پس از پیادهروی صبحگاهی، یک نسکافه داغ و یک کیک شکلاتی (که معمولا نمیخورم) گرفتم و در خلوتی پاییزی رو به دریاچهی پارک، سیراب از تماشای مرغابیان عروسکوار و سحرخیزان ورزشکار نشستم و جایتان خالی، کیکش خیلی تازه و خوشمزه و نسکافهاش به اندازه ایدهآل داغ و جگرحالآور بود. مولکول به مولکول این چاشت غیرمنتظره در دلم نشست و مرا در میان اینهمه وقایع تلخ و پیامکهای بدخبر بانک و هزار چیز بدتر از آن، سرخوش و دماغچاق کرد.
5 آبان 1402