تو ای گناه نخستین و ای مهارت عشق
کجاستی؟
و به کدامین بهار نشستی؟
چه شد که در این سقف بیآفتاب
نماندی و دیگر طلوع نکردی؟
دلت به رحم نیامد که این جوانه، پرنده،
که این درخت جهاندیده که قلبش شکسته،
بدون تو چه کنند؟
چه خواب و خیالی ببینند؟
به تیرهای فنا بنگر
که زندگی همیشه در آماج حملهی آنهاست
و یک یکشان از پس هم کارگر میافتند
به کارزار هستی و نیستی بنگر
و در یاد بیاور
که عشق
یک سبد پر از گل سرخ است
در دل معناباختگیهای عمر
همان که رنگ میزند آسمان را به آبی
آنهم به قعر کائنات و سیاهی
و ابر میسازد و جشن و آواز
و این اگر قلمموی عشق نیست
پس تو بگو چیست؟
و دامن از این اتصال برچیدن
اگر که نا به زوالی نیست
پس تو بگو چیست؟
مشهد
۲۸ اسفند۱۴۰۱