صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
جلد یازدهم و آخر از تاریخ تمدن ویل دورانت

دریافت کد تاریخ شمسی

پس از 77 روز منظم خواندن، سرانجام کتابِ 1063 صفحه‌ای «عصر ناپلئون» آخرین جلد از تاریخ تمدن ویل و آریل دورانت را به پایان بردم. کتابی که از دو جنبه‌ی مختلف در اینجا مایلم به آن بپردازم:

اول اینکه آیا وقتی ویل و آریل در پایان جلد قبلی (روسو و انقلاب) با خواننده خداحافظی گرمی می‌کنند، اما فقط به این دلیل که اجل بدیشان مهلت می‌دهد و وقت داشته‌اند (بنا به اعتراف صریح خودشان) این جلد را هم می‌نویسند، در کل چه احساسی به مخاطب دست می‌دهد یا چه احساسی باید به او دست بدهد؟

و دوم اینکه ناپلئون و اروپای حد فاصل 1789 (انقلاب کبیر فرانسه) و 1815 (تبعید ناپلئون به سنت هلن) چه زیستی را از سر گذراندند و آیا این برجسته‌ترین روح زمانه‌ی خویش چگونه شخصیتی داشته و چه آثاری از خود به جا گذاشته است؟

درباره‌ی مورد اول، حقیقتا من کمی ناآماده وارد کتاب آخر شدم. مثل خداحافظی پر و پیمانی‌ست که با یک مهمان عزیز کرده باشی و او موقتا از در بیرون برود ولی بلافاصله برگردد و چند صباح اضافی پیشت بماند. پایان جلد «روسو و انقلاب» یک اوج فخیم و پرنشاط و حالت‌دار برای یک کار عظیم بود. من به عنوان خواننده‌ای علاقمند، غرق در شادی و مستی، آن جلد را به پایان بردم و با قلم ویل که بی‌محابا و پرانرژی می‌تاخت همسو و همسان اوج می‌گرفتم. اما این جلد کاملا واضح بود که ویل از شوق نوشتنِ متصل و خامه‌ی ورزیده‌ی جویبارمانندش فاصله گرفته، به این می‌مانست که یک دونده، دوندگی غیرت‌مندانه‌اش را به پایان رسانده، نشسته حسابی استراحت کرده، عرقش خشک شده ولی دوباره بلند شده و دویدن را از سر گرفته است. به نظر من که حجم طربناکی نوشتار و شادخاطریِ قلم و شوخ‌طبعی‌های طبیعی‌اش به میزان قابل ملاحظه‌ای کم شده بودند، تمرکزش را از دست داده و استاندارد بیان موجز، یکپارچه و قدرتمندش را نتوانسته بود بازیابد. در این جلد ـ که خیلی هم احتمال دارد دیدگاه من درست نباشد ـ ویل از تراز شکسپیر مورخان به یک مورخ عالی تغییر سطح داده است.

در ساحت دوم، ناپلئون شخصیتی کم‌نظیر و سوزاننده داشته که گویی به انرژی هسته‌ای خاموش‌ناپذیری متصل بوده است. در طول بیست سال حکومتش بر فرانسه، همه‌ی آنچه که امروزه غرب به عنوان ارزش به سایر جهان دیکته می‌کند (مثل حقوق بشر، آزادی، حمایت از دانش و هنر، برابری در پیشگاه قانون، جلوگیری از فساد قدرتمندان، پیشرفت بر اساس استعداد و نه طبقه ...) را تقریبا (نه کاملا) قانون‌نامه‌های ناپلئون پدید آوردند و در ممالک مختلف اروپایی مستقر ساختند. اوضاع آن قاره‌ی غرق فساد و تباهی (که ساختارهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی‌اش خیلی بدتر از موارد مشابه آن در ممالک شرقی، آمریکای جنوبی و آفریقا در همان زمان بود) به قدری تباه و فاجعه‌آمیز بود که سِرف‌ها (دهقانان و خانواده‌هایشان) از روسیه گرفته تا مناطق دیگر، تا اواسط قرن نوزدهم جزء اموال مالک و مِلکِ طلق آنها به شمار می‌رفتند. فقط یک نفر از این اشراف خودپسند می‌توانست به اندازه یک استان امروز ایران اراضی شخصی داشته باشد و تمامی قدرت و اختیارات و دولت و منافع را فقط به سود خودش یا طبقه خودش مصادره کند.

ناپلئون میلیونها هکتار اراضی (به تقریب) و میلیون‌ها واحد پولی ثروت متعلق کلیسا را از چنگ کشیشان بدر کرد، پادشاهان اروپا را چنان لرزاند که همگی اصول او را به تدریج در رعایت حقوق بشر و ارجحیت قانون پذیرفتند و اروپای نوین بدین ترتیب مانیفست جدید و امروزی خود را نوشت و سپس‌تر در آمریکای شمالی و همه‌ی سیاره‌ی زمین جاری ساخت.

اما عیب ناپلئون این بود که جنگ را می‌پرستید و استبداد را حتی بیش از جنگ خوش می‌داشت. خودش، کشورش و قاره‌اش را به سختی فرسوده کرد و صدها هزار انسان ـ بخوانید جوان ـ را کشت یا به کشتن داد و ویرانی و ورشکستگی‌های بسیاری به بار آورد.

آلمان اصلا بعد از ناپلئون به نام آلمان نامیده شد (البته نه بلافاصله) و شکل امروزی خود را گرفت. انگلیس، متکی به سیاستمداران قابل، بیرحم و بدخواهِ خود این نبرد را به کام خود یافت و بهره‌ی وافر از آن برد و روسیه اساسا با شکست ناپلئون بود که روی صحنه تاریخ پرید (روسیه نه ناپلئون و نه هیتلر را شکست نداد، بلکه هر دوی آنها را سرمای روسیه نابود کرد) با این حال از مزایای این شکست نهایت استفاده را برد.

درباره‌ی این جلد، این شخصیت و این بخش از تاریخ می‌توان به تفصیل سخن گفت و فلسفه‌ی تاریخ را در آن تجزیه و تحلیل کرد.

اما به عنوان آخرین مطلب: حالا می‌توانم با اطمینان ادعا کنم که تاریخ تمدن ویل و آریل دورانت بیشتر و در حقیقت «تاریخ تمدن اروپا» است تا «تاریخ تمدن جهان» (یعنی حتی کلامی از کشور زادگاه خودش، آمریکا، هم در این اثر بزرگ یاد نمی‌کند). تازه از این هم ریزبینانه‌تر، در این چند جلد آخر (از عصر لوئی چهاردهم تا همین کتاب عصر ناپلئون) تمرکز نویسندگان بی‌وقفه بر کشور فرانسه بوده و حتی سایر کشورهای اروپایی حول این هسته‌ی مرکزی نقد و بررسی و تحلیل شده‌اند؛ در حالی که در نیمه‌ی اول این مجموعه و به حجم چند کتاب، تمرکز نویسندگان بیشتر بر ایتالیا (از رم باستان گرفته تا قرون وسطی) متمرکز بوده است.

پنج‌شنبه، چهارم مرداد 1403

|