دیروز یکشنبه دهم اسفندماه 1393، توفیقی حاصل شد تا در زیر سقف مسجد و ایوان مزار مولانا، حدود 250 نفر از شناخته‌شده‌ترین شخصیت‌های محلی و منطقه‌ای گرد هم آمدند تا در دومین آیین نکوداشت این پیر خاموش که به مناسبت ششصد و بیست و ششمین سالگرد وفات ایشان برگزار شده بود شرکت نمایند. 

 

این حرکت، برخلاف بسیاری از همایش‌ها، اقدامی حرفه‌ای نبود بلکه ساز و کاری کاملا خودجوش و مردمی داشت که عمدتا توسط تعدادی جوان علاقمند و توانمند اداره شد و مرا سخت شیفته‌ی صداقت و انرژی و اشتیاق آنها به مولانا کرد. 

 

دبیرخانه‌ی این نکوداشت، از حدود هشت ماه پیش فعال گردید و دبیر محترم، جناب آقای توکلی پیشگام شدند و بعد هم حاج سیدمرتضی حسینی‌القادری، آقای حبیب صدیقی و برادر ارجمندشان حسین آقا، دکتر نصیری، آقایان حسینی، آشوری، آزاد، شعیبی و عزیزان پرشور و مهربانی مثل آقایان مالانی، غفارزاده، ابوبکری، احسانپور و سایرین به این گروه پیوستند. نهادهای مختلفی هم مثل دانشگاه پیام نور، شورای شهر، شهرداری، فرمانداری، اداره اطلاعات، دفتر امام جمعه، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، و جمع کثیری از مردم عزیز ـ در سنین و سطوح مختلف ـ مشوق و پشتیبان این حرکت بودند. 

 

اولین نکوداشت در سال 1390 برگزار شده بود و حالا دومین آیین، به گمانم مردمی‌تر و صمیمی‌تر، به تکمیل کار اول پرداخت. نخست جناب مولوی توکلی، امام جمعه محترم اهل سنت شهرستان به خوش آمدگویی و شرح احوال مولانا پرداختند، سپس من گزارشی از عملکرد دبیرخانه و شرح مختصری از شخصیت مولانا را ارائه کردم. بعد، استاد گزیکی‌نژاد نعت خوانی زیبایی انجام دادند، آقای دکتر نصیری که دانشجوی دکترای تاریخ و تایبادی هستند از مختصات روزگار مولانا مقاله بسیار خوبی ارائه نمودند، جناب آقای لباف خانیکی، مدیر کل محترم میراث فرهنگی خراسان رضوی بیانات خیلی ارزشمندی را به سمع حاضرین رساندند. جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج آقای محدثی گفتار نغزی پیرامون مولانا داشتند. پذیرایی مختصری به همراه نعت خوانی دوم و تجلیل از خادم بزرگوار مزار مولانا، حاج قربانعلی خادمی صورت گرفت. نوبت به مقاله شنیدنی جناب آقای استاد تاج محمدی رسید که در خصوص فعالیتهای میراث در مزار، ساخت بنا و برخی یادگاریها مطالب مهمی را تهیه کرده بودند و در پایان نیز حاج آقای ابوبکری به عنوان نماینده شورا مراسم را جمع بندی نمودند. 

 

رضایت جمعی، بزرگترین دستاورد این محفل زیبا بود که محقق نشد مگر با اخلاص جوانان و پیشکسوتان عزیز، پشتیبانی دلگرم کننده‌ی روحانیون محترم، ادارات و نهادهای مختلف بخصوص برخی از آنها که سنگ تمام گذاشتند، همراهی گروهی از مسئولین، خبرنگاران ارجمند و البته روحانیت حضرت مولانا و فضای دل‌انگیز مزار که دست به دست هم دادند و روزی به یادماندنی را برایمان رقم زدند. از همه‌ی میهمانان عزیز، بویژه جناب مولوی شرف‌الدین جامی‌الاحمدی، امام جمعه محترم اهل سنت تربت‌جام و فرزند بزرگوار ایشان، همچنین سایر همراهان این دو بزرگوار، میهمانان عزیزی که از خواف و باخرز آمده بودند و همکاران عزیزم در ستاد، بویژه به خاطر مرارت‌های روزهای آخر سپاسگزارم و به قول دوستی گرانقدر، امید که آغاز خوبی باشد. 

 

لینک خبر دومین آیین نکوداشت مولانا زین الدین که در خبرگزاری مهر منعکس شده را اینجا می‌توانید ملاحظه بفرمایید. البته با سپاس گرم از آقای اویس چهاریاری، رییس محترم انجمن خبرنگاران شهرستان. 

   | 

نفسم راه خروج از سینه را گم کرد، وقتی بهت‌زده دیدم که چگونه عناصر تندرو، تاریخ یک سرزمین را با پتک و متّه و اره در هم می‌کوبند و برای همیشه نابود می‌سازند. آثار نفیسی که نه متعلق به مردم دنیا، بلکه متعلق به همه‌ی عصرها و دوران‌ها بود. و چگونه می‌شود که افرادی با این درجه از جاهلیت هنوز هم در جهان یافت می‌شوند؟ 

 

باید حواسمان جمع باشد. 

 

آنها که به سادگی سر همنوعان‌شان را گوش تا گوش می‌برند، گورهای دسته‌جمعی به راه می‌اندازند، شهرها را به تلی از خاک مبدل می‌سازند و زنان جوان را به اسم کنیز و برده دست به دست می‌گردانند، درست بیخ گوشمان هستند. برخی از آنها هم اکنون در عراق و سوریه، رسما لباس مشکی به تن کرده و ویدیوهای دهشتناک می‌پراکنند، اما یادمان نرود که آنها نیروهای بالفعلِ تندرو هستند که به قول تایبادی‌ها، کنده‌اند و به پیشانی‌شان چسبانده‌اند ... باید مراقب بالقوه‌ها هم بود، آن معدود کسانی که ممکن است نفس‌شان بوی خشونتِ افراطی بدهد و پتانسیل هنجارشکنی را داشته باشند ولی هنوز رسوا عمل نمی‌کنند. از آن انگشت‌شمار افرادی سخن می‌گویم که ممکن است هر روز با ما در سلام‌ و علیک باشند و ما حواس‌مان به آنها نیست. بسیاری از جوانان تندرو از بهترین مدارس و دانشگاههای اروپا فارغ‌التحصیل شده‌اند، اما جامعه افکار آنها را پایش نکرد، بوی اندیشه‌هایشان را جدی نگرفت، و حالا که جان گرفته‌اند و جمعیت شده‌اند، اعتقادات باطنی خود را سوار بر گلوله و پتک و چاقو می‌کنند و از اینکه ما ناباورانه و منفعل به تماشایشان نشسته‌ایم عشق می‌کنند. 

 

نبض جامعه را باید بیدار نگه داشت.

 

ایران در کانون حوادث خاورمیانه قرار گرفته و به لطف بسیاری از مدیریت‌های پنهان و آشکار، امروز در امنیت و اقتدار کامل به سر می‌برد؛ که از این حیث، از همه‌ی سطوح زحمتکش و ارجمند کشور صمیمانه سپاسگزارم. اما من و شما باید شاخک‌هایمان حساس باشد که از یکسو خود رفتار تعصباتی و جاهلانه نداشته باشیم و از سوی دیگر اگر کسی چنین روشی در پیش گرفت و وحدت را نشانه رفت، فورا برای کنترلش به رایزنی بنشینیم.

 

در واقع برخی رفتارهای نسنجیده و وحدت‌شکن، به مثابه‌ی فرستادن کارت دعوت برای افراطیون است و آنها سیگنال‌های لازم برای فعال شدن در یک محیط جدید را دریافت می‌کنند و بعد به یاری پول و تبلیغات و هراس‌افکنی، خود را برای همیشه تحمیل می‌نمایند. بنابراین نه خود مرتکب اینگونه اعمال شویم و نه غفلت به خرج دهیم که اگر دیگران چنین دعوتنامه‌ای فرستادند، ما در حال چرت زدن و خمیازه کشیدن نباشیم. 

 

با درهم شکستن آثار نفیس موزه‌ی موصل، قلب من هم بدون اغراق در هم شکست؛ و به این نتیجه رسیدم که از سه هزار سال پیش که آشوریان دست و پای همسایگان را می‌بریدند، تا هفتصد سال پیش که چنگیز حتی به گربه‌ها هم رحم نمی‌کرد، تا هفتاد سال پیش که هیتلر پنج میلیون نفر را به کشتن داد، و تا به امروز که این تازه از راه‌رسیده‌ها سر می‌برند و موزه می‌شکنند، هنوز روح سلاخی در میان بشریت گرم و فعال است و طرفداران خود را کمابیش دارد؛ و اگر این حس غیرانسانی، آنگونه که به نظر می‌رسد ریشه‌کن شدنی نیست، دست کم باید آن را به درستی مدیریت کرد تا تمدن‌مان به دست تندروها خدشه‌دار نشود. 

 

ما تایبادِ عزیز و ایرانِ دلبند را با آرامش و امنیت کامل از پدران و مادران‌مان تحویل گرفته‌ایم و باید با همان آرامش و امنیت به نسل‌های بعدی‌مان تحویل بدهیم. پس در این شرایط دشوار، حواس‌مان باید از همیشه جمع‌تر باشد. 

   | 
به ابر ظهر بهاران نمی‌توان دل بست                     اگرچه مایه‌ی مستیِّ جویباران است

 

فدای سرخیِ گلبرگ‌هایِ بی‌نقصش                    سزا نبودم و آمد به ناگهان در دست

 

محالِ ممکنِ من بود پاسبانیِ دوست                   از آن جهت که فرشته ز خاک خواهد رست

 

به لطف معجزه‌ی گام‌های جانبخشش                  دوباره از دل من چشمه‌های زمزم جست

  

زبان به قید زمان بسته، ورنه می‌گفتم                  ارادتم به وی و خلقتش چه اندازه‌ست

 

امید مرغ بیابان اگرچه باران است                        ولی فقط به امیدش نمی‌توان بنشست

 

به هیچ گونه بدین خانه بر نخواهد گشت              چو تیر تیزرویی که رها شده از شست

 

وداع و ناصرِ تنها، دو همدم‌اند، اما                       گمان مبر که بدین سرنوشت خرسند است

 

2 اسفند 93، جاده تربت‌جام به مشهد

   | 
آریا میگه: 

این وانت‌پرایدها شبیه به دمپایی جلو بسته‌ن. بس که کوچولوین!

   | 

به درخواست دوستان عزیز، سها و امیرعلی، ترجمه مطلبی با عنوان تایباد را که به انگلیسی نوشته بودم اینجا می‌آورم، البته با سپاس از این دو گرامی، :

 

تایباد

 

مکانی که در بالا ذکر آن رفت، در مرز ایران و افغانستان واقع شده است، با جمعیتی حدود 50/000 نقر، که عموما یا کشاورزند و یا به بخش کشاورزی ارتباط دارند. به سبب موقعیت استراتژیکش، تایباد برخوردار از گمرکی رسمی به نام گمرک دوغارون است که به خوبی در سطح جهان شناخته شده است، بویژه در بازارهای تجاری و روندهای اقتصادی.

 

مردم ما، خونگرم، مهمان‌نواز و دوست داشتنی‌اند. البته این ادعا تنها نوعی بزرگنمایی نیست. شواهد بسیاری می‌تواند چنین ادعایی را ثابت کند، با این وجود هیچ چیز بهتر از تجربه‌ی مستقیم نخواهد بود. با روابط نزدیک‌تر، نگرش دلنشین‌تری بدست خواهید آورد. از زاویه‌ی دیگر، کلیت جامعه‌ی ما تشکیل شده از مردم اهل سنت و تشیع، که به شکلی صلح‌آمیز با هم زندگی می‌کنند. ما نه تنها به این امر افتخار می‌کنیم بلکه به آن به چشم یک دستاورد گرانبهای تاریخی می‌نگریم. بنابراین، این مسئله باید به عنوان یک گنجینه‌ی حیاتی برای مردم محلی مد نظر قرار گیرد، بویژه برای نسل جوان.

 

دیرتر، در باره زادگاهم، شهرستان تایباد، بیشتر صحبت خواهیم کرد. 

   | 

این متن را برای همایش مولانا نوشته‌ام که نوعی بازنویسی از منابع مختلف است. 

 

مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی (درگذشته به سال 767 ه.ش و 791 ه.ق)، عارف و متشرع شهیر سرزمین تایباد، آزاده‌ای بی‌باک و باکرامت بود که مقتدرترین سلطان عصر خود یعنی تیمور گورکانی را فقط به یک دیدار مریدِ ابدیِ خود ساخت و طی سده‌های طولانی به رمزِ هویتِ پایدار منطقه مبدل گشت.

 

او دهقان‌زاده‌ای بود از تباری فاضل، و همه‌ی عمر فقط دسترنجِ کشاورزیِ خود را خورد. ده فرزند از او پدید آمد و تا زنده بود از زلال ولایت حضرت علی‌بن موسی‌الرضا (ع) و توجهات شیخ‌الاسلام احمد جامی به طریقه‌ی اویسی بهره‌ها ‌برد. پناهِ درماندگان بود؛ گوشه‌گیری را می‌پسندید اما در برابر حاکمانِ جابر، غضبیِ کارساز و نابخشودنی داشت. ظاهرا اثری به نگارش درنیاورد و تاکنون فقط کتابِ مقامات او پیدا و منتشر گردیده است.

 

در سده‌ی نُهم قمری، غیاث‌الدین پیراحمد خوافی، به فرمان پادشاهش، شاهرخِ‌شاهِ تیموری، به دو معمار برجسته‌ی آن عصر، غیاث‌الدین و قوام‌الدین شیرازی، بفرمود تا بنایی باشکوه بر فراز آرامگاهش بسازند مزین به کاشیکاری و کتیبه‌هایی ظریف بر ایوانی رفیع که صدها سال است هر بامداد آفتاب عالمتاب آن را می‌درخشاند. دو طرف ایوان، دو حجره‌ی دو اشکوبه‌ی زیباست و در قلب آن، مسجد مزار جای‌سازی شده، با شاه‌نشین‌هایی برخوردار از پوشش نیم‌گنبدی و گوشه‌سازی و مقرنس‌کاری‌های لطیف.

 

کتیبه ایوان بنا به خط ثلثِ نفیس، شامل یازده آیه‌ی اول از سوره‌ی مبارکه‌ی "کهف" و کاتب آن "جلال‌الدین بن‌محمد‌بن‌جعفر" ذکر گردیدهاست. در بخش فوقانی این کتیبه عبارت "الملک لله" به خط کوفی تکرار شده و کتیبه‌ای دیگر به خط ثلث بخش پیرامونی کمرگاه ایوان را دور می‌زند که حاوی عباراتی تاریخی درباره زمینه‌ی بنیان این بنای رفیع می‌باشد. در بالای کتیبه نیز عبارت "الملک لله" به خط کوفی نقش بسته است. فضای زیر گنبد با عناصر تزئینی و کاربندی آراسته شده و اِزاره های آن به شیوه‌ی گره‌سازی با تلفیق سنگ و کاشی معرق آذین‌بخش این قسمت گردیده‌است. همچنین درب چوبی نصب شده در بنا از ارزش تاریخی بسیاری برخوردار است که بر روی آن کتیبه‌ای زیبا به خط ثلث حاوی عبارت "مفتاح الجنه، لااله‌الالله، محمد رسول الله" به چشم می خورد.

 

نمای بیرونی بنا شامل تزئینات کاشی‌کاری و آجرکاریهای ظریفی‌ست که با خطوط معقلی، موتیفها، نقوش اسلیمی و ختایی آراسته شده‌اند. علاوه بر آن، اطراف صحن مزار مشتمل بر ایوانچه‌هایی است که فضای خاص ساختاری و معنوی را فراهم آورده است. در مدخل ورودی به مزار آب انباری آجری وجود داشته که ساختار معماری آن بدون پاشیر بوده‌است و با رشته پلکانی مستقیما به داخل مخزن منتتهی می‌گردیده؛ اما در حال حاضر و پس از مرمت، به نگارخانه‌ای زیبا مبدل شده است.

 

آرامگاه مولانا در فضای باز مقابل ایوان و در پناه دو درخت پسته‌ی کهنسال به چشم می خورد. دو لوح خاکستری یکی بر روی قبر و دیگری بر فراز آن به صورت افراشته وجود دارد. بر روی سنگ مزار، به قلم زیبای نستعلیق این عبارت دیده می شود "کل شیءٍ هالک الا وجهه، هذا مرقد مرحوم قطب‌الاقطاب مولانا شیخ زین‌الدین ابابکرِ شیخ علی بن شیخ ابوبکر بن شیخ احمد بن شیخ محمد بن شیخ محمود بن شیخ سهیل تایبادی، وفات یوم پنجشنبه سلخ محرم 791" و بر روی سنگِ افراشته چنین نگاشته شده است:

 

سنه‌ی احدی و تَسعین بود تاریخ                     گذشته هفتصد از سَلخ محرم

شده نصف‌النهار از پنجشنبه                           که روح پاک مولانای اعظم

سوی خُلد بَرین رفت و ملایک                         همه گفتند از جان خیر مقدم

 

بنای واقع در میانه‌ی گورستانِ سنتیِ مجاور نیز شامل ایوان، گنبدخانه و ایوان‌چه بوده و مقبره جلوی آن منتسب به شیخ علی، پدر مولانا زین‌الدین می‌باشد. 

   | 
بگذار بگویم آسمان چیست:                    آن مردم چشمِ تو که آبی‌ست

 

وآن قدِّ کشیده‌ات که در باغ                     سرمایه‌ی مستیِ قناری‌ست

 

در محضرِ قرصِ رویِ ماهت                      مهتابِ شبِ چهارده کیست؟

 

با این‌همه حُسن، بارالها                         داننده‌ی قدر او کسی نیست

 

جز من که اگر دلم بگوید                         پنداشته می‌شود که خاطی‌ست

 

تا کی به گناهِ مهرورزی                           پوشیده چو غنچه می‌توان زیست؟

 

آن پایِ لگدپران ندانست                          عاشق شدن، احتیاجِ عادی‌ست

 

یک روز تمام شهر، یک‌جا                        فریاد کند که بُخل کافی‌ست

 

آن روز نقاب می‌گشایی                         بی‌واهمه، چون‌که خانه خالی‌ست

 

ناصر هم از این سفر بیاید                       با گفتن قصه‌ای که عالی‌ست

 

تربت‌جام، 24 بهمن 93

   | 

این کتاب رمانی‌ست نامه‌گونه به قلم برنده فرانسویِ جایزه‌ی نوبل ادبی، فرانسوا موریاک که وصف زندگانی مردی را می‌کند در حوالیِ پیرسالی با این گمان که زندگیش با بی‌علاقگی به همسر و فرزندانش همراه با حرص مال‌اندوزی و دردِ خست پاک برباد رفته است. روایتی مربوط به اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، یعنی حدود سالهای نوجوانی و جوانیِ خود نویسنده. 

 

کمتر برایم پیش آمده بود که از احوالات مردی مقتصد، در حد آنهایی که پول به جانشان بسته است، باخبر بشوم و چیزی بخوانم، و از آنجا که روحیات این قبیل افراد را خیلی نمی‌پسندم در حین خواندن کتاب کمی کند پیش می‌رفتم اما به هرحال نثر زیبای کتاب مرا در مدار اثر آنقدر نگه داشت تا به پایانش بردم و از خواندنش حس خوبی در روح و قلبم پدیدار گشت. اگر جمله افلاطون را اندکی تغییر دهیم می‌توانیم بگوییم: ادبیات لذتی گرامی‌ست.

   | 

عصر دیروز، یکشنبه 19 بهمن 1393، برای اولین بار، روسای 9 دانشگاه شهرستانهای تربت‌جام، تایباد و باخرز در محل دانشگاه پیام نور تربت‌جام گرد هم آمدند تا راهکارهای هم‌افزایی به یکدیگر و به جامعه‌ی پیرامونی را مورد نقد و بررسی قرار دهند. در این جلسه، به غیر از روسای ارجمند دانشگاهها، جناب آقای دکتر اسدالهی، نماینده محترم مردم در مجلس شورای اسلامی و جناب آقای مهندس رستمی فرماندار محترم شهرستان تربت‌جام نیز حضور یافته بودند.  

 

در ابتدا من خوش‌آمد مختصری به میهمانان عرض کردم  و راهبردهای اصلی نشست را که عمدتا حول کلان‌نگری و مسئولیت ذاتی دانشگاهها همچنین رویکردهای جدید دانشگاه‌داری به شکل بسیار کوتاه ارائه نمودم. سپس جناب آقای دکتر اسدالهی مطالب موجز و مهمی را در همین خصوص بیان نموده و بعد از ایشان، جناب آقای مهندس رستمی، با پیشنهاد ارزنده‌ی تشکیل دبیرخانه‌ی هماهنگی واحدهای آموزش عالی منطقه، جلسه را بک گام مهم به پیش بردند. 

 

سپس آقای دکتر اسلامی، رییس دانشگاه علوم پزشکی، جناب آقای زعیمی عضو هیئت علمی دانشگاه، آقای دکتر رجایی رییس دانشگاه آزاد اسلامی تربت‌جام، آقای دکتر هاشمی فر رییس دانشگاه علمی کاربردی، جناب آقای صباغیان رییس دانشگاه غیرانتفاعی وحدت، جناب آقای فلاح رییس دانشگاه پیام نور باخرز، آقای دکتر خالقی رییس دانشگاه آزاد اسلامی تایباد، من به عنوان رییس دانشگاه پیام نور تربت‌جام و آقای دکتر حقایق رییس مجتمع آموزش عالی به ترتیب دیدگاههای خود را به صورت مشارکتی و خرد جمعی ارائه نمودیم. 

 

درانتها نیز آقای دکتر اسدالهی به جمع‌بندی جلسه پرداختند و با مصوب شدن دبیرخانه هماهنگی واحدهای آموزش عالی، رییس دانشگاه پیام نور تربت‌جام به عنوان دبیر این شورا انتخاب شد. اصلی‌ترین فرازهای این نشست شاید توافق بر سر رویکرد عملی دادن به دانشگاهها، تربیت دانشجویان توانمند تا پیش از فارغ التحصیلی، ارتباط یافتن با نهادهای بیرون از دانشگاه برای جذب تخصص و سرمایه، عدم لزوم گسترش فیزیکی بیشتر و نیاز ضروری به توسعه کیفی دانشگاهها، همچنین ضرورت همکاری‌های بین‌دانشگاهی فراتر از جناح‌ها و خط مشی‌های موقتی و زودگذر بود. 

 

آنچه خستگی ما را در برد، اظهار رضایت میهمانان عزیز از فضا و مدیریت جلسه بود که در نهایت آرامش و مهر، و البته در استانداردی کاملا دانشگاهی به پایان رسید، به طوریکه یکی از مدعوین گرانقدر در پایان نشست، دو مرتبه از حداکثر متانت و ادب میزبانان همچنین دیسیپلین آکادمیک فضا تشکر و قدردانی کردند.

 

از همه‌ی روسای محترم به خاطر حضور ارزشمندشان بی‌نهایت سپاسگزارم، از نماینده محترم و فرماندار ارجمند نیز به خاطر حضور و پشتیبانی‌شان که باعث عمق و رونق واقعی جلسه شد، و بویژه از همکاران بسیار خوبم که تمام بار برگزاری جلسه‌ای به این خوبی را از روزها قبل صبورانه به دوش کشیدند: جناب آقای مهندس ناظری، جناب آقای صدیقی، جناب آقای طایر، جناب آقای خالقی، براردان محترم رضایی و دانشجوی خوبمان، جناب آقای صالحی. 

 

لینک خبر در پرتال دانشگاه پیام نور خراسان رضوی

   | 

The above mentioned place is my hometown, located on the border of Iran and Afghanistan, with a population of nearly 50,000, mostly are either farmers or linked to the agricultural section. Due to its strategic situation, Taybad enjoys having the formal Costumes called Dogharoon Costumes which is quite well known around the world, in particular for business market and economical trends.

 

Our people are really warmhearted, hospitable and lovely. Of course this claim is not just a sort of exaggerated one. Many evidence might approve such an allegation, yet, nothing could work better than a direct experience. The closer relationships, the more favorable attitudes will provide you. From another angle, the whole community consists of a combination of sunnits and Shiites, living peacefully all together. Not only do we feel a pride for that feature, but we look it as a precious achievement during times. Therefore, it should be considered as a far crucial treasure for the native crowd, especially for the young generation.

 

Later, we would talk more about my homeland, Taybad district. 

 

   | 

دومین پنجشنبه‌ی دل‌انگیز بهمن را صبح تا غروب به نیت غنی‌سازی اوقات فراغت یکسره در خانه ماندم تا کتاب زیبای "سرگذشت حاجی بابای اصفهانی" را به پایان ببرم. این دومین کتابی‌ست که پس از عضو شدن در کتابخانه‌ی عمومی تربت‌جام، ظرف ده روز گذشته گرفته‌ام. اولینش عنوان "خیزابها" را داشت اثر ویرجینیا ولف، که خیلی ازش خوشم نیامد و خوانده و ناخوانده پسش دادم؛ اما این یکی چنان زیبا بود که بارها با صدای بلند به خنده‌ام انداخت و حظ کردم.

 

وقتی این کتاب را انتخاب کردم به هوای یک سفرنامه بودم، بعد دانستم که سرگذشت خیالیِ یک بابایی است به اسم حاجی بابا، اهل اصفهان، مربوط به دوره‌ی قاجار، به قلم جیمز موریه، یکی از وابستگان سفارت انگلیس در ممالک محروسه‌ی ایران در آن دوران که ظاهرا هشت سالی را در میهن ما زیسته بوده است. در مقدمه کتاب، گفته شده بود که ایرانیان دل خوشی از محتوای این اثر ندارند و به خاطر بزرگنمایی که نویسنده در برخی عادات و نگرش‌های ما کرده اندکی عصبانی‌اند. ما را مردمی کم دانش، مجیزگو، خرافاتی، متعصب، بعضا ظالم، عمدتا توسری‌خور و از این قبیل صفات جلوه داده که این را البته مستقیم نگفته و در خلال داستان متوجه می‌شوی که سعی دارد گاه و بیگاه ما را دست بیندازد. این است که در طول زمان ادیبان و دانایان ما تا حدودی از این کتاب رنجیده‌اند و آن را نامربوط می‌دانند. 

 

به این قضیه خواهم پرداخت، اما اول مایلم از قلم فوق‌العاده‌ی مترجم آن، میرزا حبیب اصفهانی، که در اواخر سلطنت ناصرالدین‌شاه در استانبول می‌زیسته و این متن را از فرانسه به فارسی ترجمه کرده یادی کنم که به راستی اثری درخشان و ماندگار از خود به جای گذاشته است. قلم شیوایش در مسجع کردن عبارات و مزین کردن متن به اشعار متناسب، آیات شریفه، مثل‌های ظریف و تکیه‌کلام‌های عامیانه‌ی مردم آن روزگار به قدری قدرتمند است که شاید ارزش آن هیجوقت به درستی سنجیده نشود. احاطه‌ی مترجم به ادبیات پربار فارسی، بلوغ و پختگیِ خیره‌کننده‌ای به تک‌تک جمله‌ها و نقل‌قول‌ها داده است که خواننده را به شگفتی و تحسین و لذت عمیق می‌رساند. همین‌جا می‌توانم به ضرس قاطع بگویم که این از معدود آثار ادبی جهان است که ترجمه‌ش به مراتب قویتر از اصل از کار درآمده است. 

 

و اما درباره‌ی عصبانیت ما از جیمز موریه. به نظرم جای ملامت و گلایه اصلا نیست. اولا که ما با یک اثر طنز مواجهیم و می‌بینید که در تمام آثار مشابه در جهان، شخصیت‌های معتبر، ملت‌ها، باورها و سنت‌ها دستمایه قرار می‌گیرند و با آنها از درِ مزاح و مطایبه برخورد می‌شود. حاجی بابا، خودش یک رند آسمان‌جل، فرزند یک دلاک و پدرسوخته‌یی تمام عیار است که سر همه‌ی اقشار جامعه را در سرگذشتش به نحوی می‌تراشد. در زرنگی تقریبا ـ و نه کاملا ـ یک چیزی قرار بوده بشود مثل سمک عیار، البته نوع شیطانش. کارش را با حقه و منفعت‌پرستی پیش می‌برد و آدم زیرکی‌ست. از شاه قاجار و اطرافیانش هم که به هیچ وجه نمی‌شود طرفداری کرد که مایه‌ی سرافکندگی هستند و بیشترین گناه‌شان هم این که مردم را بیسواد نگه می‌داشتند که در نتیجه، در فضایی کاملا خرافاتی، انتظار هر فعل ابوالعجایبی از جماعتِ عوام متصور است. پس اگر آینه‌ای از آن زمان به دست ما رسیده، روش برخوردمان باید پژوهشگرانه باشد نه مخربانه. البته که ما واجد صفات بسیار زیبا و منحصربه‌فردی هم هستیم که در جهان ممتاز و بی‌نظیر است، اما در اثری طنز، اساس کار مبتنی بر بزرگنمایی صفات قابلِ نقد است نه خصوصیات گرانبهای سوژه. 

 

هیچ یادم نمی‌رود که وقتی فیلم 300 پخش شد، چه غلغله‌ای در کشور به راه افتاد و حتی نمایندگانِ محترم مجلس شورای اسلامی هم واکنش شدید نشان دادند. زمانی طول کشید تا من آن فیلم را پیدا کنم و ببینم. در اثنای تماشا، خیلی وقتها حس می‌کردم که فیلم را به سبک بازی‌های کامپیوتری ساخته‌اند و آنچنان مایه‌های ضعیفی از شناخت تاریخ در آن بود که اساسا قابل بحث نبود. در یک کلام به نظرم فیلم 300 ابدا ارزش مجادله و مکث نداشت چه برسد به کشیده شدن بحثش در سطوح بالای کشور. نکته‌ی جالب اینکه بعد از مدتی، همان کمپانی هالیوودی، یا یکی از همکارانش، فیلم طنز 300 را از نو خودشان ساختند و اکرانش کردند. فکرش را بکنید. آنقدر آن فیلم حتی از نظر خودشان هم مسخره بوده که حاضر شده بودند کلی هزینه‌ی مجدد انجام دهند و فیلمی که خودشان ساخته‌اند را به باد تمسخر بگیرند. و نتیجه‌اش به نظرم یک شاهکار درآمده بود که آن هم کلی مرا خنداند. و باز از سر اتفاق، در صحنه‌ای از فیلم که لشکر خشایارشا با جنگجویان یونانی وارد نبرد می‌شود، واقعا و راس راسکی، تبدیلش کرده بودند به یک بازی کامپیوتری به سبکی که همه می‌شناسیم و تجربه‌اش را داریم. یعنی آنها هم در ینگه‌ی دنیا از فیلم همان برداشتی را داشتند که من در کوچه آب‌بره‌ی تایباد کرده بودم: فیلمی درحد یک بازی رایانه‌ای! و بد نیست بدانید شبیه این کار به ندرت در هالیوود اتفاق می‌افتد و از همین قضیه می‌توانید عمق فاجعه‌ی فیلم 300 را متوجه شوید. آنوقت ما، باد در بوق انداختیم و دنیا را متوجه یک فیلم بی‌ارزش کردیم و فروشش را چند برابر افزایش دادیم با داعیه‌های مختلف.

 

کتاب حاجی بابای اصفهانی، یک شاهکار ادبی و گنجینه‌ای غنی‌ست از برخی عادات پیشینیان ما، بویژه ارزشش در این است که نگاه غیردیپلماتیکی که آنزمان غربیان به برخی رفتارهای ما داشته‌اند را به دست می‌دهد. به نظرم باید آن را عمیقا خواند، تحلیلش کرد و دوره به دوره، تغییر نگرش جهان به ما را با مقیاس‌های علمی اندازه گرفت و ارتقایش داد. 

   | 

بعضی روزها، هنگام ظهر که به خانه برمی‌گردم، می‌بینم تریلیِ بزرگ‌جثه‌ای چنان نزدیک به درب ورودی منزل ما پارک کرده است که اعتماد به نفس ساکنین مجتمع را برای به داخل بردن ماشین‌ها پاک از بین می‌برد؛ بخصوص اگر راننده‌ی موصوف، خانم باشد! کوچه چندان عریض نیست، و ترافیکی از ماشین‌های سواری و وانت دیگر هم در دو طرف کوچه پارک می‌کنند و این تریلی غول‌آسا و طویل هم که آنجا متوقف شود، دیگر به زحمت فضایی برای عبور و مرور سواره و پیاده باقی خواهد ماند. 

 

اما باور بکنید یا نکنید، هر وقت این تریلی مزاحم را می‌بینم از ته دل خوشحال می‌شوم. 

 

صاحب این تریلی، همسایه‌ی روبه‌رویی ماست، که مردی درشت‌اندام، دوست‌داشتنی و ترکمن است. خانواده‌اش را اصلا نمی‌شناسم و با خودش هم فقط یکبار خوش و بش کرده‌ام که به نظرم مردی مودب و مهربان رسید، اما اینکه چرا از دیدن ارابه‌ای جاگیر او تا به این حد خوشحال می‌شوم دلیلش برمی‌گردد به سفری که تابستان امسال با سرکار خانم دکتر نجم‌آبادی همراه با تریلی آقای شیخ‌جامی عزیز به بندرعباس داشتیم. سفری که مجموعا پنج روز طول کشید که چهار روزش را داخل تریلی به سر بردیم. 

 

فکر می‌کنم همان موقع داستان سفر را نوشتم، اما به طور کلی هدف ما این بود که با نیم‌نگاهی به جاده ابریشم قدیم، درباره‌ی مسیر ترانزیت کشور از بندرعباس به دوغارون پژوهشی انجام دهیم و تصمیم گرفتیم به جای مصاحبه با رانندگان، خودمان بزنیم به جاده و وجب به وجب این مسیر را از نزدیک ببینیم و ثبت مشاهدات کنیم. این بود که با هماهنگی شرکت محترم حمل و نقل بین‌المللی فاخته، با آقای شیخ‌جامی که از عزیزان شهر کاریز هستند همسفر شدیم و دو هزار و اندی کیلومتر را طی‌الارض کرده، رفتیم و برگشتیم. 

آنجا بود که تقریبا از نزدیک با مشکلات رانندگان تریلی و سختی کار آنها آشنا شدم. اینکه برای بارگیری و حمل محموله‌ها، چقدر باید بیدارخوابی بکشند، چشم به جاده بدوزند، گرما و سرما را تحمل کنند، در هر شرایطی خود را و خودرو را سرپا نگه دارند، از هزاران حادثه‌ی دلخراش جان بدر ببرند، با کویر و کوه و بیابان دست و پنجه نرم کنند، غذای درست و حسابی نمی‌خورند، زمان‌بندی زندگی‌شان چندان مشخص نیست، بار باشد یا نباشد باید با چالش‌های متعدد روبه‌رو شوند، با عوامل گمرک چانه‌ها بزنند، با ماموران در جاهای مختلف هنرمندانه برخورد کنند، و کلی ظرائف دیگر که هیچ مشخص نیست چگونه از پس آنها برخواهند آمد. این در حالیست که پس از سه چهار شبانه روز سفر، استراحت چندانی هم در انتظار آنها نیست، رسیده و نارسیده باید دوباره سر اسب را بچرخانند و روز از نو، روزی از نو، و سلامی دوباره به جاده و آوارگی. حالا خدا بدهد برکت به خانواده، که همسر و فرزندان یک دل سیر او را ندیده و حسش نکرده، باز باید با او خداحافظی کنند و راهی‌اش کنند به سفری که فقط خدا نگاهبان اوست.

 

کار واقعا طاقت فرسایی‌ست و به همراهان‌مان می‌گفتم که خداوند آنها را مثل فولاد آبدیده کرده است. اینهمه تریلی، اینهمه آدم، اینهمه رنج و الم ... تصورش و تحملش برای من یکی که دشوار است، و خدا خودش نگاهبان این عزیزان زحمتکش باشد که فکر می‌کنم جامعه هم خیلی قدردان آنها نیست.

حالا هروقت این تریلی و دنباله‌ی قرمز بلندش را می‌بینم، خوشحال می‌شوم که همسایه‌ی عزیزمان، امشب پیش خانواده‌اش است، و بچه‌هایش می‌توانند گرمای وجودش را ولو به قدر یکی دو شب از نزدیک حس کنند. من که تا یک هفته پس از آن سفر، خرد و خاکشیر بودم، اما آنها خودشان تازه در همین استراحت نصفه نیمه باید به رتق و فتق امور منزل و کم و کاستی‌های هر روزه بپردازند و مسائل اصلی خانه و خانواده را مدیریت کنند. 

 

در این لحظات وقتی علیرغم خستگی کار روزانه، ماشین را با یکی دو فرمان به داخل می‌برم، از صمیم قلب، لبخند می‌زنم و دلم می‌خواهد این غول قرمزِ کله‌سپید، چند روزی بیشتر مزاحم همسایگان باشد. 

   | 

شب می‌شود و صبح، بدون تو نگارم

در سر هوسی جز نفسی با تو ندارم

 

                                        دستان و لب و دیده‌ی من بسته به مویی‌ست

                                        ورنه همه را بر کف پای تو گذارم

 

این بوته به بوی تو شکوفیده در این فصل،

گام ار نگذاری به خزانش بسپارم

 

                                        می‌بینم و ناباورم از صید خیالش

                                        انگار که گنجشککِ سیمرغ‌شکارم

 

هر چند که دور از توام ای شمع دل‌افروز

یک لحظه تو را از نظرم دور ندارم

 

                                        آن چهره‌ی ماهت و نگاهت که بیفروخت

                                        صد چله به سر آمد و نو گشت بهارم

 

هر صبح به رویای من آهسته بیایی

یکبار در آی از در و بنشین به کنارم

 

                                        در دوده‌ چنین تجربه‌ای ناب نبوده

                                        بر عرش رساندی نه مرا، بلکه تبارم

 

می‌گفت به دل، ناصرِ بیدل، که سیه‌چشم،

شب نیست که با یاد تو چون ابر نبارم 

 

تربت‌جام، 30 دی 93

   | 
عزیز و تکرار ناشدنی‌؛

 و آورنده‌ی نسیم دشت

به کوچه های تنگ مغز؛

 

و رقص عکسِ ماهِ خوش جبین

به روی موج‌ِ سردِ چین به چین

به روی ماسه‌های خیسِ بوسه‌ها؛

و خوابِ خوبِ خنده‌ی سحر

نهفته بر لبان آتشین؛

 

دلم، تنم 

به باد می‌رود به یاد او 

همیشه رفتنی چنین به باد

بباد،

که رفته‌ام به یادِ او به باد؛

 

نشسته بر اریکه‌ای ز برف، 

پر از ترانه، پر ز حرف

چنان الهه‌یی که خاصه‌ی فسانه‌هاست

به چله‌ای که شاهِ چله‌هاست؛

 

دلم، تنم،

سحر سحر به باد می‌رود ...

 

تایباد، دی ماه 1393

 

   | 

حسی بومی و نوستالژیک در من دمیده می‌شود وقتی می‌شنوم بلندگوی مسجد اعظمیه تربت‌جام هم مثل مسجد جامع احناف تایباد، خبر فوت یک همشهری را به شیوه‌ای محلی به آگاهی دیگران می‌رساند. درست است که من عزیزان این شهر را خیلی نمی‌شناسم اما پیش از آغاز روز کاری، فرصت فاتحه‌ای از دور، به مدد نزدیکی به این مسجد برایم فراهم شده است. از این بابت خدا را سپاسگزارم. 

   | 

امروزه، بسیاری از شهرهای ایران برای خود عبارتی معرفی‌گونه، مبتنی بر شاخص‌ترین ویژگی جغرافیایی، تاریخی یا فرهنگی خود انتخاب کرده و آن را نماد یا شعار شهرشان قرار می‌دهند. بر همین اساس مشهد عنوان پایتخت معنوی ایران، شهرکرد بام ایران، نیشابور شهر قلمدان‌های مرصع و خواف شهر میراث‌های ماندگار را برای خود برگزیده‌اند. 

 

به نظرم بد نیست همین شاخصه را ما نیز برای تایباد انتخاب کنیم. بر همین اساس مدتی‌ست که ذهنم درگیر این مسئله شده و چند پیشنهاد را پس از تدقیق و بررسی فراوان مطرح کرده‌ام. سپس این مسئله را با شهردار محترم، شورای شهر و شورای فرهنگ عمومی نیز درمیان گذاشته‌ام؛ اما متاسفانه به نظرم می‌رسد که اراده‌ای برای نادیده گرفته شدن این امر وجود دارد که بخشی به خاطر فرهنگ بومی خودمان و بخشی ناشی از غلبه‌ی دیدگاه تصمیم‌گیرندگان غیربومی‌ست. 

 

تجربه‌ی سال‌ها کار در حوزه‌ی ادبیات شفاهی، مرا به این نتیجه رسانده که ذخیره‌ی واژگان و دستور زبان محلی ما که میراث گرانبهایی از فارسی دری و حتی پارسی باستان است، در پهنه‌ی ایران عزیز به نوعی کم نظیر بکر و منحصر به فرد باقی مانده است و پیوند بسیار قدرتمندی با سایر نواحی فارسی زبان جهان، از افغانستان تا تاجیکستان و هند، را نشان می‌دهد. این ذخیره‌ی ادبیاتی در حوزه‌هایی مثل فرهنگ واژگان، تغییرات افعال و کلمات، عبارات و اصطلاحات، مثل‌ها و هوسنه‌ها، چاربیتی‌ها و بسیاری بخش‌های دیگر از ظرایف بی‌نظیر و البته زیبایی برخوردار است که می‌تواند موضوع رساله‌ی دکترای چندین و چند پژوهش قدرتمند  و البته کتابهای متعدد ارزشمند باشد. 

 

این ویژگی به نظرم مهمترین گنجینه‌ای‌ست که در طول سده‌های گذشته از پیشینیان برایمان به جای مانده است. میراثی که ما را از سایر نواحی ایران متمایز کرده و در عین حال آبروی فرهنگی و ذخیره‌ی ادبیاتی کشور محسوب می‌شود. شیرینی این کلام به حدی‌ست که همه‌ی ما امروزه از کاربرد زبانمان در شرایط روزمره شاد و خرسندیم و اگر دستی در تاریخ و فرهنگ هم داشته باشیم با مطالعه‌ی آثار قدما و ادبا متوجه می‌شویم که واژگان روزمره‌ی ما در هزار سال قبل و حتی پیشتر، چقدر واژگان ادبی مهمی به شمار می‌رفته‌اند و مایه‌ی زیور متون گرانسنگی مثل شاهنامه‌ حکیم ابوالقاسم فردوسی بوده‌اند ـ که بخشی از آن را به شکل مقاله‌ای پژوهشی همین امسال درحضور سفیر تاجیکستان با عنوان ادبیات شفاهی تایباد در شاهنامه‌ی فردوسی ارائه کردم ـ و دیدیم که چقدر حضار عزیز و همشهریان علاقمندمان از آن لذت بردند و استقبال کردند. 

 

بنابراین پیشنهاد می‌کنم که عبارت توصیف‌گر زادگاه‌مان این باشد: تایباد، شهر گنجینه‌های شفاهی، و به این ترتیب به میراث کهن فرهنگی‌مان ارج می‌نهیم و آن را تاج سر خویش می‌کنیم. البته راه را باز می‌گذارم تا همه‌ی صاحبان ذوق و همشهریان عزیز و صاحب فن، اندیشه‌ی خود را به کار گیرند و پیشنهادهای دیگری را نیز ارائه دهند. اینکه کدام پیشنهاد نهایتا مورد موافقت قرار بگیرد مهم نیست، ارزش واقعی در این است که همه‌ی فرزندان این آب و خاک کنار هم قرار بگیریم و هر یک به سهم خود بخشی از فرآیند توسعه‌ی زادگاه‌مان باشیم. 

   | 

صبح که در جاده بودم، نیسان آبی‌رنگی، با تانکر استیل به پشت، کند و سنگین داشت شیر تازه به کارخانه می‌برد. در آن گرگ و میش بامدادی، با خودم فکر کردم که چقدر کاری که این راننده‌ی عزیز می‌کند مهم است. بخش بزرگی از مردم ما، هر روز شیر و ماست و پنیر و انواع لبنیات را با سهولت می‌خرند و میل می‌کنند، فقط به خاطر اینکه امثال این عزیزمان در زنجیره‌ی تولید تا مصرف، کارشان را درست و به موقع انجام می‌دهند. 

 

نانوا به همین منوال، خودرو ساز، پمپ‌چی، شیشه‌بر، کارمند، پرده‌فروش، قصاب، استا فعله، معلم، و خیلی‌های دیگر که فهرست بلندبالایی را تشکیل خواهند داد. و اگرچه درآمدی که این افراد مهم دارند قابل مقایسه نیست با عددی که اخیرا شنیده‌ام به عنوان حقوق پیشنهاد شده به سه تا متخصصی که ظاهرا حاضر شده‌اند به تایباد بیایند ـ و آنقدر عددی که شنیده‌ام بالاست که حتی به زبانم هم نمی‌آید ـ اما به هرحال جامعه‌ی ما به دست بسیاری از مردم خوب ـ زن و مرد و پیر و جوان ـ در حال مدیریت و پیشرفت است. 

 

به آن راننده‌ی عزیز و همه‌ی افراد مهم دیگر این اجتماع خسته نباشید باید گفت و امیدوارم درآمد آنها هم کفاف یک زندگی شرافتنمندانه و درجه یک را در طول زندگی‌شان بدهد؛ و نیز امیدوارم هرچه زودتر این اختلاف درآمد جامعه‌ی پزشکی با سایر اقشار کشور معقول و منطقی شود تا از آسیب‌های اجتماعی آتی به این شکل که پیش می‌رود حذر گردد، زیرا هیچ مدرکی ولو پزشکی نباید مجوزی باشد برای کسب درآمدهای باورنکردنی در شرایطی که بسیاری از جوانان و خانواده‌ها در تنگناهای اولیه و ابتدایی زندگی‌شان به شدت گرفتارند. 

 

   | 

همین الان از مراسم تودیع و معارفه فرماندار تربت‌جام می‌آیم. برادر عزیزم آقای مهندس موسوی تکریم شدند و برادر ارجمند، جناب آقای رستمی معارفه؛ و به قول مولانای روم: صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.

 

اما در پسِ دو ساعت سخنرانیِ تقریبا یکنواخت، آخر مراسم، استاد غفاری، نوازنده و خواننده‌ی توانمند محلی در معیت استاد کیانی پشت تریبون آمدند، هر دو با تنپوشِ محلی، و استاد قطعه‌ای سوزناک با قافیه و ردیف: "چرا می‌روی، مرو ... کجا می‌روی، مرو" را در بدرقه‌ی آقای موسوی اجرا کردند.

 

خدای بزرگ، نفس‌ها در سینه حبس شده بود، صدای بی خش و صاف، پژواکِ رسا و طنین‌افکن، صوتی بدون موسیقی و فقط برخوردار از میکروفن، و اجرایشان به قدری تاثیرگذار بود که نماینده‌ی مجلس، فرماندار سابق، امام جمعه‌ی اهل سنت و خود استاد غفاری همه اشک از چشمانشان روان شد. باور کنید حتی حالا هم نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم. 

 

به استاد به خاطر این استعداد خداداده و تربیت صدایشان تبریک می‌گویم، به این شهر به خاطر داشتن چنین گنجی، به آقای موسوی به خاطر نام نیکی که به جای نهادند تا هنرمندان چنین تجلیلی از ایشان به عمل آورند نیز تبریک می‌گویم و در آخر خدا را شکر می‌کنم که آنقدر زنده ماندم تا نوای زیبای ایشان را در واپسین پنجشنبه‌ از پاییز بشنوم. 

   | 

غم بر دلم گرانبار می‌شود از دیروز، هر لحظه که به یاد می آورم چگونه 132 کودک پاکستانی ـ بی‌گناه و در محیط امن مدرسه‌شان ـ قربانی عقاید کور و ظاهرفریب شده‌اند. خدا بزرگ و کوچک عالم را از این بلاها به دور نگه دارد. 

   | 
یک زیستن کاش

کافی بود

برای دانستن؛ 

برای دانستن تو عزیزم؛

و آنجه باید گفت، 

و آنچه نباید. 

 

حقیقت ـ حیف ـ

که از تبار مجاز است و 

واقعیت ـ حیف ـ 

که سرتا به پای آلوده؛

 

کاش از تمام دنیا عزیزم

فقط به دانستن تو می‌رسیدم؛

کاش.

 

تربت‌جام، آذر 93

   |