این نام کتابی‌ست به قلم دیوید برنشتاین، ترجمه ترانه شیمی، چاپ نشر دیبایه که به توصیه‌ی آقای شهرداد میرزایی عزیز آن را از شهر کتاب رازی تهران خریدم و مطالعه‌ کردم. 

نام دکتر محمد یونس را هرگز نشنیده بودم اما همان زمان شنیدم که یک بنگلادشی برنده‌ی نوبل صلح سال 2006 شده است. موضوع برایم تعجب آور بود اما دلیلش را هرگز پی‌جویی نکردم تا اینکه به توصیه‌ی آقای میرزایی کتابی را که آقای رضا روحانی عزیز از آمریکا برای این نشر فرستاده بودند را خریداری کردم و خواندم. 

دکتر یونس استاد اقتصاد دانشگاه چیتاگنگ در بنگلادش بوده است، کشوری پرجمعیت که بیش از نیمی از مردمش در زیر خط فقر زندگی می‌کردند. او درمی‌یابد که فقرا بیش از هرچیز درمانده‌ی اعتباری اندک برای گذران زندگی معمولی و بیش از آن، ایجاد کسب و کاری در جهت تولید و درآمدزایی هستند. بانک‌های بنگلادش مثل بانک‌های سراسر دنیا، فقط به افراد پولدار و ثروتمند وام می‌دادند و جالب اینکه نرخ بازگشت سرمایه هم معمولا بالا نبوده است. 

دکتر یونس با یک ایده‌ی خلاق و ذهن بسیار درخشان، تا زمان چاپ این کتاب که حوالی نیمه‌ی دهه‌ی 90 میلادی است، آرام آرام بررسی میدانی دقیقی را از روستاها و نیازهای مردم فراهم می‌آورد و نخست با همکاری بانک‌های دولتی و سپس با استقلال بانک خودش، که نام گرامین به معنی وابسته به روستا را بر آن می‌نهد، شروع می‌کند به وام دادن به کسانی که هرگز در عمرشان شاید رنگ مبلغی پول را به صورت یکجا ندیده بودند. 

نیروی خفته‌ی فقرا، تحت ساز و کار دقیق علمی نشات گرفته از ذهن درخشان یونس، باعث می‌شود که بانک گرامین توسعه یابد و سال به سال، عده‌ی بیشتری از فقرا که بعدا عمدتا شامل زنان شد را در بر بگیرد. دکتر یونس شعبات متعددی در سطح کشور با ساختار و تشکیلاتی منظم اما پایشگر ایجاد می‌کند و پتانسیل مردم فقیر را در جهت تولید ترغیب می‌نماید. او به هیچ نیازمندی کمک بلاعوض نمی‌کند و حتی وقتی بر اثر بلایای طبیعی مثل سیل و سونامی، دولت وام‌های زیر 5000 تاکا را می‌بخشد، او این کار را نمی‌کند و تا آخرین تاکا، وامی که به فقرا داده را بازپس می‌گیرد. اما مهمترین اصل این است که او زندگی‌اش را وقف همنی فقرا کرده و نشان داده که این کار او به مراتب خردمندانه‌تر از رویکرد دولت بوده است. مردم فقیر حالا دهه‌هاست که به آسانی دسترسی به سرمایه‌ی اولیه برای تولید و راه اندازی چرخه ی زندگی شرافتمندانه دارند. 

تشکیلات گرامین حالا تقریبا حرف اول را در کشور بنگلادش می‌زند و الگویی شده در کارآفرینی برای تمام دنیا. حتی فکر می‌کنم دولت قبلی ایران نیز که تلاش کرد با دادن وام‌های خرد اشتغال زایی کند، به نوعی نسخه‌برداری از همین استراتژی کرده بوده است. 

کتابی که برنشتاین آمریکایی ـ کانادایی (؟) با صرف ماه‌ها وقت و مصاحبه و حضور در بنگلادش توشته است اثری‌ست واقع‌بینانه، بدون ستایش اضافی اما آگاهی بخش برای کسانی که مایلند پول را فراتر از انسان و توسعه را بالاتر از نفع شخصی ببینند. 

از دکتر یونس به خاطر این خلاقیت انسان‌محور و از همکارانش در بانک گرامین، بانک فقرا، سپاسگزارم

   | 

ای انسان فانی مثل من

‎ ای حس باقی

‎ تاریخ و شیمی و هندسه و ریاضیات نگاهبان تو

 زمین و دریا و آسمان پشتبان تو

 خوراکی که با آن تو دیگران را بخوانی، خوراکی که دیگران به آن تو را بخوانند، نیرو بخشت

 بادهایی که بوزند به آزادی؛ خورشیدی که بپیماید به شادی، یاریگرت

‎ گام هایی که بگذرند از کنارت، باغ هایی که میوه دهند بر فراز سرت، راههایی که به مقصد رسند با شروعت، سپاس‌گزارت

‎ خوابهایی که درآمیزند با تو، طپش‌هایی که بزنند در تو، لبخندهایی که نشینند بر تو، مددکارت

‎ صدای چک چک آب و گذشتِ گرما و گردش ثانیه‌شمارها بی‌دلیل مباد

‎ بلندی روح و تپه‌ی جسم و ارتفاع ناپیموده سرنوشت با تو همپا باد

باشد

که اینجنین باشی

   | 

از پیچ میدان می‌گذرم. باید بیشتر از هر فصل دیگر سال احتیاط کنم. ازدحام آدم و ماشین در برابرم پهنه گسترده است، کامیونهای بنزِ چادر کشیده، که خربزه‌های نو چیده را مثل زنهای بنگالی در پرده پوشانده‌اند، وارد میدان می‌شوند. زردی خربزه بر سیاهی آسفالت و چهره‌ی خاکی دشت‌های پیرامون، انگار خال رنگی نشانده‌است. مردانی از همه سن و در همه پوشش، چون نان آورانی نجیب، غوغا به راه انداخته‌اند. چند کامیون ایستاده و دسته‌ای از دلالان و کارگران نزدیک به آن‌ها در حال گفتگویند. کوت‌های خربزه مثل اهرام بی‌ادعا و کم وجه محلی از گوشه‌گوشه‌ی محیط میدان سر برکشیده و عشوه می‌کنند. سواری‌ها و وانت‌ها می‌آیند و می‌روند؛ کوت‌های خربزه هم با آنها می‌روند و می‌آیند. 

میدان جهاد تایباد و میدان شهرک تربت‌جام هر دو سرشار از نشاط خربزه‌اند. فردا تیرماه به پایان می‌رسد و تابستان با گرمای امردادی‌اش همچنان بر فراز کشتزارهای بخشنده می‌ماند. هندوانه و خربزه مثل کولرهایی طبیعی تن و کام‌مان را قرن‌هاست که شاداب نگه داشته‌اند. خربزه حالا به مدد بازار گران و تقاضای میدان، هواخواه زیادی بین کشاورزان پیدا کرده است. محصول تاریخی ما این روزها سرش را بالا نگه می‌دارد و سیراب از سفره‌های زیرزمینیِ بی‌پشتیبان، در ماه‌های تموز، ما را به جشن رنگ و طعم و داد و ستد فرا می‌خواند. باید دید کدام‌یک از اینها مهمترند: نشاط خربزه‌های پرعشوه یا فردای این دشت‌های لب‌تشنه؟

   | 

چند روز است که برای دیدار با ریاست محترم دانشگاه پیام نور، جناب آقای دکتر فراهانی، و سایر کارها، در تهران به سر می‌برم. آقای دکتر اسدالهی، نماینده محترم، هم در دیداری که در مجلس با ایشان داشتم لطف زیادی کردند و به واسطه ایشان ملاقاتی که گفتم امکان‌پذیر شد. 

تهران جایی ست که برخلاف انتظار، همیشه شریان‌های مرا شستشو می‌دهد و نوعی احساس شادی در رگ‌های عصبی و خونی‌ام به وجود می‌آورد که هیچ شباهتی به کلافه‌گی ترافیک و هوای پر دود و دمش ندارد.

این شهر برای من تداعی‌گر وسعت و انبساط است. تحمل و تنوع. فضای کافی برای تنفس و ابراز. شهری‌ست که دیده می‌شوی اگر قابل دیدن باشی. جایی به هرحال برایت پیدا می‌شود که بساطت را پهن کنی و کالایت هر چه که باشد ـ تاکید می‌کنم هرچه که باشد ـ بی‌گمان مشتری خواهد داشت. 

دوستان بسیار خوبی می‌توان در این شهر پیدا کرد. از هر صنفی که فکرش را بکنی، سیاسی تا اجتماعی، هنری تا کاسب، استاد تا خارجی ... اگر درشت‌پسند باشی، جای درستی آمده‌ای، اگر اهل برنامه‌ی گوناگون باشی، از مترو بگیر تا پارک و در و دیوارش انگار بازار مکاره است. سایزهای مدیوم در اینجا خوشبخت تر از سایر نقاط‌‌ اند چون آنقدر اطراف شان ایکس لارج و دو ایکس لارج و بیشتر می‌بینند که اگر ذره‌ای قوه ی رشد در نهان داشته باشند سر به بالا می‌کشند و به قدر همت خود خیر می‌بینند. 

نمیدانم چرا قبول ندارم حرفهایی را که پشت سر تهران می‌زنند.  

   | 

برای یک سفر پژوهشی به بندرعباس آمده‌ام. به دلیل نوع پژوهش که مربوط به جاده و پیرامون آن است، سفرمان را با تریلی انجام داده‌ایم و آقای ناصر شیخ‌جامی عزیز، پذیرش زحمت کرده و ما را با خود همسفر ساخته‌اند که صمیمانه از محبت و شکیبایی ایشان سپاسگزارم. 

سی ساعت همراهی با این صنف کوشا، کم ادعا و شغل سراپا ریسک‌شان سعادتی بود که نصیب‌ ما شد. هوای بندرعباس شرجی و گرم است اما به واقع از حد توقعم کمتر و قابل تحمل‌تر به نظر می‌رسد. منتظریم که ماشینی که ما را آورده، بار سنگ آهنش را خالی کند و بار دوغارونش را بزند و ما دوباره در راه سفر، داده‌هایمان را جمع کنیم. فرصتی شد تا دوستان بسیار عزیزی را در این شهر پرتایبادی ببینیم که بویژه خانواده آقای احمد قادری محبت زیادی را به خرج دادند که از ایشان هم سپاسگزاریم. 

صبح به دیدار خلیج زیبای فارس رفتیم و اگر برایم مقدور بود عکس‌هایش را هم خواهم گذاشت. امیدوارم عزیزان محلی ما که نمایندگان ما در این شهر به شمار می‌روند همواره باعث سربلندی خودشان و ما باشند. 

   | 

چند روز است که زمین و آسمان در شولای ابر فرونشسته‌ای از خاک ناپدید است. درست نمی‌دانم چه اتفاقی دارد می‌افتد اما نشانه‌های ناخوشایندی را به چشم می‌بینیم. دو روز قبل از 20 کیلومتری تایباد، تا نزدیک شهر، با چراغ روشن حرکت می‌کردم و دیروز هم که به گمرک دوغارون رفته بودم هوا به جای ریزگردها همچنان آکنده از درشت‌گردها بود.

خشکسالی‌ها در حال تاثیرگذاشتن هستند و کشاورزی‌های گسترده بویژه در شرایط ناپایدار دیم، موجب فرسایش خاک به میزانی بیشتر از حد طبیعی شده‌اند. هرچه هست، طی یک هفته گذشته، باران خاک بی‌امان همچنان بر تایباد باریده و غم به دل مردمان نشانده است. 

   | 

برای جشن تولد باید کیکی سفارش می دادیم. پس دوره افتادیم به شیرینی‌فروشی‌های شهر و پاسخ‌هایشان را می‌نویسم تا تصویری از آنچه زیر پوست کاسبی اینجا می‌گذرد را به دست داده باشم، با این توضیح که این کاسبان عزیز، نقطه‌ی مراجعه‌ی درصد خیلی بالایی از مردم برای تامین شیرینی هستند:

 

شیرینی فروشی 1:

ما: سلام

- سری تکان می‌دهد احتمالا به معنی علیک

ما: کیک برای تولد می‌خوایم

- نداریم

ما: خب می‌خوایم سفارش بدیم

- نمی‌زنیم

ما: برای چی؟

- چند روز دیگه ماه رمضونه، تا بعد از ماه مبارک کلهم نمی‌زنیم.

 

شیرینی فروشی 2:

ما: سلام

- ...

ما: کیک برای تولد می‌خوایم

- (کیکی را از داخل یخچال برمی‌دارد و روی پیشخوان می‌گذارد)

ما: این نه، کوچیکه، وزنش کمه

- کجاش کوچیکه؟

ما: مهمونامون زیادن، کم میاد

- خب دو تا ببرین، یه دوکیلویی یه یک کیلویی، نمی‌تونیم دوباره بزنیم

ما: نمیشه یه قلب ببریم یه عروسک، ما یک کیک بزرگ می‌خوایم

- همینه که هست، میخوای ببر، میخوای نبر !

 

شیرینی فروشی 3:

ما: سلام

- سلام

ما: کیک تولد می‌خوایم سفارش بدیم

-نداریم

ما: خب میخوایم سفارش بدیم

- نمی‌گیریم، چون برای ماه رمضون داریم زولبیا آماده می‌کنیم، کیک نمی‌زنیم

 

فقط شیرینی فروشی سالار (آقای قاسمی عزیز و جوان)، با حوصله صحبت‌ها را شنیدند، با محبت سفارش را پذیرفتند و قول دادند که به موقع آماده‌اش می‌کنند. از ایشان متشکریم و متاسفیم که آداب کاسبی در شهر کوچک تایباد تا به این حد مشتری نامدار است. فکر می کنم احتیاج به یک سونامی آموزش داریم. 

   | 

بهار دیگری رو به پایان است، تا سه روز دیگر ...

سال‌ها از پی هم می‌روند و فصل‌ها نو به نو می‌شوند. نباید لب چید که چرا بهار رفت تا مبادا تموز برنجد که آمدنش را مِهرپاشی نکردیم. مبادا میوه‌ برکت بریزد و درخت از سایه خالی شود. مبادا ناسپاسی‌مان را به پاییز هم بگویند و رنگ از ما دریغ نماید. یا زمستان به احترام اینان، باران نباراند و برف ننشاند. آنوقت چشمه‌ها چه می‌شوند و نهال‌ها را چه بر سر بیاید؟ آنوقت چه نوروزی و چه سال نویی؟

بهار را با دلی دردمند اما لبی مملو از لبخند بدرقه می‌کنیم و در میهمانی‌اش آواز می‌خوانیم. شاید سال دیگر ما نباشیم و یا شایدم هر دو نباشیم، اگر آخرالزمان برسد.

پس سپاس از بودنت در همین سالی که هر دو بودیم، شکر از اینکه به سلامت آمدی و ما هم به سلامت تو را پیمودیم. 

می‌روی؟ خوش آمدی. دیدار، اگر خدا بخواهد، دوباره در همین ماه‌ها، سال بعد. 

   | 

سومین شماره از ماهنامه‌ی تایباد که در آمد، بسیار خوشحالم کرد. به غیر از نسخه‌ی اول که من افتخار سردبیری موقتش را داشتم، و برای مدت درازی پس از آن نامنتشر باقی ماند، آقای حمزه ی آزاد عزیز قبول مسئولیت کردند و با همکاری جناب آقای بخشنده، مدیر مسئول گرامی، دو شماره پیاپی را انتشار دادند که واقعا مایه خوشحالی و مباهات شده است.

همه می‌دانیم که چقدر به رسانه در این شرایط نیازمندیم و چقدر باید هوادار و هواخواه آن باشیم. امیدوارم، این دو بزرگوار و همه‌ی دست‌اندرکاران جوان آن، کامیاب و نیک‌انجام باشند.

   | 
به زبان محیط زیست: 

چیزی سخت تر از پوست انداختن نیست. 

تغییر، به این خاطر هواداران اندکی دارد. 

   | 
 

آقای دکتر اسدالهی، نماینده محترم مردم در مجلس شورای اسلامی، لطف کردند و با پذیرش دعوت دانشگاه پیام نور تربت‌جام، بازدیدی از این واحد دانشگاهی داشتند. ضمن سپاس از ایشان، از مدیر محترم دفترشان جناب آقای ابراهیمی و از همکاران عزیزم لینک خبر این دیدار را می‌توانید ملاحظه فرمایید.  

 

   | 
رسیدم به جمله ی:

The convict went into a rage …

یعنی مجرم عصبانی شد ...

همانطور که ملاحظه می فرمایید، معنی درست این جمله این است:  مجرم عصبانی رفت ...

و اینجا بود که متوجه شدم که خارجی‌ها در شکل کلاسیک خود، تازه به نتیجه‌ی مشهدی‌های عزیزمان رسیده‌اند که فعل عصبانی شدن را اینطوری به کار می‌برند: طرف عصبانی رفت ... و نظایر آن.

این مشابهت باعث شد که احترامم نسبت به هر دو گویش افزایش پیدا کند. 

   | 

بامِ دومین پنجشنبه از ماهِ خورشید، خرداد، وقتی برای رفتن به سرکار از خانه بیرون شدم، هراس برم داشت. لایه ی ضخیمی از خاک زمین و زمان را پوشانده بود. کف حیاط، روی گیاهان، سراپای دوچرخه و سطوح رنگی هر هشت ماشین‌ داخل کوچه، همه انگار زیر پتویی از غبار مدفون شده بودند. 

هرگز در عمرم این حجم از بارش خاک را یکجا  ندیده بودم. با جارو به جان ماشین افتادم بلکه گرد از چهره اش بزدایم اما دیدم افاقه نمی کند. مجبور شدم شلنگ با نخ باریکی از آب کم جان را به یاری بگیرم تا بلکه بتوانم به راه بیفتم. تربت جام هم وضع به همین گونه بود و نیروهای خدماتی عزیزمان ـ برادران رضایی ـ روز بسیار سختی را در آستانه ی امتحانات پشت سر گذاشتند که از آنها متشکرم. 

نگرانم که آیا این علامت اقلیمیِ هشدار دهنده‌ای نیست؟ آیا با ریزگردها مواجه نخواهیم شد؟ آیا  خشکسالی‌های ناشی از برداشت بی‌رویه‌ی آب، یا تغییر اقلیم در پس این خاک‌بارش نمی‌توانند بود؟ خدا به هرحال پشت و پناه کشورمان باشد. 


 در جلسه شورای اداری تربت جام از آقای مهندس زمانی، مسئول محترم ایستگاه سینوپتیک آنجا درباره‌ی چند و چون این واقعه سوال کردم، گفتند: مرکز این رخداد، کشور ترکمنستان بوده که تحت تاثیر یک سامانه کم‌فشار، خاک بسیاری به هوا برده شده و همچون بازگشت یه فواره، به جغرافیای پیرامون بازپخش کرده است که اثرات آن تقریبا تمام نیمه‌ی پایین استان خراسان رضوی و حتی خراسان جنوبی را در بر گرفته است.

همچنین مشکل دیگر، باد شدید در همین حین بوده که تقریبا 90 کیلومتر برساعت سرعت داشته است و این عدد (تقریبا معادل 25 متر بر ثانیه) نزدیک به رکوردهای بالای منطقه محسوب می‌شود. در حقیقت غلطت و ماندگاری این غبار، باعث خسارت واقعی آن بوده و در طی سالهای ثبت آن ایستگاه، چنین واقعه‌ای سابقه نداشته است.

   | 

خیلی خوب است که مدتی‌ست بین مردان و بویژه زنان میانسال تایباد باب شده که صبح‌ها برای نرمش صبحگاهی بیرون می‌روند. منظره‌ی زیبایی که همه‌ جای دنیا نظیرش را می‌توان دید، حالا فقط لباس‌هایشان و فیزیک‌شان ممکن است کمی متفاوت باشد که خیلی مهم نیست. 

امروز، آخرین پنج‌شنبه از اردیبهشت و قبل از ساعت شش صبح، در بین گروه ورزش‌کنندگان فقط دو زوج میانسال در حال آب کردن کلسترول‌های بد و مبارزه با دیابت زودهنگام خود بودند، اما در هر دو مورد، آقایان محترم، یکی دو قدم از بانوان‌شان جلوتر گام بر می‌داشتند. 

همین نگرش را دست کم چهل سال است که از نزدیک می‌بینم. در گذشته البته فاصله طبقاتی خیلی بیشتر از حالا بود و مردان آن دوران، آن گل‌های سرسبد عالم خلقت، باید چندین و چند متر جلوتر از "بچه‌ها" می‌بودند و زنان سیه‌سرِ بیجاره (که اسم‌شان هنوز هم بچه‌هاست) باید در هر صورت از آنها دنباله‌روی می‌کردند. امروز یکی از این دو بزرگوار (پسر خدابیامرز حاجی ت....)، ماشینش قلان قدر قیمتش است، خانه در فلانه جایک دارد و اسمی و رسمی به هم زده که خدا را هزار مرتبه شکر ...، اما فرهنگ آبایی و محلی و خانوادگی به او اجازه نمی دهد با همسر دلبندش همپایی کند و نرمش صبحگاهی را با او به پایان ببرد، یعنی لذت هم‌دوشی با شریک پایدار زندگی را قربانی غرور کاذب ناشی از یک سنت نادرست می‌کند و به احتمال زیاد، خودش هم از این بابت کمی در رنج است اما قدرتش بر تسلط فرهنگ نمی‌چربد.

همیشه می‌گویم حیف که من صد یا پانصد سال دیگر به دنیا نیامده‌ام. آن روزها خیلی چیزها متفاوت از حالا و احتمالا منطقی‌تر خواهد بود، از همه مهمتر تکنولوژی و خِرَد جمعی.

امیدوارم زنان خوب ما، سرعت‌شان را کمی بیشتر کنند تا این یکی دو متر باقیمانده تا گلدسته‌های عالم را نیز هرچه زودتر طی نمایند و البته وقتی رسیدند تقاضا می‌کنم که باز آنها تلافی نکنند و برای انتقام هم که شده، خود را مثل الانِ ما مردان، هنگام نرمش گرفتار تنهایی نسازند. احتمالا توصیه نلسون ماندلا در آن هنگام راهکار خوبی باشد که می‌گفت: ببخش اما فراموش نکن. 

   | 

در پیشواز از بیست و پنجم اردیبهشت، روز بزرگداشت حکیم دانایی، ابوالقاسم فردوسی، قرار است مراسمی در تایباد برگزار شود. با سپاس از برگزارکنندگان محترم، از من خواسته شده تا دقایقی در حوزه‌ی شاهنامه‌شناسی صحبتی داشته باشم. از این رو مطلبی آماده کرده‌ام با موضوع

ادبیات شفاهی تایباد در شاهنامه‌ی فردوسی

که به امید خدا در این سخنرانی ارائه خواهم کرد. خوشحال می‌شوم دوستان عزیزی که مایل باشند در این جلسه حضور پیدا کنند، مکان برگزاری احتمالا آمفی تئاتر دانشگاه آزاد و زمانش به گمانم بیست و دوم اردیبهشت خواهد بود. 


آقای داریوش زنگنه، پیگیر اصلی این همایش پی‌نوشتی برای آگاهی علاقمندان مرقوم کرده‌اند که با سپاس از ایشان در اینجا اعلام می‌گردد:

زمان: دوشنبه 22 اردی بهشت هزاروسیصد و نود و سه خورشیدی
ساعت 9:30 بامداد
مکان:سالن آمفی تئاتر دانشگاه آزاد

   | 
همه‌ چی گذشت،

با خش خش جاروی فصل‌ها؛

جز تو،

که تا مرگ هستی و

از آن بیشتر را نمی‌دانم.

   | 

آقای رحیم آشوری، هدیه‌ای که از هم‌نشینی هنرمندان تئاتر استان در سبزوار دریافت کرده بودند را سخاوتمندانه به من هدیه کردند که مجموعه‌ای ارزشمند به نام وزیری امیر حسنک بود به قلم ابوالفضل بیهقی و محمود دولت آبادی. 

استاد معاصر در این مجموعه به نقد داستان‌وارگی حکایت حسنک وزیر پرداخته بودند از نگاه شخصیت پردازی، امانت‌محوری، منطق روایت و زاویه‌ی نگاه، با نثری آنچنان سنگین و فاخر که متن بیهقی متعلق به هزار سال قبل به مراتب روان‌تر می‌نمود و کمتر طاقت‌سوز. 

نخست در چند برگ، کل داستان حسنک وزیر از بزرگ‌مرد تاریخ، ابوالفضل بیهقی عزیز نقل می شود و سپس در شرحی مفصل، استاد دولت آبادی به تفسیر تخصصی ادبیاتِ این ماجرا می‌پردازند. موضوع اگرچه با کندی ناشی از ثقل ادبی پیش می‌رود اما دستمایه‌ی وسوسه‌گر اثر راه را بر چشم پوشی از ادامه راه می‌بندد. خواندن این کتاب مثل خانه تکانی ذهنم بود در شرایطی که کمتر فرصت تعمیق در مباحث جدی برای گرفتارانی مثل من در حوزه ادبیات وجود دارد. خدا را شکر می کنم که فرصتی برای خواندن یک کتاب دیگر از این دست برایم فراهم شد.

   | 

عکس زیبایی از مزار مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادیِ عزیز، اثر آقای اویس چهاریاری، هنرمند و خبرنگار ارجمند

   | 

صبح ذهن انديشناكي كه مي‌نشيند به بار

صبح آن خام‌فروشي كه پختگي مي‌خرد در خفا

صبح آن نابديده كه آشكار است چون بوي مُشك

به خير

   | 

سال گذشته که یک اتفاق کم‌اهمیت رخ داد، یعنی نخستین اختراع من و شهرستان ـ زباله‌پرداز هوشمند ـ رسما به ثبت رسید، تعدادی به قلت انگشتان یک دست، محبت کردند و تلفنی تبریک گفتند اما كليت اين رويداد از سوی دستگاههای اجرایی شهرستان، از فرمانداری بگیرید تا شهرداری و محیط زیست و کشاورزی و حتی خود دانشگاهها، با بی‌توجهی کامل روبه‌رو شد.

راستش را بخواهید بدون آنکه حق داشته باشم در آن هنگام اندکی آزرده شدم و البته به خوبی می‌دانستم که از کسی هم نباید توقع می‌داشتم. به هرحال مدتها طول کشید تا این بی‌اعتنایی عمومی را هضم کنم و در این کشاکش ناگهان یادم از یک واقعه تاریخی در شهرمان افتاد که دوباره مرا به سامان بازآورد. 

نوجوان بودم که شنیدم مرد جوانی، از ساکنین آب‌بخشا، که شغل چاه‌کنی (چاخویی) داشت و ضمنا کر و لال هم بود، هلی‌کوپتری اختراع ـ یا شبه اختراع ـ کرده که از زمین بلند شده است. این خبر برای آن روزهای تایباد خبری با اولویت سه به بعد بود، آنهم نه از جنبه تکنیکی بلکه صرف اینکه در شهر بی‌سوژه‌ی سی سال پیش، اتفاق خاصی محسوب می‌شد. یادم است که مدتی بسیار کوتاه و از کانال‌های نامعتبر و پراکنده این خبر را شنیدم و باز خاطرم هست که هرگز کسی با لحنی جدی آن موضوع را مطرح نکرد و حرارتی به گفتارش برای یادکرد آن نداد، بلکه صرفا گزاره‌ای خبری بود در حد یک یا حداکثر دو جمله.

این نشان می‌داد که پیش از من هم این بی‌توجهی همگانی، گریبان پيش كسوت دیگری را نیز گرفته بود. بی‌قرار شدم. راندم به طرف آب‌بخشا، خیلی زود دانستم که مطلوب ما به برق مزار نقل مکان کرده است، دقایقی بعد آنجا بودم و برای اولین بار به دیدار آقای استا فیض‌محمد خدادادی نائل شدم. 

متولد ۱۳۳۳ و از خانواده ای بسیار فقیر بوده اند، در روستای جوزقان مادرشان نان مي‌پخته و پدرشان به رحمت خدا رفته بودند، سال ۱۳۴۹ به تایباد آمده اند، یک پراید مشکی دارند و استعدادی سرشار در مکانیک و طراحی ماشین‌آلات و انگليسي را نيز تا حدودي مي‌فهمند و مي‌نويسند و مي‌خوانند. با اين وجود هنوز به شغل مقنی‌گری با معیشت نه چندان پررونق مشغول اند.

به گفته خودشان، دو سال پس از انقلاب آن هلی‌کوپتر را طراحي كرده وساخته بودند، به طول سه و نیم متر، و اگر درست متوجه شده باشم با دو ملخ یکی بزرگ و دیگری کوچکتر. در يك صبح بارانی حوالی اردیبهشت بالاي تپه اي از اراضی کلاته‌ی آقا ـ شمال شهر ـ دستگاه‌شان رونمايي مي‌شود در حضور تعداد کثیری از مردم که البته خیلی‌هایشان انگار برادران افغانی بودند که آن روزها به ایران پناه آورده بودند. 

استا فیض‌محمد اول میخواسته خودش هم سوار پرنده‌اش بشود اما به دلایلی او را منصرف می‌کنند. سازه با موفقیت از زمین بلند می‌شود و به هوا می‌رود اما چون باران تندی می‌باریده و شمع دستگاه هم فاقد سرشمع بوده، برق آن از کار می‌افتد و دستگاهی که موتورش موتور یک هوندای 250 بوده را از ارتفاع به زمین می‌زند و درجا آتش می‌گیرد. 

کلی سوال از ایشان پرسیدم. پسر جوان‌شان آقا مجتبی بازگویی خیلی از اشارات و کلمات نامفهوم‌شان را برایم انجام دادند. ظاهرا طراحی‌های بسیار جالبی هم در خانه داشتند که نتوانستند پیدا کنند. به صراحت می‌گفتند که هرجور دستگاهی را به من فقط نشان بدهید و من قادرم آن را بازسازی کنم. بخصوص هواپیما و هلی‌کوپتر را. می‌پرسم چقدر هزینه دارد که یک مدل کوچک را دوباره بسازد، قرار می‌شود خبرم کنند، نمیدانم آیا کسی حاضر خواهدشد برای بیدار کردن یک شیر خفته، برای به جریان افتادن رود یک استعداد سرشار سرمایه‌گذاری کند؟ آیا این عمر سوخته، این توانایی تلف شده امکان سربرآوردن دوباره دارد؟

با دیدن آقای خدادادی، حس کردم به من جفای کمتری از ایشان رفته است. چون قطعا استعداد ایشان بیشتر از من، اما بی‌اعتنایی به وی بسیار بیشتر از من بوده است. دستان گرمش را در آن صبح سرد تعطیل فشردم. گفتم که از طرف دانشگاه برای دیدنش آمده‌ام، آمده‌ام از او و رنجی که در آن سالها برده تشکر کنم و بگویم کسانی هنوز آن زحماتی که کشیده را به خاطر دارند و به نکویی یاد می‌کنند. 

امیدوارم بتوانیم ایشان را با کمک در ساخت سازه‌ای نو، واقعا شادمان کنیم. 

   |