پریهایی به این زیبایی شویم، این آخرین خاطرهی روز و آخرین تصویر بازمانده از این دنیا برایمان باشد.
نهم آبان 1402