|
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده . |
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
با سپاس از آقای درخشنده
|
هربار که سوار هواپیما می شوم تعجب می کنم از اینکه نمی افتد. توپولوف ها مثل خود روس ها ترسناک اند و بدعهد. نامردتر از این مخلوقات خدا نیافریده است و همین است که وقتی صنعتِ این قوم هر بار طبق قرار مرا به مقصد می رسانند تعجب می کنم چون بنا به ذات روسی شان باید یک جایی وسط کویر مویر بندازتم پایین.
شب را در پایتخت به راحتی صبح کردم، روی کاناپه ای در کنار بخاری و با آرامشی که ارمغان خستگی زیاده از حد بود و تاخیر طولانی مدت. نم نم باران اینجا و آنجا می بارد. شهرهای سرزمین من، یکی یکی آماج ابرهایی می شوند که از بالای سرشان شبیه به فرش پنبه ای خیلی عظیم پهن شده اند، اما وقتی هواپیما از میانشان رد می شود انگار گلویش را گرفته باشند و هی تکان تکان بدهند. امروز می روم برای ارزشیابی مدرک دکترا. هرجا که هستید پیروز و پایدار باشید.
|
درود
شاید من منظورم را خوب بیان نکردم. اگرچه اسکی بازی به نظرم بد نیست اما چون بومي ما نيستش، توصیه اش هم نمی کنم. راستش را بخواهید ـ و اگر بین خودمان بماند ـ من از این ایکس باکس و تودی اس ها هم سر در نیاوردم. خوب البته من متعلق به طبقه ی متوسط جامعه ام و با پسرام می تونیم حداكثر بدمينتون بازي كنيم، انیمیشن تماشا كنيم و لانه ی خرگوش درست کنیم. همین. اسکی و ايكس باكس و دی تو دی مال ما نیست. ـ نميدونم چرا يه لحظه فكر كردم تو دوره ي بلندي هاي بادگير زندگي مي كنم. چه حس قشنگي.
اما درباره ی جل گیری همانطور که گفتم آخرین بار من سال 84 دیدمش که در اون تاريخ، هم اینترنت موجود بود هم انجمن حمایت از حیوانات و هم قوانین حفاظت از محیط زیست. امسال هم دعوتتون می کنم که در یک برف سنگین تشریف بیارید تایباد تا ببینید اون فرهنگ خاص، هنوز با قوت تمام زنده است و طرفداران فراواني هم داره. ـ البته يه نكته ي ظريف بگم اونم اين كه : جل گيري يه فرهنگه و براي فرهنگ نمي شه حكم شتابزده صادر كرد بخصوص روشنفكرا نبايد با برداشت هاي ناقص خودشون براي مقولات فرهنگي حكم قطعي و اخمو صادر كنن ـ
منظورم اين بود كه از قرن ها پيش تا به سال 88 واقعا بزرگترهاي ما چكار مي كردن؟ آيا اگر خارجي ها نمي گفتن انجمن حمايت از فلان و فلان، آيا ما تا يك ميليون سال بعد همچنان جَل مي گرفتيم و جل مي گرفتيم و جل مي گرفتيم؟ اگر محيط زيست را براي ما قانون نمي كردن، آيا تا ابد گور باباي روباه و مار و درخت تاق و شقايق هاي دشتِ كاريز؟ اگه ماشين آشغالي رو درست نمي كردن، تا قيامت از دست آشغالا و مگسا و مريضي ها خلاص نمي شديم؟
اينترنت علاج جل گيري نيست. فرهنگ وارداتي اگرچه بركاتي هم داره اما سطحي عمل مي كنه. سوالم اينه كه بزرگتراي ما واقعا چه جوري پير مي شدن و مي مردن؟ هيچكدوم به اين فكر نيفتادن كه جل گيري قساوت مي خواد و انسان نبايد با فرهنگ چنگيزي بزرگ بشه؟ اونم براي ملتي كه ادعاش گوش فلك رو كر كرده كه متمدنه و چه و چه است.
هميشه از خودم مي پرسم اگه غربي ها تراكتور رو اختراع نمي كردن، پدران ما كه ده هزار سال بيل از دست شون نيفتاده بود، واقعا چند هزار سال ديگه بايد مي گذشت كه بيل رو كنار بزارن؟
اينا كه گفتم طرح مسئله بود. اما من به هيچوجه طرفدار غُر زدن نيستم.
براي اينكه از پدراي عزيزمون يك گام جلوتر برداريم، دعوت ميكنم به انديشيدن و عمل. دعوت مي كنم به اقدامِ ممكن و سنجيده. بيرون آوردنِ فكر از تعطيلات ابدي. جنباندن دست و پا پس از افكار منظم. موثر بودن ولو در حد شخصيت فردي خودمون ـ زن و بچه پيشكش. نخواستيم ـ موثر بودن و موثر بودن و تغيير كردن. نه صد در صد. بلكه يك درصد و دو درصد. منتها تغيير عملي. طوري كه شش ماه ديگه بشه گفت من در تمام عمرم اونجوري بودم و از شيش ماه پيش اين رفتارم اينقدر تغيير كرد.
گرفتار شعارزدگي شديم؟ نميدونم. اما من امتحانش كردم و جواب گرفتم. به گمانم ارزشش رو داره كه بهش فكر بكنيم.
بدرود باشيد
|
دیدم تو را و مکث کردم
و رقص کردم
و خندیدم ...
این قهقهه، این چهچهه،
بین من و تو
روزی بدون قفس خواهد بود.
|
نمیدونم چرا خط نگارش وبلاگ تغییر کرده. هرچی هم تغییرش میدم فایده ای نداره. کپی پیست هم راه به جایی نبرد. حالا متوجه شدم که ابزار نوشتن و فضای نوشتن به اندازه ی اندیشه ی نوشتن در پدید آمدن یک اثر خوب یا بد موثره.
اگر این سخن درست باشه، بدنويسي هاي ما خيلي وقتها به خاطر فضايي يه كه اطراف مون درست مي كنيم. شلخته زيستن، شلخته نوشتن به دنبال داره و در عوض محترم زندگي كردن، منظم نوشتن را ايجاد خواهد كرد. همين مسئله رو ربط بدم به كامنتي كه دوست عزيزمان درباره ي جَل گيري نوشتن. ببينيد ما دست مون به چي آلوده بود؟ به خونِ يك مشت گنجشكِ بي زبون كه در برف و سرما، دنبال دوتا دونه براي سيركردنِ شكم شون مي گشتن. ما فكر داشتيم، حقه بازي بلد بوديم و مي تونستيم حيوونا رو گول بزنيم. البته همين فكر رو مي تونستيم براي كمك به گنجشك ها و روباهها و نميدونم چي و چي تو اون سرما استفاده كنيم. اما اينطور نشد. ما به يك مُشت گنجشك بي گناه، ظلم كرديم و از اين ظلم ها جاهاي ديگه هم كم نكرديم و غافل از اين بوديم كه داشتيم فضاي اطراف مون رو معماري مي كرديم. مي ساختيم. و قرار بود توي اين فضا نفس بكشيم، آرامش داشته باشيم و زندگي رو تجريه كنيم.
برگرديم به فضاي نوشتاري و اينكه اگه واژه ها قشنگ نباشن، خط دلچسب نباشه، روحيه كمك نكنه و ... اين ميشه كه نمي تونيم حرف بدرد بخوري بزنيم يا خودمون ازنوشتن مون اقناع بشيم. اگه فضا رو خوب بسازيم،زندگي هم خوب مي شه. اگه بهشت رو مي خوايم بايد نيكي رو رعايت كنيم.
براي اينكه خيلي شعارزده نشم بحث رو همينجا تمومش مي كنم و فقط آخرش بگم كه اون سه نيكي باستاني ما، ميراث گرانبهايي است و ارزش فكر كردن يا گفتگو كردن رو داره. البته به شرطي كه ازش استفاده ي ابزاري يا اعتقادي نكنيم.
بدرود باشيد
|
- کودک خود را تربیت کنید، ولی هیچ گاه او را تنبیه نکنید. روشن شده است زمانی که کودکان میدانند چه انتظاری از آنان می رود و در صورت انجام رفتارهای درست، چه پاداشی دریافت خواهند کرد، رفتار درست را بروز می دهند. افزون براین روشن شده است که تنبیه بدنی، مشکلات را دوچندان میکند.
- مشکلات را پیش بینی کنید. تربیت نه تنها شامل اصلاح رفتارهای نادرست کودک است، بلکه پیشبینی مشکلات رفتاری و اصلاح پیشاپیش آن ها را نیز در بر می گیرد. مثلاًاگر می دانیم که فرزندمان در رستوران هنگام انتظار برای آماده شدن غذا، بیقراری می کند، بهتر است این مسئله را پیشبینی کرده و خود را برای آن آماده کنیم.
- سعی کنید دنیا را از نگاه فرزندتان ببینید. به عبارت دیگر، سعی کنید شرایط را از زاویه دید او بررسی کنید، روحیه او، تجربه، سن و میزان رشد او را در نظر داشته باشید.
- ستایش رفتارهای خوب، بسیار بهتر از سرزنش رفتارهای نادرست است. سرزنش کردن در بلند مدت می تواند به خودباوری کودک صدمه بزند و در کوتاه مدت، رابطه شما با کودک را بر هم زند.
- رفتارهای درست از شما یاد گرفته می شود. با احترام، ادب و مهربانی با کودک خود رفتار کنید. شما بسیار بیش از آن چه که فکر می کنید برای کودکتان، الگو هستید.
- هنگامی که کودک شما را خشمگین می کند، تلاش کنید تا از وضعیت کمی فاصله بگیرید و وزود واکنش نشان ندهید. به این ترتیب می توانید بهتر مسئله را ببینید و در سکوت و آرامش بهتر تصمیم گیری کنید.
لحظه های طلایی را دریابید. یاد بگیرید که لحظات طلایی را تشخیص داده و از آن ها برای آموزش به کودک و برقراری ارتباط با او استفاده کنید. زمان هایی که کودک آسوده است بهترین زمان برای باز کردن سرصحبت و آموزش است. در چنین لحظه هایی معمولا کودکتان پذیرش بیشتری دارد و درسهای زندگی را آسانتر می آموزد. هنگامی که برای تشخیص این زمان ها حساس شوید ازاینکه این لحظه ها چقدر در فعالیتهای روزمره نظیر رانندگی، راهپیمایی، و یا حتی نشستن در کنار یکدیگر، فراوان هستند شگفت زده خواهید شد.
برگرفته از سایت کتابک
|
هفت موردی که از نظر گاندی بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:
1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهاش داد.
برگرفته از وبلاگ سورتمه
دیدگاهِ خودم: به نظرم گزینه های سوم و پنجم یکی هستند و لازم نیست دوبار گفته شوند. گزینه ی ششم را اصلا متوجه نشدم ولی گزینه های دیگر به راستی شگفت انگیز بودند.
|
خنكا نزديك مي شود ؛
پيراهن سفيدم از پس سرما بر نمي آيد؛
چهار ميلياردمين زمستانِ زمينِ منظومه ي كهكشانِ كوچكي در جهان، در پيش است؛
ژاكت بپوشيم.
|
سه تا از پنج کاری که به طور فوق العاده به من محول شده بود تمام شدند و تحویل دادم (همانطور که گفتم دو تاشان ترجمه بودند و یکی تالیف). اما چهارمی نفس گیر است و علیرغم اینکه تا الان دو روز است رویش خیمه زده ام ولی چندان پیشرفتی نداشتم. تعجبی هم ندارد. این بار باید به انگلیسی فکر کنم و به انگلیسی هم بنویسم. اگر شانس بیاورم یک هفته ای تمام بشود خوب است. کلاهم را می اندازم هوا.
راستی گفتم کلاه یادم آمد که بگویم کلاه در تاریخ ایران نشان اشرافی گری و بزرگ زادگی بود و مثلا هنگامی که می خواستند در تاریخ باستان ما به استقبال شاهی، پهلوانی، نجیب زاده ای چیزی بروند، اول کلاه بر سر می گذاشتند، بعد سوار اسب می شدند و بعد هم دو سه منزل جلوتر به استقبال او می رفتند.
در حینی که این مطالب را در می یافتم یادم آمد که قبلا در تایباد ـ شاید حتی همین الان هم ـ وقتی کلان پاهای شهر می خواستند به استقبال نماینده ی مجلسی، رییسی، پلیسی یا خلاصه یک مقام محترم دولتی بروند، چند ماشین با هم راه می افتادند و می رفتند پاسگاه محسن آباد که حدودا بیست کیلومتری تایباد است و از آنجا ضمن دیده بوسی و بغل کشی، طرف را حلوا حلوا کنان می آورند شهر.
هم این دو سه منزل به پیشواز رفتن و هم آن دیده بوسی و در آغوش گرفتن و احوال نوه و نبیره ی طرف را پرسیدن، حداقل در ایران سه هزار سال قدمت دارد. فکرش را بکنید، سه هزار سال ... این است که می گویم خیلی از رفتارهای مردم عادی گنجینه های پنهان فرهنگی ما هستند. و به عنوان نمونه رفتاری نظیر همین استقبال و بوسیدن و هم بغل شدن را شما به هیچوجه نمی توانید نه در شرق جهان و نه در غرب جهان ببینید. یادتان می آید در سریال جومونگ وقتی برادر به برادر می رسید آن هم بعد از چند سال، دریغ از یک سلام. عینهو ماست ... آنوقت در ایران، ما کسی را که توی عمرمان ندیده ایم را ـ از همان دوران باستان ـ محکم در بغل می گرفتیم و حالا هی نبوس کی ببوس.
کارهای ما هم بعضی هایش قشنگ است و بعضی هایش خنده دار. اما چه کنیم که همه شان را دوست می داریم.
|
صبح به خیر و نیکی در پیش
بامدادی تاریک است و من می روم به ماموریت امروز.
سرم بدون این هم خیلی شلوغ است. پس شما کِی قرار است برایم دعا کنید؟
|