برای آگاهی از مجموعه کامل آثار منتشر شده‌ام، لطفا به لینک زیر مراجعه نمایید.

آثار محمد ناصر مودودی یا http://modoodi.com


 

 آرزوهای کوچک

این اثر، دستاورد حضورم در هجدهمین جشنواره بین‌المللی تئاتر کودک و نوجوان همدان در سال ۱۳۹۰است. با دیدن آثار خوب خارجی و برخی رهیافت‌ها، نمایشنامه‌ای با کاربرد تکنولوژی و برخی سازه‌های مکانیکی به نام آرزوهای کوچک نوشته‌ام که امیدوارم در سال ۱۳۹۱ به روی صحنه برود.

آرزوهای کوچک همچنان که از نامش بر می‌آید داستان یک رشته آرزوهایی‌ست که نوجوان ما امروزه با آنها دست به گریبان است و تصویر و تصور نادرستی از دنیای پیرامونش را به او می‌دهد. این آرزوها با برخی تِم‌های فولکلور و سنتی ایران همراه شده و اثری چند بعدی را پدید آورده است.

این نمایش برخلاف سایر کارهایم از تعداد بازیگر اندکی استفاده می‌کند و اساسا آن را برای پسران خودم نوشته بودم. اما حالا که پیشتر می‌رویم از بازی و یاری سایر هنرمندان هم بهره می‌گیریم. اکنون که در حال نگارش این متن هستم، اوایل آذرماه ۱۳۹۱ است و دورخوانی نمایش را سه روز است که شروع کرده‌ایم و امیدوارم کار را بهمن همین امسال برسانیم.

 

 


 

 

در بخش نمایش های کودک دقیقا نمی توانم از تعداد مشخصی اثر نام ببرم چون آرشیو کارهایم در کارتن های بسته بندی شده در ایران است و برای لیست کردن نام آنها مجبورم شخصا سری به انبار خانه ی مان در ایران بزنم. اما به طور تخمینی شاید شمار این رده از نوشته ها به پانزده تا بیست متن برسد که توسط اشخاص مختلف کارگردانی شده و به روی صحنه رفته اند و یا فقط نوشته شده اند. در این میان یکی مثل سیب هفتم توانست از سوی انتشارات منادی تربیت در تهران به چاپ برسد و یکی مانند نقشه های حسن کچل موفق شد در جشنواره پنجم کودک و نوجوان استان های خراسان چهار جایزه ی اول و یک جایزه ی دوم را از آن خود کند. نمیدانم متن های این نمایش نامه ها را کی فرصت خواهم کرد در این تارنما بگذارم اما امیدوارم طی ماههای آینده این امر امکان پذیر شود.

 


 

 از آبان ۱۳۸۷ که از هند برگشتم تا فروردین ۱۳۸۸ به سفارش انتشارات منادی تربیت و مدیر محترم آن شش متن نمایشی برای چاپ به ایشان تحویل داده ام. عمده ی این نمایش ها را با محوریت محیط زیست نوشته ام و قصد دارم تا می توانم این الگو را ادامه بدهم. هرچند که محور اصلی را چیز دیگری قرار می دهم و محیط زیست را با داستانی کشش دار برای بچه ها عرضه می کنم.

 

۱- نقشه های حسن کچل

این نمایش البته در سال ۱۳۸۰ نوشته شده و بن مایه ی طنز توام با ایرانی گرایی دارد. پسری به نام آرش توسط پدرش دچار بی مهری می شود و با کمک شخصیت های جهانی داستان های کودکان سعی در برطرف کردن مشکلش دارد و بقیه ی ماجرا ...

۲- رصدخانه

این نمایش زیست محیطی است و به مشکل رصدخانه ی مراغه در عصر آلودگی هوا می پردازد. این اثر همچنین تا حد امکان خواجه نصیر الدین طوسی را به عنوان نابغه ی ستاره شناسی ایران به کودک و نوجوان معرفی می کند.

۳- سفر آب

داستان سفر آب بیش از همه اهمیت آب را نشان می دهد با معرفی قنات به عنوان شاهکار نبوغ ایرانی در حفظ و انتقال آب تحت شرایط بیابانی و نیمه بیابانی که عمده ی شرایط کشور ماست ...

۴- لوبیاهای سحرآمیز

داستان جک و لوبیای سحرآمیز را که حتما شنیده اید ؟ در این نمایش نامه جک لوبیاها را داخل باغچه می اندازد اما لوبیاها در کمال ناباوری رشد نمی کنند. آنگاه جک و آریا به دنبال حل این مشکل می روند و در می یابند که خاک باغچه آلوده شده و ...

۵- خروسک لجباز

این نمایش نامه ای برای خردسالان است. با نثر مسجع که روایتگر لجبازی های یک خروس با خاله خانم و مرغ حنایی است و خودتان هم می دانید که آخر و عاقبت لجبازی ...

۶- کره الاغ شکمو

این هم نمایش نامه ای برای خردسالان یا اوایل دبستان است. منتها به شعر. در قالب مثنوی. از اسمش هم پیداست که کره الاغی بی احتیاطی می کند و چغندرهای آمیرزعلی را می خورد و می خورد تا ...

 


  

فيل در تاريکی 

نمایش فیل در تاریکی را به مناسبت سال جهانی مولانا (۲۰۰۷) و  بر اساس قصه ی مشهور مولانا در مثنوی معنوی نوشتم. تمرین این نمایش حدود ۴ ماه طول کشید و بچه ها که همگی فرزندان دانشجویان دکتری در هند بودند بازی بسیار درخشانی را به نمایش  گذاشتند و  در شب اجرا خاطره ی ماندگاری را در ذهن ایرانیان میسور به جای گذاشتند. لیست بازیگران و تصاویر آن ها در سی دی مولوی نامه قابل مشاهده است. این نمایش افتخار آن را دارد که این عنوان را داشته باشد:

 فیل در تاریکی

 نخستین نمایش کودک ایرانی در شبه قاره هند 

  به مناسبت نخستین همايش دانشجویی بزرگداشت مولانا در شبه قاره هند

 

 

 

 

نویسنده و کارگردان: محمد ناصر مودودی

 ميسور ـ هند (سپتامبر 2007 )

 

 

صحنه خاموش. بچه ها با فاصله از هم در عمق صحنه چمباتمه زده اند.آرش آرام وارد می شود. در خانه ی آریا را می زند و او را جلوی صحنه می آورد

 

تارا: چیه چه خبره؟

آرش: یه خبر مهم

تارا: چی؟

آرش: باورت نمی شه

تارا: چی باورم نمیشه

آرش: یک گروه سیرک اومده تایباد.

تارا: خوب

آرش: اگه گفتی با خودشون چی آوردن؟

تارا: چه میدونم لابد گاو

آرش: نه بابا گاو دیگه چیه

تارا: میمون؟

آرش: نه

تارا: چه میدونم حتما قورباغه

آرش: نه

تارا: ای ی ی ی ی، بسه بقیه اش باشه فردا تعریف کن (می رود که بخوابد)

آرش: خیلی خوب. میگم میگم. چیز آوردن . اسمش چیه. اونی که خیلی خیلی گنده اس

تارا: اونی که گنده اس؟ نهنگ ؟

آرش: نه بابا. تو خشکی یه

تارا: هواپیما؟

آرش: نه نه نه

تارا: ای ی ی ی. بسه دیگه. بقیه اش باشه برای فردا (می رود که بخوابد)

آرش: باشه باشه. میگم. چیز چیز فیل

تارا: چیزچیزفیل دیگه چیه؟

آرش: چیزچیزفیل نه. فیل. فیل آوردن. یه فیل گنده. اندازه یه غول. باورت نمی شه وقتی دیدمش شاخام داشت در می اومد. اینا دست بزن

تارا: شاخات؟ (با اصرار آرش بالاخره قبول می کند ولی وقتی می خواهد به سر آرش دست بزند آرش جیغ می زند و او را می ترساند. آرش قاه قاه می خندد)

تارا: حالا این فیل که میگی چی هست؟ خوردنی یه؟

آرش: نه

تارا: پس چی؟ بردنی یه؟

آرش: نه؟

تارا: پوشیدنی یه

آرش: نه

تارا: ای ی ی ی. بقیه اش باشه برای فردا

آرش: نه نه واستا میگم. فیل یه جور حیوونه که خیلی خیلی گنده اس و . . .

موسیقی پخش می شود و آرش برای تارا به صورت بی کلام توضیح می دهد. تارا لحظه به لحظه مشتاق تر می شود و در عین حال می ترسد.  با پایان موسیقی:

تارا: آ آ . . .راست می گی؟  

آرش: اوهوم

تارا: واقعا؟

آرش: بعله

تارا: فوق العاده است. اصلا نمی تونم باور کنم. من من من. . .  

آرش: (قاه قاه می خندد) چت شد. چرا به من من افتادی. (رو به تماشاچیان) نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت نباید چیزهای خطرناک رو برای کوچولوها تعریف کرد. بفرمایید اینم نمونه اش. بیچاره زهره اش داره آب می شه

تارا: نه ، من ، من ، من . . .

آرش: من چی؟ میخوای از ترس بری خونه بخوابی ؟ خوب برو بخواب. برو

تارا: نه . من ، من، من . . .

آرش: حتما میخوای از ترس جیغ بزنی. خوب بزن راحت باش. اینجا که کسی نیست. (رو به تماشاچیان) اینا هم که به هیچکی هیچی نمی گن. جیغ بزن جیغ بزن

تارا: نه. من باید همین الان فیل رو ببینم

آرش: (اول حواسش نیست) بله بله ...... (اما ناگهان متوجه می شود) بله؟

تارا: همین که گفتم. من میخوام فیل رو ببینم . همین الان

آرش: کوتاه بیا خانم. الان نصف شبه.

تارا: خب باشه

آرش: اون جایی که فیل توشه برق نداره. تاریک تاریکه. عینهو قبرستون می مونه (سعی می کند بترساندش) یوهاهاها

تارا: ( این بار تارا آرش را می ترساند بعد در حالی که می خندد) مهم نیست

آرش: ا، دارم بهت میگم هیچی دیده نمی شه. چیو میخوای ببینی .

تارا: فیل رو

آرش: عجله نکن. بذار صبح اول وقت می برمت اونجا حسابی تماشا کن

تارا: نه نه نه . گفتم همین الان

آرش: (رو به تماشاچیان) نتیجه اخلاقی: هیچوقت الکی با خانمها بحث نکنین (اگر اینجا بازیگر پسر نقش تارا را بازی می کند می توان به جای کلمه ی خانم ها باز هم از کلمه ی کوچولوها استفاده کرد). هر چی بهتون گفتن همون اول بگین چشم. چون آخرش که میگین چشم. پس چرا فقط الکی خودتون رو ضایع  می کنین. خیله خوب. باشه. بریم. فقط من یه تک پا برم در خونه مون رو ببندم. زود میام. مواظب باش هیشکی از این ماجرا بویی نبره.

تارا: خیالت جمع باشه

آرش: صداتم در نیاد ها

تارا: چشم

آرش می رود. تارا به سرعت به طرف خانه ی بچه ها رفته آنها را یکی یکی بیدار می کند. با یک توضیح کوتاه همه شتابان جلوی صحنه می آیند و منتظر می مانند. آرش می آید.

آرش: خیله خب. آماده ای؟

دسته جمعی: ب. . . . . . . له

آرش: (وحشتزده به عقب می پرد. به دختر) بله؟اینا دیگه کی ان؟

تارا: اینا رو هنوز نمی شناسی؟ معرفی میکنم. آقا آریا، آقامتین، آقا محمد حسن.

آرش: ا ا ا ا ه اینا رو که میشناسم. منظورم اینه که اینا اینجا چکار می کنن

همه: ما اومدیم فیل رو تماشا کنیم

آرش: ا ا ا . پس تشریف آوردین سینما. بفرمایید بفرمایی سینما تعطیله فردا صبح بیایید

همه: نچ

آرش: نچ یعنی چی

همه: یعنی ما تا فیل رو نبینیم از جامون جم نمی خوریم

آرش: بله؟

همه: همین که گفتیم

 آرش: ای خدا از دست این دختر. ( رو به تارا) مگه بهت نگفتم به هیشکی هیچی نگی؟

آریا: به من نگه؟ مگه خبر نداری من هر خودم شب دندونامو مسواک می زنم

متین: منم ماشین بابام رو راست راسکی گاز می دم

محمد حسن: یا حق. داش ات رو هم که می بینی همچین داد می زنه که رعد و برقم ازش می ترسه

آرش: ( با خودش) شاهکاراشو رو برام تعرسف می کنن ( نمیداند باید چکار کند. بالاخره راهی به نظرش می آید) آخه بچه های خوب. چه جوری بگم. اونجاخیلی تاریکه. منظورم این بود که تو اون تاریکی هیچی رو نمی تونین ببینین

متین: خوبم می تونیم. من شبا که اتاقم تاریک تاریکه خودم تنهای تنها می رم دستشویی

آریا: منم یه دفعه که خیلی شب بود، تازه تاریک هم بود تنهایی رفتم از مغازه آقا ایوبی برای خودم لپ لپ خریدم . . .

محمد حسن: داش ات رو هم که می بینی هر شب تنهای تنها می ره تو محل پلیس ها رو دستگیر می کنه (همه با هم به او می خندند و او متوجه اشتباهش می شود) عرز می خوام. عرز می خوام کل جمع. عرز می خوام حضار محترم. اشتب شد. دزدا رو دستگیر می کنم

آرش: خیله خوب. خیله خب. نخیر. مثل اینکه چاره ای نیست . (رو به دختر) از دست تو.  باشه. می برمتون. حالا گوش کنین ببینین چی می گم. اونجا خیلی خیلی تاریکه. فیل هم خیلی گنده اس. باید مواظب باشید پاشو رو تون نذاره ها.

همه: باشه

آرش: دستای همم رو ول نمی کنین ها

همه: باشه

آرش: کاری هم نکنین که فیل عصبانی بشه

همه: (از پشت او را هل می دهند) اوه چقدر حرف می زنی. برو دیگه. (بعد از چند لحظه مثل یک قطار و با صدای قطار از صحنه خارج می شوند. وارد شدن فیل به صحنه. لحظاتی بعد بچه ها با چشم های بسته وارد می شوند. )

آرش: یواش بیاین . مواظب جلو پاتون باشین.

آریا: اوه. اینجا چقدر تاریکه. از دستشویی خون مون هم تاریکتره

تارا : آریا جان کجایی. دستت رو می گیرم که گم نشی.

آریا: من گم نمی شم ولم کن

تارا: پس دستت رو می گیرم که نترسی

آریا: من نمی ترسم گفتم ولم کن

تارا: ولی ولی من می ترسم آریا جان. بذار دستت رو بگیرم

(ناگهان محمد حسن و متین از پشت به هم  برخورد می کنند و  وحشتزده جیغ می زنند)

آرش: چی شد

محمد حسن: راسیتش هزار تا گرگ به من حمله کردن. می خواستن منو بخورن

متین: گرگ چیه بابا. نترس من بودم

 

تارا: ( رو به آرش) حالا مطمئنی اینجا دزد نداره؟

متین: (در تاریکی و طوری که حواسش نیست تکیه می دهد به پای فیل) ای بابا. ما رو باش که با یه مشت ترسو اومدیم نیک پیک.

مبین: (در نقش صاحب فیل) نیک پیک نهی، پیک نیک

متین: همون که تو میگی. حالا کجا هست این جناب آقای فیل که ما درست و حسابی خدمتش برسم

آرش: اا؟ جنابعالی همین الان به پای ایشون تکیه دادین.

متین: (لمس می کند) چی ؟  فی فی فی فیل؟ (با وحشت به بغل محمد حسن می پرد) کمک

آرش: هیس س س. آبروریزی نکنین. فیله دیگه. لولو خورخوره که نیست.

محمد حسن: از کجا معلوم که ما رو هلپی نمیخوره

آرش: این حرفا چیه میزنین. ببینم مگه شما دلتون نمی خواست فیل رو ببینین

همه: چرا

آرش: خیله خب . اینم فیل. بفرمایین تماشا کنین

آریا: ( آروم به تارا) تارا تارا، من که هیچی نمی بینم. تو می بینی؟

تارا: نه، منم نمی بینم

محمد حسن: (دست متین را می گیرد و جلوی صحنه می آورد) بقیه واستن کنار. حرف خصوصی یه بقیه نباس بشنفن. داش متین، چشمای ما همچین بابا غوری میره. ببینم تو این دور و برا فیل میل مولاحظه می کنی

متین: فیل میل چیه ؟ من مورچه هم ملاحطه نمی کنم.

آرش: ها، دیدین گفتم تو تاریکی هیچی دیده نمی شه. حالا مثل بچه های خوب برگردین خونه و فردا صبح بیاین برای تماشا

محمد حسن: نه نه. ما الان داریم می بینیمش

آرش: می بینین؟ چی رو می بینین؟

آریا: فیل رو دیگه. . . وای نیگا کن چقدر قشنگه

آرش: (به جایی که آریا الکی دارد نشان می دهد نگاه میکند و می پرسد) بله؟ این فیله قشنگه؟

آریا: بله. مگه تو عمرت فیل ندیدی؟

تارا: ( به یک طرف دیگه اشاره می کند و الکی می گوید) آره نگاه کن، چقدر هم بزرگه

آرش: ای خدا. اون فیله بزرگه؟

تارا: بله. مگه تو عمرت فیل ندیدی؟

محمد حسن: (در حالی که دست در موهای متین دارد) داش آرش بیا اینجا. فیله رو پیداش کردم. ببین چقدم پشمالویه

متین: ( او را عقب می زند و به جلوی صحنه می آید) آه. آه. آه. چنگالهاشو . از پلنگ هم تیزتره

آرش: (نزدیک است به گریه بیفتد) چی گفتی؟ فیل چنگال داره؟

متین: پس می خواستی قاشق چنگال داشته باشه؟  

آرش: آقا متین، شما واقعا دارین فیلو می بینین؟

متین: خوب معلومه

آرش: میشه دقیقا بهم بگی فیلی که تو داری می بینی چه شکلی یه

متین: بله که میتونم. فقط واستین کنار که موتورم زیرتون نکنه (ادای موتور را در می آورد و به یک طرف دیگه گاز میدهد. آرش می دود و او را می گیرد) آقا متین . فیل از این طرفه نه از اون ور

متین: خودم می دونستم. میخواستم ببینم تو خودت بلدی یا نه (می رود و پای فیل را وارسی می کند. بعد از چند لحطه) بله بله بله.  به نظر بنده فیل، دقیقا شبیه به یک ستون گنده است. بله دقیقا یک ستون

آرش: چی؟ ستون؟ فیل شبیه ستونه؟

متین: بعله. پس چی؟ مگه تو عمرت فیل ندیدی؟

آرش : فیل دیده بودم اما ستونیش رو ندیده بودم

آریا: نه بابا کی گفته فیل شبیه ستونه. الان خودم می رم بررسی می کنم فیل شبیه چیه. صبر کنین ( به یک طرف دیگر می رود و باز آرش او را بر می گرداند)

آرش: آقا آریا فیل از این طرفه

آریا: خودم می دونستم میخواستم ببینم تو یاد داری یا نه (به طرف فیل می رود و خرطوم او را لمس می کند) بله بله بله. طبق بررسی های اینجانب فیل عینهو یه ناودون می مونه. یه ناودونه بلند و بامزه

آرش: ناودون؟ فیل شبیه ناودونه؟

آریا: بله . مگه تو عمرت فیل ندیدی؟

آرش: دیده بودم اما ناودونیش رو ندیده بودم

تارا: نخیرم. الان خودم بهتون می گم فیل شبیه چیه ( در مسیر رفتن به محمد حسن می رسد) ببخشید شما جناب آقای فیل هستید؟

محمد حسن: دستت رو بکش آبجی. ( رو به تماشاچیان) آخر زمون شده. ما به این درشتی کوجا فیل به اون فسقلی کوجا

تارا: (به طرف فیل می رود و با لمس پاهای او) بله. طبق بررسی های دقیق اینجانب، فیل شبیه دقیقا شبیه به یک بادبزنه. یه باد بزن بزرگ بزرگ. همین

محمد حسن: اجازه. اجازه. همه تون اشتب می کنین. داشتون یه بار عکس فیل رو تو یه کتاب دیده اما فراموش کرده چه شکلی یه. الان برای اینکه مطمئن بشم می رم بررسی می کنم. چند لحظه صبر کنین (به یک طرف اشتباه می رود. آرش او را بر می گرداند)

آرش: آقا محمد حسن. فیل از یک طرف دیگه است

محمد حسن: خودم می دونستم. روم به دیفال داشتم می رفتم دست به آب (اما باز هم اشتباه می رود. دوباره آرش او را بر می گرداند)

آرش: از این طرف بفرمایید

محمد حسن: خودم می دونستم. روم به دیفال بازم داشتم می رفتم همونجا. (به طرف فیل می رود و شکم او را لمس می کند. به سمت تماشاچیان بر می گردد) بله درست حدس می زدم. طبق آزمایشات بسیار دقیق اینجانب فیل دقیقا شبیه به یک تختخواب دو نفره است که گاهی هم تکون تکون می خوره.

آرش: بابا کوتاه بیاین این حرفا چیه دارین می زنین. فیل نه ستونه نه ناودونه نه بادبزنه و نه تختخواب

متین: بله بله. نفهمیدم چی شد؟ یعنی میگی من دارم دروغ می گم؟ فیل دقیقا شبیه به یک ستونه همین که گفتم

محمد حسن: (او را عقب می کشد) داش متین. احترامت واجب. اما فیل دقیقا شبیه به یک تخت خوابه والسلام نامه تمام

آریا: فیل اصلا هم شبیه به رختخواب نیست. فیل عینهو یک ناودونه. تکرار کن یک ناودون

تارا: (آریا را عقب می کشد) بیا اینجا بچه فسقلی. فیل اصلا هم شبیه به ناودون نیست. فیل دقیقا شبیه به یک بادبزنه باد بزن

(ناگهان همه با هم دعوا می افتند و هر کسی می خواهد حرف خودش را بزند. صحنه بلبشو می شود. آرش نمیداند باید با آنها چکار کند. بالاخره)

آرش: بچه ها. بچه های گلم. شما همه تون یه جورایی درست می گین

تارا: یعنی چی که همه مون درست می گیم؟ این دیگه غیر ممکنه. یا من درست می گم یا اون درست می گه یا اون درست می گه و یا اون درست می گه. پس معلومه که من درست می گم.

(دوباره همه به جان هم می افتند و دعوا در می گیرد. اما این بار شدیدتر)

متین: من درست میگم

آریا: حق با منه

محمد حسن: نه خیر حق با منه.

(بلوایی به پا می شود.آرش سرسام شده و در صحنه این طرف و آنطرف می دود. بالاخره فریاد می زند)

آرش: بچه ها ساکت باشید

(سکوت فضا را در بر میگیرد. بچه ها از بیرون شمع ها را می آورند. چشم بند ها را از چشم بر میدارند. جلوی صحنه می ایستند و با هم می خوانند):

 

 

 

 

آرش:

از نظرگه، گفت شان شد مختلف

آن یکی دالش لقب داد آن الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفت شان بیرون شدی

این جهان همچون درختست ای کرام

ما بر او چون میوه های نیم خام

همه با هم:

سخت گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون آشامی است

آرش:

چشم حس، همچون کف دستست و بس

نیست کف را بر همه ی او دسترس

همه:

چشم دریا دیگر است و کف دگر

کف بهل وز دیده ی دریا نگر  

 محمد ناصر مودودی

ميسور. هند

 12 اکتبر 2007