گفتی هدف کجاست؟ کماندار را بپرس                   من تیرم و روان، چه خبر از نشانه‌ام

 

 

 

سپاس از اساتید گرامی

آقایان ابتدایی و صدیقی

   | 

صبح که در جاده بودم، نیسان آبی‌رنگی، با تانکر استیل به پشت، کند و سنگین داشت شیر تازه به کارخانه می‌برد. در آن گرگ و میش بامدادی، با خودم فکر کردم که چقدر کاری که این راننده‌ی عزیز می‌کند مهم است. بخش بزرگی از مردم ما، هر روز شیر و ماست و پنیر و انواع لبنیات را با سهولت می‌خرند و میل می‌کنند، فقط به خاطر اینکه امثال این عزیزمان در زنجیره‌ی تولید تا مصرف، کارشان را درست و به موقع انجام می‌دهند. 

 

نانوا به همین منوال، خودرو ساز، پمپ‌چی، شیشه‌بر، کارمند، پرده‌فروش، قصاب، استا فعله، معلم، و خیلی‌های دیگر که فهرست بلندبالایی را تشکیل خواهند داد. و اگرچه درآمدی که این افراد مهم دارند قابل مقایسه نیست با عددی که اخیرا شنیده‌ام به عنوان حقوق پیشنهاد شده به سه تا متخصصی که ظاهرا حاضر شده‌اند به تایباد بیایند ـ و آنقدر عددی که شنیده‌ام بالاست که حتی به زبانم هم نمی‌آید ـ اما به هرحال جامعه‌ی ما به دست بسیاری از مردم خوب ـ زن و مرد و پیر و جوان ـ در حال مدیریت و پیشرفت است. 

 

به آن راننده‌ی عزیز و همه‌ی افراد مهم دیگر این اجتماع خسته نباشید باید گفت و امیدوارم درآمد آنها هم کفاف یک زندگی شرافتنمندانه و درجه یک را در طول زندگی‌شان بدهد؛ و نیز امیدوارم هرچه زودتر این اختلاف درآمد جامعه‌ی پزشکی با سایر اقشار کشور معقول و منطقی شود تا از آسیب‌های اجتماعی آتی به این شکل که پیش می‌رود حذر گردد، زیرا هیچ مدرکی ولو پزشکی نباید مجوزی باشد برای کسب درآمدهای باورنکردنی در شرایطی که بسیاری از جوانان و خانواده‌ها در تنگناهای اولیه و ابتدایی زندگی‌شان به شدت گرفتارند. 

   | 

همین الان از مراسم تودیع و معارفه فرماندار تربت‌جام می‌آیم. برادر عزیزم آقای مهندس موسوی تکریم شدند و برادر ارجمند، جناب آقای رستمی معارفه؛ و به قول مولانای روم: صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.

 

اما در پسِ دو ساعت سخنرانیِ تقریبا یکنواخت، آخر مراسم، استاد غفاری، نوازنده و خواننده‌ی توانمند محلی در معیت استاد کیانی پشت تریبون آمدند، هر دو با تنپوشِ محلی، و استاد قطعه‌ای سوزناک با قافیه و ردیف: "چرا می‌روی، مرو ... کجا می‌روی، مرو" را در بدرقه‌ی آقای موسوی اجرا کردند.

 

خدای بزرگ، نفس‌ها در سینه حبس شده بود، صدای بی خش و صاف، پژواکِ رسا و طنین‌افکن، صوتی بدون موسیقی و فقط برخوردار از میکروفن، و اجرایشان به قدری تاثیرگذار بود که نماینده‌ی مجلس، فرماندار سابق، امام جمعه‌ی اهل سنت و خود استاد غفاری همه اشک از چشمانشان روان شد. باور کنید حتی حالا هم نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم. 

 

به استاد به خاطر این استعداد خداداده و تربیت صدایشان تبریک می‌گویم، به این شهر به خاطر داشتن چنین گنجی، به آقای موسوی به خاطر نام نیکی که به جای نهادند تا هنرمندان چنین تجلیلی از ایشان به عمل آورند نیز تبریک می‌گویم و در آخر خدا را شکر می‌کنم که آنقدر زنده ماندم تا نوای زیبای ایشان را در واپسین پنجشنبه‌ از پاییز بشنوم. 

   | 

غم بر دلم گرانبار می‌شود از دیروز، هر لحظه که به یاد می آورم چگونه 132 کودک پاکستانی ـ بی‌گناه و در محیط امن مدرسه‌شان ـ قربانی عقاید کور و ظاهرفریب شده‌اند. خدا بزرگ و کوچک عالم را از این بلاها به دور نگه دارد. 

   | 
یک زیستن کاش

کافی بود

برای دانستن؛ 

برای دانستن تو عزیزم؛

و آنجه باید گفت، 

و آنچه نباید. 

 

حقیقت ـ حیف ـ

که از تبار مجاز است و 

واقعیت ـ حیف ـ 

که سرتا به پای آلوده؛

 

کاش از تمام دنیا عزیزم

فقط به دانستن تو می‌رسیدم؛

کاش.

 

تربت‌جام، آذر 93

   | 

امروز ـ آخرین سه شنبه از ماه آتش ـ در خبرگزاری ایسنا خواندم که در سرمایه‌گذاری بخش پژوهش، ژاپنی‌ها گوی سبقت را از آمریکای شمالی هم ربوده و نوآوری‌شان در جهان اول شده است. به آنها تبریک می‌گویم و خوشحالم که ما هم دیر یا زود از نتایج عملکرد آنها بهره‌مند خواهیم شد. همانطور که از کولرگازی، موبایل، انرژی هسته‌ای، ویدیوپروژکتور، کامپیوتر و خیلی محصولات پژوهشی سایر ملل تاکنون برخوردار شده‌ایم. 

 

اما چرا علیرغم میزان قابل توجهی از مقالات پژوهشی داخلی، سهم ما از بازار اقتصاد دنیا ناچیز است؟ ایسنا نوشته بود که تویوتا، 1/5 برابر کل سرمایه‌گذاری سالانه‌ی خود را صرف پژوهش می‌کند، برخی دیگر از شرکتها، تا چهاربرابر هم هزینه می‌کنند. اما برای ما، بودجه پژوهشی اولین قربانیِ کسری بودجه است، چرا؟ دلیلش را در فرمانداری تربت‌جام توضیح دادم: چون پژوهش اساسا در سبد نیازمندی‌های خانوار و مسئولین کشورمان نیست. برای همین، اگر هم پژوهشگران یافته‌هایی تولید کنند کسی علاقه‌ای به دیدن و شنیدن آنها ندارد. شهرداری ترجیح می دهد هرسال آسفالت کند تا بررسی کند که چرا باید هرسال آسفالت کند. شورای شهر ترجیح می‌دهد نقش عابربانک ادارات را بازی کند تا درخواست حمایت از نوآوری یک جوان مبتکر را مصوب کند. اداره آب مایل است تعرفه ها را بالا ببرد و با متخلفین تا ابد دزد و پلیس بازی کند تا اینکه تحقیق کند که چطور واقعا با خشکسالی روزافزون به مقابله برآید.

 

این از یک روی سکه، اما روی دیگرش این است که همین پژوهش‌ها و پژوهشگرانمان هم وارد دهکده‌ی جهانی نمی‌شوند. چرا؟ چون نمی‌توانیم با زبانی سخن بگوییم که نظراتمان شنیده شوند و جایی برای خود در شرکت سهامی دنیا باز کنیم. زبان انگلیسی ما ضعیف است و هیچ برنامه‌ی ملی و فراگیری هم برای بهبود چشم‌انداز آن در دست اجرا نیست. پریروز نماینده محترم مجلس در آخرین روز از هفته پژوهش تربت‌جام گفتند که اخیرا که در وین بوده‌اند چقدر از ضعف زبان انگلیسی رنج برده‌اند و پریشب هم که در اختتامیه همین هفته بودیم، روی پلاکارد بزرگ عمق صحنه، دو خط انگلیسی نوشته شده بود که در هر دو سطرش اشتباه املایی و انشایی وجود داشت. 

 

من هم انگلیسی‌ام در حد متوسط است، و این برای دانشگاه یک کشور اصلا خوشایند نیست که نتواند با دنیای علم و دانش بیرون از مرزهایش تبادل افکار کند. بهتر است ـ و باید ـ بپذیریم که زبان انگلیسی چیزی فراتر از امپریالیسم  جهانخوار است، ژاپن، کره، چین، کانادا، هند، نروژ، فنلاند، استرالیا و همه‌ی کشورهای رو به توسعه‌ی جهان خواه ناخواه دیدگاه‌هایشان را با این زبان با هم تسهیم می‌کنند و از این راه، سودها کلان فردی و ملی می‌برند. همانطور که زمانی پهنه‌ی بزرگی از شرق جهان به زبان فارسی صحبت می‌کرده است که آثارش هنوز هم در نام افراد و دشت‌ها  و شهرهای خاور نزدیک تا دور قابل ردیابی‌ست. درک این نکته ضروری‌ست که بدانیم چنانچه ما ـ در این دوره از زمان ـ به زبان انگلیسی مسلط شویم سودش قطعا به جیب امپریالیسم نخواهد رفت. 

   | 
مرغی شد و برخاست ز گلدسته‌ی نارَنج

                                                           گنج از کف ما رفت و به جا ماند غم و رنج

  ای طایر عرش نُهُم و زایر هشتم

                                                          یاد تو گرامی‌ست در این هفت و شش و پنج

 

   | 

نمایشگاه آثار پژوهشی شهرستان تربت جام امروز ـ دوشنبه هفدهم آذر 93 ـ در محل مصلی این شهر افتتاح شد و دانشگاه‌های شش‌گانه‌ی این شهر به همراه آموزش و پرورش، و دو سه اداره‌ی دیگر، غرفه‌داران این نمایشگاه را تشکیل می‌دهند.

دانشگاه پیام نور با سه اختراع، نزدیک به بیست اثر تالیفی، چندین مقاله‌ی پژوهشی، پایان‌نامه‌ها، بخش زمین‌شناسی، تولیدات کشاورزی و چهار کارگاه فوق برنامه از جمله فعالترین غرفه‌های این نمایشگاه به شمار می‌رود. ضمن اینکه ما تنها گروهی هستیم که به معنی واقعی غرفه‌آرایی کرده‌ایم و از صاحب فن این رشته برای ارائه‌ی فضایی حرفه‌ای کمک گرفته‌ایم. ناگفته پیداست که سایر دانشگاه‌های شهرستان هم حضور پررنگی را به نمایش گذاشته‌اند. 

از همکاران خوبم بویژه آقایان صدیقی، حسینی، رضایی و همچنین از هنرمندان غرفه‌آرا و دانشجویان بسیار پرتلاش‌مان ـ آقایان و خانم‌ها ـ که متاسفانه اسامی شان را ندارم سپاسگزارم. امیدوارم بازدیدکنندگان نیز بهره‌ی کافی ببرند. این نمایشگاه به مدت پنج روز صبح و بعدازظهر پذیرای مشتاقان پژوهش خواهد بود. 

   | 

دقیقا معلوم نیست که چرا بخش بزرگی از آثار باستانی مردم غرب جهان، قلعه‌های قدیمی‌شان ـ به قدمت صدها و حتی هزار سال ـ است که عمدتا مقر فرمانروایی حکام یا همان کاخ پادشاهان محلی یا ملی‌شان بوده؛ در حالیکه این امر در کشور ما کمتر دیده می‌شود یا اساسا قابل رویت نیست. 

به عبارت دیگر، اگر در شهرهای ایران بگردیم، کمتر ابنیه‌ای را تحت عنوان کاخ پادشاهی یا قلعه‌ی فرمانروایی می‌توانیم سرپا مشاهده کنیم، بماند، که حتی در اکثر موارد از خرابه‌هایشان هم خبری نیست. این در حالیست که کشور متمدن ما، همواره دارای تشکیلات سیاسی منسجم و پادشاهان ریز و درشت مدعی بوده است. پس چرا امروزه خبری از بارگاه و پایگاه آنها نیست؟

 

آیا ما همواره از دست پادشاهان‌مان آنقدر خون دل می‌خورده‌ایم که پس از رفتن‌شان دل‌مان نمی‌خواسته هیچ نشانه‌ای از آنها باقی بماند و از جمع شدن بساط‌شان استقبال می‌کرده‌ایم؟

آیا منطقی‌ست که فکر کنیم پادشاهان سرزمین ما هیچ‌کدام‌شان سازه‌ای مستحکم برای اقامت و شکوه‌شان نمی‌ساختند که از باد و باران گزند نیابد و تا به امروز دوام بیاورد؟

آیا سلسله‌های فاتح و پیروز، که عمدتا آکنده از کینه‌توزی و عصبیت هم بوده‌اند، غیر از آنکه دودمان پیشینیان  را به باد می‌داده‌اند، تمام آثار و ساختمان‌هایشان را نیز محو و منهدم می‌کرده‌اند؟

آیا ما مردمی معنویت گرا هستیم و نظر خوشی اساسا به سیاست نداریم اما در عوض بزرگان دیانت خود را پاس می‌داریم و فقط برای این قبیل موارد اهمیت قائلیم؟

آیا اساسا تاریخ نزد ما ارج و قربی ندارد که به حفاظت از بقایای باستانی خود متعهد باشیم و همت گماریم؟ و آیا آثار باستانی برای ما هم‌معنی با خرابه است و قادر نیستیم فرق بین این دو را درک کنیم و واکنشی شایسته در این خصوص از خود بروز دهیم؟

 

به هرحال بخش بزرگی از اطلاعات بنیادی ما از نحوه‌ی زندگی مردم، نحوه‌ی اداره‌ی کشور و مسائلی از این قبیل در لابلای خرابه‌های حفاظت نشده دفن شده‌اند. خرابه‌هایی که نه پدران ما نگاهشان داشته‌اند و نه حتی امروز هنوز برای ما چندان با اهمیت‌اند. اطلاعاتی که شاید نه تنها هویت ما را مستحکم‌تر می‌کردند، بلکه می‌توانستند منبع درآمد و رفاه اقتصادی نیز برای ما فراهم کنند. 

 

   | 
اگر شاد بودی، بخند،

ولو تو را بشکنند؛

و اگر غمین،

به گریه منشین؛

که دوستدار همین‌اند.

 

شاید از روستای فکرت به شهر

یا از شهر فکرت به روستا 

بروی بد نباشد؛

 

آن نور منتظرست. 

چنان منتظر که هرگز از یاد هم نخواهید رفت.

 

دوستش بدار و خطر کن؛

پیرانه‌سر یا جوانه، خطر کن؛

ارزشش را دارد آغشته در خون عاشقش باشی.

 

تربت‌جام، 6 آذر 93

   | 
... و من تا ابد 

وفادار آن پاییز خواهم ماند

که حلقه‌ی مِهر تو را 

به من بخشید. 

 

برگرفته از شعری ناشناس

   | 

به سان بادِ بهار است، عطر دستانش

به هر کرانه یکی هست مستِ مستانش

   | 
گفتی که مرا کنار خود خواهی داشت

ای کاش که حلِّ فاصله، راهی داشت

 

                                               آن کس که به جز تبسمت چیزی خواست

                                                از خلقتِ خود،  تصورِ  واهی داشت

 

 

تربت جام، 12 آبان 93

   | 

ای هر شبم از بوی تو لبریز                       با من به همین گونه بیامیز

 

عالم به تماشای تو مدهوش                     هم این دل بیچاره ی من نیز

 

خونین جگرم کرده نگاهت                         وآن مژّه‌ی چون نیزه‌ی سرتیز

 

رویای تو رودی‌ست خروشان                     زین پس من و این موجِ بلاخیز

 

طعم تو کَرَم کرد که بنشست                   بر سفره ی خشکِ منِ بی چیز

 

ای کاش که بی دغدغه بودم                       بر گردن زیبای تو آویز

 

شاید که هویدا شود این عشق                 با این همه، هیهات ز پرهیز

 

ناصر به نشان تو غزل خواند                     بنشین و بر او بوسه فرو ریز

 

 

5 آبان 93، تربت جام

   | 
به آریا گفتم: دستاتو حتما قبل از غذا خوردن بشور، ویروس اِبولا همه‌ی دنیا رو ترسونده. 

گفت: نگران نباش، طوریم نمی‌شه، چون بچه‌گیام گرفتم

گفتم: کِی؟ 

گفت: ابولا مرغون دیگه ...

   | 

برای اینکه با آگاهی، خانه‌ات برایت  بشود مهمترین جای دنیا، باید که بسیار سفر کرده باشی، دانا شده باشی و انسانیتت اوج گرفته باشد.

مهم نیست چقدر مهمی، مهم این است که یاد بگیری که فرهنگ تشویق پیدا کنی.

سازندگی به شرط تنبیه، تخریب است، قدرت نیست.

   | 
در ادبیات شفاهی تایباد (و بیشتر در ساختار لهجه‌ای منطقه)، فعلی داریم که سرجمع، شش حرف دارد و پنج حرف از این شش حرفش "ی" است. می توانید آن را حدس بزنید؟

.

.

.

.

"می یی یی؟"

( ? Mi - yey - yi )

.

.

.

.

معادل: آیا می‌آیی؟

   | 
سر سفره اشاره کردم به نوشابه که در کنار دوغ گذاشته شده بود؛ و به آرش گفتم:

به نظرت این سَمِّ مضر، خوشمزه‌تر از اون غیرِ سَمِّ غیرِ مضر نیست؟ 

   | 
خدا حافظ ای شادیِ بی‌گناه

خدا حافظ ای بهترین سرپناه

 

          خدا حافظ ای قویِ گردن سپید

          به برکه، درخشان‌تر از عکس ماه

 

کبوتر که افتاد چشمش به بام

برفت از سرش عاشقی‌هایِ چاه

 

          خدایا به راهی دگر رفته است

          بگردان تو آن راه را شاهراه

 

و هر سبزه کز خاک بر می‌دَمد

بگو تا از او بر ندارد نگاه

 

          بدونِ تو ای زلف ابریشمین

          دوباره من و تار و پودِ سیاه

 

مبادا ببینم سرشکِ تو را

و یا بشنوم از زبانِ تو، آه

 

          که نفرین اگر هست از آنِ من

          از آنِ تو، آرامش و مال و جاه

 

مرا باغبانی نیاموختند

ولی سعی کردم نگردی تباه

 

          سزاوار ناصر همین بوده است

          که تنها بماند در این ایستگاه

تربت جام، نهم مهرِ 93

   | 
این قابِ پر از خاطره را گرد گرفته

جان و تنم از بی خبری درد گرفته

 

          در غیبت او ساحلِ چشمانِ ترم را

          چندی‌ست که ابری سیه و سرد گرفته

 

یک پنجم شب بیش نرفته‌ست خدایا،

تا صبح، مرا کوچه‌ی نامرد گرفته

 

          آن کوکبه از روزنه‌ای ریز فرو ریخت

          گویی که جهان، حصبه ز یک فرد گرفته

 

نقبی به تو خواهم زدن ای معبدِ هندو

چون پاسخِ شطرنج که از نَرد گرفته

 

          من قدرِ گلِ سرخ ندانستم و حالا

          بی او چمنم، رنگِ گلِ زرد گرفته

 

با مرغِ مهاجر، دلِ ناصر، به سفر رفت

وز رنجِ سفر، بوسه ره‌آورد گرفته

تربت‌جام، اولین پنج‌شنبه‌ی پاییزِ 93

   |