X
تبلیغات
صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
محمدناصر مودودی

دریافت کد تاریخ شمسی

رفته‌ست و دگر آمدنش نیست به تقدیر

خاموشم و آزرده و تسلیم به تغییر

 

راهی به جز عاشق‌کشی انگار نمانده‌ست

این‌گونه که ناگاه شد از دیدن من سیر

 

ای فهم بلند تو مرا علت این مِهر

خود چیست مگر قهر تو را علت و تفسیر

 

شاید که شکنجی به جوانیم رسیده است

آری شده‌ام پير وليكن نشده دیر

 

هر لحظه به رنگي زده‌ام نقش تو در ذهن

اين است که گم می کنمت در دل تصویر

 

وا مي‌كنم اين پنجره را لحظه به لحظه

بي رهگذری مثل تو عالم شده دلگير

 

ناصر نه فقط دام تو را دید و پسندید

نامت قسمش گشته چو زیتون و چو انجیر



|

عکس زیبایی از مزار مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادیِ عزیز، اثر آقای اویس چهاریاری، هنرمند و خبرنگار ارجمند

|

صبح ذهن انديشناكي كه مي‌نشيند به بار

صبح آن خام‌فروشي كه پختگي مي‌خرد در خفا

صبح آن نابديده كه آشكار است چون بوي مُشك

به خير

|

سال گذشته که یک اتفاق کم‌اهمیت رخ داد، یعنی نخستین اختراع من و شهرستان ـ زباله‌پرداز هوشمند ـ رسما به ثبت رسید، تعدادی به قلت انگشتان یک دست، محبت کردند و تلفنی تبریک گفتند اما كليت اين رويداد از سوی دستگاههای اجرایی شهرستان، از فرمانداری بگیرید تا شهرداری و محیط زیست و کشاورزی و حتی خود دانشگاهها، با بی‌توجهی کامل روبه‌رو شد.

راستش را بخواهید بدون آنکه حق داشته باشم در آن هنگام اندکی آزرده شدم و البته به خوبی می‌دانستم که از کسی هم نباید توقع می‌داشتم. به هرحال مدتها طول کشید تا این بی‌اعتنایی عمومی را هضم کنم و در این کشاکش ناگهان یادم از یک واقعه تاریخی در شهرمان افتاد که دوباره مرا به سامان بازآورد. 

نوجوان بودم که شنیدم مرد جوانی، از ساکنین آب‌بخشا، که شغل چاه‌کنی (چاخویی) داشت و ضمنا کر و لال هم بود، هلی‌کوپتری اختراع ـ یا شبه اختراع ـ کرده که از زمین بلند شده است. این خبر برای آن روزهای تایباد خبری با اولویت سه به بعد بود، آنهم نه از جنبه تکنیکی بلکه صرف اینکه در شهر بی‌سوژه‌ی سی سال پیش، اتفاق خاصی محسوب می‌شد. یادم است که مدتی بسیار کوتاه و از کانال‌های نامعتبر و پراکنده این خبر را شنیدم و باز خاطرم هست که هرگز کسی با لحنی جدی آن موضوع را مطرح نکرد و حرارتی به گفتارش برای یادکرد آن نداد، بلکه صرفا گزاره‌ای خبری بود در حد یک یا حداکثر دو جمله.

این نشان می‌داد که پیش از من هم این بی‌توجهی همگانی، گریبان پيش كسوت دیگری را نیز گرفته بود. بی‌قرار شدم. راندم به طرف آب‌بخشا، خیلی زود دانستم که مطلوب ما به برق مزار نقل مکان کرده است، دقایقی بعد آنجا بودم و برای اولین بار به دیدار آقای استا فیض‌محمد خدادادی نائل شدم. 

متولد ۱۳۳۳ و از خانواده ای بسیار فقیر بوده اند، در روستای جوزقان مادرشان نان مي‌پخته و پدرشان به رحمت خدا رفته بودند، سال ۱۳۴۹ به تایباد آمده اند، یک پراید مشکی دارند و استعدادی سرشار در مکانیک و طراحی ماشین‌آلات و انگليسي را نيز تا حدودي مي‌فهمند و مي‌نويسند و مي‌خوانند. با اين وجود هنوز به شغل مقنی‌گری با معیشت نه چندان پررونق مشغول اند.

به گفته خودشان، دو سال پس از انقلاب آن هلی‌کوپتر را طراحي كرده وساخته بودند، به طول سه و نیم متر، و اگر درست متوجه شده باشم با دو ملخ یکی بزرگ و دیگری کوچکتر. در يك صبح بارانی حوالی اردیبهشت بالاي تپه اي از اراضی کلاته‌ی آقا ـ شمال شهر ـ دستگاه‌شان رونمايي مي‌شود در حضور تعداد کثیری از مردم که البته خیلی‌هایشان انگار برادران افغانی بودند که آن روزها به ایران پناه آورده بودند. 

استا فیض‌محمد اول میخواسته خودش هم سوار پرنده‌اش بشود اما به دلایلی او را منصرف می‌کنند. سازه با موفقیت از زمین بلند می‌شود و به هوا می‌رود اما چون باران تندی می‌باریده و شمع دستگاه هم فاقد سرشمع بوده، برق آن از کار می‌افتد و دستگاهی که موتورش موتور یک هوندای 250 بوده را از ارتفاع به زمین می‌زند و درجا آتش می‌گیرد. 

کلی سوال از ایشان پرسیدم. پسر جوان‌شان آقا مجتبی بازگویی خیلی از اشارات و کلمات نامفهوم‌شان را برایم انجام دادند. ظاهرا طراحی‌های بسیار جالبی هم در خانه داشتند که نتوانستند پیدا کنند. به صراحت می‌گفتند که هرجور دستگاهی را به من فقط نشان بدهید و من قادرم آن را بازسازی کنم. بخصوص هواپیما و هلی‌کوپتر را. می‌پرسم چقدر هزینه دارد که یک مدل کوچک را دوباره بسازد، قرار می‌شود خبرم کنند، نمیدانم آیا کسی حاضر خواهدشد برای بیدار کردن یک شیر خفته، برای به جریان افتادن رود یک استعداد سرشار سرمایه‌گذاری کند؟ آیا این عمر سوخته، این توانایی تلف شده امکان سربرآوردن دوباره دارد؟

با دیدن آقای خدادادی، حس کردم به من جفای کمتری از ایشان رفته است. چون قطعا استعداد ایشان بیشتر از من، اما بی‌اعتنایی به وی بسیار بیشتر از من بوده است. دستان گرمش را در آن صبح سرد تعطیل فشردم. گفتم که از طرف دانشگاه برای دیدنش آمده‌ام، آمده‌ام از او و رنجی که در آن سالها برده تشکر کنم و بگویم کسانی هنوز آن زحماتی که کشیده را به خاطر دارند و به نکویی یاد می‌کنند. 

امیدوارم بتوانیم ایشان را با کمک در ساخت سازه‌ای نو، واقعا شادمان کنیم. 

|

آمد و بوسه به سر تا قدمش

جان چه قابل که به قربان کنمش

                                  ماه‌ها بي‌رخ آن ماه گذشت

                                  بايدم ساخت بدين بيش و كمش

 خنده گر هست ز لطف خوش اوست

هم ز ويرانگريِ دَم به دَمش

                                دور مي‌رفت و نمي‌دانستم

                                هست اين فاصله عينِ كَرَمش

 كاش يك نكته مرا مي‌آموخت

از جوانمردي و رازِ جَنَمَش

                              مقصدم گرچه كه بي راهنماست

                              مي‌روم تا تهِ خطِّ عدمش

 به نشان لب تو ناصر خواند

كه خوش آهنگ شده زير و بَمَش

 اسفند ۹۲/ تايباد

|

این شادبختی را یافتم که کتاب دو جلدی شازده حمام، خاطرات استاد فرهیخته جناب آقای دکتر محمد حسین پاپلی یزدی را در ایام عید به پایان ببرم. خاطراتی مربوط به اواخر دهه سی و دهه چهل شهر یزد و برخی شهرهای دیگر که این چهره‌ی ماندگار کشور، در آنها زندگی کرده بودند. 

دکتر پاپلی در نوباوگی پدرشان را از دست می‌دهند و به همراه مادرشان، روزگار بسیار سختی را پشت سر می‌گذارند. روزگاری آکنده از فقر و نداری و همزیستی با مردمی که تقریبا هیچوقت مزدی بابت کارهای یک پسربچه فقیر به او پرداخت نمی کنند. اما محمد حسین و مادرشان بسیار صبور، درست کردار و با پشتکارند، حکایت های بسیار شیرین، حافظه ی قوی، روایت دقیق و اعداد و ارقامی که باور دارم به سختی جمع آوری شده است دست به دست هم داده و کتابی را پدید آورده اند که بارها مرا با صدای بلند به خنده واداشت یا اشک از دیدگانم روانه ساخت. 

این کتاب را آقای دکتر پاپلی محبت کردند و خودشان با دستخط خود به من هدیه دادند و وقتی خواندنش را به پایان بردم به ایشان تلفن زدم و اعتراف کردم که اگر چه من هم سختی‌های بسیاری در زندگی پشت سر گذاشته‌ام، اما نه جنسش با آنچه ایشان تجربه کرده بودند یکسان بود و نه من اینچنین پهلوانانه از این میدان سربلند بیرون آمده‌ام. به عمد روی اطلاق صفت پهلوان به ایشان تکیه کردم. 

|

امروز شنبه، نهم فروردین ـ آخرین شنبه از ماه مارس ـ تبدیل به یک تعهد جهانی به نام ساعت زمین شده است. روزی که شاخه‌ی استرالیایی بنیاد حیات وحش جهانی هفت سال پیش یعنی در سال 2007 برای جلب توجه مردم به آسیب‌پذیر بودن زمین پیشنهاد داد تا به مدت یک ساعت چراغ‌ها را خاموش کنیم

خاموش شدن حتی یک لامپ در خانه یا محل کار تاثیر بسیار زیادی بر سلامت زمین و حتی مشکل کم آبی کشورمان دارد. قبلا هم گفته بودم که ادامه‌ی فرهنگ فعلی مصرف و اسراف قطعا ممکن نیست. لطفا اگر امروز این مطلب را می‌خوانید ساعت 8:30 شب به مدت 60 دقیقه لامپ‌های منزل خود را خاموش کنید و اگر روزی دیگر این مطلب را ملاحظه کردید، همان روز ـ حداقل یک روز در امسال آنهم در ساعات پیک مصرف ـ این کار نمادین را انجام دهید. امیدوارم بتوانیم قدمی هرچند کوچک برای کمک به زمین عزیز برداریم

به امید خدا تلاش خواهیم کرد که سال بعد برخی از سازمان‌های دولتی تایباد را هم مشارکت دهیم. بر این باورم که مردم آخرین راه حل همه ی مشکلاتند اما فقط بعد از آنکه آموزش ببینند

|

خدا را شکر که نوروز امسال، به هر دلیلی، به جای فیلم‌های جانخراش چینی، فیلم‌های هندی از آرشیو درآمد و پخش گردید. این خوب نیست که صدا و سیما هم مثل بارندگی بشود: اگر ببارد خدا رو شکر کنیم و اگر نبارد چاره‌ای جز صبر نداشته باشیم.

|

راه خاکی کنار مولانا را گرفتم و رفتم به طرف غرب. تمام این چند روز عید صرف نوشتن مقاله‌ای شده بود که امروز به کنفرانس ایمیلش کرده بودم. بعد دلم به شدت هوای بیرون رفتن کرد. تصمیم گرفتم کمی دوچرخه‌سواری کنم، زنگ زدم به یکی از بستگان که فکر می‌کردم پایه باشد. اما به گمانم هنوز غرق در خواب بود. ساعت به وقت جدید یازده صبح را نشان می‌داد. ماجرایی شده این ساعت قدیم و جدید!. پس تنهایی زدم بیرون و در روز ششم از فروردین، عیدم را شروع کردم.

با چند بار رکاب زدن، خانه‌های سمت باغ خسروی تمام شدند. پسرکی با گاری دستی و دبه‌های خالی آب مرا حسابی برانداز کرد، احتمالا خانه‌شان هنوز لوله‌کشی نشده بود. میخواستم دوباره دره‌ی وحشت را ببینم. همان جایی که نزدیک به سی سال پیش، امیر شانس تیمورشاهی ـ که خدا نگهدارشان باشد ـ از رویش پریده بود و خاطره‌ی پررنگش را هنوز به خوبی در ذهن دارم و وقتی نشریه‌ی طی‌باد را در شهرداری بیرون می‌دادم، عکس پرواز ایشان را بر فراز همین دره بر روی جلد نخستین شماره‌ی نشریه کار کردیم. 

ناگهان یادم آمد امروز چهارشنبه‌ی اول سال است. همان روزی که مادران و پدران ما، با بزرگترهایشان، دف‌زنان و پاکوبان، از صبح به باغستان‌ها می‌رفتند و حتما باید پا به سبزه می‌زدند و تا شب خوش می‌گذراندند. به فاصله‌ی پنجاه سال، حالا ما حتی یادمان نمی‌آید که چنین رسم و رسوماتی هم داشته‌ایم. خیابان‌ها غلغله از مردم شتابان بود، دوستانم در ساعت یازده صبح، یا در اداره مشغول کار بودند و یا هنوز از بستر برنخاسته بودند. دود و بوق و سیمان در شهر کوچک‌مان هوار می‌کشید و من همچنان رو به سوی غرب رکاب می‌زدم. 

دره‌ی وحشت پر از رد چرخ موتورسیکلت بود، پیستی طبیعی برای تخلیه‌ی تبحر یا توهم رانندگان جوان سِکلِت‌ها، به قول قدیمی‌ها. راه را ادامه دادم. دشتِ کنار کالِ مولانا کم‌کم در برابرم پهن می‌شد، سوز خیلی خفیفی در هوا موج می‌زد که وقتی آفتاب می‌درخشید آنهم از بین می‌رفت. نگاهم به لانه‌ی مورچه‌ها افتاد. همان مخروط معکوس ساخته شده از دانه‌های ریز. چند تایی از آنها را دیدم و یادم آمد که در دوره‌ی بچگی چقدر از این لانه‌ها در تایباد زیاد بود. خیلی و همه جا. اما سالهاست که با قدرت کج‌فهم ما، آنها و خیلی‌های دیگر از شهر کوچ کرده و حاشیه‌نشین شده‌اند. بعد سار کوچکی بر شیب دره نشست، من پیاده و آهسته گام بر می‌داشتم، اما هم او و هم روباه بالغی که مرا دفعتا دید، چنان از مقابلم گریختند که بعید میدانم اگر من دایناسوری را ببینم چنین هول و هراس برم دارد. 

هنوز خبری از سبزه‌های خودرو نبود، آب پرفشاری از لوله‌ی سیاهی بیرون می‌زد و کشت پایین دست را آب می‌داد. به این فکر کردم که بر اساس آمار رسمی، هفتاد درصد این آب ارزشمند از بین خواهد رفت و فقط سی درصد آن به درد این زمین و کشت خواهد خورد. رو به شمال، دیدم که از چاه مهروس رد شده ام چون باغ تالار را هم که مابین ما بود رد کرده بودم. تک و توکی خانه‌چه‌ در جای جای دشت دیده می‌شد. من بخصوص خانه‌چه‌های سر پالیزها را خوب یادم است. کنار کال پر بود از آجرهای جوش، در سطح وسیع، که انبوهی آن حاصل مهارتی سنتی و اسراف گازوئیل مفت در کوره‌ای احتمالا در همان نزدیکی بود.

رفتم به طرف شمال. زمینی زیر خربزه‌ی زیرپلاستیکی بود. همان قصه‌ی آلودگی محیط زیست به طمع چند سکه بیشتر و یا یک مدل ماشین بالاتر. چند نفر در حال ساختن یک دیوار بودند. نوجوانی رو به من داد زد "اون طرف راه نیست دایی جان". واقعا دایی‌ام راست می‌گفت. اما برای پیاده‌ای مثل من امکان عبور بود. ناگهان دیدم روی سقف همان کوره‌ی قدیمی هستم که آجرهایش را قبلا دیده بودم. کوره متروکه شده بود. چند نفر با دیوارهای زشت دور چند قطعه زمین را به عنوان باغ برای خود حصار کشیده بودند. من نمیدانم چرا آنهایی که خارج از شهر باغ می‌سازند فکر می‌کنند اصلا نباید به نمای دیوارهایشان اهمیت بدهند. 

پیچیدم سمت شرق، قبل از باغ تالار، راه را رها کردم و به خاک نرم بیراه پیوستم. لکه‌ای رنگی از دوردست توجهم را جلب کرد. درست زیر منبع آب برق مزار. یک بار ایستادم چون فکر کردم دوچرخه پنچر شده است. دوباره به راه افتادم. نزدیک‌تر که شدم دیدم در همان نقطه‌ای که فکرش را می‌کردم، پارک احداث شده است. از پله‌هایش بالا رفتم. تمام معابر را پازل کار کرده بودند. سیستم روشنایی، جای نشستن، نیمکت‌ها، وسایل ورزش و وسایل بازی بسیار زیبایی نصب شده بود. اولین چمن‌ها هم یا تِج زده بودند و یا در حال کاشت بودند. از دیدن این پارک آنهم در این منطقه خیلی لذت بردم و دلم می‌خواهد از شهردار محترم و پرسنل بسیار زحمتکش شهرداری کمال تشکر را داشته باشم. این صحنه، زیباترین نقطه‌ی سفر چهارشنبه‌ی اول سالم بود. 

|

زندگی کوتاست؛ 

"با هم بودن" فقط جمله را بلندتر می‌کند!

|


به درخواست دوست گرامی، آقای اویس چهاریاری، این گزیده را برای نوروز 93 تهیه کردم. خبرگزاری مهر این مطلب را به عنوان یکی از سه خبر برگزیده خود در روز پنجشنبه 92/12/29 به صورت ملی کار کرد و برای اولین بار، مدیرعامل محترم این خبرگزاری شخصا با آقا اویس تماس گرفته و از تهیه این مطلب و آموزنده بودنش تشکر کردند. خوشحالم که بخشی از فرهنگ شفاهی ما در این لحظات عزیز، بازتاب ملی یافت.

آدرس مطلب در خبرگزاری مهر که به دلیل مشکلات بلاگفا فعلا قابل لینک شدن نیست:

http://www.mehrnews.com/detail/News/2258725

استقبال از نوروز در تایباد و شهرستان‌های اطرافش چند مرحله داشته كه همواره روح قدرتمند ايراني بر آن حكمفرما بوده است. لازم است اين موارد را به چند بخش تقسيم كنيم: اول سمنوپزان، بعد چهارشنبه سوری، تحویل سال و نوروز و سَرآخر هم سیزده بدر.

 نخستین اقدام حدود دو هفته قبل از نوروز انجام مي شده است. خانم‌ها از يك تا چند كيلو گندم را در يك كيسه نخي كوچك مي‌ريختند و كيسه را افقي قرار مي دادند طوري كه لايه گندم‌ قطري بيشتر از سه چهارسانت پيدا نكند. كيسه را در هواي آزاد روي علف‌هایی مثل علف "سو" مي‌گذاشتند تا تهويه كافي داشته باشد. اگر بارندگي بود كه نيازي به پاشيدن آب نبود، در غير اينصورت روزي دو سه بار خيسش مي‌كردند تا دانه‌ی گندم رطوبت مورد نیازش را دریافت کند. اين مرحله سه روز طول مي‌كشيد و بعد جوانه‌زني تا حدود شش هفت روز ادامه مي يافت (این گندم به غیر از گندمی بود که برای سبزه‌انداختن استفاده می‌کردند و تقریبا همزمان یا کمی زودتر انجام می‌شده است).

سمنو نمادِ نبوغ ایرانی‌ست

نبوغ ایرانیان در کشف و تولید سمنو به عنوان شیرینی سفره‌ی نوروز يك منطق علمي دارد كه امروز با کمک میکروسکوپ و همکاری علومی نظیر گیاهشناسی و شیمی مولکولی كشف شده است. جوانه‌زني به لحاظ علمي مرحله اي است كه آنزيم آميلاز براي انحلال اندوخته غذايي دانه گندم در خود بذر فعال شده و نشاسته موجود در آندوسپرم را تبديل به قندهاي ساده از جمله گلوكز مي كند تا انرژي لازم براي رشد ريشه چه و ساقه چه (كه همان جوانه است) را تامين نمايد. همانطور كه مي‌دانيد در فلات پهناور ايران هميشه و براي همه مقدور نبوده است كه شِكر آنهم بويژه در ايام نوروز در اختيار داشته باشند. اما اجداد ما با نبوغ خود توانستند با شناسايي مراحل رشد گياه، از گندم و جويي كه حتما در هر خانه اي پيدا مي شده شيريني شب عيد خود را به اين نحو استحصال نمايند.

برگرديم به پخت سمنو:

وقتي دانه گندم جوانه مي‌زند معنايش اين است كه اندوخته غذايي‌اش شيرين شده، در اين لحظه دو سنگ، يكي بزرگتر به عنوان سنگ زيرين و يكي كوچكتر به عنوان كوبنده انتخاب مي‌كردند و خانم‌ها با تشكيل يك گردهم‌آيي كوچك شروع به كوبيدن گندم‌ها مي‌كردند كه در حقيقت مشغول شكستن ديواره سلولي اندوخته غذایی براي بيرون کشیدن شيره‌ي شيرين قندها بودند. به اين مرحله گندم‌كويي يا لَت كردن مي‌گفتند كه شايد يكي دو ساعت يا بيشتر طول مي‌كشيد. حالا محتويات را در يك ديگ آب معمولي مي‌انداختند و خوب چنگ مي‌زدند تا قندها به آب منتقل شوند. سپس تفاله‌ها كه به آن پَفتل مي‌گفتند را به ديگ آب دوم و بعد به ديگ آب سوم منتقل مي‌كردند و همينطور چنگ مي‌زدند تا جايي كه اگر گندم را مي‌چشيدند ديگر شيرين نبود. اين وضعيت بدين معنا بود كه همه‌ي قندهاي آندوسپرم به آب‌ها منتقل شده است. از حالا به بعد با پَفتل ديگر كاري نداشتند و مي‌توانستند آنها را دور بريزند.

هنوز آتش زير ديگ روشن نشده است

حالا آب ظرف‌های دوم و سوم را داخل قَجقن كه ديگ چدني بزرگ با دهانه‌ي گشاد بود مي‌ريختيم و آرام آرام آرد گندم به آن اضافه مي‌كرديم تا جايي كه مثل خمير كيك به خوبي با هم مخلوط شوند. مقدار آردی که برای دیگ سمنو در نظر می‌گرفتند بستگی داشته به تقاضای مشارکت‌کنندگان. به این معنی که چند خانوار نیت می‌کردند که با هم سمنو بپزند، یکی نیم کیلو، یکی یک و دیگری ممکن بود دو کیلو آرد بیاورد. در اینصورت، اگر یک یا دو خر هیزم هم خریداری شده بود، سهامداران به نسبت سهم خود (سهم گندم یا آرد خود) هزینه هیزم را پرداخت می‌کردند.

پس از افزودن تدریجی آرد و مخلوط کردن یک نواخت آن، قجقن را روي آتش مي‌گذاشتيم و فقط يك نفر شروع مي‌كرد به شور دادن یا هم زدن. بعد از مدتي به آهستگي آب ديگ اول را هم به اين محتويات اضافه مي‌كرديم تا حداكثر شيريني را به سمنو داده باشيم.

البته در تایباد و تربت‌جام وقتی دیگ را روی دیگدان می‌گذاشتند، دیواره‌ای به ارتفاع دو خشت از لبه دیگ به بالا درست می‌کردند و سطح داخلش را با خمیر نان معمولی اما رقیق، اندود می‌کردند تا بین سطح نهایی سمنوی داخل قجقن و مَجمری که بعدا قرار بود روی دیگ قرار داده شود فاصله‌ای سی چهل سانتی ایجاد شود و گرمای فلز بالایی باعث سوزاندن سطح سمنو نشود.

به طور کلی سمنو پختن دو جنبه یا بُعد داشته، يكي بُعد فيزيكي‌اش كه يك ماده شيرين براي نوروز بوده و يكي جنبه‌ی معنوي‌اش كه خيلي اهميت داشته است. در برخی نقاط، خانم‌هااز بين  خود، پاكترين و محترم‌ترين بانو را براي پخت سمنو انتخاب مي‌کردند و از لحظه‌ي پخت تا آخرش حتي اگر چند ساعت هم طول مي‌كشيده اين بانو اجازه نداشته كه كفگير را به زن ديگري بدهد. البته نقش انحصاری زنان در شور دادن دیگ در تمام نواحی این منطقه مشابه نبوده است، به عبارت دیگر گاهی مردان هم نقش شور دهنده را ایفا می‌کردند که با کَبچه‌ (بیلچه‌های) دسته‌دراز این کار را انجام می‌دادند، اما تشابه همه‌ی دیگ‌ها در این بوده که معمولا اجازه نمی‌دادند مرد و بخصوص زن نَپاک (ناپاک) چشمش به مواد اولیه و فرآیند تولید سمنو بیفتد. به عبارت ديگر در هنگام پخت سمنو به نوعي روح اخلاقيات و معنويات هم در اين ماده حلول مي‌كرده است و شايد اصلا به همين دليل است كه يكي از قسم هاي پيشينيان ما سوگند به دِگِ بي‌بي‌يا (همين ديگ سمنو) بوده است.

پخت سمنو تا نيمه‌هاي شب طول مي‌كشيده، و آنقدر آن را شور مي‌دادند تا رنگ آن از روشني به تيرگي بگرايد و به اصلاح مي‌گفتند "از سِفِدي بدر شده" و در اين لحظه مي‌خواندند كه

 "سمنو رنگي شده، دختر شاه قاضي شده، كِلِكي ر بنداز" 

(كِلِكي پارچه‌اي مثلثي شكل بوده كه بعد از حنا كردن انگشت، دور آن مي‌پيچيدند و تفسير اين‌عبارت كه مي‌گفتند "كِلِكي را بينداز" اين بوده كه سمنو تقريبا آماده شده و براي استقبال از نوروز نوبت به حنا كردن دست رسيده است). شعر دیگری که می‌خواندند این بود که

 "سمنو جانِ منه، شیره‌ی دندان منه"

و نیز شعر دیگری هم با این مضمون رایج بوده است

 "سمنو رنگی شده، کلکی ر بندازن؛ بی‌بی‌یا راضی شدن، جِگایی ر بندازن"

در اين هنگام جلويِ ديگدان را، كه ذغالِ اخگر یا افروخته‌ی بدون آتش در آن مي‌سوخته، طوري با خشت مي‌بستند كه باد آن را خاموش نكند، روي قجقن (در حقیقت روی دیواره‌ی کم‌ارتفاع بالاسر دیگ) هم يك مَجمَر يا سيني بزرگ (معمولا مُجمِی کنگره‌دار) مي‌گذاشتند و با شال یا پارچه یا حتی گونی آن مجمر را مي‌پيچيدند و به اصطلاح امروزي محتويات سمنوي داخل ديگ را مثل پلو، دَم مي‌کردند. سپس مي‌خوابيدند و سحرگاه، سر ديگ را بر‌مي‌داشتند و سمنوي آماده براي توزيع را در پياله و كاسه‌چه‌ها بخش مي‌كردند. بر اساس باورهای محلی، مردم در لحظه برداشتن مَجمَر از روی دیگ، بر روی سطح سمنوی نهایی، اشکال خاصی را مشاهده می‌کردند که اغلب نشان تسبیح یا قرآن یا پنجه‌ی مقدسین را تصور می‌کردند و این نشان‌ها را علامتی از رضایت بانوان مقدس بویژه حضرت فاطمه‌زهرا (س) یا اصطلاحا همان بی‌بی‌ها تلقی کرده و احتمالا همین امر دلیل تقدس دیگ در طول زمان شده باشد. در اهميت سمنو همين بس كه گاهي فرسنگ‌ها با استفاده از چارپا ديگ سمنو را براي اقوام و آشنايان مي‌فرستادند.

چهارشنبه‌سوری

نوبت مي‌رسد به چهارشنبه سور؛ در روز سه شنبه آخر سال جوانان پشته‌هاي هيزم را با الاغ به ميدانگاه محل مي‌آوردند و شب ممكن بود حتي ده تا بيست كوت (کپه) آتش روشن كنند و از روي آن بپرند و موقع پريدن هم مي‌خواندند:

 "آمدنِ چهارشنبه، بدر شدن پنجشنبه" 

بعد هم آخر شب ممكن بود به قاشق‌زني بروند كه مردان خود را در چادري مي‌پوشاندند و به طور ناشناس به درب خانه چند نفر مراجعه كرده و تقاضاي خيرات مي‌كردند. هر كس در تاس آنها ممكن بود چيزي بريزد: مثل چند عدد دِشلمه (آبنبات) يا نُقل، تكه‌اي نان و حتي روغن زرد كه اين محتويات بعضا با هم قاطي مي‌شدند، اما فلسفه اين حركت در مجموع اين بوده كه آنها – شايد به درستي - فكر مي‌كردند كه خوردن خوراكي‌هايي كه روح جمعي مردم در آن انباشته شده باشد باعث تندرستي و رفع بلا مي‌شود.

اما نكته خيلي مهم اين بود كه آخر همان شب، یعنی شب چهارشنبه‌سوری، هرخانه يك كوزه را پر از آب کرده و از يك نقطه مرتفع مثل پشت بام يا پنجره‌ي بالاخانه به داخل كوچه پرت مي‌كرد و آن را مي‌شكست. این کوزه معمولا همان کوزه‌ای بود که در طول سال آبش کرده بودند. من دقيقا مشابه همين حركت را در مراسم سوزاندن متوفا در هند ديدم. آنها موقعي كه مي‌خواستند روح عزيزِ تازه درگذشته‌ي خود را تطهير كنند و با روشني بدرقه‌ي جهان ديگر نمايند يك كوزه پر از آب را از ارتفاع به زمين مي‌زدند. در تايباد هم همين مراسم براي بدرقه‌ي سال درگذشته، به جهت نكوداشت آن و روشني بخشيدن به رفتن آن (یا خوش‌آمد به سال نو) انجام مي‌دادند. حتی امروز هم برای بدرقه‌ی مسافر عزیزمان یک کاسه آب به دنبالش می‌ریزیم که معنایش آرزوی خوبی کردن و دیدار دوباره او با خوشی‌ست. اینکه که چرا کوزه‌ی مستعمل را می‌شکستند شاید به این دلیل بوده که به تجربه دریافته بودند  با استفاده مستمر از یک کوزه، تراوایی کوزه به تدریج کم شده و کارایی خنک کنندگی آن دچار اشکال می‌شده است. به تعبیر امروزی، املاح آب خلل فرج کوزه را پر می‌کرده‌اند. 

حالا ديگر نوبت سال تحويل است

سال تحويل هميشه صبح سحر انجام مي‌شده است. يعني آن زمان كه هنوز راديو و تلوزيوني درکار نبوده است؛ از حركت و موقعيت ستاره‌ها به نو شدن ماه پي مي‌بردند. بزرگان و خبرگان محلي، پگاه به آسمان نگاه مي‌كردند و اگر تقارن سه ستاره را با زاويه‌اي مشخص مشاهده مي‌كردند مي‌گفتند "سه ستاره (يا به تعبیر خوافی‌ها: سه اِستار) بزده پس امروز نوروزه". اين سه ستاره را امروزه كمربند شكارچي مي‌گويند.

بعد سفره‌ی نوروز را مي‌انداختند. اجزاي سفره هم مشخص و همان چيزهاي دم دستي بوده است، بخصوص: سمنو، كلوچه‌ي كُلُمپَه، سبزه، سير، سنجد، سركه، سماق، تخم‌مرغ آب‌پز رنگ‌شده، نخود و كشمش، آب‌نبات، قرآن و آينه. نكته مهم اين است كه در اين منطقه به نوروز لفظ عيد را اطلاق نمي‌كردند بلكه مي‌گفتند "سال و ماه نو شما مبارك" و برخی حتی از انداختن سفره نوروز هم ابا می‌کردند. شاید تعصبی که هنوز برخی از محلی‌ها در عیدندانستن نوروز به خرج می‌دهند به نوعی درست باشد، زیرا واژه‌ی عید یک واژه‌ی عربی‌ست و طبیعتا فقط به عید سعید قربان و عید سعید فطر واژه‌ی عید اطلاق می‌شود، و با این احتساب بهتر است نوروز را که جشنی کاملا ایرانی‌ست با پیشوندی مثل جشن مورد خطاب قرار داد. باید توجه داشت که اجزاء سفره‌ی هفت سین ، اگر شکل متحد آن در سراسر ایران را بخواهیم تصور کنیم، الزاما باید از جنس خشکبار می‌بود تا قابلیت ذخیره یا انتقال آن در انتهای زمستان برای همه فراهم می‌بود (مثل سماق و سنجد و سیر و سرکه). با این حساب عناصری مثل سیب که اولا همه جا تولید نمی‌شده و ثانیا نگهداری آن از پاییز تا آخر زمستان بسیار دشوار بوده و همچنین ماهی شب عید، عناصری جدید در سفره‌ی نوروز محسوب می‌شوند.

با حلول نوروز، ديد و بازديدها رونق مي‌گرفت ولي خبري از پول به عنوان عيدي نبود. چون اصلا آن زمان اينقدر پول به وفور در دسترس مردم وجود نداشت. در عوض همين نخود كشمش يا آب‌نبات و نُقل از جيب بزرگترها در مي‌آمد و به بچه‌ها داده مي‌شد. پوشيدن لباس نو هم همگاني نبود چون خيلي‌ها وسعشان نمي‌رسيد كه آن را تهيه كنند.

به استقبال بهار

روز اول نوروز و همچنین چهارشنبه‌ی اول سال در حقیقت مجوزی بود برای جشن و پایکوبی مردم و بیرون رفتن از خانه و سیاحت در باغ‌ها و بستان‌ها. خانواده‌های همبسته به صورت دسته جمعی به نزدیک‌ترین نقطه‌ی سبزی که ممکن بود خصوصی یا عمومی باشد می‌رفتند و به بازی و حرکات موزون و دایره زدن می‌پرداختند. این اتفاق تا عصر همان‌روز ادامه می‌یافت و سپس شامگاهان با همان شور و غوغا دوباره دسته‌جمعی به منازل خود باز می‌گشتند. کوچه آب‌بره به دلیل واقع شدن در مسیر کوچه‌باغ‌های مِهروَس، یکی از مسیرهای اصلی دسته‌های شاد به سوی باغ‌ها بوده است.

و سیزده بدر

سیزده بدر رویدادی بود تقریبا مثل همین حالا. مردم به خاطر بیرون کردن نحوست از خانه به همان شکل اول سال بیرون می‌شدند و فقط چون با پای پیاده یا حداکثر با الاغ طی طریق می‌کردند خیلی از منازل خود فاصله نمی‌گرفتند. احتمالا به کودکان باید بیشتر از حالا خوش می‌گذشته چون میدان وسیعتری برای بازی داشته‌اند و خطرات کمتری آنها را تهدید می‌کرده و بزرگترها هم حس احتمالا بهتری را تجربه می‌کرده‌اند چون تجملات به نسبت امروزه تقریبا وجود نداشته است.

البته در شهرهای اطراف و بخصوص گروهی از طوایف مالدار سعی می‌کردند روز سیزده را از منزل خارج نشوند و می‌گفتند "سیزده‌سفر خطر داره" که منظورشان این بوده که نباید از خانه در این روز خارج شد اما این موضوع در مورد تایباد صدق نمی‌کرد. 


|

صبح يكشنبه - اُرُد روز از اسفندماه = بيست و پنجم - در مسيرم به تربت جام شكر خدا ديدم در كال مرغاب آب به راه افتاده است. شايد بشود گفت سيل كم خروشان. واقعا در اين وانفساي بارندگي و بي برفي و زمستان خشكي ديدن اين حجم از آب مايه گرماي قلب و جانم شد. دو طرف جاده سنتو هم تا جايي كه آمدم گله گله آب ايستاده بود و در يك سيل بند آب گل آلود با افتخار موج مي زد.

واقعا چقدر ما آسيب پذيريم و همچنان منفعل.

سر كلاس‌ گاهي مي‌گويم انسان با باكتري فرق هاي زيادي دارد اما يكي از مهمترين‌هايش اينست كه اگر باكتري يك لكه غذا پيدا كند بدون هيچ تعقل و دورانديشي شروع مي كند به تكثير شدن و مصرف كردن و خوردن و آشاميدن. بي آنكه بداند يا محاسبه كند كه تا ابد نمي تواند اينگونه رشد و گسترش يابد. مي خورد و تكثير مي‌شود تا جايي كه ناگهان مي بيند ديگر غذايي براي ادامه دادن نيست. لكه تمام شده است و او مانده و يك جمعيت كلان گرسنه و بي سرنوشت. و اينجاست كه واقعيت تلخ زندگي چهره نشان مي دهد و همه را محكوم به نابودي مي‌سازد.

اما انسان فرقش در اين است كه مي تواند محاسبه كند پيش بيني داشته باشد و پيش از وقوع حادثه چاره اي بينديشد. در مقام مقايسه يعني اگر يك لكه غذا پيدا كرد سرش را پايين نمي اندازد و هي زياد و زيادتر شود و يا بيشتر و بيشتر مصرف كند تا خداي نكرده نابه هنگام با خطر انقراض محلي مواجه گردد.

ما در منطقه نيمه خشك واقع شده‌ايم. لكه آب پيرامون ما زياد بزرگ نيست. با اين الگوي مصرف مسرفانه با اين چاههاي كشاورزي بيرحم با اين محصولات زياده خواه و مسابقه اي كه براي تبديل آب به پول و تبديل پول به ماشين شاسي بلند راه انداخته ايم واقعا ممكن است به سرنوشت باكتري ها دچار شويم. اين شيوه ي زيستن تا ابد نمي تواند ادامه پيدا كند و جايي يا ما را سرعقل مي آورد و يا به زمين مان مي‌زند.

راهكارش البته چند وجهي است و نسخه‌اي زمان بر نياز دارد. به هرحال علم مديريت و اقتصاد و جامعه شناسي بايد دست به دست هم بدهند و راهبردهاي كلان معيشت و محيط زيست پيرامون ما را اصلاح كنند. ناكارآمدي بزرگترين آفتي است كه تفكر ما را به باكتري ها نزديك مي كند و ما را به دره ي انفعال سوق مي‌دهد.


|

 دیشب، دوشنبه دوازدهم اسفند ۹۲، به یاری خدا آرزوی دیرینه‌ی بسیاری از جمله خود من تحقق یافت و اولین جلسه داخلی هیئت امناء مزار مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی را در محل روحانی مزار و در اتاق خادم محترم، حاج قربانعلی خادمی تشکیل دادیم. هر هفت نفر به بیان دیدگاه‌های خود و طرح برنامه‌های کوتاه مدت و بلندمدت پرداختیم و سعی کردیم تاجایی که کیفیت جلسه اجازه می‌داد، نیازهای مزار را بررسی و دسته بندی کنیم.

آنچه بیش از هرچیز مورد تاکید قرار گرفت لزوم مشارکت مردم و ایجاد ارتباط صمیمی‌تر آحاد جامعه با گنجینه‌ی مزار بود. یعنی در حقیقت هیئت امناء خود را ملزم دید که در دو بخش نرم افزاری و سخت افزاری (معنوی و مادی) خدمتگزار مزار باشد. در پایان ترکیب هیئت امنا به این ترتیب مشخص گردید:

۱- آقای دکتر محمد رضا حنفی: به عنوان رییس هیئت امناء

۲- من به عنوان نایب رییس

۳- آقای حسن باقری نسب: مسئول بخش عمران

۴- آقای حاجی محمد خادمی: مسئول بخش پشتیبانی

۵- آقای احمد قاسمی: خزانه دار

۶- آقای غلامحسن صادقی: منشی

۷- آقای محسن چهاریاری: مسئول بخش فرهنگی

امیدوارم توجهات الهی، نیکان و برگزیدگان و بویژه مولانای عزیز مشمول حال خادمان جدید مزار گردد و زمینه‌ساز خدمتی درخور را برای مردم خوب سرزمین مادری فراهم آورد.

|

نقد بسیار خوبی را آقای آزاد عزیز ـ با صرف وقت فراوان و دقت و حوصله‌ی بیش از آن ـ با عنوان "نقدی برنوشته یکی ازهمشهریان محترم تایبادی" به نگارش درآورده اند که ضمن تشکر صمیمانه از این دوست بزرگوار، توصیه می‌کنم حتما ملاحظه بفرمایید. البته این مطلب در بخش دیدگاه گذاشته شده بود که به دلیل مشکل بلاگفا، قابل مشاهده نبود و بنابراین درج می‌شود.

نقدی بر نوشته یکی از همشهریان محترم تایبادی

|

به یاری خدا، به برکت عمر و همکاری برخی از همشهریان و علاقمندان بومی، دومین جلد از مجموعه فرهنگ شفاهی تایباد با عنوان گنجینه شفاهی تایباد را به پایان بردیم و نهایتا این کتاب توسط نشر محترم دیبایه به چاپ رسید و روانه بازار شد.

 جلد کتاب گنجینه شفاهی تایباد

 در این جلد، به هفت حوزه‌ی جدید و یک حوزه تکمیلی پرداخته‌ایم که عبارتند از: هوسنه‌ها، لالایی‌ها، قسم‌آیه، رباعی، نفری - آفری، اَتباع (مانند کال و کِندال)، نام‌آوا (مانند بروف بروف) و بخش واژگان تکمیلی.

طرح روی جلد این اثر توسط گرافیست محترم، سرکار خانم کاظمی و بر اساس چند سند قدیمی تایباد که پارگی یکی، توسط چسب نواری به هم چسبانده شده، آفریده شده است.

امیدوارم این کتاب نیز که دومین کوشش مشترک خانوادگی ما در حوزه پژوهش بومی به شمار می‌رود، همچون جلد اول یعنی گزیده ادبیات شفاهی تایباد، مورد توجه، استفاده و استناد همشهریان محترم در حال و آینده قرار گیرد.

آغاز پیشگفتار کتاب را در پشت جلد ملاحظه می‌فرمایید و پایان آن نیز چنین از خامه برآمده که:

اگر طرحی که در آغاز راه عهد به انجامِ آن کرده بودیم، روزی به فرجام درآید، دست کم یک بخش دیگر از گنجینه‌ی شفاهی تایباد باقی خواهد ماند تا به صاحبانِ اصلیِ آن یعنی فارسی‌زبانان ارجمند پیشکش گردد و به قول فردوسی بزرگ "از روشنِ کردگار چندان روزگار" می‌طلبیم که این پیمان را نیز ادا کنیم و سه‌گانه‌ی معهود را در منزل مقصود تقدیم آیندگان و البته باشندگان گرانقدر نماییم.

غرض نقشی است کز ما باز ماند      که هستی را نمی‌بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی به رحمت            کند در حق درویشان دعایی

 

این کتاب با قیمت 9000 تومان، از کتابفروشی دانش قابل تهیه می‌باشد.

|

چند روز پیش، گروهی از خوانندگان و هنرمندان تهران را دعوت کرده بودند تایباد و سالن خلیج فارس دانشگاه پیام نور میزبان هنرنمایی آنها بود. من در این مراسم حضور نداشتم، اما فردا صبح، درحالی که قوری به دست در حال ریختن چای برای خود بودم، همکارمان آقای مهندس خسروی دست مرا گرفتند و بدون شرح بردنم به سالن مذکور برای مشاهده‌ی آثار به جای مانده از پایکوبی شب قبل.

اولین تصویر و تصوری که به ذهنم رسید، چیزی بلاتشبیه مثل صبح فردای یک جَنگ بود و نه جُنگ، و آن تعبیر معروف را شاید بشود اینگونه تغییر داد که "آمدند و کندند و شکستند و بهم ریختند و رفتند." متاسفانه کران تا کران صحنه‌های تاسف آور دیده می‌شد. شیشه‌ها شکسته شده و توری‌ها و پرده‌ها پاره و کنده شده بودند، زباله‌ها در زیر صندلی‌های بخصوص بخش خانوادگی تلنبار شده بود و تعداد زیادی از صندلی‌های دانشگاه مشخصا به طور عمد شکسته شده بودند. شاید اصلا به خاطر همین عمق فاجعه بود که مهندس خسروی به طور خاص دنبالم آمد و مرا به تماشا برد، وگرنه کلیات کار اصلا ربطی به من نداشت.

در سال ۸۶ که من ایران نبودم نیز ظاهرا اتفاق مشابهی افتاده بود. در آن سال به همت شورای شهر وقت مراسم جشن خربزه با مجری‌گری یکی از مجریان خوب آنزمان کشور برگزار شده بود که نقل خاطراتش برای همه‌ی دلسوزان، تبدیل به یکی از دردهای مزمن شده است. می‌گویند چنان رفتارهایی از سوی برخی پسران و مردان مشاهده شد که مجری مذکور سوگند خورده که دیگر پایش را اینطرف ها نگذارد. 

از زمان برگزاری جشن خربزه تا جشن علی تکتا، به حساب انگشتان دست، شش سال می‌گذرد. شش سال یعنی زمان لازم برای تبدیل شدن یک بچه دبستانی به یک جوان دیپلمه، یا یک جوان دیپلمه به فوق لیسانس.

اینکه اوضاع منابع انسانی ما بعد از شش سال هنوز همان آش و همان کاسه است این سوال را به وجود می آورد که پس فرهیختگان و متولیان امور در این همه سال مشغول چه کاری بوده و هستند؟ چرا جوانان ما شیب مثبت فرهنگ و اخلاق را طی نکرده‌اند. چرا هنوز می‌زنند و می‌شکنند و مهمانان را با خاطرات نه چندان خوب بدرقه می‌کنند. آیا ما نسبت به اوضاع اطرافمان بی‌توجهیم؟ آیا حلقه‌ی پیرامون خود را آنقدر تنگ کرده ایم که این فرزندان برومند از آن بیرون افتاده اند؟ آیا نسبت به آنها احساس مسئولیت نداشته‌ایم؟ آیا به قول امیرکبیر، مسئول جهل آنها هم ما نیستیم؟

نمیدانم شش سال بعد که هیچ، آیا شصت و شش سال بعد هم همین حرفها را نخواهیم زد؟ آیا اصلا می خواهیم تغییری ایجاد کنیم؟ آیا شروع به تغییر کرده ایم؟ و اگر می خواهیم تغییری ایجاد کنیم آیا برنامه‌ای داریم تا برمبنای آن کمر همت و خدمت ببندیم؟  هرچه هم بشود فرقی در این نکته نخواهد کرد که همه ی ما مسئولیم.

|

در آخرین صبح بهمن ماه، ایمیلی از دوست ارجمند، جناب آقای دکتر قوام‌آبادی دریافت کردم که به نظرم رسید لازم است منتشر کنم. 

با سپاس از ایشان:

مدتي پيش و براي اولين باربه شهر تايباد رفتم. اما قبل از آن به شهرخواف و همينطور سنگان. نمي‌دانم هميشه از شهرهاي خواف و تايباد خوشم مي‌آمده است و زماني كه دقيق مي شوم دليلش را وجود دو دوست مي بينم: ... در خواف و ... در تايباد كه نماينده و سمبل مردماني عزيز و دوست‌داشتني هستند. 
در اين سفر موفق به ديدار هيچكدام از اين دو رفيق شفيق نشدم و چقدر دلم مي‌خواست از رنجي كه در سنگان خواف بردم برايشان بگويم و باز بگويم؛ چرا كه در آنجا بخاطر تخريب و برداشت سنگ آهن پلاسري ديگر اثري از واقعيت منطقه نبود و معدنكاري بعضاً غير اصولي، بدون رعايت امور زيست محيطي و منابع طبيعي، منطقه  را ديگرگون كرده و بي مهابا شخم زده اند. حقيقت تلخي كه بايستي بر آن گريست وچاره اي انديشيد. 
در پايان خدا كند روزي برسد كه عرصه هاي منابع طبيعي از هر گزندي در امان باشند و به جاي تخريب و ويراني، آباداني و آبادي ببينيم
                                                    كرمان  بهمن  1392
                                                                                                                                                                                                    عباس قوام
|

این غنچه‌ی نو رسته به سی روز نپایید

سربسته به پژمردگی و مرگ گرایید

ما راست نگفتیم و خرد پیشه نکردیم

کز مادر ایام، به جز درد نزایید

از ترس بلا خیزد و هُش دار که رخ را

جز بر درِ آزادگیِ و مرد نسایید

این راه، فقط راهزنی خواهدت آموخت

برگرد، مبادا که بدین راه بیایید

من بسته به زنجیر و فلک مار و بدین حال

خوابید شمایی که مرا قفل‌گشایید

این غائله‌ی کوهِ هَماوَن ابدی گشت

ای رستم و کیخسرو و گودرز کجایید؟

انفاس شما، خاک به افلاک رسانده‌ست

یکبار مرا نیز سرافراز نمایید

ناصر به امیدی سرِ این سفره نشسته‌ست

بر عهده‌ی او نیست، شما خانه‌خدایید.


28 بهمن 1392 ـ تایباد

|

در زیست بشر، چیزی به نام رفاه، اصالت ندارد. اگر هم داشته باشد، برداشتی که جامعه‌ی ما از رفاه دارد ـ که تعبیر کوچه‌بازاریش می‌شود تنبل‌خانه‌ی شاه عباس ـ اصالت ندارد.

رفاه، نقطه ی رکود است، به این دلیل که مقصد تلقی می‌شود، و اگر به مقصد رسیدی، دست از تلاش و مواجهه برخواهی داشت. آنچه باعث هیجان و خلجان می‌شود، راه است و حوادثش، کوشش‌های بافرجام و نافرجام است برای رسیدن به مقصد که همان رفاه باشد.

آنچه آدمی را دگرگون می‌سازد، نه بهشت، که کوششی‌ست که برای رسیدن به بهشت خواهی کرد. چیزی که مجنون را شهره آفاق کرد، نه ازدواج با لیلی که مسیر سنگلاخ عاشقی‌اش بود. هم بهشت و هم وصل لیلی، هر دو تعابیری از رفاه‌اند. هیچ داستانی از دوران زندگی پر رفاه آدم و حوا در بهشت وجود ندارد. هیچکس علاقمند به شنیدن رفاه مطلق آن دو نبوده و نیست، و اگر مجنون با یک خواستگاری ساده، به کام خود می‌رسید، می‌شد یکی مثل من و شما.

رفاه، به تعبیر جامعه‌ی ما، نقطه‌ی بخور و بخواب است، و این یعنی رکود. در همین شهر کوچک، پسران و دختران خیلی از حاجی فلانی‌ها را می‌توان مثال زد که چون قدرت خرید بالایی دارند، مصرف‌کنندگان قهاری شده‌اند و هیچ دلیلی برای تحرک نمی‌بینند و اگر در آینده دچار مشکل خاصی نشوند، تا زنده‌اند بی هیچ کمالی، از خود و جامعه دور می‌شوند.

در کشورهای توسعه یافته، رفاه، در کنار کوشش مداوم است. و این کوشش بخشی برای حفظ و بهبود رفاه است و بخشی به دلیل دستیابی به کمالات انسانی، جلوگیری از رکود و افتادن به ورطه ی سقوط. این است که آنها، مال و منال خود را مدام صرف آفرینش مدل‌های جدید ساختمان‌سازی، ورزش، لباس، تکنولوژی و تفریح می‌کنند، و ما در اوج رفاه، هر روز ماشین و موبایل‌مان را عوض می‌کنیم و خانه در اینجا و آنجا می‌خریم.

به شهادت یکی از مدیران محلی معدن سنگان، سخت‌کوش ترین مهندسین خارجی که گاه و بیگاه به این معادن می‌آیند، آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها هستند. نه استراحت دارند و نه تعارف. تلاش بی‌وقفه و جانانه‌ای به خرج می‌دهند تا کارشان، آبروی کشورشان و رفاه مردم‌شان را تامین یا حفظ کنند. این درحالیست که من و شما می‌دانیم این دو کشور، از ثروتمندترین کشورهای جهان‌اند و شاید کار آنها در این معدن، خیلی هم به چشم نیاید.

آنها اصالت را به رفاهی که دارند نمی‌دهند. برای آنها اصالت زندگی در کوشش هدفمند است.

|

هفده بهمن، سالروز وفات مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی، پرآوازه‌ترین مرد در پهنه‌ی تاریخ محلی ماست. مردی که حیات و مماتش نقطه‌ی صلح همه‌ی ملت‌ها و مذهب‌ها بوده است. شخصیت ارجمندی که شیخ احمد جام را چنان گرامی می‌داشت که کمتر تسننی همچو او دوستش می‌دارد و آنچنان به حضرت رضا (ع) عشق می‌ورزید که کمتر شیعه‌ی‌ای تا به این حد مخلصانه وی را عزیز می‌شمرد.  

یافتن روز وفات این مرد کرامند، از آنجا که در تواریخ تنها به ذکر سلخ محرم 791 هجری قمری بسنده شده بود، با دشواری زیاد صورت گرفت، اما طی دو مرحله، و نهایتا با تاییدیه‌ی دکتر ایرج ملک‌پور، استاد موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران، این روز یعنی هفدهم بهمن نهایی شد و در مقدمه چاپ دوم کتاب مقامات تایبادی به هم‌شهریان عزیز آگاهی‌رسانی گردید. در سال 90، یعنی دو سال پیش نیز، نخستین آیین نکوداشت ایشان را در دانشگاه پیام نور برگزار کردیم که چه خاطرات شیرین و چه بازتاب لذت‌بخشی داشت، و همانجا آرزو کردیم که امید به خدا هرسال نکوداشت ولو مختصری برای ایشان برگزار گردد و اصحاب توفیق گرد هم آیند و زندگان از انوار سرمایه‌های کهن این سرزمین بهره‌ای ببرند. 

 اما این اتفاق تا کنون نیفتاده است. 

دو ماه پیش، نامه‌ای کتبی و رسمی به شورای اسلامی شهر تایباد نوشتم و خود نیز در جمع اعضاء محترم حضور یافتم و تقاضای مراسم مختصری برای آن بزرگمرد محلی کردم. گفتم این روز، یعنی هفده بهمن، تنها تاریخ اختصاصی سرزمین تایباد است، روزی‌ست منحصر به‌فرد که مشخصه‌اش بومی بودنش است، تمام روزهای دیگر یا ملی‌اند یا منطقه‌ای، اما این یکی خاص تایباد است، پس باید ارجش نهاد و گرامی‌اش داشت.  

همچنین پیشنهاد راه‌اندازی دبیرخانه مفاخر تایباد را ارائه کردم تا با پژوهش مستدل، نه مثل برخی منابع جدید که اعتبار اندکی دارند، شروع کنیم به شناسایی مفاخر محلی و این‌گونه، مثلا بیست سال بعد، تذکره‌ی صحیحی از بسیاری از شخصیت‌های محلی خواهیم داشت و مستندسازی معتبری صورت خواهد گرفت. همچنین پیشنهاد دادم که جایزه‌ای سالانه به نام مولانا، در دو حوزه‌ی دانش و فرهنگ طراحی شود و هر ساله به دو نفر که خدمات شایان توجهی برای زادگاه خود یا اساسا تایباد انجام می‌دهند ـ  یکی در حوزه علوم مدرن و یکی در حوزه فرهنگ و هنر ـ به رسم یادبود این جایزه تقدیم‌شان گردد و بدینگونه شوقی در دل جوانترها پدید آید. و برایشان مثال زدم: فرض کنید مثلا نوعی جایزه نوبل محلی. 

هفته‌هاست منتظرم هفده بهمن فرا برسد. خبرنگارها دو هفته است که پیگیری می‌کنند و می‌پرسند که آیا شورا مراسمی برگزار کرده؟ آیا خبری دارید که منتشر کنیم؟ آیا تحرکی، نیم‌نگاهی، گوشه‌چشمی به مولانا شده است یا نه؟ اصلا کسی به فکر مولانا هست؟

خیر، هیچ خبری نیست.

کسی به خود زحمت نداده که یادی از مولانا بکند و وقتی برای او بگذارد، و وجودش را گرامی بدارد. هرجند که مطمئنا مولانا نیازمند ما نبوده و نیست. این ماییم که هر چهار سال یکبار، موقع انتخابات شوراها دست نیاز به سویش دراز می‌کنیم و با تیتر درشت بولد شده، می‌زنیم: ائتلاف مولانا؛ و رای جمع می کنیم و به شورا می‌رویم و باقی قضایا.

به هرحال من به شورای قبل هم گفتم: شما میهمان این خانه‌اید و ما میزبان این خانه، ما قبل از شما بوده‌ایم و بعد از شما هم می‌مانیم، شما مدتی تصدی دارید و می‌روید اما ما  مدافع این خانه و گنجینه‌هایش هستیم و خواهیم ماند. این گنجینه چه اسمش مولانا باشد، چه لباس و گویش محلی، چه پلنگ و محیط زیست تایباد. 

|