اگرچه دورم و دیرم، ولی کنارم باش

هزار گونه اسیرم، دوباره یارم باش

 

تو کهکشان عظیمی، و بی‌نیاز اما

دلم خوش‌ست بگویی که خاکسارم باش

 

ز هیچ شاخه در این دشت، میوه بر ندمید

خزان شد ای گل رعنا، تو نو انارم باش

 

لهیت دوزخِ دنیاست پیش و پس، چپ و راست

به حق بالِ سپیدت، تو سایه‌سارم باش

 

زمان، ستروَن و پُر کین، خَمانِ ابرو، چین

همیشه بوده همین، پس نگاهدارم باش

 

دویده‌ام همه‌ی عمر خسته و بی‌مزد

بیا و لحظه‌ی آخر تو شهسوارم باش

 

اگر مجال فراوان نماند و ناصر رفت

ستاره باش و درخشان، سرِ مزارم باش

   | 
بدن به رسم امانت به دست ما دادند

و استخوان و رگ و پی، لطیف بنهادند

 

چنین بلندیِ بالا و قوتِ اندام

به قدر روح و روان، خوب و مهربان زادند

 

جماعتی که ریاضت کشند و تن سوزند

گمان برم که از آنسویِ بام افتادند

 

و دوستان تن و جان که حرمتی یکسان

به هردوشان بگذارند از غم آزادند

 

یکی چو آب و دگر خاک، این و آن چون گِل

برای رفعت آدم اساس و بنیادند

 

دو کودک اند که افسرده اند تنهایی

فقط کنار هم آرام و سرخوش و شادند

 

کمال خامی طبع است دست و پای نزار

که مردمانِ بد اندام، قومِ بیدادند

 

رسیده ناصر از این سالها بدین معنی

که جسم موهبتی بوده که به ما دادند.

 تایباد، مرداد 93

   | 

دیشب که با پسرخاله‌ ـ آقا ابرام ـ صحبت می‌کردم، یادی کردیم از خاطرات سال‌های دور، که چطور سیل بچه‌های قد و نیم‌قد همیشه‌ی خدا در کوجه و خیابان ولو بودند و سرشان را به ای نحوا کان گرم می‌کردند. حداقل پسران، بچه‌های کف خیابان بودند و تقریبا همگی با خورشید در کوی و برزن طلوع می‌کردند و با غروبش به خانه می‌رفتند. 

فهرست سرگرمی‌ها هم در نوع خودش قابل مطالعه بود: بجول‌بازی، گله‌بازی، رگچه‌بزی، هفت سنگ، نه پر، شصتم لقتک، فوتبال، والیبال، پینگ پنگ، اخکوک دزدی، اُو بزی، کفتر بزی، جل‌گیری، جنگل، مِله، دعوا، عده‌کشی، ببو ببو کجه مری؟ ...

پسر آقا ابرام در تمام دقایقی که آنجا بودیم مشغول بازی با گوشی پیشرفته‌ی پدرش بود و سرش را حتی بالا نکرد که نیم نگاهی هم به ما بیندازد (یاد آن جمله‌ی پشت کامیونی افتادم که: الاهی گاهی نگاهی). این مسئله فقط مربوط به امیرصدرا نیست، پسران من، فامیل وابسته و هرکس که می‌شناسم هم چنین شرایطی دارد. 

حالا کمی وسیعتر که نگاه کنیم شهر و کشور به همین بلا گرفتار شده است، دیگر در کوچه و خیابان، کمتر نشانی از فریاد شوق‌آلود کودکان در حین بازی می‌توان یافت و در عوض جای خالی آنها را خروش اگزوز موتورها و بوق پیوسته‌ی ماشین‌ها پر کرده‌است. ما پدران و مادران، بیرون رفتن‌شان را منع می‌کنیم به هزار و یک دلیل درست: مثلا خطر رانندگان عمدتا جوان و بی‌تجربه، گرمای و سرمای گزنده، بیماری‌ها، سربه‌هوایی، معاشرین گل منگلی و ...

صد البته شهر که بی‌کودک نشده است، فقط کودکانش خانه‌نشین شده‌اند و بنابراین از بسیاری از مهارت‌های زندگی ـ که قبلا در جریان طبیعی حشر و نشر با همسالان یا بزرگسالان یاد می‌گرفتند ـ محروم گردیده‌اند. اینها فردا پدران و مادران این مرز و بوم خواهند شد و تمامی مشاغل کشور را به دست خواهند گرفت. فکرش را بکنید که اگر به سنگ و سفال روزگار نخورده باشند، چقدر توانمندی واقعی در گذر از گردنه‌های سخت و آسان زندگی را خواهند داشت. به نظرم بایستی بیشتر آنها را به فعالیت‌های اجتماعی وادار کنیم. هر کودک یا نوجوانی باید عضو گروهی از همسالان خود در خارج از مدرسه باشد تا حیات اجتماعی طبیعی در او شکل بگیرد و کشور در آینده به امید خدا به بهترین شکل ممکن اداره شود. 

   | 

چهار هزار کیلومتر ماشین‌سواری، مجبورمان کرد که دهها ساعت گوش جان بسپریم به سی‌دی خوانندگان مجاز و جوان کشور که هرکدام با هزار امید و آرزو به این پیشه‌ی جذاب و فریبنده رو آورده و شانس خود را ـ به قول تایبادی‌ها با غَل دادن صدا ـ امتحان می‌کنند. 

راستش را بخواهید من که ظاهرا و باطنا سرسام شدم. تصورش را بکنید چند پسر جویای نام، همه به جای آواز  خواندن در حال ناله کردن‌اند و سیاهه‌ی بلندبالایی از محنت روزگار و بی‌وفایی دلدار و یک مشت تعابیر و الفاظ مدرن به کار می‌برند که تهش چی؟

دقت کردم دیدم، تمام این صداها تقریبا، تقریبا همگی شبیه هم‌اند و اگر مثلا آقای علی عبدالمالکی در هر تراک، خودش خودش را با صدای بلند و گل‌درشت به ما معرفی نکند واقعا نمی‌توانم او را از بین صد و بیست هزار همتایِ دیگرش تشخیص بدهم. در حالیکه خواننده‌های محکم و اصیل را ببینید هر کدام صدایشان منحصر به خودشان است و به مجردی که دهان‌شان باز می‌شود می‌توانی صاحبش را به درستی تشخیص بدهی. استاد شجریان، استاد ناظری، حتی در ابعاد خیلی کوچک‌تر محمد اصفهانی را ببینید، صدایشان شخصیت خاص خودش را دارد و نیازی هم ندارد که هی دَم به دَم اسم‌شان را مثل چماق توی سر آدم بکوبند که شیرفهم بشوی که ایشان کدام‌شان هستند. 

حتی خواننده‌های آن‌ور آب هم صداهای کاملا شخصی دارند، به عبارت دیگر، صدای هرکدام‌شان شخصیت اختصاصی منحصر به خود آنها دارد، نه شخصیتی  عام. اخیرا کلیپ خنده‌داری را در موبایل یکی از دوستان دیدم که آقایی تقلید صدای چند خواننده از این گروه را در حضور خودشان اجرا می‌کرد. واقعا هر صدا تن خاص خودش را داشت که از صد کیلومتری هم صاحب آن قابل تمیز دادن بود. اگر شما نام چند تن از آنها را می‌دانید پیش خودتان صدا‌هایشان را با هم مقایسه کنید تا ببینید در گذشته اگر کسی قرار بود خواننده شود چقدر باید آوا و سبک صدای خاصی می‌داشت که کارش می‌گرفت و گل می‌کرد. 

مشکل خواننده‌های جوان امروز ما فقط صدای هم‌شکل و قیافه‌ی آنها نیست، بلکه دو مشکل دیگر هم دارند. یکی اینکه انگار همه‌ی ترانه‌های‌ آنها را هم فقط یک نفر، با استعداد نصفه‌نیمه ساخته بطوریکه کمترین تفاوت ممکن را از لحاظ ذخیره‌ی واژگانی و ادبیات موضوعی با هم دارند و سومی اینکه انگار فقط یک موزیسین متوسط‌ الحال برای همه‌شان از دَم آهنگ نوشته و ساخته و یک ریتم تقریبا همیشه تکراری را برای همه‌ی این دوستانِ مشتاق استفاده کرده است.

خلاصه اینکه جمع این سه اشکال بنیادی را ضرب کنید در یازده روز از آنها چهچه‌زدن و از ما شنیدن، دوباره ضرب کنید در چهار هزار و اندی کیلومتر مسافت، آنوقت واقعا انتظار دارید چه اعصابی برای من و سی‌دی‌پلیر نگون‌بخت باقی مانده باشد؟ به قول زنده‌یاد پروین اعتصامی (البته با کمی دخل و تصرف): مخ من هم مخ است، آهن نیست!

   | 

در سفرمان، که از نواحی بسیاری در طی مسیر گذشتیم، فرصتی شد تا با اقوام زیادی در پهنه‌ی ایران گرامی برخورد داشته باشیم. من به شخصه معتقدم همانطور که قورمه سبزی به عنوان غذای ملی در سرتاسر ایران شباهت زیادی به هم دارد، روح مهمان نوازی و مهربانی هم در جای جای ایران مشابهت‌های فراوانی به هم پیدا کرده است که بخشی شاید حاصل روح اصیل ایرانی، بخشی مربوط به روح کلی بشری و مقداری هم محصول سیاست‌های واحد حکومت و رسانه در این جغرافیای دوست‌داشتنی می باشد.

اما علیرغم این نگرش نسبتا واحد، هیچ قومی از لحاظ مردم‌داری و ادب و مردانگی و رعایت حال میهمان به پای کردهای عزیزمان نمی رسند. در دو روزی که در این استان به سر بردیم، با مردان و زنان متعددی روبه‌رو شدیم که طیف وسیعی از همه قشر را شامل می‌شدند و البته بیشترشان متصدیان مشاغل و صاحبان فروشگاه‌ها بودند، از بین راهی بگیرید تا مرکز شهر، کم‌سال و مسن، خیلی شلوغ و خیلی خیلی شلوغ تا نسبتا خلوت، اما نشد که یکی خاطره‌ای کبود در ذهن‌مان به جای بگذارد و ذره‌ای از مراتب خوش‌خلقی و راستی و متانت فروگذار کند. همه گرم و صمیمی هستند و تقریبا همه با حوصله پاسخ می‌دهند، مشتری زیاد باعث نمی‌شود کج‌دستی به خرج دهند و دیدار غریبه به منزله‌ی گوشت بی‌صاحب برایشان نیست.

برخوردشان را اگر با مثلا فلان بازار مشهد یا حتی فلان مغازه‌ی تایباد مقایسه کنیم که فقط ذره‌ای تعداد مشتریان روزانه‌اش بیشتر از سایرین است، باعث شرمندگی‌مان می‌شوند. در پست شیرینی‌فروش‌ها نوشتم که ما حتی در به زبان آوردن یک کلمه در رویارویی با مشتری‌ نگون‌بختی که جلویمان ایستاده بخیلی می‌کنیم چه برسد به اینکه به خواسته‌اش توجه کنیم و او را راضی و خوشحال بدرقه کنیم.

یادم نمی‌رود در آغازین سال‌هایی که کشورهای آسیای میانه، وقتی در نتیجه‌ی فروپاشی شوروی سابق استقلال یافتند، سیلی از مردم آنها به سوی ایران و بویژه مشهد سرازیر شدند تا ضمن استنشاق هوای آزاد، جنسی هم بخرند و سودکی هم بکنند. من آن زمان دانشجوی مشهد بودم و دسته دسته مردم تاجیک و ازبک و ترکمن را می‌دیدم که در خیابان‌ها و بازارهای مشهد سرگرم خریدند.

خدای بزرگ!

هیچ از خاطرم نمی‌رود که زن و مردشان ساده و زودباور بودند و در ضمن، اعتماد فوق‌العاده‌یی نسبت به ایران و ایرانی‌ داشتند، اما برخی از بازاریان ما، زودباوری و اعتماد آنها را زمینه‌ای برای سود حداکثری خود یافتند و طی چند ماه چنان کلاه‌های گشادی بر سر آنها گذاشتند که همین اواخر وقتی درباره‌ی یکی از این ملت‌ها صحبت می‌کردم، مخاطبم گفت: فقط با ایرانی‌ها خوب نیستند، چون خاطره‌ی خیلی بدی از ما دارند.

کردها از این نظر سربلندند و علیرغم شلوغیِ استثناییِ برخی نقاطش، و رفت و آمد مردمی از همه قسم و همه قشر، در کل با کمال تواضع و صداقت با ما برخورد کردند و البته نه اینکه این رفتار وحی منزل باشد، یعنی قطعا در بین ایشان نیز وصله‌های ناجوری پیدا می‌شود اما به هرحال کلیات این روحیه می‌تواند الگوی رفتار و کسب و کار ما قرار گیرد و برای بخشی از عیوب ما الگوسازی کند. هیچ اشکالی ندارد که عیب خود را بپذیریم و از دامن پرمهر ایران عزیز الگویی برای اصلاح آن برگزینیم.

   | 

دوباره تنم لرزید، اما این‌بار در کرمانشاه، هنگامی که در برابر عظمت کوه بیستون و کتیبه‌ی داریوش با سری افراشته روی خرسنگ‌ها ایستادم. بار اول این احساس وصف‌ناشدنی در تخت جمشید شیراز به من دست داده بود، زمانی که با آقای حیدر خادم‌زاده عزیز، سیزده سال قبل، آن اندازه مبهوت شکوه کاخ‌های هخامنشی شده بودیم که بلندگوی میراث‌بان، ده بار ما را صدا کرد که " آهای شما دو نفر، زمان بازدید تمام شده، بفرمایید بیرون!" اما مگر ما دل می‌کندیم.

درباره کتیبه‌ی بیستون بسیار خوانده بودم، بویژه وقتی داشتم کتاب آموزش خط میخی برای کودکان را می‌نوشتم بیشتر بر روی آن متمرکز شده بودم. اما بهت و حیرتم وقتی در برابر این سازه‌ی عظیم قرار گرفتم باورکردنی نبود. کتیبه‌ی داریوش بزرگ، دو بخش بالا و پایین دارد. نقش بالایی او را نشان می‌دهد در حالی که نه تن از دشمنان اصلی‌اش را به بند کشیده، بردیای دروغین زیر پایش است، اهورا مزدا بر فراز سرش او را برکت می‌دهد و دو تن پارسی پشت سر وی قرار دارند. نقش پایین اما مهمترین سند تاریخی ایران، بزرگترین سنگ‌نبشته و کلید کشف راز زبان‌های باستانی این منطقه بوده است. این کتبیه به سه زبان نوشته شده: خط میخی فارسی باستان، زبان عیلامی و زبان اکدی یا بابلی نو، خوانده بودم که رالینسون انگلیسی که وابسته‌ی سفارت بریتانیا در ایران بوده چگونه و با چه مشقتی ـ که حتی تصورش برای ما سخت است ـ پذیرای خطر شده و به شکل آویزان، از این سنگ‌نگاره‌ی منحصربه فرد نقش‌برداری کرده و با صرف هوش و مرارت بسیار توانسته به کلیات راز خط باستانی ما آگاهی یابد، که البته دانشمندان بعدی کار او را تکمیل کرده‌اند، که ضمن تشکر از آنان، متاسفم که همگی خارجی و نه ایرانی بوده‌اند.

در این کتیبه، ابتدا داریوش مختصری از دودمان خود را شرح می‌دهد و سپس ماجرای بردیای دروغین را بازگشایی می‌کند و آنگاه ملت‌هایی که تسخیرشان کرده را برمی‌شمرد. سپس همین متن را به دو زبان زنده‌ی آن روز دنیا در نقطه‌ای از کوه بر سنگ‌ می‌نگارد که دست کسی تا به امروز به آن نرسد و برای ما بماند.

در کنار این کتیبه در محوطه تاریخی بیستون، چند اثر دیگر نیز قابل مشاهده است که یکی تندیس لمیده‌ی هرکول است که یویانیان آن را ساخته‌اند، دیگری دیواره‌ی دویست متریِ فرهادتراش است که ظاهرا در زمان خسرو پرویز ایجاد شده و قرار بوده یا چیزی روی آن حک شود یا شاید بخشی از یک بنا باشد، دیوارنگاره‌های اشکانی ست، یک نیایش‌کده‌ی مادی، یک کاخ نیمه‌تمام ساسانی و یک کاروانسرای ایلخانی که به شاه عباسی نیز معروف است نیز در سایه‌ی این کوه اعجاب‌انگیز قابل مشاهده است.

دو روز قبل و پیش از رسیدن به کرمانشاه، وقتی داشتم داستان چگونگی کشف راز خط میخی را به خانواده‌ام می‌گفتم و ذکر خیر رالینسون را می‌کردم، یادم آمد از شامپولیون که او هم جزء لشکر ناپلئون به مصر رفت و همو بود که به عنوان یک فرهنگی زبان‌شناس و نابغه، راز خط هیروگلیف را برای دنیا آشکار ساخت و نام فرانسه را در کنار هیروگلیف مصر باستان برای همیشه نشاند.

چقدر خوب می‌شد اگر در این همه سفر سیاسی و اقتصادی که با پول بیت‌المال، عزیزان به این سو و آن سوی دنیا می‌روند، ایرانی‌هایی مثل رالینسون و شامپولیون هم در لیست پروازشان قرار بگیرند بلکه دستاوردی به نفع کشور بتوانند با خود بیاورند. در سفرهای جهان سومی، بیشتر به فهرستی از پست‌های دهان‌پرکن برمی‌خوریم: مدیر کل فلان، معاون وزیر فلان، رییس اتحادیه‌ی بهمان، حتی اصحاب تاریخ و فرهنگش هم پیشوند آقای دکتر فلان استاد فلانه جا را با خود یدک می کشند که معمولا از تهور و جسارت لازم برای ترک کت و شلوار و شیرجه زدن در آب‌های ناشناخته و نو عاجزند، اما یک نفر، حتی یک نفر این کاره شاید در این جمع‌ها نشود پیدا کرد که کاری بکند کارستان و عزت ایرانی را با نام نیکی از این دست در حوزه‌ی کاری خودش اندکی بالاتر ببرد.

   | 

بانه، شهری‌ست در دل کوه‌های کردستان، با اقلیمی زیبا، طبیعیتی مسحور کننده و منابعی سرشار. ادوات پرقدرت کشاورزی تقریبا همه‌ی پستی‌بلندی‌ها را به گندمزار دیم با عملکرد خوب تبدیل کرده‌اند و صرف نظر از خطرات زیست محیطی مثل فرسایش خاک ناشی از این رویکرد و تهدید فلور و فون منطقه به خاطر پیشروی کشاورزی در دل طبیعت بکر، منظره‌ی خوشرنگ و طرحی به چشم‌انداز آن نواحی داده است که هر ببیننده‌ای را به وجد می‌آورد.

از راه همدان ـ سنندج، آنقدر لابلای این تپه‌ها و کوه‌ها بالا و پایین می‌روی و می‌پیچی که مغز سرت و صفحه کلاج ماشینت هر دو داغ می‌کنند. اگر بگویم دور است یاد آن لطیفه ی نیشابوری می‌افتم که یکی از سه عیبی که برای تهران برمی‌شمرد این بود که کمی از شهر دور است!

در راه که می‌آمدیم از مسیر ساری ـ تهران، سی چهل کیلومتر از لاین یکطرفه‌ی سوادکوه و فیروزکوه به سمت شمال در سه ردیف ماشین قفل بود. یک مسیر سه ساعته را در وسط راه که پرسیدم، یازده ساعت برای یکی از مسافرین تهران به شمال زمان برده بود و هنوز هم تازه به سوادکوه رسیده بودند. این موضوع گرچه تاسف‌بار است اما تعجب‌آور نیست چون تهران، تهران است و معقول است که چهار روز تعطیلی، مسیرهای تهران به شمال را تبدیل به زنجیره‌ی بی‌پایانی از خودروهای دم‌به‌دم در پی هم سازد. اما بانه چطور؟

بانه شهری‌ست کوچک و پنهان در دل کوه‌های پیچ در پیچ که در حالت معمولی صاحب‌کرم را از هر بازدیدی پشیمان می‌کند اما باور نمی کنید در این نقطه‌ی هم‌مرز با کردستان عراق چه خبر است.

در مسیرمان به دیوان‌دره، سقز و سپس بانه، صدها و شاید هزاران خودرو یا در جاده به سوی این شهر می‌تاختند یا در پارک‌ها و تفرجگاه‌ها چادر زده و اوقات خوش تعطیل را سر می‌کردند. نزدیک به بانه ترافیک قفل شد و زمان زیادی صرف طی کردن چند کیلومتر باقیمانده گردید.

به بانه که رسیدیم، یکراست به مرکز شهر رفتیم اما چشم‌تان روز بد نبیند، جای پارک پیشکش‌مان، راه عبور هم نبود، خدای من، بگو صحرای محشر، آدم و ماشین از در و دیوار و زمین و زمان می‌جوشید، همه لابلای هم می‌لولیدند و به سویی می‌رفتند. خیلی زود از پیدا کردن هتل و سوییت و اتاق خالی و حتی پیدا کردن اتاقی در روستا ناامید شدیم، به خاطر تعطیلات عید فطر فقط می‌شد جایی برای چادر زدن پیدا کرد و بس، بنابراین رفتیم به سراغ نقشه‌ی "ب".

به لطف یک متصدی مهربان پارکینگ، ماشین را چپاندیم آن تو و زدیم به پاساژهای پرچنس بانه. باید این شهر را از نزدیک ببینید. قیامتی از جنس و مشتری‌ست. همه‌جور کالا و همه‌نوع هم‌میهن در یک گله‌جا جمع شده‌اند. این اجناس عمدتا از عراق و به صورت غیرقانونی و بدون پرداخت عوارض گمرکی به این سوی مرز می‌آیند و این است که شهر مورد نظر ما شده جایی مثل منطقه‌ی آزاد تجاری یا منطقه‌ی ویژه اقتصادی. آنقدر تنوع جنس با قیمت‌های زیر تصور وجود دارد که در اندک زمانی دست آقایانِ همراهِ خانم‌ها پر از کیسه‌های خرید می‌شود. از شنیدن لهجه‌ی اصفهانی، شیرازی، آذری، بلوچ و مشهدی لذت می‌بری و اجتماع این ایران کوچک در این نقطه‌ی دورافتاده تو را سرمست می‌کند.

برای نهار آدرس گرفتیم و پرسیدیم کجا غذایش بهتر است؟ راهنمایمان خندید و گفت: اول غذا گیر بیاورید بعد خوب و بدش را انتخاب کنید. باورش برای من که سخت بود.

حالا اجازه بدهید به غیر کسب و کار بسیار سکه‌ی مغازه‌های این شهر که هر خانواده‌ای با میلیون‌ها پول به اینجا می‌آید و خرجش می‌کند و باز می‌گردد، نگاهی بیندازیم به بیزنس‌های جانبی‌ بانه: تصور کنید تمام اتاق‌های بالقوه این شهر پر از آدم است. فروختن آب خنک و نوشابه‌ی یک نفره، یکی از پردرآمدترین شغل‌هایی بود که ما دیدیم. کسی که باربند ماشین می‌فروخت و می‌بست مجبور به نوبت دادن بود، پارکینگ‌ها، باربرها، تعمیرگاه‌ها، دستفروش‌ها، بانک‌ها، پست و باربری‌ها بازار بسیار پر رونقی دارند. جوانی که چادر می‌فروخت شاکی بود که از صبح تا ظهر فقط یازده چادر فروخته است. برای نهار مختصری مجبور شدم پنج برابر اکبرجوجه‌ی مرکزی ساری توی یک دهنه مغازه‌ی سه در پنج شلوغ بایستم بلکه قوتی نصیب‌مان بشود. از مشاغل بین راهی، دوغ‌فروش‌ها و میوه‌فروش‌ها یکسره در حال داد و ستد هستند و خدمات می‌دهند، در کل یک چرخ عظیم اقتصادی و گردش مالی مهیب در این شهر کوچک دورافتاده در جریان است که به سختی می‌شود باور کرد.

ایجاد هزاران هزار شغل در این نقطه و نواحی اطرافش صرفا به برکت یک شهر است، شهری که توانسته رونق اقتصادی و جاذبه‌ی مالی چشمگیری ایجاد کند و شاید میلیون‌ها نفر را به سود خود جلب نماید. حالا تصور کنید اگر تایباد، که شهری‌ست مرزی و سالهاست منطقه ویژه اقتصادی‌اش کلنگ‌زنی شده و مدیرانش نه چندان جدی و کارآمد ـ که نمیدانم واقعا دنبال چه چیزی هستند ـ آن را به نتیجه می‌رساندند، همین رونق اقتصادی در منطقه‌ی ما هم ایجاد می‌شد و از این گردش عظیم مالی بهره‌ای هم به مردم محلی می‌رسید.

منطقه‌ی ویژه اقتصادی تایباد، روح غیربومی دارد و تصمیم‌سازانش اصالتا متعلق به منطقه نیستند. به جزییاتش کاری ندارم اما آنها که باید پیگیرش باشند و پشت درهای بسته برای راه‌اندازی‌اش چانه‌زنی کنند، احتمالا انگیزه‌ی کافی در خون و پوست‌شان نیست و هیچ مشاوره یا کمکی هم طلب نمی‌کنند که نخبگان محلی به یاری‌شان بشتابند بلکه گرهی از کار فروبسته‌ی آنها بگشایند.

نتیجه این می‌شود که می‌بینید، در روزگاری که بیکاران شمار بسیار بالایی دارند و کارآفرینی از نان شب هم واجب‌تر شده، شعار ملی سال هم هست و همه‌ متفق‌القول می‌گویند باید اقتصاد مقاومتی را تقویت کرد، این پتانسیل عظیم و خداداده، همچنان بلاتکلیف باقی مانده و صرفا چند نفر معدود از این نام بزرگ نان می‌خورند و مابقی فقط تماشاچی هستند و خلاص.

الگوی بانه به من نشان داد که می‌توان اژدهای خفته‌ی تایباد را به نفع اشتغال‌زایی و رونق اقتصادی تا چه اندازه کارآمد بیدار کرد و به میدان جنگ با اقتصاد تک محصولی و غیرمقاومتی فرستاد و به غیر از اقتصاد پویا، رضایت اجتماعی گسترده‌ای را هم در جغرافیای وسیعی از کشور ـ از شرق بگیرید تا غرب ـ ایجاد نمود.

 

   | 

این نام کتابی‌ست به قلم دیوید برنشتاین، ترجمه ترانه شیمی، چاپ نشر دیبایه که به توصیه‌ی آقای شهرداد میرزایی عزیز آن را از شهر کتاب رازی تهران خریدم و مطالعه‌ کردم. 

نام دکتر محمد یونس را هرگز نشنیده بودم اما همان زمان شنیدم که یک بنگلادشی برنده‌ی نوبل صلح سال 2006 شده است. موضوع برایم تعجب آور بود اما دلیلش را هرگز پی‌جویی نکردم تا اینکه به توصیه‌ی آقای میرزایی کتابی را که آقای رضا روحانی عزیز از آمریکا برای این نشر فرستاده بودند را خریداری کردم و خواندم. 

دکتر یونس استاد اقتصاد دانشگاه چیتاگنگ در بنگلادش بوده است، کشوری پرجمعیت که بیش از نیمی از مردمش در زیر خط فقر زندگی می‌کردند. او درمی‌یابد که فقرا بیش از هرچیز درمانده‌ی اعتباری اندک برای گذران زندگی معمولی و بیش از آن، ایجاد کسب و کاری در جهت تولید و درآمدزایی هستند. بانک‌های بنگلادش مثل بانک‌های سراسر دنیا، فقط به افراد پولدار و ثروتمند وام می‌دادند و جالب اینکه نرخ بازگشت سرمایه هم معمولا بالا نبوده است. 

دکتر یونس با یک ایده‌ی خلاق و ذهن بسیار درخشان، تا زمان چاپ این کتاب که حوالی نیمه‌ی دهه‌ی 90 میلادی است، آرام آرام بررسی میدانی دقیقی را از روستاها و نیازهای مردم فراهم می‌آورد و نخست با همکاری بانک‌های دولتی و سپس با استقلال بانک خودش، که نام گرامین به معنی وابسته به روستا را بر آن می‌نهد، شروع می‌کند به وام دادن به کسانی که هرگز در عمرشان شاید رنگ مبلغی پول را به صورت یکجا ندیده بودند. 

نیروی خفته‌ی فقرا، تحت ساز و کار دقیق علمی نشات گرفته از ذهن درخشان یونس، باعث می‌شود که بانک گرامین توسعه یابد و سال به سال، عده‌ی بیشتری از فقرا که بعدا عمدتا شامل زنان شد را در بر بگیرد. دکتر یونس شعبات متعددی در سطح کشور با ساختار و تشکیلاتی منظم اما پایشگر ایجاد می‌کند و پتانسیل مردم فقیر را در جهت تولید ترغیب می‌نماید. او به هیچ نیازمندی کمک بلاعوض نمی‌کند و حتی وقتی بر اثر بلایای طبیعی مثل سیل و سونامی، دولت وام‌های زیر 5000 تاکا را می‌بخشد، او این کار را نمی‌کند و تا آخرین تاکا، وامی که به فقرا داده را بازپس می‌گیرد. اما مهمترین اصل این است که او زندگی‌اش را وقف همین فقرا کرده و نشان داده که این کار او به مراتب خردمندانه‌تر از رویکرد دولت بوده است. مردم فقیر حالا دهه‌هاست که به آسانی دسترسی به سرمایه‌ی اولیه برای تولید و راه اندازی چرخه ی زندگی شرافتمندانه دارند. 

تشکیلات گرامین حالا تقریبا حرف اول را در کشور بنگلادش می‌زند و الگویی شده در کارآفرینی برای تمام دنیا. حتی فکر می‌کنم دولت قبلی ایران نیز که تلاش کرد با دادن وام‌های خرد اشتغال زایی کند، به نوعی نسخه‌برداری از همین استراتژی کرده بوده است. 

کتابی که برنشتاین آمریکایی ـ کانادایی (؟) با صرف ماه‌ها وقت و مصاحبه و حضور در بنگلادش توشته است اثری‌ست واقع‌بینانه، بدون ستایش اضافی اما آگاهی بخش برای کسانی که مایلند پول را فراتر از انسان و توسعه را بالاتر از نفع شخصی ببینند. 

از دکتر یونس به خاطر این خلاقیت انسان‌محور و از همکارانش در بانک گرامین، بانک فقرا، سپاسگزارم

   | 

ای انسان فانی مثل من

‎ ای حس باقی

‎ تاریخ و شیمی و هندسه و ریاضیات نگاهبان تو

 زمین و دریا و آسمان پشتبان تو

 خوراکی که با آن تو دیگران را بخوانی، خوراکی که دیگران به آن تو را بخوانند، نیرو بخشت

 بادهایی که بوزند به آزادی؛ خورشیدی که بپیماید به شادی، یاریگرت

‎ گام هایی که بگذرند از کنارت، باغ هایی که میوه دهند بر فراز سرت، راههایی که به مقصد رسند با شروعت، سپاس‌گزارت

‎ خوابهایی که درآمیزند با تو، طپش‌هایی که بزنند در تو، لبخندهایی که نشینند بر تو، مددکارت

‎ صدای چک چک آب و گذشتِ گرما و گردش ثانیه‌شمارها بی‌دلیل مباد

‎ بلندی روح و تپه‌ی جسم و ارتفاع ناپیموده سرنوشت با تو همپا باد

باشد

که اینجنین باشی

   | 

از پیچ میدان می‌گذرم. باید بیشتر از هر فصل دیگر سال احتیاط کنم. ازدحام آدم و ماشین در برابرم پهنه گسترده است، کامیونهای بنزِ چادر کشیده، که خربزه‌های نو چیده را مثل زنهای بنگالی در پرده پوشانده‌اند، وارد میدان می‌شوند. زردی خربزه بر سیاهی آسفالت و چهره‌ی خاکی دشت‌های پیرامون، انگار خال رنگی نشانده‌است. مردانی از همه سن و در همه پوشش، چون نان آورانی نجیب، غوغا به راه انداخته‌اند. چند کامیون ایستاده و دسته‌ای از دلالان و کارگران نزدیک به آن‌ها در حال گفتگویند. کوت‌های خربزه مثل اهرام بی‌ادعا و کم وجه محلی از گوشه‌گوشه‌ی محیط میدان سر برکشیده و عشوه می‌کنند. سواری‌ها و وانت‌ها می‌آیند و می‌روند؛ کوت‌های خربزه هم با آنها می‌روند و می‌آیند. 

میدان جهاد تایباد و میدان شهرک تربت‌جام هر دو سرشار از نشاط خربزه‌اند. فردا تیرماه به پایان می‌رسد و تابستان با گرمای امردادی‌اش همچنان بر فراز کشتزارهای بخشنده می‌ماند. هندوانه و خربزه مثل کولرهایی طبیعی تن و کام‌مان را قرن‌هاست که شاداب نگه داشته‌اند. خربزه حالا به مدد بازار گران و تقاضای میدان، هواخواه زیادی بین کشاورزان پیدا کرده است. محصول تاریخی ما این روزها سرش را بالا نگه می‌دارد و سیراب از سفره‌های زیرزمینیِ بی‌پشتیبان، در ماه‌های تموز، ما را به جشن رنگ و طعم و داد و ستد فرا می‌خواند. باید دید کدام‌یک از اینها مهمترند: نشاط خربزه‌های پرعشوه یا فردای این دشت‌های لب‌تشنه؟

   | 

چند روز است که برای دیدار با ریاست محترم دانشگاه پیام نور، جناب آقای دکتر فراهانی، و سایر کارها، در تهران به سر می‌برم. آقای دکتر اسدالهی، نماینده محترم، هم در دیداری که در مجلس با ایشان داشتم لطف زیادی کردند و به واسطه ایشان ملاقاتی که گفتم امکان‌پذیر شد. 

تهران جایی ست که برخلاف انتظار، همیشه شریان‌های مرا شستشو می‌دهد و نوعی احساس شادی در رگ‌های عصبی و خونی‌ام به وجود می‌آورد که هیچ شباهتی به کلافه‌گی ترافیک و هوای پر دود و دمش ندارد.

این شهر برای من تداعی‌گر وسعت و انبساط است. تحمل و تنوع. فضای کافی برای تنفس و ابراز. شهری‌ست که دیده می‌شوی اگر قابل دیدن باشی. جایی به هرحال برایت پیدا می‌شود که بساطت را پهن کنی و کالایت هر چه که باشد ـ تاکید می‌کنم هرچه که باشد ـ بی‌گمان مشتری خواهد داشت. 

دوستان بسیار خوبی می‌توان در این شهر پیدا کرد. از هر صنفی که فکرش را بکنی، سیاسی تا اجتماعی، هنری تا کاسب، استاد تا خارجی ... اگر درشت‌پسند باشی، جای درستی آمده‌ای، اگر اهل برنامه‌ی گوناگون باشی، از مترو بگیر تا پارک و در و دیوارش انگار بازار مکاره است. سایزهای مدیوم در اینجا خوشبخت تر از سایر نقاط‌‌ اند چون آنقدر اطراف شان ایکس لارج و دو ایکس لارج و بیشتر می‌بینند که اگر ذره‌ای قوه ی رشد در نهان داشته باشند سر به بالا می‌کشند و به قدر همت خود خیر می‌بینند. 

نمیدانم چرا قبول ندارم حرفهایی را که پشت سر تهران می‌زنند.  

   | 

برای یک سفر پژوهشی به بندرعباس آمده‌ام. به دلیل نوع پژوهش که مربوط به جاده و پیرامون آن است، سفرمان را با تریلی انجام داده‌ایم و آقای ناصر شیخ‌جامی عزیز، پذیرش زحمت کرده و ما را با خود همسفر ساخته‌اند که صمیمانه از محبت و شکیبایی ایشان سپاسگزارم. 

سی ساعت همراهی با این صنف کوشا، کم ادعا و شغل سراپا ریسک‌شان سعادتی بود که نصیب‌ ما شد. هوای بندرعباس شرجی و گرم است اما به واقع از حد توقعم کمتر و قابل تحمل‌تر به نظر می‌رسد. منتظریم که ماشینی که ما را آورده، بار سنگ آهنش را خالی کند و بار دوغارونش را بزند و ما دوباره در راه سفر، داده‌هایمان را جمع کنیم. فرصتی شد تا دوستان بسیار عزیزی را در این شهر پرتایبادی ببینیم که بویژه خانواده آقای احمد قادری محبت زیادی را به خرج دادند که از ایشان هم سپاسگزاریم. 

صبح به دیدار خلیج زیبای فارس رفتیم و اگر برایم مقدور بود عکس‌هایش را هم خواهم گذاشت. امیدوارم عزیزان محلی ما که نمایندگان ما در این شهر به شمار می‌روند همواره باعث سربلندی خودشان و ما باشند. 

   | 

چند روز است که زمین و آسمان در شولای ابر فرونشسته‌ای از خاک ناپدید است. درست نمی‌دانم چه اتفاقی دارد می‌افتد اما نشانه‌های ناخوشایندی را به چشم می‌بینیم. دو روز قبل از 20 کیلومتری تایباد، تا نزدیک شهر، با چراغ روشن حرکت می‌کردم و دیروز هم که به گمرک دوغارون رفته بودم هوا به جای ریزگردها همچنان آکنده از درشت‌گردها بود.

خشکسالی‌ها در حال تاثیرگذاشتن هستند و کشاورزی‌های گسترده بویژه در شرایط ناپایدار دیم، موجب فرسایش خاک به میزانی بیشتر از حد طبیعی شده‌اند. هرچه هست، طی یک هفته گذشته، باران خاک بی‌امان همچنان بر تایباد باریده و غم به دل مردمان نشانده است. 

   | 

برای جشن تولد باید کیکی سفارش می دادیم. پس دوره افتادیم به شیرینی‌فروشی‌های شهر و پاسخ‌هایشان را می‌نویسم تا تصویری از آنچه زیر پوست کاسبی اینجا می‌گذرد را به دست داده باشم، با این توضیح که این کاسبان عزیز، نقطه‌ی مراجعه‌ی درصد خیلی بالایی از مردم برای تامین شیرینی هستند:

 

شیرینی فروشی 1:

ما: سلام

- سری تکان می‌دهد احتمالا به معنی علیک

ما: کیک برای تولد می‌خوایم

- نداریم

ما: خب می‌خوایم سفارش بدیم

- نمی‌زنیم

ما: برای چی؟

- چند روز دیگه ماه رمضونه، تا بعد از ماه مبارک کلهم نمی‌زنیم.

 

شیرینی فروشی 2:

ما: سلام

- ...

ما: کیک برای تولد می‌خوایم

- (کیکی را از داخل یخچال برمی‌دارد و روی پیشخوان می‌گذارد)

ما: این نه، کوچیکه، وزنش کمه

- کجاش کوچیکه؟

ما: مهمونامون زیادن، کم میاد

- خب دو تا ببرین، یه دوکیلویی یه یک کیلویی، نمی‌تونیم دوباره بزنیم

ما: نمیشه یه قلب ببریم یه عروسک، ما یک کیک بزرگ می‌خوایم

- همینه که هست، میخوای ببر، میخوای نبر !

 

شیرینی فروشی 3:

ما: سلام

- سلام

ما: کیک تولد می‌خوایم سفارش بدیم

-نداریم

ما: خب میخوایم سفارش بدیم

- نمی‌گیریم، چون برای ماه رمضون داریم زولبیا آماده می‌کنیم، کیک نمی‌زنیم

 

فقط شیرینی فروشی سالار (آقای قاسمی عزیز و جوان)، با حوصله صحبت‌ها را شنیدند، با محبت سفارش را پذیرفتند و قول دادند که به موقع آماده‌اش می‌کنند. از ایشان متشکریم و متاسفیم که آداب کاسبی در شهر کوچک تایباد تا به این حد مشتری نامدار است. فکر می کنم احتیاج به یک سونامی آموزش داریم. 

   | 

بهار دیگری رو به پایان است، تا سه روز دیگر ...

سال‌ها از پی هم می‌روند و فصل‌ها نو به نو می‌شوند. نباید لب چید که چرا بهار رفت تا مبادا تموز برنجد که آمدنش را مِهرپاشی نکردیم. مبادا میوه‌ برکت بریزد و درخت از سایه خالی شود. مبادا ناسپاسی‌مان را به پاییز هم بگویند و رنگ از ما دریغ نماید. یا زمستان به احترام اینان، باران نباراند و برف ننشاند. آنوقت چشمه‌ها چه می‌شوند و نهال‌ها را چه بر سر بیاید؟ آنوقت چه نوروزی و چه سال نویی؟

بهار را با دلی دردمند اما لبی مملو از لبخند بدرقه می‌کنیم و در میهمانی‌اش آواز می‌خوانیم. شاید سال دیگر ما نباشیم و یا شایدم هر دو نباشیم، اگر آخرالزمان برسد.

پس سپاس از بودنت در همین سالی که هر دو بودیم، شکر از اینکه به سلامت آمدی و ما هم به سلامت تو را پیمودیم. 

می‌روی؟ خوش آمدی. دیدار، اگر خدا بخواهد، دوباره در همین ماه‌ها، سال بعد. 

   | 

سومین شماره از ماهنامه‌ی تایباد که در آمد، بسیار خوشحالم کرد. به غیر از نسخه‌ی اول که من افتخار سردبیری موقتش را داشتم، و برای مدت درازی پس از آن نامنتشر باقی ماند، آقای حمزه ی آزاد عزیز قبول مسئولیت کردند و با همکاری جناب آقای بخشنده، مدیر مسئول گرامی، دو شماره پیاپی را انتشار دادند که واقعا مایه خوشحالی و مباهات شده است.

همه می‌دانیم که چقدر به رسانه در این شرایط نیازمندیم و چقدر باید هوادار و هواخواه آن باشیم. امیدوارم، این دو بزرگوار و همه‌ی دست‌اندرکاران جوان آن، کامیاب و نیک‌انجام باشند.

   | 
به زبان محیط زیست: 

چیزی سخت تر از پوست انداختن نیست. 

تغییر، به این خاطر هواداران اندکی دارد. 

   | 
 

آقای دکتر اسدالهی، نماینده محترم مردم در مجلس شورای اسلامی، لطف کردند و با پذیرش دعوت دانشگاه پیام نور تربت‌جام، بازدیدی از این واحد دانشگاهی داشتند. ضمن سپاس از ایشان، از مدیر محترم دفترشان جناب آقای ابراهیمی و از همکاران عزیزم لینک خبر این دیدار را می‌توانید ملاحظه فرمایید.  

 

   | 
رسیدم به جمله ی:

The convict went into a rage …

یعنی مجرم عصبانی شد ...

همانطور که ملاحظه می فرمایید، معنی درست این جمله این است:  مجرم عصبانی رفت ...

و اینجا بود که متوجه شدم که خارجی‌ها در شکل کلاسیک خود، تازه به نتیجه‌ی مشهدی‌های عزیزمان رسیده‌اند که فعل عصبانی شدن را اینطوری به کار می‌برند: طرف عصبانی رفت ... و نظایر آن.

این مشابهت باعث شد که احترامم نسبت به هر دو گویش افزایش پیدا کند. 

   | 

بامِ دومین پنجشنبه از ماهِ خورشید، خرداد، وقتی برای رفتن به سرکار از خانه بیرون شدم، هراس برم داشت. لایه ی ضخیمی از خاک زمین و زمان را پوشانده بود. کف حیاط، روی گیاهان، سراپای دوچرخه و سطوح رنگی هر هشت ماشین‌ داخل کوچه، همه انگار زیر پتویی از غبار مدفون شده بودند. 

هرگز در عمرم این حجم از بارش خاک را یکجا  ندیده بودم. با جارو به جان ماشین افتادم بلکه گرد از چهره اش بزدایم اما دیدم افاقه نمی کند. مجبور شدم شلنگ با نخ باریکی از آب کم جان را به یاری بگیرم تا بلکه بتوانم به راه بیفتم. تربت جام هم وضع به همین گونه بود و نیروهای خدماتی عزیزمان ـ برادران رضایی ـ روز بسیار سختی را در آستانه ی امتحانات پشت سر گذاشتند که از آنها متشکرم. 

نگرانم که آیا این علامت اقلیمیِ هشدار دهنده‌ای نیست؟ آیا با ریزگردها مواجه نخواهیم شد؟ آیا  خشکسالی‌های ناشی از برداشت بی‌رویه‌ی آب، یا تغییر اقلیم در پس این خاک‌بارش نمی‌توانند بود؟ خدا به هرحال پشت و پناه کشورمان باشد. 


 در جلسه شورای اداری تربت جام از آقای مهندس زمانی، مسئول محترم ایستگاه سینوپتیک آنجا درباره‌ی چند و چون این واقعه سوال کردم، گفتند: مرکز این رخداد، کشور ترکمنستان بوده که تحت تاثیر یک سامانه کم‌فشار، خاک بسیاری به هوا برده شده و همچون بازگشت یه فواره، به جغرافیای پیرامون بازپخش کرده است که اثرات آن تقریبا تمام نیمه‌ی پایین استان خراسان رضوی و حتی خراسان جنوبی را در بر گرفته است.

همچنین مشکل دیگر، باد شدید در همین حین بوده که تقریبا 90 کیلومتر برساعت سرعت داشته است و این عدد (تقریبا معادل 25 متر بر ثانیه) نزدیک به رکوردهای بالای منطقه محسوب می‌شود. در حقیقت غلطت و ماندگاری این غبار، باعث خسارت واقعی آن بوده و در طی سالهای ثبت آن ایستگاه، چنین واقعه‌ای سابقه نداشته است.

   |