این بخش به روز نیست
دو مقاله که در ماهنامه تخصصی کتاب ماهِ علوم و فنون در دی ماه ۱۳۹۰ منتشر شده اند:
این مقاله برای اولین بار در نخستین کنگره ملی مفاخر جام، به تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۹۰ در شهرستان تربت جام ارائه گردید و به عنوان یکی از آثار برگزیده ی این کنگره مورد تقدیر قرار گرفت. سپس در کتاب پژوهشنامه تخصصی مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی (مجموعه مقالات ۱) منتشر گردید. آدرس مقاله این است:
پژوهشنامهی تخصصی مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی (مجموعه مقالات ۱)، زیست سنجی مقایسهای
مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی و شیخالاسلام احمد جامی، نشر دیبایه، تهران، ۱۳۹۰، صص ۶۵-۴۳
زیست سنجی مقایسهای
مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی و شیخالاسلام احمد جامی
دکتر محمد ناصر مودودی
استادیار، گروه علمی کشاورزی، دانشگاه پیام نور، صندوق پستی3697- 19395، تهران، ایران.
چکیده:
مقالهی حاضر به زیست سنجیِ مقایسهای شخصیت و سلوک اجتماعی دو عارفِ نامدار در دو سرزمینِ مجاور، اما با فاصله زمانیِ حدودا دویست ساله میپردازد. گزینش این دو شخصیت برای مقایسه، صرفا به دلیل نزدیکیِ موقعیت جغرافیایی شهرهای مدفن آنها و تاثیر آشکاریست که هریک بر رفتار اجتماعی مردم سرزمین خود نهادهاند. مرجع اصلی این پژوهش دو کتاب تاریخیِ "مقامات تایبادی (شرح زندگی و کرامات مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی)" و "مقامات ژندهپیل (در کرامات شیخ احمد جام)" میباشد که به ترتیب در قرون هشتم و پنجم ه.ق. به نگارش درآمدهاند. اگرچه هر دو کتابِ مقامات، نثر عامیانه دارند و حکایتهای شفاهی آنها آمیزهای از واقعیت و افسانه است، اما تطبیق متون این دو اثر، برخی حقایق تاریخی مربوط به این دو شخصیت والاگهر را به ما نشان خواهند داد. دراین مقاله مولانا زینالدین و شیخ احمد از منظر تبارشناسی، دوران کودکی و نوجوانی، استحالهی معنوی، سلوک اجتماعی، کسب و کار، خانواده و بازماندگانشان در حد امکان با هم مقایسه شده و تفاوتهای آنان تا حدودی بیان گردیدهاند.
کلید واژگان: مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی، شیخ احمد جام، مولانا، ژنده پیل، مقامات تایبادی، مقامات ژندهپیل.
درآمدی بر شخصیت مولانا زینالدین ابوبکر
شیخالاسلام، مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی (درگذشته به تاریخ 30 محرم 791 ه.ق؛ 29 ژانویه 1389 م. و 17 بهمن 767 ه. ش) (گوشهگیر، 1390، ص 4)، از عرفایِ نامدارِ ایران و علمایِ متشرع خراسان در ولایت باخرز بوده و به لحاظِ تبارشناسی اجدادش همگی عالم و فاضل و ساکن آبادی تایباد ثبت و ضبط شدهاند.
در واقع در آن روزگار، شهر امروزِ تایباد، دهکدهای بود مشتمل بر چند خانه در ناحیتی بین هرات و پوشنگ و جام و نیشابور که مردمش به غیر از گندم و جو، خربزه میکاشتند و خشت میمالیدند و حصیر میبافتند. حکومتِ سیاسی نیز در دست حاکمان آل کـُرت بود که یکی از سلسلههای محلی خراسان در قرون هفتم و هشتم هجری به شمار میرفت (گوشهگیر، 1382، ص 11)
مولانا نیز به مانند پدرانش کشاورز بود و عمرش را با پرورشِ گیاهان به سر برد. محبت صمیمانهای به مردم داشت و مِهرش نیز همانگونه در دل همگان جاری بود. اما شهرتش در تاریخ بیشتر به خاطر شجاعت بینظیر و هشدارهای شدیدش در برابر زمامدارانِ قدرتمندِ آن روزگار بود. آنچنانکه بارها به آخرین حاکم جابر کرت، ملک غیاثالدین پیرعلی، نامههای تند و محکم نوشت و نیز در برابر سلطانِ صاحبقرانِ تُرک، تیمورِ گورکانی، تمام قد ایستاد و او را به اعتقاد و تکریم و پذیرش در برابر خود وا داشت.
درآمدی بر شیخ احمد جام
شیخ الاسلام ابونصر احمد بن ابیالحسن النامقی ثم الجامی مشهور به ژندهپیل (درگذشته به تاریخ 536 ه. ق.)، از عرفای شهیر ایران و از صوفان بزرگ خراسان در قرون پنجم و ششم هجری قمری بوده است. به نظر میرسد که والدین شیخ احمد نیز زراعتپیشه بوده و خودش از نظر تبارشناسی، در زمرهی اعراب مهاجر به خراسان به شمار میرفته است؛ زیرا جد اعلایش جریر بن عبدالله بجلی، صحابهی پیامبر عظیمالشان اسلام (ص) بوده است.
شیخِ سرخموی و زیباچشم جام، ابتدا در ده نامق یا نامه از توابع کاشمر(یا همان تُرشیز) به دنیا آمد و سپس به ناحیت جام رختِ اقامت کشید. "
شیخالاسلام احمد ... مردی دلیر و شجاع بود که در ده نامه هیچ جوانی با وی بر نیامدی ... (غزنوی، 1340، ص 16)
وی درشتاندام و زورمند و تیزرفتار بود و احتمالا لقب ژندهپیل موافق همین ویژگیهای بارز فیزیکی وی بوده است" (غزنوی، 1340، ص 9)
شیخ احمد تا بیست و دوسالگی، جوانی سرکش و بادهگسار بود و عمر گرانمایه را به میخوارگی و عیش و عشرت گذراند تا اینکه سببی شد و توبه کرد و هژده سال را در کوههای نامق و جام به مجاهدت و تزکیهی نفس پرداخت. آنگاه به میان مردم بازگشت و به ارشاد ایشان پرداخت.
"نخست قدر او بر مردم معلوم نبود ولی پس از کراماتی چند، تدریجا شهرت یافت و پیروانی به هم زد" (همان، 1340، ص 11)
شیخ احمد با صوفیان و پیشوایان همعصر خود در خراسان نیز مراوداتی داشت، اما عمدهی شهرت وی به دلیل کرامات و خوارق عادات وی و همچنین آثار مکتوبیست که به قلم وی نگاشته شدهاند. از سوی دیگر سهم بازماندگانِ پرشمار و برومند شیخ را نیز در "ابقای شهرت و آوازهی ژندهپیل نباید خرد و اندک گرفت" (همان، 1340، ص 37)
مقایسهی تطبیقی:
الف) تبارشناسی:
در مقامِ مقایسه بین این دو شخصیت، نخستین دریافت این خواهد بود که مولانا زینالدین مردی ایرانیتبار و اهل و ساکن زادگاه خود یعنی "قریهی تایباد" (همان، 1340، ص 88) به شمار میرفته است، اما شیخ احمد جام، نسب از اعراب میبرد و دودمانش به مهاجرینی که از عربستان به خراسان آمده بودند میرسد.
و این شیخ الاسلام احمد قدس الله روح العزیز ... عربی نسب بود هم از سوی پدر و هم از سوی مادر، و از قبیله ی جریر بن عبدالله البجلی بود که در جمله ی عرب تیراندازی به مثل او نبود وهم از سوی پدر همه را به عرب نسبت کردند ..." (همان، 1340، ص 16)
از سوی دیگر اجداد مولانا زینالدین همگی عالم و فاضل و اهل تعلیم و تعلم بودند به گونهای که از پدر مولانا با عنوان شیخالاسلام شیخ علی یاد میشود (گوشهگیر، 1382، ص 53) و مولف مقامات تایبادی به صراحت گوید:
"بدان که پدر بزرگوار ایشان صاحب ولایت بودهاند و در ولایت، ایشان را بزرگ داشتهاند." (گوشهگیر، 1382، ص 54)
بر این مدعا دو تایید میتوان آورد: یکی آنکه پدر مولانا آنقدر برخوردار از احترام اجتماعی بوده است که پس از مرگش برای او نیز مقبرهای ـ ولو کوچکتر از پسر ـ بسازند و کارکردِ زیارتگاهی به آن بدهند؛ و اساسا ساخت بنا برای یک متوفی، همیشه در صورت داشتن منزلت اجتماعی ممکن بوده است که از این قرار سخن مولف مقامات که میگوید "[شیخ علی] صاحب ولایت بودهاند و در ولایت ایشان را بزرگ داشتهاند" مقرون به حقیقت مینماید؛ و دلیل دوم نسبنامهی منتسب به مولاناست که به شهادت سنگ قبر مزار ایشان سلسلهای از مشایخ را شامل میشده است. بدین قرار که: "شیخ علی بن شيخ ابوبکر بن شيخ احمد بن شيخ محمد بن شيخ سهيل تايبادى."
به عبارت دیگر مولانا زینالدین بالاترین و آخرین حلقه از زنجیرهی مشایخ دودمان خود بوده و پس از وی کسی از اخلافش نتوانست به آن پایه از زهد و دانش و تقوی و نیز سازماندهی اجتماعی دست پیدا کند که نامی از خود به فراخور مولانا، به جای بگذارد و آوازهاش آذینبخش صفحات تاریخ و تذکرهها گردد.
اما برخلاف مولانا، شجرهی نامدارانِ شیخ احمد جام عمدتا از خود وی آغاز شده و سر به نشو و نما میگذارد؛ به عبارت دیگر، در نسبنامهی گذشتهی ژندهپیل، چندان به نامآوران شهیر در پهنهی علم و دانش بر نمیخوریم؛ به گونهای که حتی پُرآوازهترین مرد از دودمانِ او، جریر بن عبدالله بجلی، شهرتش صرفا در فن تیراندازی بوده و به سبب همین مهارت، مختصر اشاراتی در تذکرهها بدو شده است (غزنوی، 1340، ص 9). در واقع، علم و ادب چندان در سبد نیازمندیهای خانوادهی شیخ احمد قرار نداشته و والدینش ضرورتی برای سوادآموزی جگرگوشهشان احساس نمیکردند. همین اُمّی بودن شیخ، دستمایهای شد تا بعدها فرزندش شهابالدین اسماعیل در کنار شرح کراماتِ باورناپذیر پدرش، اقامهی دلیل کند که آن بزرگوار حقیقتا واجد کرامات عرفانی و حجت روحانی بوده است زیرا که:
"پدرم امی بوده است که توبه یافته است ... بعد از هژده سال که او را به میان خلق فرستاده دری علم من لدنی و اسرار حکمت برو گشادهاند تا لاجرم علما و حکما و عقلای عصر او در علم و عمل او و کرامتها و کارهای عجب او متحیر گشته بودهاند و عجب فروماندهاند" (همان، 1340، ص 183)
به بیان دیگر، شیخ احمد جام بر خلاف مولانا، سردودمانِ مشایخِ خانوادگیِ خود است که بعدها بسیاری از آنها آوازهای یافتند و دارای جایگاه و پایگاهِ سیاسی و اجتماعی شدند. چنانکه در همین رساله فرزند کوچک شیخ ـ شهابالدین ـ میافزاید:
"این چهارده پسر (منظور خودش و برادران دیگرش است) همه، عالم و عامل و کامل و صاحب تصنیف و صاحب کرامت و صاحب ولایت و مقتدا و پیشوای خلق بودهاند."
در واقع از دوران شیخ احمد به بعد، سرزمین جام تبدیل به پایگاهی سیاسی برای خاندان وی میشود که همواره در حال بازتولید و صدور شخصیتهای سیاسی و اجتماعی به اطراف و اکناف بودهاند
و اما از دودمان شیخ احمد، اسامی چندتن که شهرت و اهمیتی داشته اند در تواریخ مذکور است. بعض آنها در جنگها همراه موکب شاهان بوده، گاه واسطهی صلح و آشتی شده و گاه شهری را از غارت و مردمش را از تیغ سپاهیان رهایی داده اند. (همان، 1340، ص 38)
اما روال مشابهی را در خاندان مولانا ملاحظه نمیکنیم و اعقاب مولانا از آن همبستگی دودمانی و ایجاد تباری نافذ و نامآور در سطح منطقهای و محلی درمیمانند و ذکر چندانی از ذریهی آنها در سطوح سیاسی و اجتماعی ادوار آینده به میان نمیآید. دربارهی علل احتمالی این کارکرد، در آینده بازتر سخن خواهیم گفت.
ب) دوران کودکی و جوانی:
صرف نظر از کراماتی که قبل از زادن و پس از به دنیا آمدن مولانا زینالدین نقل شده است (گوشهگیر، 1382، صص 55-52) چنین برمیآید که این بزرگوار از اوان کودکی، زندگانی را به استقامت علمی و فراگیری اصول و مبانی شریعت گذرانده باشد؛ چنانکه به تصریح مقامات تایبادی، همواره "به طاعت و به عبادت و درس علم مشغول میبود تا به حد بلاغت رسید" و یک بار وقتی پدرش از او درخواست میکند که به خاطر پرورش کرمهای ابریشم، ده روز ترک مکتب کند و سَبَق نخواند
"مولانا شیخالاسلام این سخن را قبول کرد، فاما بسیار ملول شد. [که] به جهت تودِستان، چگونه ترک تحصیل توان کرد؟" (همان، 1382، ص 55)
اما نوجوانِ دانشجوی ما، گرچه سخن پدر را به گوش جان نیوش میکند اما چارهای میاندیشد تا بتواند به سرعت تمام به مکتبخانه بازگشته، سبقخواندن را از سر بگیرد. پس به اندازهی ده روز خوراک کرمها، شاخ و برگ ازتوتستان برید و در کرمخانه فرو ریخت و در را به روی ایشان بست و البته همه میدانیم که اینگونه رفتار در صنعت ابریشم کشی فاجعهای بزرگ محسوب میشود:
"چون چند روزی از این معنی بگذشت، پدر باز آمد، مولانا شیخ الاسلام به تکرار سَبَق بودند. پدر از او سوال کرد "مگر کرمان را برگ داده که به غایت فارغ نشسته و به علم مشغول گشته؟" ... مولانا در جواب پدر خود گفت: "همان روز اول، برگها تمام ببریدهایم و به خورش کرمان دادهام و در خانه را مُهر کردهام." پدر مولانا شیخ الاسلام گفت: دریغا که کرمها تمام ضایع شدهاند ... (همان، 1382، ص 56)
و مابقی این ماجرای شیرین را بهتر است خود در کتاب مقامات تایبادی بخوانید.
آتشِ سوزانِ اشتیاق به فراگیری دانش در زینالدین ابوبکرِ جوان چنان شعلهور بوده که او را شتابناک به سمت قلههای علمی آن عصر به پیش میبرد و هنوز دههی سوم از عمرش را به نیمه نرسانده که در زمره مشاهیر قرار میگیرد (همان، 1382، ص 62) و عنوان سترگ مولانا را برای همیشه زینتبخش نام خویش میسازد.
خواجه بهاءالدین نقشبند که از نادران روزگار و اربابِ تصوف را مدار بود و در سفر مبارک حجاز با حضرت مولانا ... ملاقات کرده بود، با یاران و ملازمان خود چنین گفته بود که "جناب مولانا شیخالاسلام را چون بحری یافتم در معارف مَوّاج ... [و گفت] مولانای شیخالاسلام ... قطبالمدار روزگار خود بود. (همان، 1382، صص 58 و 59)
در مقابل شیخ الاسلام احمد جام، کودکی را در بی خبری از علم و دانش و فارغ از رنج دبستان و ترکه دبیران گذراند
راجع به دروان کودکی و زندگانی خانواده ای احمد اطلاعی در دست نیست. والدین و خویشان او مردمی ساده ... بودند و شیخ احمد مدعی است که حتی خواندن و نوشتن را هم بدو نیاموختند. (غزنوی، 1340، ص 10)
شیخِ اعجوبهی جام، در اوان جوانی به مجالس لهو و لعب گرایش پیدا کرد و در این حلقهی مستانه، ـ شاید به خاطر ابهتِ مقتدرانهاش ـ یاران موافق و جانانهای را نیز همراه خود ساخت.
روزگار شیخ، اینچنین بر مدار بیخبری و سرخوشی میگذشت تا اینکه واقعهای بزرگ ایشان را دگرگون ساخت:
من بیست و دوساله بودم که حق سبحانه و تعالی بلطف و کرم خود در توبه بر ما گشاده گردانید و مرا توبه کرامت کرد و سبب توبه ی من آن بود که چون نوبت دور اهل فسق و فساد بمن رسید شحنه ی ده غایب بود ... (همان، 1340، ص 24)
در آن شب سرنوشتساز، احمد جوان برای بار نخست، حریفان را خمر مینوشاند و با آمدن شحنه ـ که خود ظاهرا یکی از حریفان قهار و ساغرپرست بوده است ـ دوباره مجلس نوشانوش برقرار میشود که البته این بار ساقیِ عیّارِ ما، تمام چهل خُمی که در خانه پر از شراب کرده بود را به یکباره از معجزهی غیب تهی مییابد:
"ازین عجب فرو ماندم و از حریفان نهان داشتم و از جای دیگر سبوی خمر حاصل کردم و در پیش ایشان نهادم و من بتعجیل تمام، درازگوش در پیش کردم و بجانب رز رفتم و خمر طلب داشتم و خُمها برقراریافتم. چون درازگوش بار کردم درازگوش در رفتن کندی عظیم میکرد و من درازگوش را سخت میرنجانیدم تا زودتر بازآیم ... ناگاه آواز شنیدم که ... "ای احمد آن حیوان را چه رنجه میداری؟ ما او را فرمان نمیدهیم که برود، تو از شحنه عذر میخواهی از تو قبول نمیکند، چرا از ما عذر نمیخواهی تا از تو قبول کنیم؟". هیبتی عظیم بر من زد، روی بر زمین نهادم گفتم "الهی توبه کردم که بعد ازین خمر نخورم و هیچ کاری ناشایست از من در وجود نیاید. این درازگوش را فرمان ده تا برود" ... درازگوش روان شد. چون باز رسیدم و خمر در پیش بردم قدحی پر کردند و پیش من داشتند. من فرا نستدم، گفتم که توبه کردم دیگر خمر نخورم. حریفان گفتند: احمد بر ما میخندی یا بر خود؟ الحاح میکردند..." (همان، 1340، صص 24 و 25)
و به این ترتیب، جوانِ شوریدهی عاشق، مجلس میپرستانِ نامق را بر هم زد و حلقه عیش آنان را برای همیشه از هم پاشید. چندانکه سالها بعد خواجه رستم ـ یکی از دوستان قدیمش ـ گویی گاه و بیگاه ملامتش مینموده که:
عیش ما را ناخوش کردی و روزگار بر ما منغص کردی. چرا چنین کردی؟ (همان، 1340، ص 104)
به هرحال، جاهلیت جوانی، و شاید مجالست گرم و شیرین ـ که از مختصات ذاتی شیخ بوده است ـ دوستان و همپیالهگانی چنین شادخوار و ناشایستکار را گرد او فراهم آورده بوده و طبیعیست که در آن ایامِ سختگیر، جوانی با این مختصات، ذهنیتی ناصواب نزد پیرامونیان از خود به جای نهاده باشد. چندان که این احتمال دور از ذهن نخواهد بود که چه بسا بیاعتمادیهای بسیاری که همعصران شیخ احمد در تمام دوران حیات شیخ به حجج و کرامات او نشان میدادند، شاید به سبب سابقهی نه چندان درخشان او در روزگار شباب بوده باشد.
پ) استحالهی معنوی:
هر دو شیخِ مرشدِ کامل، خیلی زود پای در راه ِ پرسنگلاخ معنویت نهادند. اما در این میان، معرفت مولانا دنبالهی شریعت و سنت او بود و در حقیقت "بعد از تحصیل شرایع و استحکام آن، در سلوک طریقت" رهسپار گردید؛ درحالیکه شیخ احمد، حقیقت را مستقیما از چشمهی ناب طریقت نوش میکرد و مجاهدتهای نفسگیر و دردناک در طلب تقاضای خود از سر میگذراند.
با این وصف، وجه تشابه هردوی آنها زهد و تقوی طاقتفرساییست که اولی در بین مردم و دومی به دور از آنها و بر خرسنگهای کوهستان بر خود میپسندیدند. حاصل این مجاهدات، قدرت فوقالعاده و حقانیت ناباورانهایست که هر دو شخصیت پس از چند دهه واجد آن شدند و خوشبختانه ثمرات آن همچنان تا به امروز برای ما نیز بر جای مانده است.
[مولانا زینالدین را] در سن بیست و چهارسالگی بود که داعیه سلوک پیدا شد. در تایباد، مسجد حوضسری ... به طاعت و عبادت ... مشغول شد ... چنانچه هفت یا ده روز ... [سپس در] مسجد شاداب [که] جای متبرک است... به طاعت و عبادت مشغول شد. یک روز، یک ماه، برآمدی. وقتها، چهل روز هم شدی که غیر از روز جمعه به تایباد در نیامدی ... [سپس] عزیمت ... حصار کردند... مدتی نیز [در آنجا] به طاعت و عبادت گذرانید و ریاضت به سر کرد تا روحانیت حضرت شیخالاسلام ... شیخ احمد جام ... بر [او] ظاهر شد [که] گفت: "حضرت خداوند، جل و علی، داروی و علاج درد تو در شفاخانهی ما نهاده است و کار تو از ما میگشاید و مقصور تو از ما میگشاید". پس مولانای شیخالاسلام توجه به جناب شیخالاسلام احمد جام کرد. چنین گویند که مدت بیست سال، پیاده، سر و پای برهنه، بر تربت مقدس رسیدی ... (گوشهگیر، 1382، صص 62 و 63)
البته در این بیست سال، هربار که مولانا در برابر مدفن شیخ جام میرسید، مسافتی دورتر میایستاد و نزدیک نمیرفت و از دور به ختم قرآن میپرداخت. به گونهای که به همین منوال بیش از هزار بار ختم قرآن کرد و گاه پیش میآمده که یک شبانه روز ـ حتی در میان باران و برف ـ سراپا در حالت جذبه ایستاده و به تلاوت مصحف مشغول بوده است؛ و در طی این بیست سال، هربار فقط اندکی به مقبرهی شیخ احمد نزدیک میشده تا اینکه سرانجام در رواق قبر ایشان درمیآید و مینشیند. هنگامی هم که از ایشان میپرسند چه شد که سرانجام ترک گنبد کردید و به رواق درآمدید میفرماید " اکنون به اشارت ایشان چنین واقع میشد". (همان، 1382، صص 63 و 64)
پس به قرار، ملازمت شیخ الاسلام احمد جام میکردند. مدت سی سال تربیت شیخالاسلام در حق او بدان مرتبه بود که با او گفت: "هر معنی که مرا بود با تو همراه کردم. ترا به زیارت مشهد مقدس منور سلطان رضا باید رفت تا از آن حضرت با تو فیضها نیز همراه شود. مولانا ... به اجازت و اشارت آن حضرت، متوجه زیارت فلک فرسای حضرت امام و زبدهی آل عباسی، نورِ دیدهی اصفیا، سلطان خراسان، علی بن موسیالرضا شد و چند وقت دیگر در آن بارگاه میبود، ملازمت میکرد و به تلاوت مشغول میبود تا عاقبت به فیضها رسید و مقصودهای کلی یافت. 64 65 (همان، 1382، صص 64 و 65)
همین نقل قول، به تنهایی توضیح جامعیست بر تمام تذکرههایی که تربیت روحانی مولانا زینالدین را از نوع اویسی ذکر کردهاند. (جامی، 1336، ص 498؛ حقیقت، 1361، ص 173؛ نوایی، 1379، ص 89؛ شیرازی، 1374، صص 679 و 680). زیرا اویس قرنی نیز گرچه هرگز پیامبر عظیمالشان اسلام (ص) را از نزدیک ندیده و صحبت شریف ایشان را درک نکرده بود، اما همواره طریق استکمال و انوار ربوبیت را از فراسوی زمان و مکان تحصیل مینمود و به فیض ربانی نائل میشد. بر همین قاعده، مولانا زینالدین نیز بدون آنکه مجلس شیخ احمد جام و حضرت رضا (ع) را در عالم ظاهر درک کرده باشد، به مدد مکاشفات غیبی و در عالم معنا، منازل و مراحل سلوک را قطع کرده و به فیوضات کامل دست پیدا کرده بود. هربار که مشکلی حادث میشد و یا تعرضی رخ میداد، مولانا زینالدین به تربت شیخ جام عزیمت میکرد و اسرارِ مگو را با روح ایشان در میان مینهاد. سپس پاسخ ستانده و کامکار به زادگاه خود باز میگردید. (همان، 1382، صص 91، 77، 93، 111 و 112)
و اما شیخالاسلام احمد را تا آنجا همراهی کردیم که مجلس عیشِ خوشباشانِ نامق را به حلقهی توبهگذارانِ عاشق بدل کرد. در پس آن مجلس، خود گوید
"والهوار روی به کوه نهادم و بعبادت و ریاضت مشغول شدم." (غزنوی، 1340، ص 25)
و این آغاز تحولی تاریخی برای ایشان و منطقهی شرق خراسان بود. البته در آغاز این استحاله، هنوز شک و تردیدها ارادهی ایشان را متزلزل کرده و آزارش میدادند؛ احمد جوان، بیش از همه غم عیال و "صاحبفرضان" خویش را دارد که در خانه رها کرده و مخارجشان کاملا بلاتکلیف مانده است. ولی خیلی زود به مدد توکل، بر این وسوسه نیز چیره شده، از کوه فرو میآید و با چوبدستش هر چهل خُم خالی شراب ـ که شاید تنها بهانهی اتصالش به گذشته بودهاند ـ را به سختی در هم میشکند.
به دنبال این جنونِ نامتعارف، که احتمالا باید موجب ترس خانواده و همسایگان شده باشد، یار موافق یعنی شحنهی نامق، بازداشتش میکند و به "پایگاه اسبان" میفرستد اما احمدِ مستِ عاشق، چنان غرق پشیمانیست که اسبها نیز با دیدن او به جای علوفه خوردن، سر به دیوار میکوبند و آب از چشمها روان میسازند. ستوربان شکایت به شحنه میبرد که زندانیِ دیوانهات را دریاب که اسبها را نیز دیوانه کرده و شحنه با دیدن این صحنه در را بر او میگشاید و پوزشخواهانه آزادش میسازد. احمد برای بار دوم و این بار به مدت چند سال سر به کوهستان میگذارد و در طلب وصل به معبود از خواب و خوراک و آدمیان به کلی چشم میپوشد.
شرح جدال شیخ احمد با نفس امارهاش، به صورت مختصر و تنها در یک پرده از مقامات ژندهپیل آمده است که قطعا پاسخگوی عطش ما برای دانستن جزییات این کارزار دشوار نیست، اما سختگیری شیخ با ضمیرِ زنگارگرفتهاش، به خوبی از لابلای سطور اندک همین حکایت ـ و البته حکایتهای نامرتبط دیگر ـ نیز متجلیست.
در جای دیگر شیخ احمد خود میفرماید:
بعد از دوازده سال که در کوه نامق بودم، ناگاه آوزار شنیدم که: یا احمد بمیان خلق رو و خلق را از راه هوا و بدعت ، براه خدای و شریعت دعوت کن ... گفتم ... [بارالها] فرمان ده تا کجا روم. در حال روشنایی پدید آمد برسان مشعلهای. آواز آمد که یا احمد، در پی این مشعله میرو تا کجا ناپیدا شود. کوه بکوه، دشت بدشت بر پی آن مشعله میآمدم تا بکوه بیزد جام بدان موضع که آن نور ناپیدا شد مسجد بنا کردیم. (همان، 1340، صص 36 و 37)
در کوههای بیزد ـ یا آنچنان که مردم محلی تلفظ میکنند، بِزد، باز هم شیخ احمد شش سال دیگر به تربیت نفس میپردازد ولی این بار تفاوتش با بار اول در این است که در مسجد نور، خلقی به گرد او اجتماع میکنند و آیندگان و روندگان شرح کراماتش را در اطراف جهان میپراکنند. (همان، 1340، ص 37) البته به غیر از این خودراهبری طولانی، گویی مرشد دیگری نیز برای مدتی کوتاه به کار هدایت شیخ مشغول بوده که پژوهشگر ارجمند، دکتر حشمت موید سنندجی چنین ما را آگاه میسازند:
شیخ احمد ظاهرا در آغاز کار مرید شیخ ابوطاهر کرد که خود عارف گمنامی است، بوده، ولی بجز او استاد و مکتب دیگری ندیده، زیرا گرد جهان برنیامده و در بلاد اسلامی بدیدار بزرگان تصوف و استفاده ازمدارس علمیه نائل نگشته است. (همان، 1340، ص 12)
ت) سلوک اجتماعی:
مولانا زینالدین شخصیتی کمجوش و خروش بود و با اینکه در آن هنگام، آوازهاش در بلاد اطراف پیچیده بود و دوستداران فراوان داشت، اما به حشر و نشر با خلایق تمایل نشان نمیداد؛ به عبارت دیگر خلوت و انزوا را بیش از درخشش و قال و مقال میپسندید:
از خلق مجتنب میبود ... [و جز] به ضرورت بیرون نیامدی و با مردم اختلاط نکردی و کم التفات بودی. چون در آن روزگار از مشاهیر بود و مردم بسیاری تردد کردی و از آن ملول شدی. تا روزی که طالب علمان غلبه کردند و به عرض مولانا شیخ الاسلام رسانیدند تا "ما از هر بلاد، غربت اختیار کردهایم و در این دیار به امیدواری آن ساکن شدهایم شاید که از نَفَس متبرک شریف آن حضرف محفوظ شویم و بهرهور گردیم". مولانا شیخالاسلام جواب ایشان نگفت ... (گوشهگیر، 1382، ص 62 و 63)
نه اینکه تصور کنیم مولانا بر طالبعلمانِ نادار و ناچار، چنین فخر میفروشد و روی خوش بدیشان نشان نمیدهد بلکه همین رویه را سالها بعد، در برابر عالیترین مقام حکومت، پادشاهِ خراسان، ملک معزالدین حسین کُرت، نیز در پیش میگیرد؛ آنگاه که مَلِک، در عالم رویا به هدایت رسولالله (ص)، سفارش میشود که مرید و منقاد مولانا گردد؛ پس شبانه سر به راه مینهد و نماز عصر را پشت سر ایشان میخواند؛ آن هنگام
[ملک معزالدین] واقعهی پیغامبر علیه الصلواه و السلام به عرض مولاناء شیخ الاسلام رسانید. مولاناء ... فرمودند که "من آن نباشم و من کیستم و مرا چه حد آنکه در مقابلهی اعلام پیغامبر ... در آیم." ملک هرچه مبالغه کرد سودی نداشت و سخن وی قبول نکردند و سه روز توقف نمود. بعد از آن ملول شد و مراجعت نمود. (همان، 1382، ص 87)
و مولانا باز از این تلختر پاسخ فرستادهی کسی را میدهد که نامش در آن ایام، لرزه بر اندام هر پادشاهی در اقطاع جهان میانداخت. بخوانید پاسخ کوتاهِ زینالدین تایبادی را به فاتحِ خونریز گورکانی هنگامی که در مسیر لشکرکشی به هرات از او خواست در دَم و بی فوتِ وقت به حضورش شرفیاب گردد؛ فرمود:
رسم درویشان نبوده است و نمیباشد که پیش پادشاهان و سلاطین روند. (همان، 1382، ص 68)
به همین سادگی؛ و کاش غائله به همینجا ختم میشد، اما تا نماز شام، هفت فرستادهی دیگرِ تیمور هم از سرای مولانای پیر دست خالی به نزد سلطان باز میگردند و عجب نیست که مولف مقامات ایشان بنویسد که هربار "تعجب امیر زیادت میشد". (همان، 1382، ص 69)
آخرین پیکِ تورانی، ماموریت یافت تا سواره به مسجدِ جامع تایباد در آید و مولانا را کِشانکِشان به پابوس سلطان بکشاند؛ اما این تُرک نگونبخت هم گرچه فرمان را تا داخل مسجد نگاه داشت، اما تا نگاهش در نگاهِ مولانا گره خورد، بیدرنگ از اسب فرو افتاد و التماسکنان خواهانِ بخشایش شد. منتها تایبادیان این بار دیگر واقعا هراسیدند و به درگاه مولانا تضرع کردند که محض رضای خدا کوتاه بیاید و به سلطانِ صاحبقران روی خوش نشان بدهد. اما جواب زینالدینِ کامل به تُرکِ حامل، همان است که شایستهی اوست:
"به امیر بگوی نمیآید"
خواندن این پاسخ کوتاه، امروزه و اکنون برای ما بسیار ساده و آسان مینماید، اما بد نیست بدانید که در تاریخ ایرانزمین، شاید این منحصربهفردترین رفتاری ست که درویشی مستغنی در مقابل کشورگشایی سرمست، تا به این حد بیمحابا از خود نشان میدهد. تیمور که مسلما هوش خیرهکنندهای داشته، از این نشانهها عبرت میگیرد و از جور و عتاب پشیمان میشود و در بار نُهم:
کسی دیگر را از روی مرحمت و لطف و کرم بسیار فرستاد و چنین فرمود که "[حضرت مولانا] از سرای خود بیرون نیایند که من میآیم تا شما را در سرای شما ملازمت نمایم." و سوار شد با لشکر بسیار تا به تایباد رسید. کسی فرستاد به تعجیل تمام: "مولانا شیخالاسلام از سرای خود بیرون نیایند و بیتوقف بنشینند که ما میآییم". چون امیر به در سرای رسید، مولاناء شیخالاسلام از سرای خود بیرون آمدند و ملاقات دست داد و امیر خود را از اسب درافکند و در دست [و] پای مولاناء شیخ الاسلام افکند (همان، 1382، صص 70 و 71)
این مثالها همگی موید این نکتهاند که مولانا زینالدین تا پایان حیات، از خدم و حشم به راه انداختن و ابواب جمعی ساختن اعراض میکند و به عالمی فراتر از درک روزمرهی ما نظر داشته است.
در مقابل، شیخ احمد جام شخصیتی به غایت اجتماعی بود و به تعبیر امروزین روابط عمومی قدرتمندی داشت. البته شاید این امر، خصلتِ ذاتی شیخ بوده است زیرا همچنانکه قبلا هم ذکر آن رفت، احمدِ عیّار، حلقهای رندانه از موافقان بادهگسار ترتیب داده بود و از زمان شباب، شمع جمعِ یک رشته از دوستان بود. همین منش او را دلالت میکند که هژده سال بعد و پس سیر سلوک روحانی، بلافاصله حلقهی مریدانش را ساماندهی کند و آوازهی کراماتش را شهرهی آفاق و انفس نماید. چنانکه خود میفرماید:
... مسجد بنا کردیم. پس از شش سال تمام که در آن کوه و در آن مسجد میبودم و هر کس از هرجانب و هر ولایت میآمدند و میرفتند و چیزها به اطراف عالم میبردند، و از ائمه و مشایخ و از بزرگان اطراف عالم نبشتها میآوردند و جوابها میبردند ... (غزنوی، 1340، صص 37 و 38)
شیخ احمد بر خلاف مولانا همواره در کارِ عرضهی قابلیتهای خویش است. مدام در ولایات اطراف بوژگان، نظیر نیشابور و سرخس و هرات و باخرز و تایباد و مرو سفر میکند تا عوام و خواص را از توانمندیهایش خویش آگاه و برخوردار سازد. همچنین شیخ احمد به خوبی قدر موانست با ارباب سیاست را میداند و به قواعد بازی در عالم فانی اعتنا میورزد. آنچنانکه وقتی اولین قاصدِ سلطان سنجر بن ملکشاه سلجوقی به او خبر میدهد که
"سلطان بزیارت شما میاید"
بلافاصله در پاسخ میگوید:
"نیکو بُوَد" (همان، 1340، ص 47)
و در جای دیگر وقتی سلطان سنجر تصادفا او را میبیند و چون نمیشناسدش از او میپرسد که کیست، شیخِ ما صراحتا دلالتش میکند که او تنها کسیست که نگهبانی از سلطان بدو سپرده شده است و سنجر لازم است که در کنف حمایت او باشد.
و همین نحوهی برخورد دو درویش با دو سلطان عصر خود کافیست که مقایسهای داشته باشیم بین سلوک اجتماعی شیخِ جوشانِ جام با پیرِ پوشیدهی تایباد.
در حقیقت برای ژندهپیل، "در صحنه بودن" رکن حیات معنوی ایشان بوده؛ و اگر اقوال غزنوی را در کتاب مقامات ژندهپیل بپذیریم، شیخ از هر دستمایهای برای عرضهی تواناییهای خویش بهرهبرداری مینماید. گاهی مریض شفا میدهد و گاهی چندین و چند بره را یکجا میخورد، گاه سنگ و چوب و شکر در دستانش زر سرخ میشوند، و گاهی همچون یک مدیوم چیرهدست به پیشگویی پرداخته، خبر از اسرار غیب میدهد، مجلس مباحثه میگذارد، عزل و نصب میکند، مرده زنده میسازد، و زندگان را میمیراند (همان، به ترتیب صص 41، 55، 47، 83، 85، 49، 61، 90، 91 و 96)
اما یکی از مهمترین وجه تمایزات شیخ احمد با مولانا، استفادهی آگاهانهی شیخ از رسانههای نوشتاری بوده است. مولانا هیچ علاقهای به تولید و نشر آثار مکتوب ندارد و کاملا بیاعتنا از معجزهی کتابت درمیگذرد. بطوری که امروزه مشکل جدی برای علاقمندانِ خود پدید آورده تا برای بدست آوردن اطلاعات سادهی اولیه دربارهی ایشان، حیران و سرگردان بمانند.
به واقع پذیرفتنی نیست در بحبوحهای که مزرع سبز فلکِ فارسی، درختان تناوری از فردوسی تا جلالالدین بلخی را به بار نشانده است، شخصیتی ممتاز همچون مولانا زینالدین از کتابت و نبشتن سربپیچاند و به جز یکی دو نامه شرحی بر مسئلهای ولو کوچک از خود به جای نگذاشته باشد.
اما شیخ احمد در عوض قلم پُرکاری داشت و در طول حیاتِ نود و شش سالهاش آثار گرانبهایی از خود به جای نهاد. فرزندش شهابالدین اسماعیل در رسالهای پدرش را اینچنین وصف میکند:
و او، قدس الله روحه العزیز، زیادت از سیصد تای کاغذ در علم و توحید و معرفت و علم سر و حکمت و روش طریقت و اسرار حقیقت تصنیف کرده است که هیچ عالم و حکیم بر آن اعتراض نکرده است و نتوانسته، ... و علمایی و حکمایی که آنرا دیدهاند پسندیدهاند. (غزنوی، 1340، ص 182)
شیخ این اصل مدیریتی را به خوبی رعایت میکرد که فقط توانمند بودن کافی نیست، بلکه اینکه دیگران را هم متوجه سازید که واقعا توانمندید، نیز بسیار مهم است. بنابراین نه تنها خود مقاله و تفسیر و رساله مینگاشت و صادر میکرد، بلکه وقتی مریدِ مخلصش "سدیدالدین محمد غزنوی" از او استدعا کرد که اجازه دهد تا
آنچ از مناقب شما میبینم و میشنوم، از مقامات و حالات و کرامات، [در کتابی] جمع کنم. فرمود که نیک باشد چنان باید کرد (همان، ص 24)
و در یک نوبت، هنگامی که به خاطر بیاعتقادی شنوندگان، همین سدیدالدینِ کاتب از ادامه ی کار دلسرد میشود و برای مدتی دست از نوشتنِ مناقب پیرِ خود بازمیدارد، شیخ احمد خود پیشقدم میشود و از او میپرسد:
چگونه است که دیگر نمینویسی از کلمات و مقامات ما؟ (همان، ص 13)
صرف نظر از این روحیهی انتشاراتی، علاقهی مفرط ایشان به بحث و جدل، زمینهای شد تا شیخ احمد موافقان و مخالفان بسیاری در زمان حیات پربرکتش برای خویش دست و پا کند. فهرست جامعی از منکران شیخ در کتاب مقامات ژندهپیل آمده است که واقعا خواننده را به شگفتی وا میدارد. این سیاهه تقریبا همهی طیفهای جامعهی آن روز را در برمیگیرد، از قاضی گرفته تا استاد و امام و حاکم و خواجه و غیر مسلمان و دوست و دانشمند و رییس و زن و روستایی... و حتی گاه شرارت به حدی میرسد که در چند نوبت قصد ترور فیزیکی او را میکنند (همان، 1340، به ترتیب صص 41، 42، 55، 49، 70، 98، 104، 118، 126 و 132، 133، 146، 147 و 148) ولی از همه ناباورانهتر پدر ایشان است که گویی در انکار شیخ و در غیاب ایشان از دنیا رفت اما به درخواست فرزندش دوباره زنده شد و توبه کرد و پس از تایید پسرش بار دیگر از دنیا رفت (همان، 1340، به ترتیب صص 10 و 159)
در مقابل مولانا اصراری به عرضهی کرامات و استفاده از قدرت معنوی خویش برای پیشبرد مقاصدش نداشت و همین بیآزاری، شخصیتی مطبوع و مطمئن به او داده بود که او را در نزد دوست و دشمن، قابل احترام و دوستداشتنی میکرد. بویژه تقریبا همه جا علما و فقها و اهل دانش با وی از در موافقت و تکریم وارد میشدند و دوستی با وی را برگ زرینی در دفتر افتخاراتشان محسوب میکردند. (گوشهگیر، 1382، صص 57، 58 و 60)
ث) کسب و کار
مولانا همانند پدرانش، پیشهی کشاورزی داشت. البته به نظر میرسد که پدر مولانا در ضمنِ کشاورزی، آسیابان هم بوده است:
هر روز که ... پدر ایشان به آسیا درآمدی، در روی سنگ آسیا ... نان و حلوا بودی. هر روز چنین به قرار میآمد تا یک روزی ابودردا از راه رزه میآمد که شیخ الاسلام شیخ علی در آسیا بود ... (همان، 1382، ص 53)
و همین پدر در جای دیگر میگوید:
هشتاد سال به زراعت مشغول بودهایم و با فلان [شخص] شرکت میداشتهام ... (همان، 1382، صص 54)
ظاهرا مولانا همین کشتزار را از پدر خود به ارث برده و معاش خاصهی خود را از آنجا تامین میکرده است. ضمن اینکه برخی از درویشان نیز گویی ضمن تلمذ و استفاده از محضر مولانا، در مقابل خرج خود در آنجا مشغول به کار بودهاند:
بعضی درویشان، به جهت معاش خاصهی مولانا شیخالاسلام، در دیمهزار، زراعتی نمودی. بعضی اوقات، صد خروار و هشتاد خروار حاصل میشدی، خرج معاش مولانا ... را فرا رسیدی؛ که اگر برکت و عنایت حق تعالی نبودی، کم روزی واقع شدی ...اما به عنایت حق تعالی ... آن خرج مولانا شیخالاسلام و اولاد و ملازمان و درویشان و مقیمان و مسافران را فرا رسیدی و بسنده بود... روزی پیش مولانا ... آمدم و سلام کردم. جواب فرمودند که غله در ظرف باید کرد ... چون به سر غله آمدند، بسمالله بر زبان مبارک ایشان رانده شد و سه مشت غله در آن ظرف ریخته و [گفتند] چون پُر شود سر او ظرف را به گِل محکم کن ... (همان، 1382، ص 126)
اما ظاهرا شیخ احمد آنقدر در اطیعوالله غرق بوده که به امور دیگر نمیرسیده است. تمام روز را به سامان دادن کارهای خانقاه و عبادت و خرق عادت مشغول بود و گویی جز هدایت خلق به کاری دیگر اشتغال نداشته است. منبع درآمد او نیز بنظر، اخلاص مریدان و نذوراتی بوده که با نظر حق یا از خزانهی غیب به او میرسیده است. در حقیقت هیچ یکاز داستانهای مقامات ژندهپیل، اشارهای به کار و کسب شیخ نکرده ، بلکه برعکس، حکایتی داریم که خلاف این را به ما گوشزد میکند
دیگر وقتی شیخالاسلام ... بنزدیک شیخ بوطاهر رفت و داماد وی، دانشمند ابوبکر با وی بود و [به شیخ احمد] میگفت: چرا کاری و کسبی نمیکنی؟ و آن چنین بسر نشود. و پیش شیخ بوطاهر میگفت و شکایتی همی کرد و از [قولِ] مادر و پدر او پیغام میگذارد که: باید او [شیخ احمد] را پند دهی و بگویی تا کسبی کند. شیخ بوطاهر ... رو سوی شیخالاسلام کرد و گفت: چرا دست از کسب بازداشتهای؟... [از پاسخ احمدِ جوان] شیخ بوطاهر در خشم شد، گفت: باش. کار تو بجایی رسیده که در خضر سخن گویی؟ میان ایشان سخن بسیار رفت و بجایی رسید که شیخ بوطاهر، شیخالاسلام را از خانهی خویش بیرون کرد. شیخالاسلام بمسجد آمد، ... با خدای مناجات میکرد و میگفت: خداوندا مادر و پدر و خویش و اقرباتام رد کردند و از خانه بیرون کردند، ندانم تا من چه کسیام؟ 111 (غزنوی، 1340، ص 111)
ج) خانواده:
مولانا به نظر خانوادهای تکهمسری داشته و خداوند هم انگار به این زوجِ قانع ده فرزند عطا کرده بوده است. البته برای تکهمسریِ ایشان دلیل مستندی در دست نداریم به جز آنکه خیلی طبیعی به نظر میرسد که در آن روزگار، و حتی تا همین دو سه دهه قبل در تایباد، در یک خانوادهای کشاورز، کم و بیش ده فرزند از یک مادر به دنیا بیایند. اما دربارهی فرزندان ایشان، خوشبختانه نقل قول خود مولانا راهگشای اطمینانِ ماست:
مولانای شیخالاسلام فرمودند: "آن شمع من بودم و آن ده چراغ، ده فرزند من است ... و آن یک چراغ که از میان ده چراغ ناپیدا شد، یک فرزند من بود که ناپیدا شد و به دار بقا رحلت کرد" ... هم در آن روز، بهترین فرزندان مولانا ... که عمادالدین عبدالرحیم بود، برفت. رحمه الله علیه. (گوشهگیر، 1382، ص 131)
همچنین دربارهی رفتار مولانا با همسرش اطلاعی در دست نیست، اما شرحی که در ابتدای کتاب مقامات تایبادی دربارهی نحوهی زادن مولانا آمده، بیاغراق، واژگانی توام با احترام و حرمت را نثار مادر ایشان میسازد و ملاحظه میگردد که پدر و حتی سایر مردم محلی به زنان خاندان مولانا احترام ژرفی قائل بودهاند، (همان، 1382، صص 55-53)
در مقام مقایسه، شیخ احمد جام هشت زن را به همسری برمیگزیند (غزنوی، 1340، صص 18 و 17) و یک بار هم در جوانی به مدت پنج سال عاشق دلخستهی مستورهای میگردد (همان، 1340، ص 235). اما صرف نظر از عرف آن روزگار، اگر فراموش نکرده باشیم، صفت بارز شیخ، ژندهپیل بودن اوست و طبیعی مینماید که برای آن اندام تنومند و احتمالا احساسات نیرومند، یک همسر به تنهایی تکافو ننماید. این حرارت به قدریست که شیخِ جام در هشتاد سالگی هم دست از طلب برنمیدارد و خواستار دختری چهارده ساله میشود و طی کشاکشی نه چندان خوشایند و بویژه پایانی بُهتآور، آن دختر را به کابین خویش درمیآورد (همان، 1340، ص 173) . این هشت زن ـ که حَرَم شیخ را تشکیل میدادند (همان، 1340، ص 96) ـ در مجموع چهل و دو فرزند ـ از جمله سی و نه پسر ـ برای وی به دنیا میآورند.
میتوان گفت که شیخ احمد در مجموع نسبت به بیت خود ـ و نه البته پسرانش ـ بسیار سختگیر بوده و خطاهای ایشان را با واکنشهای شدید پاسخ میداده است. آنچنانکه یکبار وقتی یکی از همسرانش بدون اجازهی او به باغ انگور میرود، در دَم او را مفلوج میسازد و دو تن از خویشان دیگر ـ از جمله یکی از مادرزنانش ـ را به جرم اینکه از سوراخ در به خلوت او مینگریستند به درد نابینایی دچار میسازد (همان، 1340، به ترتیب صص 96 و 95)
اما در مورد پسرانِ خاندان، مولانا زینالدین از همتای جامی خویش سختگیرتر به نظر میرسد. به گونهای که برای تنبیه نوهی خردسالش فتحالله، که به خاطر یک وعده بازیگوشی در صحرا و غفلت از انجام تکالیف درسی از مرور منابع بازمانده بود، به سختی گوشمالش میدهد و او را چهل شبانه روز در بستر تب و بیماری میافکند.
چون به نظر مولانای شیخالاسلام درآمدم، آثار غضب در جبین مبارک ایشان پیدا شد. با خود مشاهده کردم. مرا گفت: "ای بیادب، سَبَق بخوان. چون تکرار نیافته بودم، عرض نتوانستم کرد. به غضب در من نظر کردند و چنین گفتند: "ای ابوالفضول، نه چنان بود که با کودکان بازی نکنی و به گشت صحرا و لَوَندی نروی! اکنون ترا این گوشمال بسند است". ... هم در آن مجلس مرا تب گرفت، چنانکه دو کس مرا از آن مجلس بداشتند و به وثاق آوردند. (گوشهگیر، 1382، ص 117)
شیخ احمد ولی بسیار پسرانش را دوست میداشت و در پشتیبانی از ایشان، بای نحو کان، تردیدی به خود راه نمیداد. حتی گاهی که مردم از ظلم فرزندانش شکایت بدو میبردند پاسخ شیخ، مثل همیشه دندانشکن بود و شورشیان را به شیوهای خشن، سیاست میکرد. (غزنوی، 1340، ص 126). اما داستانی که به سختی میتوان آن را باور داشت ـ و حتی اگر بتوان، فقط باید در برابر آن خاموش ماند ـ داستان بدهی پسر شیخ، برهانالدین نصر است که ظاهرا جوانی ولخرج بوده و با خانوادهاش در کاریزِ صاعد که امروزه شهری در نزدیکی تایباد میباشد زندگی میکرده است. شیخ از دانش غیب درمییابد که پسر دلبندش به زودی بدهکار شوربختی خواهد شد. پس خادمش را برای هشدار به کاریز میفرستد، اما نصر که گویی جوانی کمطاقت بوده است، پیغام گذار را با این سپارش به جام باز پس میفرستد که به پدر بگو:
آن دری که بر شیخالاسلام گشادهاند، بر ما نبستهاند (همان، 1340، ص 75)
اما بر خلاف انتظارِ پسر، پیشبینی پدر درست از کار درآمد و برهانالدین نصر چند ماه بعد، معادل هزار سکهی طلا قرض بالا آوَرد و طبیعتا "غمگین و متحیر" دست به دامان پدر شد که " این درد را درمان جز از آن حضرت حاصل نیاید". شیخ، که همواره برای فرزندانش "پدری عطابخش و خطاپوش" بود، جلودار میشود و همراه نصر به محل سکونتش، کاریز، میآیند و پس از ایراد خطابهای برای مشتاقان، دعوت هیچیک از مریدان به خانه را نمیپذیرد که:
ازینجا نروم و برنخواهم خاست تا هزار دینار قرض نصر ادا نکنم ... و هر کس که ادا کند، امشب مهمان او باشیم. مردی بود درین جمع او را بُلفتوح دهقان گفتندی، او را هزار دینار بود و در خمبره در میان دیوار نهاده بود، او با خود اندیشه کرد که من این قرض ادا کنم، باز اندیشید که نباید که عروس [همسر] با من جنگ کند، پس خاموش شد و هیچ نگفت. چون خبر بامیر ابراهیم که حاکم و والی کاریز بود رسید در حال سوار گشت و برودخانهی جاهِنان آمد. شیخالاسلام را گفت: "اگر امشب مهمان من آیی من این قرض ادا کنم" ... شیخالاسلام او را فرمود که "بازگرد و دعوت را ساخته کن تا ما برسیم". [چون امیر به خانه رسید] میانِ خاتون [همسر] و امیر، مقالت شده بود ... از جهت اداء قرضِ خواجه امام برهانالدین نصر. خاتون میگفت که: "من این زر را از وجوه میراث پدر خود ادا میکنم"، و امیر میگفت: "من از وجوه خراج ادا میکنم". چون شیخالاسلام آمد، این مقالات بخدمت ... آوردند. او فرمود که "قرض، امیر ادا کند و خاتون در وجه معیشتِ نصر، هزار دینار دیگر بدهد". خاتون گفت "قبول کردم بشرط آنک فردا مهمان من باشید". شیخالاسلام فرمود که "راست آمد". (همان، 1340، صص 75 - 73)
والبته قضیه با همین دوهزار سکه فیصله پیدا نمیکند؛ بلکه شیخ احمد روز سوم هم میهمان بلفتوحِ دهقان شد و هزار سکهی طلای او را هم گرفت تا برهانالدین نصر با زبانی دعاگو و اندوختهای درخشان معیشت جدید را با خیالی به غایت آسوده آغاز نماید.
چ) بازماندگان
از ده فرزند مولانا مشخص نیست که نسبت پسران به دختران چگونه بوده است. اما نام سه تن از پسرانش را یقینا میدانیم: شمسالدین محمد، صدرالدین ابراهیم و عمادالدین عبدالرحیم. و این عبدالرحیم، در همان حیات مولانا، وفات یافته و همچنانکه در میان عامهی مردم مشهور است، باید در نوجوانی ارتحال یافته باشد. شمسالدین محمد که خود ظاهرا پیشوایی صاحبنفوذ بوده است، نخستین جمع کنندهی مقامات مولانا بود و مولف مقامات تایبادی از دستنوشتههای او برای کتابت اثرش استفاده کرده است؛ اما از سرنوشت سایر اعقاب مولانا اطلاع زیادی در دست نیست.
از سویی دیگر باید گفت که متاسفانه فرزندان مولانا، پس از پدر نتوانستند پایگاه سامانمندی برای نشر و احیاء اندیشههای تابناک او برپای سازند. عدم تمرکز خاندانی همراه با کمشمار بودن نسبی بازماندگان که گویی در طول زمان به محو شدنشان انجامیده، بیش از سایر عوامل به ابهام امروزین حقایق و سردرگمیِ تاریخی مربوط به حضرت مولانا دامن زده است و چنان شده که در حال حاضر کسی را در زادگاه مولانا نمیتوانیم پیدا کنیم که بتواند با استناد، خود را از بازماندگان خاندان مولانا بداند و پیشینهاش را به آن ریشه منتسب نماید.
شیخ احمد ولی از این بابت بسیار خوشاقبال است. چهل و دو فرزندش همگی به بار نشستند و از منش پدر آموختند که تحت هر شرایطی باید هواخواه یکدگر باشند و نسبت به دودمان خود، همافزایی نشان بدهند. در حقیقت شیخ احمد مزد طرفداریهای بیحد و حساب خود را از فرزندانش به خوبی ستاند و پس از او، دودمانِ همبستهاش در نگاهبانی از دستاوردهای شیخ و تشدید مقاماتِ او سنگ تمام گذاردند.
شهابالدین اسماعیل، پسر کوچک ژندهپیل، هنگامی که فهرست نام برادرانش را به دست میدهد همگی را با نهایت احترام و با پیشوند شیخالاسلام معرفی مینماید و سپس اضافه مینماید:
و این چهارده پسر همه عالم و عامل و کامل و صاحب تصنیف و صاحب کرامت و صاحب ولایت و مقتدا و پیشوای خلق بودهاند (همان، 1340، ص 185)
هنگامی هم که از خوارق عادات پدر ذکری به میان میآورد، بدون آنکه در ذهن خوانندگان خلل ایجاد نماید، سعی میکند با براهینی عقلانیتر از حکایتهای عامیانهی غزنوی، حقانیت شیخ را باورپذیر سازد.
اما از همهی اینها هوشمندانهتر این است که این تبار، به پایگاهی که پدر به خون جگر فرادست آورده بود چنگ انداختند و آن را مرکز فعالیت و اساسِ کنش اجتماعی خود قرار دادند. سپس نسل در نسل در حفاظت و استحکام آن کوشیدند و شاخ تَری که شیخالاسلام به شش دهه و یکتنه نشانده بود را طی نُه سده، تنومند و استوارتر کردند. همچنین با تلاش تحسینبرانگیزی خود را به ساختار قدرت در دورههای مختلف نزدیک نموده و به پشتوانهی سایهی بلند شیخالاسلام، صاحبان منصب و منزلت سیاسی و اجتماعی از ایران تا به هند شدند.
... نسلی چنین برومند و دامنهدار، بهرهی کمتر کسی از صوفیان بوده است و سهم این بازماندگان را ابقای شهرت و آوازهی ژندهپیل نباید خرد و اندک گرفت. مولف خلاصهالمقامات دربارهی یکی از پسران احمد مینویسد که امروز، یعنی در سال 840 هجری [ششصد و اندی سال قبل] شمار اعقاب او در نشابور و باخرز و هرات و جام و دو سه آبدی دیگر رویهمرفته بیک هزار تن میرسد. خانیکف در کتاب خود همین خبر را نقل نموده و مینویسد که امروزه [؟] هم دودمان شیخ احمد متنفذترین خانوادههای بخش جام را تشکیل میدهد. مقدمه (همان، 1340، مقدمه، ص 37)
و باز در جای دیگر:
فرزندان شیخ احمد ... شاید تنها خانوادهی ایرانی هستند که در مدتی بیش از نهصد سال، سلسلهی آنها دوام و بقا داشته و در ناحیهی خود معروف بودهند. ... [و] وقایع گوناگون ... در طول مدت تاریخ ... نتوانسته است که این خانواده را منقرض نماید. (همان، 1340، ص 239)
نتیجه گیری
دو شخصیت ممتاز محلی ـ شیخالاسلام ژنده پیل شیخ احمد جامی و شیخالاسلام مولانا زینالدین ابوبکر تایبادی ـ ذخایر پایانناپذیر معنویتِ منطقهی شرق خراسان و سرزمین پهناور ایران به شمار میآیند. عظمت این دو شخصیتِ والاگهر به گواه تاریخ و جغرافیایِ ایران و نواحی پیرامون آن، موضوعی نیست که نیاز به نفی و اثبات داشته باشد و همگان بر نادره بودن این پایداران شاهراه طریقت و رادمردانِ میدان شریعت گواهی دارند؛ و البته در این میان مولانای تایباد، خود اظهار ارادت عمیقی به شیخ احمد جام و خاندان مکرم او داشت و آنچنان دل در گرو مهر ایشان داشته که گویی وصایت فرزندان او را نیز به عهده گرفته بود.
ناگفته پیداست که محتویات هر دو کتاب مقامات، که اساس نگارش این پژوهش بودهاند، مشحون از حکایتهاییست که باور کردن آنها برای مخاطب امروزین دشوار مینماید؛ اما به اعتقاد برخی محققان، نقل این قصهها "هیچ ارتباطی با درست یا نادرست بودن واقعه ندارد. [بلکه] منظور عمده از نقل آنها، به رسمیت شناختن یا حقانیت بخشیدن به شان اجتماعی دستهای از مشایخ در نظر عامه بوده است. (گوشهگیر، 1382، ص 28)
طبیعتا این پژوهش تنها بر مبنای نقل گزیدههایی از دو کتاب یاد شده تدوین گردیده است و ادعایی بر صحت و سقم مطالب بنیادی این دو اثر ندارد. پس اگر پژوهشگران ارجمند، بخشهایی از نقلقولهای بهرهبرداری شده را به بوتهی نقد بکشانند، ادعایی متوجه این مقاله نخواهد بود. تفسیرهای صورت گرفته، صرفا تلاشی به بازشکافی موضوع و تطبیق دو مقولهی مشابه و قابل نقد در قالب دو شخصیت ممتاز مورد نظر بودهاند و امید میرود که با دیدگاهِ پژوهشبنیان، موجبات شفافیت و عظمت هرچه بیشتر شخصیتهای یاد شده بیش از پیش فراهم گردد.
کتابنامه
1- مقامات تایبادی، گوشهگیر، علاءالدین، دزفول، نشر افهام، چاپ دوم، 1390
2- مقامات تایبادی، گوشهگیر، علاءالدین، دزفول، نشر افهام، چاپ اول، 1382
3- غزنوی، سدیدالدین محمد، مقامات ژنده پیل، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1340
4- حقیقت، عبدالرفیع، تاریخ نهضتهای فکری ایرانیان از آغاز قرن هفتم تا پایان قرن نهم هجری، از مولوی تا جامی. بخش اول، تهران، شرکت مولفان و مترجمان ایران، 1361
5- جامی، عبدالرحمن، نفحات الانس. توحیدیپور، مهدی، تهران، انتشارات کتابفروشی محمودی، 1336
6- شیرازی، محمد معصوم (معصوم علیشاه)، طرائقالحقایق. محجوب محمد جعفر، انتشاراتِ سنایی، جلد دوم، تهران، 1374
7- نوایی، دکتر عبدالحسین، رجال حبیب السیر، شماره 213. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، تهران، چاپ دوم، 1379