صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
انکیدو، پلنگِ دشت

دریافت کد تاریخ شمسی

داستان گیلگمش، شاید تا به امروز قدیمی‌ترین افسانه‌ی نبشته‌ی برآمده از ذهن بشر باشد که به دست ما رسیده است. یک افسانه‌ی سومری، مربوط به چهار هزار و هفتصد سال قبل (و اگر نوشته‌ی من نیز هزار سال دیگر خوانده شود می‌شود 5700 سال قبل) که شهرت بسیار زیادی در جهان کسب کرده است. 

به لحاظ تاریخی، گیلگمش پادشاهی انسان ـ خدا است که با کامرانی، زیبایی، نیرومندی و البته استبداد بر شهر اوروک (حدود جنوب عراق فعلی) حکومت می‌کند. با تظلم برخی ساکنین، خدایان هماوردی به نام انکیدو که یک وحشیِ تنومندِ طبیعت‌زی‌ست را خلق می‌کنند که با مشاورت و مساعدت مادر شاه، و البته بعد از کشتی‌گرفتن و زورکردنِ این بر آن و آن بر این، نهایتا دو جنگجو با هم بر سر صلح می‌آیند و سرگذشت‌ها و دلاوری‌های بسیاری را در کنار یکدیگر با موفقیت از سر می‌گذرانند. 

انکیدو ولی اندکی بعد، به دردِ بیماری دچار شده و در بستر مرگ می‌افتد. گیلگمش که ناباورانه شاهد مرگ عزیزترین یاورش است علی‌النهایه مجبور می‌شود که در روز هفتم ـ رفیقش انکیدو، پلنگ دشت ـ را وداع گوید و در خانه‌ی خاک دفن نماید. اما در پیامد این رنج صاعقه‌وار، خود متحول می‌شود و در جستجوی جاودانگی از شهر بیرون می‌زند و سفری زائروار را در اقصای جهان آغاز می‌کند. 

در پایان این مسافرت، او اگرچه مانند مرد امروزی، رنج بسیار و تعب وصف‌ناپذیری را تحمل کرده و حتی لوازم ـ گیاه ـ جاودانگی را هم به اشارت تقلب‌گونه‌ی اوته‌نه‌پیشتیم، مردِ جاودانگی‌یافته پیدا می‌کند، اما آن را به تیر غفلت و سربه‌هوایی از دست می‌دهد و در پایان قصه، به مرگی نابهنگام، که ظاهرا ناشی از جعل کاتبانِ غیراصیل در کتابخانه‌ی آشوربانی‌پال بوده، خودش نیز از دنیا می‌رود. 

گیلگمش اسطوره‌ای است که همزمان، داستان تحول روحی بودا، تولد نامتعارف حضرت موسی، طوفان حضرت نوح و خشکسالی‌های زمان وزارت حضرت یوسف را با هم یکجا دارد و اینجاست که درمی‌یابیم اعتقادات جزمی ما، گاهی حتی ریشه در سه هزار سال پیش از آخرین نگارش آن و آخرین قرائت آن دارند و شاید از همین راه ادبیات شفاهی و مکتوب در طی سده‌های پی‌درپی کشور به کشور حتی قاره به قاره راه پیموده‌اند و به شکل‌های مردم‌پسند در دین‌هایی مثل یهودیت و مسیحیت و اسلام وارد شده‌اند. 

در گیلگمش، زن نقش بسیار مهمی دارد:

چه وقتی که معشوقه‌ای از پرستشگاه مقدس می‌شود که باید با "کوه شادی‌"اش انکیدوی وحشی را آرام سازد و به شهر بیاورد،

چه وقتی که در نقش ملکه‌ی مادر صلح و سازش بین دو جنگجوی پرخاشگر برقرار می‌سازد و نمادهای فرهنگ و طبیعت را به هم پیوند می‌دهد،

چه آن هنگام که در کسوت الهه‌ی ایشتر نرد عشق به شاهِ گردنفراز و مغرور می‌بازد، ولی تحقیر می‌شود منتها به عقوبت این سرگرانی، کاری می‌کند که دیگر گیلگمش روی آرامش را به خود نمی‌بیند،

هم آنگاه که خاتونِ فرزانه‌ی نگهبان درخت زندگی می‌شود که جایگاه کشتیبان را به قهرمان سومری می‌نمایاند،

و هم آن زمان که در نقش جفتِ آدمیزادِ جاودانه‌شده‌ای ظاهر می‌شود که گیلگمش اصلا اینهمه راه را به خاطر دیدن آن‌دو زن و شوهر و شنیدن راز سربه‌مهر جاودانگی‌شان درنوردیده است. 

حماسه‌ی گیلگمش ـ این شاهِ شوربخت و مافوق طبیعی ـ با خط میخی، بر روی 12 لوح گلی و در بیش از سه هزار و چهارصد سطر نوشته‌‌شده و عبارات پرقدرت و تاثیرگذارش را کاتبان و کتابخانه‌داران مهربانی از دوره‌ی مس و مفرغ در سرزمین بین‌النهرین محفوظ نگاه داشته و عوامل بخشنده‌ای مثل زمان و باستان‌شناسان و دانشمندان خستگی‌ناپذیر نیز موافقت کرده‌اند تا امروز ما بتوانیم از خریدن چنین آثاری از قفسه یا بساط کتابفروشی‌ها تن و جان خود را در آبهای دانستگی و شایستگی بشوئیم و دوران متزلزل صلح در تاریخ بشر را اندکی شاید طولانی‌تر سازیم. 

 

سی مرداد ـ تربت‌جام

|