تبليغاتX
محمد ناصر مودودی

چند شب پیش به دیدار نخستین دفتر شعر تایباد نائل شدم و سروده های بسیاری از دوستان را دیدم که سالها با آنها خاطرات داشتیم. کار ارزشمندی است و به مدیریتش باید خسته نباشید گفت. امیدواریم دفترهای دیگر این مجموعه هم پیاپی منتشر شوند و در اختیار علاقمندان قرار گیرند.

|

مردی ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

ـ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم ؟.

- بله حتماً.چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار.

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كارمي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي. گرفتن پول ازمن چنين سئوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند وخشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نيازداشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد. مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟.

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا. مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟

واقعا و از صمیم قلب از نویسنده ی این داستان متشکرم

|

هفته گذشته، بويژه پنجشنبه و جمعه، بخت یاری کرد تا خواندن كتابي را به پایان ببرم. حالا احساس بهتری دارم. راستش را بخواهید اين روزها به خاطر مشغله ي كار سنگين از يك سو و نوشتنِ پی در پی از سوي ديگر،‌ كمتر پيش مي آيد كه واقعا كتابي را به دست بگیرم و بخوانمش. متوجه شدم كه هماهنگي بين خواندن و نوشتن را از دست داده ام. شايد خيلي طول نكشد اين از كوهان خوردن و آفريدن در من. به هرحال، كتاب خودش به خودي خود، يك معجزه است. چه برسد به توفيق خواندنش و از آن زیباتر، لذت آگاهي بعد از تمام شدنش. 

|

 

صدایم می زند

آنکه آنگه مرا برنمی تابید؛

بر نمی گردم و میدانم او کیست ...

  • " سعی کن کینه ات را فرو ببری.

            مگر نه ماندلا گفت:

            ببخش اما فراموش مکن؛"

ـــ ببخش ماندلا

سعی می کنم نبخشم اما فراموشش کنم.

  • " مگر نه کنفسیوس گفت:

            مهربانی را با مهربانی پاسخ بده

            و آزار را با عدالت."

ـــ ببخش کنفسیوس

قول می دهم که آزارم به او نرسد حتی.

|

ابر می شود

اندكي بعد، آبی.

این آسمانِ دلِ کیست؟

گریان و خندان؛ هر از چند گاهي ...

|

گفتم: باشد، ظهر بيايد

هنوز كو تا شب ...؟

نخاسته بودم از خواب،

با اين خيال كه جمعه است و

هنوز كو تا شب ...؟

نه رفتم براي شستن ماشين

نه با پسرم براي بدمينتون

انگار وهمم برده بود

كه هنوز كو تا شب ...؟

عقربه افتاد آنسوي دوازده،

هنوز دوازده بود و

هنوز كو تا شب ...؟

اما ... اما ...

جمعه انگار بي مقدمه پايان يافت!

به عقربه، ماتم زده نگاه كردم و ديدم

هنوز چيزي نرفته از دوازده

اما

جمعه ناگاه از تپش ايستاده بود.

دستپاچه،

به كارهاي نكرده

به عصر خسته و كم نور جمعه

به شنبه ي كوفتي فكر كردم.

و لب زير دندان گزيدم كه:

اي داد،

روزِ خوش،‌ تعطيل،‌ زندگي

زودتر به پايان ميرسد از

آنچه ساعت نشان مي دهد.  

|

مهم نیست که قفل ها دستِ کیست؛

مهم این است که کلیدها دستِ خداست.

با سپاس از علیرضای گرامی

|

لاک پشت های عظیمِ سفيد و جانوران غول پيكر ديگر به همين رنگ بر زمين چمباتمه زده اند و ما از ميان شان مي گذريم. شانه ي راستم از سرماي خفيفي مور مور مي كند. فكر مي كنم در افسانه هاي شاه پريان سير مي كنم. صخره ي سرسخت با نرماي برف قهقهه سر مي دهد. موسيقي به كمك برف مي آيد و روياي كوهستان را شاداب تر مي نمايد. حتي در كودكي هم خوابهايم تا به اين حد سپيد نبوده اند.

سازه هاي كنار راه،‌ آدمي را در برابر خدا شرمسار مي سازند. زشتي رو در رويِ شگفتي. كيلومتري آنطرف تر،‌ زاگرس غول پيكر پيش مي خزد و راه را باريك مي كند. بخار از كف خيس و سياه جاده برمي خيزد و رقصان،‌ راه ديدن ما را مي بندد. من و ماشين به همراه خط وسط مي پيچيم و بخار مي شويم. شيشه را مي دهم بالا. سرعتمان كم شده. به پليس راه نزديك مي شويم. راننده صداي موسيقي را مي بندد.

|

بر چمن های سردِ پاي كوه،‌ سي مرغ نشسته بودند. سياه. بعضي ها كلاغ  بودند و بعضي هم زاغ. اجتماع اين سيمرغ را حضور من به هم زد. يك تنِ تنها، به نام انسان،‌ كه معمولا هم خطرناك است. تنهايي انسان امروز را حتي كلاغ ها هم بر نمي تابند. نشستم و به قارقاري كه اكنون از دوردست برمي خاست گوش فرا دادم. خيلي از شعرهاي ما هوش رباتر بود. قارقاري بكر و واقعا زيبا.

|

LISTEN and SILENT are two words with same alphabets and are very important for friendship because only a true friend can listen to you when you are silent

|