نادر ابراهیمی
با سپاس از آقای شهرداد میرزایی
از همهی بزرگوارانی که به شیوههای گوناگون مرا مرهون محبتهای خود کردند، صمیمانه سپاسگزارم.
انتشار شاهنامه به لالایی در سطح کشور بازتاب واقعا گسترده ای داشت و خوشحالم که در زمان درست و به موقع به مخاطبان معرفی شد. تقریبا همهی خبرگزاریها خبر چاپ این کتاب را کار کردند و البته آغاز این معرفی مدیون آقای اویس چهاریاری عزیز بود که از ایشان سپاسگزارم و همچنین از آقای رضا التفاتی و مجددا از آقای شهرداد میرزایی عزیز.
برخی از سایتها و خبرگزاریها عبارت بودند از:
ایرنا (خبرگزاری جمهوری اسلامی)
ایسنا (خبرگزاری دانشجویان)
ایبنا (خبرگزاری کتاب ایران)
خبرگزاری مهر
خبرگزاری آریا
ایصدا (رادیو)
شبکه تلوزیونی استان خراسان (پخش مصاحبه تصویری)
سایت کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی
روزنامه کیهان
روزنامه ایران
خراسان ۲۴
مشرق نیوز
تبیان نیوز
دانشگاه نیوز
پرتال دانشگاه پیام نور
و بسیاری سایتهای دیگر
همچنین رادیو ایران مصاحبهام با برنامه پیک بامدادی را روی سایت خود قرار داده که شاید علاقمند به شنیدن آن باشید. در اینصورت لطفا لینک زیر را ببینید (ضمن سپاس از آقایان عطایی، بلنداختر و جعفری در رادیو)
به شادباش هزار سالگی شاهنامه، و برای اولین بار در تاریخ ادبیات فارسی، اثری جدید را در حوزهی ادبیات کودک پدید آوردهام به نام "شاهنامه به لالایی"
دیشب فیلم ذهن زیبا (A beautiful mind) را دیدم؛ با بازی راسل کرو در نقش ریاضیدان نابغهای به نام جان نَش که در سال ۱۹۹۴ برندهی جایزهی نوبل اقتصاد شده است.
خدای من. چه فیلم مهیبی، و تاثیرگذار؛ و اگرچه غمگینم که با یازده سال تاخیر تماشایش کردم اما باز هم سپاسدار آقای مهندس اعتضادی هستم که به توصیهی ایشان این فیلم را دیدم.
اهالی علم و عشق بد نیست سراغ آن بروند.
ناشناس
لباس قدیمی بپوشید ولی کتاب نو بخرید.
آستین فلپز
مِهرِ پرورگار با آموزگار.
همین پنجشنبه مشهد بودم. سری زدم به اداره هنرهای نمایشی و به طور اتفاقی باخبر شدم که بعدازظهر همانروز، کارگاه نمایشنامه نویسی دایر است، همانجا، تالار اجتماعات مجمتع امام رضا (ع).
اما تازه ساعت ۵/۴ متوجه شدم که استاد محترم، سرکار خانم چیستا یثربی هستند، خانمی که ازشون چند تا نمایش خونده بودم و مکرر اسم شون رو شنیده بودم. باری سرانجام دقایقی پس از پنج عصر جلسه شروع شد و یک خانم ظریف و سبکوزن با شال آبی سیر، شال گردن آبی روشن، مو های شرابی یا بلوند شده (متاسفانه در تشخیص رنگ مو متخصص نیستم)، عینکی با فِرِم قرمز، و پوست سفید و بی لَک روی صحنه آمدند و شروع به صحبت کردند. البته خیلی تند تند و سریع (عادتشان همین است)
ایشان هم ظاهرا مثل من غافلگیر شده بودند و دفعتا، آنهم به علت حضورشان در مشهد، ازشون خواسته شده بود که کارگاهی برای هنرمندان مشهدی برگزار کنند. پس طبیعی بود که کلیات مجلس با نقل خاطرات و جملات پراکنده، شکل بگیرد.
اما خوب به هرحال گاهی صحبتهای مفیدی ابراز میشد، از جمله دانستم که نام بلند یکی از پایههای قدرتمندش، حضور در دایرهی غولهاست. اینکه دَمِ دستِ رسانهها باشی. استاد، سرِ کلاس تو را مثال بزند، با کارگردانهای مطرح حشر و نشر کنی، پولهای درشت بگیری و در سالنهای مشهور دیده شوی یا کار به روی صحنه ببری.
البته هیچکدام از اینها دلیل بزرگی نمی شود اما هیچ کوه یخی بدون این بنیادِ درشت در زیر آب، دیده نمیشود. خانم یثربی دکترای روانشناسی دارند و عشقشان تئاتر و نویسندگیِ نمایش است.
در مجموع کارگاه مفید و خوبی بود. از همکاران انجمن نمایش استان هم بسیار سپاسگزارم.
به دنیای جدید خوش آمدیم. زمانهای که دیگر سنگِ قدیم را به ترازو نمیگذارند. زمانهای که تار و پودش را نسل نو بافتهاند و به همعصران خود تحمیل میکنند.
ساعت ۶ صبح، پس از خریدنِ نان گرم، نیت کردم که با خرید مختصری، رونق مختصری به سفرهی صبحانهمان بدهم. اما ساعت ۶ صبح روز تعطیل تایباد بلاتشبیه دست کمی از ساعت ۹ صبح روز ۶ اوت سال ۱۹۴۵ در هیروشیما ندارد. همه جا سوت و کور است. ساکتِ ساکت. کرکرهها انگار برای ابد پایین کشیده شده، خیابانها مثل مادری که مراقبِ خوابِ بچه است، سعی میکنند انگشت به شیشهی شهروندانِ بیحال نکوبند.
میدانم. تقصیر من است که از خیلی وقت پیش بیدارم. شاید هم متعلق به دوران همان پیرمردهایی باشم که بعد از نماز صبح، قفل مغازه را باز میکردند و پذیرایِ مردمِ سحرخیز میشدند. آبی و جارویی و جُنبی و جوشی. رفت و آمدها به پا بود و عبورِ کارگران و تلق تلوق گاریها یخِ صبحگاهی را میشکست. و چه پرندهای روی درختان توت و سپیدار میخواند. شهری که زود به بستر رفته بود، زود هم برمیخاست. کشاورزان و دامداران به کوچهها رنگ میپاشیدند و کلمات از همان لحظات اول صفیرکشان هوا را میشکافتند.
حالا ساعت ۶ صبح روز تعطیل است، کسی حوصلهی مزهمزه کردنِ یک واژه را ندارد، که بماند، هیچکس از بستر بدر نمیشود تا قفل مغازهای را باز کند و گره از سفرهی صبحانهی بیرونقی بگشاید.
تمام شهر را دور زدم و سرانجام در جوار مزار مولانا، دیدم چراغِ مغازهی برادران احمدقلی روشن است. خوشحال با او چاقسلامتی کردم و بیاختیار بر زبانم جاری شد:
گشاده باد به دولت، همیشه این درگاه به حقِ اَشهدُ اَن لا اله الا الله
دو روز پیاپی است که بیش از ۲۰ میلیمتر بارندگی داشته ایم. دیروز یکی از آن خاکبادهای تیپیکال به راه افتاد و زمین و زمان را درنوردید.
صبح آقای بیابانگرد مشغول جارو کردنِ جلوی ساختمان اداری بود. گلهای بسم ا... که از باد و طوفانِ دیشب بر زمین فرو ریخته بودند را لُکّه کرد و توی باغچهی ضلع جنوب ریخت. شادمان و به یاد روزهای خردسالی دست بردم و یک خوشه از صد خوشهی روی درخت را چیدم. خنک و دلپذیر و مرطوب بودند و ضمیرم را به شوق آوردند.
به نسبت سالهای دور، حالا من سنگینتر و کُندتر شدهام، اما گلهای سفیدِ بسم ا.. هنوز شاداب و تازهاند و وسوسهشان هنوز هم در جان و دلم جست و خیز میکند. موسمِ شکوفهی گلهای اقاقیا بر شما پُرشِگون باد.
اعضاي كلاس نقاشي كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان تایباد در مسابقه "خانواده شاد، شهر شاد" كه از سوي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران برگزار گرديده بود موفق به كسب نتايج ذيل گرديدند که صمیمانه به آنها، خانوادهها، سرکار خانم سیدین و همکاران ارجمندشان در کانون تبریک میگوییم:
مدال طلا توسط خانم پرنيان يوسفي کلاس دوم ابتدايي
مدال برنز توسط خانمها مهسا و سميه چابك به ترتيب کلاس دوم ابتدايي و اول راهنمايي
و همچنين شيما ثابت 4 ساله نیز تقديرنامه شركت در نمايشگاه را به دست آورد.
با سلام و عرض تاسف تنها بنای تاریخی روستای چهاربرجی تایباد با لودر برچیده شد.
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱
صبح که راه افتادیم برای آمدن سر کار، مرد سالمندی با لباس محلی، پیش رویش یک سطل ملات سیمان، نشسته بود جلوی در خانهاش و داشت راهآبی از زیر در به وسط کوچه را سیمان می کرد. سیمانی که فردا و پس فردا سختتر از سنگ خواهد شد.
اما جایی که این همسایهی عزیز مشغول کور کردنش بود، درست همان نقطهای بود که سی سال پیش آخرین آبهایِ قنات آببره از همانجا قُلقُل کنان بیرون میدوید و ماهیهای خاکستری درشت و ریز اطرافش جست و خیز میکردند. کوچهی آب بره تنگ نبود، اما عمدهی فضا را آبراه و دیوارههای بلند خاکیاش گرفته بود و برای عابران و دامها و وسایل، جای کمی میماند که عبور و مرور کنند. کمی باید از سطح کوچه پایین میرفتیم تا به آب میرسیدیم و چه فضایی بود این جشنوارهی خاک و آب و علف در کنار یکدیگر. در واقع آن تراز، حاصل جمع انسان بود و دام و ماهی و قورباغه و لاکپشت و انواع پرندگان و حشرات. همه برای آب بردن، آب خوردن، شنا و از همه مهمتر ایجاد همزیستیهای نه همیشه مسالمتآمیز همانجا جمع میشدیم.
درختِ توتِ باغ حَجی صَبداد، در ضلع جنوبِ قنات و پشت دیوارِ خرابهی همان باغ سر برافراشته بود. باغ حَجی رسولی غربِ قنات بود و برههایش را که هر صبح به باغ میبرد و عصر بر میگرداند را هنوز به خاطر دارم. خدا بیامرزدش؛ قد کوتاهی داشت و کمرش این اواخر خم خورده بود. بعد از باغ او کوچه با آن دیوارهای گلی میپیچید. یک راه به جنوب و به سمتِ مزار مولانا میرفت و راه دوم به شمال میزد که بعد منشعب میشد و سر از کوچهباغهای مهروَس درمیآورد (چشم انداز زیبایی که بعدها به احترام خاطرهاش نام بهشت را برای معبر منتهی به آن پیشنهاد دادم و اکنون در مسیر بلوار خرمشهر نصب شده است). این کوچهی تنگ پر از علفهای خارشتر و قوم(ماسهبادی)هایی بود که پای دیوارهای بلند که رویِ فرقِ سرشان خار نشانده بودند، تلنبار شده بودند.
آبِ قنات که به راه میافتاد امتداد همین کوچه را رو به شرق میگرفت و از زیر پای "خَنهی دلخواه" واردِ باغ پدربزرگم حَجی سید قاسم می شد. اول به سراچه میرفت که مستطیل دیوار کشیده ای بود در غربِ ته خانهها و بالاخانهها و محل آبتنی ما بود و مردان. البته آبِ قنات، خیلی پیشترها به حوض انبار هم میرفت که کاربری خنککنندهی ساختمان و آبتنی زنان خانواده و زنان همسایه را داشت؛ اما بعدها مسیر قنات مستقیما از سراچه وارد کوچه میشد و با اختلاف ارتفاع زیادی از سطح کوچه به سرازیری میغلتید. ماهیها هم به همراه آب میلغزیدند و همهجا وول میخوردند. بعدها در حوالی دههی پنجاه، شهرداری برای ساخت معبر، کانالی سیمانی با چند دریچهی آهنی به فواصل حدودا پانزده متری ساخت و روی مسیر آب را پوشاند. آب قنات که آوازهخوان با جاندار و بیجان در سخن بود، محبوس در فضایی تنگ و بسیار کثیف شد و آنقدر با سرنوشتش گلاویزی کرد که سرانجام هم خشک شد و کانال بیمصرف را هم یکی دو دهه پیش عاقبت به کلی از بین بردند.
به همسرم که با من سوار ماشین بود، پیرمردِ سیمانکار را نشان دادم و گفتم این مرد دارد دقیقا روی مظهرِ قناتِ آب بره را سیمان میکند و بلافاصله خدا را شکر کردم که در سال 83، درشورای نامگذاری شهر، نام آب بره را برای این منطقه پیشنهاد کردم (همچنانکه تمام نامهای محلی دیگر شهر را) و مصرانه از این نام برای رسمیت یافتن بر این کوچه دفاع کردم تا نهایتا تصویب شد و خیلی زود هم نصبش کردیم.
حالا فکرش را بکنید من خاطرهی آخرین سالهای حیاتِ قناتِ آب بره را به یاد دارم. اما ببینید چه کنشهایی هر روز در پیرامون خود انجام میدهیم، ناغافل از اینکه در تاریخهای دور و نزدیک، همین نقاط چه روزگارهای عجیب و غریبی را ممکن است که از سر گذرانده باشند.
فکر میکنم که نابغهی نیشابور، حکیم عمر خیام درست گفته که:
اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند ســر زلف نــگاری بــوده است
ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی
دستی است که بر گردن ياری بوده است
مدتهاست که آرش و آریا سوالهایی از من می پرسند که جوابشان را نمی دانم. سوالهایی زمینی و گاهی هم متافیزیکی. سوالهایی که شاید بخش بزرگی از آنها محصول آگاهی گسترده ی انسان نوین باشد. حجم اطلاعات بشر و مبادی تغذیه ی بینش او به قدری زیاد و متنوع شده که ناخواسته پرسشهای زیادی را در ذهن آماده ی کودکان و نوجوانان پدید می آورد. واقعا نمیدانم در پاسخ به خیلی از آنها چه چیزی باید بگویم. واژهی "نمیدانم" به مرور برایم پرکاربردتر می شود. بخصوص آریا گاهی از جهل من پریشان می شود و چیزی میپراند که برای او حکم شوخی دارد و برای من با درک و درد همراه است.
گویی دوران دانستگی پدران به پایان رسیده و انگار اصلا این قاعده معکوس شده است. بچههای خانهنشینِ ما حالا چنان گستاخانه با کامپیوتر و تلوزیون و موبایل ور می روند که پدران به گردشان هم نمی رسند. قیافهی بهتزدهی ما و سایر اعضاء محترم جامعه در این لحظات دیدنیست.
یادش بخیر روزهایی که همهی دانش فقط نزد پدربزرگها بود و بچهها تا کوچکترین ظرایف زندگی را از آنان می شنیدند و چنین بود که همیشه با چشمِ تحسین به سالدارانِ خانواده می نگریستند.
تمرین نمایش نان و دژبان به خوبی اما نه خوشی ادامه دارد. هر هفته بازیگران غربال می شوند و یکی ما را ترک می کند. مشغلهها بهانهی خوبی برای توقف اند اما واقع امر اینست که بازیگران شهر کوچک ما حرفه ای نیستند. با این حال خبر خوب اینست که سایرین مصمم اند که کار را به پایان ببرند و حرکت باقیماندگان با قدرت و امید ادامه دارد. سپاسگزارم.
نکته ی دردآور اینجاست که هیچ خانمی حاضر نیست روی صحنه برود و نقش پرافتخار همسر فردوسی را بازی کند. نقشی که نان و دژبان اصلا برای آن نوشته شده است. تا به حال شاید چهار نفر آمده اند و کار را پذیرفته اند اما بخشی به خاطر ناتوانی و برخی هم از سر بی تعهدی نمایش را رها کرده و رفته اند. ما هم چارهای نداشتیم جز آنکه بگوییم: به سلامت.
دو راه برایمان مانده است: یا به دوران شکسپیر برگردیم و نقش زن را به پسرک جوانی بدهیم که خود را بزک کند و بازی کند و راه دوم اینکه این نقش را از بیخ و بن بَرکَنیم و عطایش را به لقایش ببخشیم.
اولی میسر نیست چون مخاطب امروز و ظرف تئاتر معاصر خیلی با شیوهی مهجورِ و مطرود گذشته موافق نیست مگر اینکه برداشتی مدرن از آن را ارائه بدهیم و مخاطب امروزین را قانع به وضعیت موجود کنیم، و دومی یعنی حذف نقش هم برایم تلخ تر از اولی ست زیرا این نمایش اساسا متعلق به زنان است و در بیانِ اهمیتِ قاطع آنها و نقش بی بدیل شان در بزنگاه های تمدن ایران زمین نگاشته شده. اما دریغا که حتی وقتی به زنانِ این مُلک هم بها می دهیم تا رشادتمندانه از نقش خود در یکی از حساس ترین دوره های تاریخی دفاع کنند، کسی پیدا نمی شود تا مسئولیت اعلان آن را و آگاه کردنِ مردم را به عهده بگیرد.
آی زنانِ ما... زنانِ زادگاه ما ... کاش بیشتر می دانستید و سهم بیشتری از زیستن میخواستید حتی وقتی که ما مردان نمی خواستیم.
ضایعهی درگذشت استاد غلامحسین سمندری، نوازندهی چیره دست دوتار و چهرهی ملی و بینالمللی موسیقی محلی تایباد و باخرز در سوم نوروز ۱۳۹۱ را به همگان بویژه دوستداران فرهنگ و هنر این منطقه تسلیت میگویم.

به هیجانِ فرخندهی نوروز، به جشن، به شادی خوشآمد میگویم.
همه آرزو میکنند که سال نو سال تغییر درونی و بهبود شخصیتی باشد. منهم همین آرزو را دارم اما مایلم نظرم را بدانید و آن اینکه تغییر کاری تقریبا نزدیک به محال است. تجربه به من نشان داده تعداد افرادی که تن به تغییر میدهند آنقدر کم اند که میتوان از آنها چشم پوشی کرد. و عددی که همیشه به کار میبرم اینست: یک نفر در یک میلیون نفر.
این را نه با ته مایهی یاس بلکه با ژرفای مشاهدات میگویم. به گمانِ من تغییر کاری بسیار ـ و بیشتر از بسیار ـ مشکل است. بدون شک همه مایل به تغییریم اما تمایل برای تغییر فقط شرطِ لازم برای این امر است، کافی نیست، کافی نیست
با این حال خبر خوب این که اگر چه تغییرکنندگان شمارشان اندک است اما تاثیرشان بُرّاست. نقش قاطع دارند و شعاع بزرگی را تحت تاثیر قرار می دهند. زیباییِ جهان انسانی به همین گل های سرسبد شخصیتی ست. به همین اندک شمارانی که مثل خورشید می تابند و بی دریغانه مهر می پاشند.
دیگر اینکه اگر ما هزار بار عهد به دگرگونی کردیم و زیر قولمان زدیم باکی نیست. از دید من دغدغهی دگردیسی فی نفسه کرامند و گرامی ست. آنکه دغدغه در خاطرش نسود و نمرد، امیدش و لگامش را از دست نداده، خیلی سرگردانِ وادی حیرت نمی شود.
امیدوارم انتهای سال بعد ببینم شما همان یک در یک میلیونی هستید که تا بحال کمتر دیده ام.
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که:
نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
از رفاه که درآمدم، خسته و وامانده، آرزویم فقط به خانه رسیدن بود و استراحت. همسرم با دو سه دقیقه تاخیر به من پیوست و با هیجان گفت: آقای رضایی، دبیر فیزیک رو یادته؟ و بعد ادامه داد که: فکر کنم با همسرشان خانم محرری توی رفاه بودن، و گفت که از دور حدس زده و چندان مطمئن نیست.
بی فوت وقت برگشتیم. از دور که دیدمشان احتیاط در قدمهایم نشست. جلو رفتم و مثل شاگرد محجوبی پرسیدم: جناب آقای رضایی؟
خود را نمی بخشم که ایشان در پاسخ، به من سلام کردند و پیش از آنکه خود را معرفی کنم شناختنم.
خدای من. حالا بعد از بیست و شش سال که از اولین دیدار و بیست و چهار سال که از آخرین ملاقاتمان میگذشت، مردی گندمگون، همچنان کشیده و آرام، با رفتاری به همان اندازه مسحور کننده و خوش بیان و با متانتی که نه در آن روزهای تایباد بلکه در همین روزهای ایران هم کم است اینک در برابرم ایستاده بود. با تمام خاطراتی که هر دوی ما را به یک اندازه متلاطم کرده و در پنجهی خود گرفته بود.
سالها بود که لبخندی اینچنین صادقانه و دوستانه ندیده بودم. احساس خوبِ دیدنِ معلمم، معلمی که چهل و یک سالگی ام را ناگهان به شانزده سالگی فرو کشید و دستم را گرفت و سرکلاس دوم و سوم تجربی در دبیرستان چمران نشاند. در آن سالهای دشوار بلوغ و تحول روحی عمیق و بی کسی و ناادراکی جمعی اما منحصر به فرد.
به او گفتم که در اولین لحظات در اولین جلسهی کلاس سوم مرا ناغافل پای تخته بردید و فرمول اف مساوی است با ام آ را ازم پرسیدید و من بلد نبودم. اما همان باعث شد که اگرچه تمام فیزیک را از یاد برده ام اما این یکی در ذهنم بنشیند. و بعد چند سوال از قوانین نیوتن و ترمودینامیک و پایستگی انرژی ازم پرسیدند که باعث خنده ی طولانی ما شد.
مهربانانه مرا جزء دانش آموزهای درسخوان شان دانستند و وقتی تعجبم به اوج رسید که نام کوچک مرا گفتند. خدای بزرگ. آخر چطور می شود که معلمی بعد از بیست و چهار سال دوری مطلق، دانش آموزش را به نام کوچک بشناسد؟
همسرم را هم به خوبی به یاد آوردند و مایه ی شادی عمیق ما شدند. آنچنان شوقی که خستگی را پاک از یادمان برد و تا صبح امروز شعفش در رگ هایمان جست و خیز می کند.
شاید معلمی سخت باشد و شاید درآمدش چندان به چشم نیاید، اما اینکه دانش آموزت بعد از بیست و چهار سال دوان دوان خود را بهات برساند و خویش را وامدارت برای تمام عمر بداند کم دستمایه ای نیست. همین خاطرات بلند است که هیچ طوفانی در دهه ها و قرن ها دفنشان نمی تواند کرد.