صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
محمدناصر مودودی

دریافت کد تاریخ شمسی

به تجربه دریافته ام که ماهیت آدمی، مقوله ای نامکشوف است که زمان می برد تا نه تنها دیگران، بلکه خود او از رموز آن باخبر شوند و محک بزنند که آدمی در کدام طبقه بندی از طیف انسانیت قرار می گیرد. 

من هم مثل همه، دوستان متعددی داشته ام که بسیاری اکنون در کنارم نیستند، بیشترشان البته به مصداق "از دل برود هرآنکه از دیده برفت" با دور شدن مان از هم، یا آنها سرد شدند، یا من و یا هر دو طرف، که این سخن که می نویسم البته در گفتار آنها نیست. اما دسته دوم کسانی اند که برای همه آشنایند، آنها که با تغییر موقعیت، نحوه عملکردشان هم تفاوت فاحش پیدا می کند و به کلی آدم دیگری می شوند که بازشناختن شان برای آدمی قابل هضم نیست. آنها که تا دیروز با آنها رفیق شفیق بودیم یا دست کم با آنها راحت بودیم اما پس از دستیابی به جایگاه و پایگاهی خرد و کلان ناگهان عنان از کف می دهند و دست و پا گم می کنند. 

این گسست شخصیت معمولا ناشی از مستی ست، و این مستی، خود از قدرت نشآت می گیرد. قدرت آن چیزی ست که از سوی خداوند یا مردم به آدمی اعطا شده و وجه ممیزه افراد از سایر افراد پیرامون خود می گردد. خداوند می تواند به آدمی استعدادی ویژه یا موهبتی انحصاری را اعطا کند که نمونه اش مثلا صدای خوب است یا قلم توانمند یا بیان گرم. از سوی دیگر نهادهای بشری نیز ممکن است منشآ قدرت باشند و با تخصیص پست و مقامی یا اعطاء تریبونی و جمعیتی، آدمی را برجسته تر از افراد محیط اطراف خود نمایند.

 بعضی از همراهان ما، با برخورداری از این موهبت ها، ظرف وجودی شان لبریز می شود و سر می روند. اگر به مقامی رسند، آن را دستمایه ی تفاخر و سوء استفاده های رنگارنگ می کنند، اگر تریبونی به دست آورند ممکن است کلام خبطی بر زبان آورند و اگر به نوشتن دست یازند چه بسا که حرمت این و آن را نادیده بگیرند. 

رفتار ما، هر روزه سند زیستی ما را آپدیت می کند. یعنی مردم متوجه هستند که ما چه بوده ایم و چه شده ایم، و البته اگر نوشتار یا تصویری مستند نیز از ما ثبت شود (که این روزها ساده ترین کار ممکن است) که دیگر واویلا، یعنی نه تنها در خاطره ها می مانیم بلکه امکان رجوع و بهره برداری مکرر هم از آن فراهم می شود. 

برخورداری از موهبت های خداداده و بشرداده، همیشه جای سپاسگویی دارد. اینکه آدمی در موقعیتی برتر از متوسط جامعه قرار گیرد به معنی خودبرتربینی نباید بود. آنکه بر روی سن رفته و بلندگو به او داده شده باید بداند که همانان که به او میکروفون داده اند هم می توانند از او بازستانند. آنها که با یک برگ ابلاغ زیر و رو می شوند هم باید یقین کنند که میز ماندنی نیست و همچنانکه دیروز به شمار نمی آمدند، فردایی نیز ممکن است به همان روز درآیند و به همین قیاس صاحبان قلم که می نویسند اگر قواعد انسانی و انصاف را در نظر نگیرند در داخل چرخ دنده های نقد و انصاف خوانندگان خود دیر یا زود خورد خواهند شد. 

البته یک نکته را نیز نباید از نظر دور داشت، و آن اینکه اگر سرمایه های مدیریتی یا هنری ما دچار گسست شخصیتی یا فرهنگی شوند، نه اینکه آنها تماما مقصر بالفعل باشند بلکه به نوعی، آنها خود نیز قربانی سیستمی فراتر از خود به شمار می روند. خلاصه بگویم ظرفیتی که آنها بیست سال بعد نیاز دارند تا خود را و شخصیت خود را حفظ کنند که به ورطه ی بی ظرفیتی نیفتند را جامعه باید بیست سال پیش شناسایی کند و برایشان ایجاد کند تا نه آنها آسیب جدی ببینند، نه کشور دچار قحط الرجال و قحط النساء شود و نه ما دوستان خود را به همین سادگی از دست بدهیم و از رفاقت با آنها کنار بکشیم.

|

 

می گذرم، می گذری، قصه تمام می شود              خاطره های خوبمان، محوِ مدام می شود

قرن به قرن بگذرد، از پی زندگی ما                        عشق گناهکارمان، سکه ی عام می شود

در کف هر نبیره ای، قدرت صد عشیره ای               هر چه حلال بشمری، جمله حرام می شود

با غم و رنج عاشقی، وقت وداع می رسد               جنس من و تو تا ابد، جنس سلام می شود

گرچه نشانه هایمان، پاک به باد می رود                ذره ی ناپدیدمان، عنصر خام می شود

خانه پر از تو می شود، خنده شکوفه می دهد         تندِ عنان بریده هم، رام و غلام می شود

شرم تو و شرار من، مایه ی فخر می شود              اهرمنِ "بکن، نکن" بسته به دام می شود

ناصر اگر بدر رود، دور ز تو نمی رود                        شادی پیشوازِ تو، سِنج و دَمام می شود

 

مشهد

94/11/7

|

 

اولین بار، یک صبح سرد زمستانی بود که مامان گم شد. حسابی هم گم شد. البته طبق معمول می‌دانست کجا می‌خواهد برود، یا حداقل فکر می‌کرد که می‌داند؛ ولی وقتی گم شد، دیگر هیچ چیزی یادش نمی‌آمد.

با خودش گفت: عجب وضعی

و سعی کرد از تمام فرمول‌هایی که در مدرسه و دانشگاه یاد گرفته بود استفاده کند بلکه راهش را پیدا کند. اما نه از فرمول‌ها، نه از اسم کوهها و رودخانه‌ها و نه حتی از تاریخ کاری بر نمی‌آمد، فکرش را بکنید؛ حتی از تاریخ.

به بابا زنگ زد:

ـ نمیدونم چِم شده، فک کنم گم شدم.

ـ جایی که هستی چه جور جاییه؟ خیابونه؟

ـ نه، دیوار داره، لوستر سقفش هم  ...

من جیغ زدم: پیدات کردم

مامان توی اتاق خودش بود.

بابا پشت سر من وارد شد. هر دوتا هم تلفن‌هایشان دستشان؛ اما مثل هم به هم نگاه نمی‌کردند.

بابا گفت: بازی درآوردی؟

من پریدم روی تخت.

...

دفعه‌ی بعد من و بابا داشتیم کارتون می‌دیدیم که مامان زنگ زد. صداش می‌لرزید:

ـ الان چکار کنم، الان چکار کنم؟

من دویدم و در اتاق مامان رو باز کردم. اما اونجا نبود. زیر تخت هم نبود. حتی توی سبد لباسها هم پیداش نکردم.

بابا گفت: شاید توی یکی از جلسات همیشگی تی

ـ نه، توی خیابونم.

ـ خب از یکی بپرس

ـ می ترسم بازم بهم دروغ بگن. دفعه پیش یادته؟

متاسفانه من از دفعه پیش چیزی نمی دانم. بنابراین به شما هم نمی توانم در این باره چیزی بگویم.

این مرتبه بابا بود که غُرغُرکنان گفت: عجب وضعی.

مامان جواب داد: حرص نخور، خودم یه کاریش می‌کنم.

...

بار سوم، مامان تلفنش را با خودش نبرده بود و وقتی خیلی دیر کرد، دو نفری رفتیم کلانتری. آقای افسر چیزهایی نوشت، سوالاتی کرد، بعد تکیه داد به صندلی و پرسید:

ـ با هم اختلاف داشتید؟

ـ نه

پلیس سرش را خاراند و گفت:

ـ تجربه من به من می‌گه که همسرتان گذاشته و رفته

ـ امکان نداره. بیشتر فک کنم مریضه

ـ پس ببریدش دکتر

ـ اول شما پیداش کنین، بعد چشم، می‌بریمش

...

دو روز بعد دکتر داشت به حرفهای مامان و بابا گوش می‌داد، بعدشم نسخه نوشت و گفت که مامان چی‌چی‌لوجی دارد. اما سه ماه بعد بابا گفت که مامان هیچی ندارد و حالش از دکتر هم بهتر است.

مامان چند تا زن دیگر را هم پیدا کرد که آنها هم یه هویی گم می‌شدند. یعنی وقتی از خانه بیرون می‌رفتند آنقدر گم می‌شدند که سرآخر در خانه‌ی خودشان هم گم می‌شدند.

آن زنها دور هم نشستند و انجمن زنهای گم شده را تشکیل دادند. بعد همسران آنها با هم یک انجمن تشکیل دادند به نام انجمن همسران زنان گمشده. بعد انجمن مردان گمشده درست شد و بعدش هم انجمن همسران مردان گمشده.

بابا دست مامان رو گرفت و برگشتند خانه:

ـ اینهمه انجمن به چه درد می‌خوره وقتی هر روز تعداد بیشتری گم می‌شن؟

 بعد هم به مامان گفت:

ـ باید ببینیم تو گم می‌شی یا ما تو رو گم می‌کنیم؟

مامان گفت: چکار کنیم؟

و چون آن موقع داشت به من نگاه می‌کرد من هم گفتم: بازی کنیم

بابا گفت: ... قایم باشک

مامان گفت: بچه شدی؟

همچین حرفی از مامان بعید بود اما به من بر نخورد.

بابا بهش گفت: چشم بزار

و از من خواست که: تو هم تا پنجاه بشمر

من مثل فرفره شروع کردم: یک دو سه چار پن شییش هف هش

بابا گفت: هی ... چه خبرته .... آرومتر

از نو شروع کردم

ـ یک ........... دو ......... سه ........... اینجوری خوبه؟

ـ هنوزم یواشتر ......... از اول

بعد به مامان گفت: هر دومون چشم می‌زاریم.

هر دو چشماشونو بستن. خنده‌دار شده بودن. منم چشمامو بستم و شروع کردم به شمردن. بابا پرسید:

ـ چطوری گم می‌شی؟

ـ یه هویی

ـ معمولا کجاها؟

ـ الان همه جا.

ـ اولین بار کِی بود؟

ـ وقتی پستچی یه نامه برام آورد به آدرس تو.

ـ خب ما یک خونواده‌ایم

مامان انگار نشنید:

ـ بیرون از خونه هم آدرس محل کارم، ساعت کاریم، همه مثل تویه

بابا پرسید: نمی‌فهمم، یعنی با کار کردن مشکل داری؟

ـ ابدا

ـ  پس چی؟

- پستچی!

اینو من گفتم و قاه قاه خندیدم. مامان با التماس گفت:

ـ نزار گم بشم

ـ کارِ بیرون مال خودته، میخوای بکن، نمیخوای خب نکن

ـ کارِ خونه چی؟ مال کیه

من دوباره پریدم وسط: شونزده ... مال مامانا ... هیفده

مامان گفت: پاک قاطی کردم. توی خونه، اسیر غریزه‌ هستم، بیرون از خونه، اسیر غرور.  غریزه‌م بچه‌دار شدنه، غرورم کار کردن.

ـ دنیا عوض شده عزیزم

ـ مگه تو جزیی از این دنیا نیستی؟ پس چرا تو عوض نشدی؟

ـ گمونم فشار اومده بهت

به منم داشت فشار می‌اومد چون هیچی سر در نمی‌آوردم: ..... بیست و یک ........... بیست و ...

ـ اتفاقا همین موقع س که بدجور گم می‌شم. بخاطر مسئولیتهای سنگینی که حتی از عهده‌ی یک مرد هم برنمی‌آد

ـ خب من که نخواستم مسئولیتهای سنگین رو قبول کنی

ـ ببین ... جنس من اصلن با مسئولیتهای سنگین به دنیا میاد. از سنگینیِ مسئولیتها نمی‌ترسم، از آینده می‌ترسم

ـ که چی؟

ـ ته این ماجرا، ینی اینجوری زندگی کردن، نتیجه ش اینه که مرد و زن یا خونه شونو با هم نصف می‌کنن، یا مسئولیتهاشونو

من گفتم: آخ جون، خونه ی نصفه ......... سی و سه ..................

بابا به فکر فرو رفت

ـ ......... سی و چهار

پرسید: : با نصف کردن خونه میخوای تاریخ رو معکوس کنی؟

ـ فقط میخوام این صفحه از کتاب تاریخو ورق بزنی. وقتش شده که بریم صفحه بعد

ـ چهل و یک ....

ـ  تو چرا ورق نمی‌زنیش؟

ـ منم سهم خودمو ورق زدم، جوری ام که تا حالا سابقه نداشته، نوبت تویه

آخراش بود، با صدای بلند و زنگ‌دار اعلام کردم:

ـ چهل و .......... هـ ..... شـــــ ت ..................

ـ چهل و ....... نــُــــــــــــ ..... ـه

بابا چشماشو باز کرد و گفت:

ـ نشمر، نشمر.

من گیج شدم. شبیه موقعی که مامان توی خونه گم شده بود. به بابا نگاه کردم بعد به مامان، مامان خنده‌ی کوچولویی گوشه‌ی لبش بود. منظورشو فهمیدم و منم خنده م تا بناگوشم کِش اومد. یه هویی جیغ کشیدم و پا گذاشتم به فرار؛ مامان هم دنبالم:

ـ الان می‌گیرمـ ...........ت ....

دوتایی خونه رو گذاشتیم روی سرمون.

بابا هنوز توی فکر بود.

 

محمد ناصر مودودی

تربت جام / هفتم دی ماه 1394

|

روزی که در اوتی ـ شهر زیبایی در هند ـ به بازار تبتی ها رفتیم، انبوهی از فروشندگان زن و مرد را دیدیم که با لبخندی به لب و گرمایی انسانی، به کسب روزی حلال از مغازه‌هایشان مشغول بودند و ما را در محبت خود غرق می کردند.

در بخارا هم لذت می‌بردم از کثرت مردمی مهربان، معمولی و دوست‌داشتنی که به اندازه‌ی کوچه پس‌کوچه‌های تایباد مهمان‌نواز بودند. 

آلمان و ترکیه هم ترافیک آدمهای خوب را داشت. یکی از یکی بهتر، به راه تر، فهمیتر و رامتر. 

حتی فکر می کنم اگر عربستانی ها هم دست از توهمشان بردارند، آدمهای خوبی هستند. 

فکرش را که می کنم می بینم خوبی یک عنصر جهانی زیباست که همه ی ما بهره ای از آن برده ایم و ناخودآگاه به آن مهر می ورزیم. حتی دین ها، نه اولین پیام آور خوبی ها، بلکه فقط سازمان دهنده ی آنها بوده اند و از این منظر، چون آدمی میل به خیر و نیکی دارد دین ها نیز پدیدآور مناسک آیینی خوبی های جغرافیایی شده اند. پس اینکه می گویند آدمی میل ذاتی به معصیت دارد، از نظر من فقط در جزییات درست است اما در کلیات، معصیت مستمر، مقوله ای خسته کننده است و غالب مردم طاقت یک عمر شرور بودن را ندارند. همانطور که نیکی مکرر نیز کسالت آور خواهد بود و هیچکس طالب آن نیست، و شاید اصلا به همین خاطر است که شیطنت های گاه و بیگاه اینقدر مزه می دهد. 

اخلاقیات در جهان بسیار پیشرفت کرده و مردم به مدد آگاهی، خیلی بهتر شده اند. فقط مشکل کره زمین، این جاه طلبی‌های ـ به قول سهراب ـ سیاستمداران بد است که مردم خوب را از همان سپیده دم تاریخ به دنبال آمال خود به جنگ و جدال و خون و خونریزی کشانده اند. 

به عبارت دیگر مردم همه ی دنیا خوبند اگر اردوغان بگذارد و پوتین و کیم جونگ اون (نمیدانم اسمش را درست نوشتم یا نه) و این پیرِ نوتخت، سلمان سعودی. حیف  مردم خوب که دنبال تک و توکی بد به راه می افتند. 

 

|

صبح امروز ـ چهارشنبه  94/10/16 ـ نخستین نکوداشت پزشک فداکار دکتر محمد کوثری در شهر تربت جام برگزار شد. ایشان هفتاد سال پیش پزشک شدند، 57 سال پیش به تربت جام آمدند، سی و سه سال کاملا رایگان به مداوای مردم پرداختند و بیست و چهار سال پیش از دنیا رفتند.

میهمانان بسیار زیادی به این همایش دعوت شده بودند. از قائم مقام وزیر بهداشت تا میهمانان استانی و شهرستانهای همجوار. قریب چهارصد نفر کمابیش در جلسه حضور داشتند. دو موسیقی محلی داشتیم، پخش کلیپ، خوش آمد من (بعنوان دبیر همایش)، همچنین آقای فرماندار و نماینده محترم، سخنرانی آقای دکتر حریرچی، دکتر زارع، دکتر بلالی، دکتر احتشام فر، استاد فاروق کیانی، مهندس بدری احمدی، گزارش آقای محمود جامی و آقای دکتر تولیت و تجلیل از خانواده محترم دکتر کوثری.

فکر می کنم نتیجه ی ماهها تلاش و زحماتمون خوشبختانه به بار نشست و دبیرخانه سربلند از این موضوع بیرون آمد. همه چیز به موقع و سروقت انجام گرفت و به نظر می رسید رضایت عمومی حاصل شده است.

از اسفند 1392 که ایده برگزاری همایش را مطرح کرده بودم تا امروز که تیم بسیار عزیزی از همکاران تربت جامی سختکوشانه به دنبال گیری این مراسم پرداختند روزهای پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشتیم. تجربه کار با مردان و زنان بسیار خوب این خطه مرا سرشار از حق شناسی و محبت کرده است.

امیدوارم همه چیز به همان خوبی باشد که به نظر می رسد.

|

 

آن شب که سپیده در سپیده ست                   یکبار دگر فرا رسیده ست

می‌ترسم از آنکه صبح، بینم                           خورشید بدون او دمیده ست

انگشت پر از نیاز من باز                                 تا مویِ طلایی اش دویده ست

آن چیست که با وجودِ صد کوه                         هستیِ مرا به خود کشیده ست

می‌گویم و از گزافه دورم                                  اینگونه گلی کسی ندیده ست

زنبورش اگر نشسته بر روی                             زآن روست کزو عسل چشیده ست

از هر طرفی که نیک بینم                                اوصاف حمیده در حمیده ست

مستم که غزالِ بی مثالش                              در مرتع خشک من چمیده ست

از نیمه شبم گذشت، اما                                خواب از سر ناصرش پریده ست

 

تایباد / نهم دی ماه

|

 

امیل؛ من و دوستان دیگرمان هنوز زنده‌ایم. صبح‌ها بیدار می‌شویم، هنوز بی‌دلیل می‌ترسیم، با این وجود عاشق می‌شویم، نان می‌خوریم و با خیر و شر گلاویزیم.

امیل؛ زنده بودن اگر عشقی به دل، کاری به دست و رقصی به پایش نباشد چه فایده؟ و چرا باید ببینی که خورشید می‌تابد اگر ماندنت دلیلی نداشته باشد؟

امیل؛ کتاب خواندن هنوز بی‌نظیر است، هنوز عده‌ای، عده‌ای را به اسارت می‌گیرند، شهوات همچنان نیرومند، فصل‌ها کماکان در گذرند.

تو سلول‌هایت از متابولیسم راحت شده‌، تنفس نگهداری نداری و نمیدانی کارهای ساده‌ی دیروز، این روزها چقدر دشوارتر شده‌اند، بخصوص وقتی در ابراز و در برخورداری مقید شده باشی.

با این وجود، هنوز کوشش و تغییر قشنگ است، با تمام دلهره‌هایش که کمتر از زمان تو نیست، و همچنان فکر می‌کنم آواز خواندن و رنگهای شاد پوشیدن، بر فراز خاکی که تو در آن دفنی، زیبا‌ست.

نام‌های آشنایی که می‌شناختی یکایک محو می‌شوند؛ پریروز سیداحمد شاه رفت و قبل از او ستار و پیشتر حاجی داور؛ و البته من هم به نوبتم و سراپا مهیا، تا خود کِی آید به سراغم آن بخت.

از وقتی که تو رفتی، برفها کمتر شده، جنگها بیشتر؛ بچه‌ها فرق کرده‌اند و دانش انگار ترکیده. شب‌نشینی‌ها ور افتاده، چیزهای باورنکردنی اختراع شده‌اند و پول حرف اول را می‌زند.  

پانصد سال بعد ـ کمابیش ـ شاید کسی برای من هم خبر از آن روزگار بیارد و از خدا می‌خواهم اخبار خوشتری باشند، خوشتر از آنچه از من شنیدی.

امیل؛ آن نیمه‌شب در کارگاه قنادی‌ات، سنگین‌ترین کیسه‌ی شکر را تو برداشتی و مسابقه را بردی، آن قلب مهربانی، که اتوبوسِ خالیِ فوق‌العاده‌ی صبح هنوز گواهش است، حالا کجاست؟ من کجایم؟ و زمان چرا خمیده نمی‌شود که یکبار دیگر به روی زمین نیمه‌خشک تایباد ببینمت.

امیل؛ امروز جای تو خالیست، فردا ... جای من، و مدتی بعد ... جای همه‌ی دوستانی که با هم در این شهر ـ روزگاری ـ زاده شدیم.

 

برای امیل؛ که یک ربع قرن پیش درگذشت. 

|

خدا را شکر:

                نشسته‌ام، قهوه کنارم، کتاب می‌خوانم.

|

 

بوسه‌ات را نثار بابا کن                         غمزه در کارِ قد رعنا کن

از تو دورم، ولی مرا به امید                    مملو از خاطرات زیبا کن

گر که رنجی کشیده‌ای روزی                 آنچنان که نبوده، حاشا کن

می‌روی، نازنینِ پاره‌ی تن                      ریشه‌ات را همیشه پیدا کن

عهد من با تو نیک‌تر بودن                      هم تو عهدی چنین به فردا کن

نوبت توست، جاده طولانی‌ست               توشه‌ی راه را مهیا کن

شاد باش و علاوه بر شادی                  خدمتِ خستگانِ دنیا کن

قدرت و مِهر را به هم آمیز                     خیر خود را نثار آنها کن

از بدان هوش دار و دانا باش                   چاره با دیدگانِ بینا کن

با برادر، دو بال خواهی داشت                 می‌پری، گاه، یادی از ما کن

سخت و سست زمانه می‌گذرد               با بد و خوب آن مدارا کن

آدمی، رخت و تخت و شهرت نیست         کوششی دلپذیر پیدا کن

قامتت را به رنج تا نکنی                         ساز و کاری درست برپا کن

پشت هر در، کمی از آزادی‌ست              قفل‌ها را به گونه‌ای وا کن

دستها را همیشه پنجه‌ی شیر                همتت را کبوترآسا کن

ناصر، این روزهای باقی را                       صرف دلجویی از فریبا کن

 

 

تهران ـ 94/9/18

|

 

همین اواخر و پس از سالها، سرانجام توفیق رفیق راه گشت و شب‌نشینی به منزل دوستانی تحصیلکرده رفتیم. امتداد شب به سخنان پراکنده از اینجا و آنجا گذشت تا اینکه بحث به اعتقادات شخصی کشید و خانم خانه ـ که خیلی هم باسوادند ـ چنان باورهای تند و قرائت صلبی از برخی امور بر زبان آوردند که من مات و متحیر ماندم و با کمی تحمل نهایتا به ایشان گفتم که این نگرش بوی خوبی نمی‌دهد و آرام آرام ممکن است منجر به نگاهِ سیاه و سفید شود.

دیروز، آرایشگر جوان و خوش‌پوشمان نیز همچنان که قیچی و سشوار را بلامصرف به دست گرفته و حرارت ارشاد وجودش را مشتعل کرده بود، از آینه‌ی دیواری استفاده‌ی منبری کرد و یک فصل کامل حکایات تند و از هم گسیخته مربوط به بیوفایی دنیا و سیره‌ی فلان و تکلیف امروزمان بیان فرمود. من، موی بر پیرامون فروهشته، هاج و واج نگاهش می‌کردم و می‌دیدم که چگونه زنجیر طویلی از باورهای کهنه‌گرایانه که اخیرا انگار آنها را دریافت کرده بود را برایم آسمان و ریسمان می‌کرد. به او هم گفتم این راه که می‌رود، ممکن است ...

حس ناخوشایندی دارم. در لحظه‌ها و روزهایی که ما سرمان را در کتابها، همایشها و مقولات لوکس فرو برده‌ایم، مبادا جریانات ناخوشایندی در مویرگهای شهر درحال خزیدن‌ باشند و جوان‌های بسیار عزیزمان را به کام کشند. خانواده‌هایی که دنیایشان از آگاهی خالی مانده، نکند به تدریج طعمه‌ی سخنان اول زیبا و آخر آتشین شوند و بی‌آنکه متوجه باشند سرمایه‌های فردی و اجتماعی کشور را به دست کلاشینکف‌پرستان بسپارند.

هربار که بیگانه‌پوشان را در زادگاهم می‌بینم انگار زنگ اخبار در گوشم صدا می‌کند. مبادا من در حال شعر گفتن باشم و بیگانگان ریشه‌ها را هدف گرفته باشند. این جوان زیبایِ دوست‌داشتنی، در نتیجه‌ی غفلت ما جذب افکار ضدبشری می‌شود و فردا امثال اوست که مرا به نام فلان و به ظن بهمان، آماج تیرهای ناروا خواهد کرد.

نگاهی به پیرامون بیندازیم. آیا نشانه‌هایی نمی‌بینیم؟ نشانه‌هایی که شاید متوجه شویم برنامه‌ای در پس آنهاست. قصدم این نیست که فضا را تیره بیانگارم و تلخی به بار آورم، اما مسئولیت ما سنگین است. هرچند که می‌دانم دانایان قوم و توانایان عزیزمان به خوبی هشیارند، اما برای خودم می‌گویم که حق نداریم بخوابیم. حق نداریم به این نشانه‌ها، به آینده این جوان و آن خانم خوب، بی‌تفاوت باشیم. نباید تعداد آنها به قدری زیاد شود که صدای غالب شوند. آیا ما کوتاهی کرده‌ایم؟ آیا به آنها بی‌توجه بوده‌ایم؟  آیا مانیفست پیشنهادی به آنان جذاب‌تر از فرهنگ کهن زادگاه‌مان بوده که برخلاف آیین رواداری و مصالحه‌ی اجدادمان نفس تند می کنند؟

وقتی شمار آنها آنقدر زیاد شود که اصطلاحا به تواتر برسند، باید فکری به حال فردا کرد. این را قبلا نیز گفته‌بودم.

|

 

می‌روم، جانم به جانت بسته بود                             بالم از پروازِ تنها خسته بود

کس دعای خیر همراهم نکرد                                   مُشتِ یار نازنینم بسته بود

ای فدایِ آن صدای سرخوشت                                 گرچه امشب لحن آن آهسته بود

شرم دارم بین خصلت‌های من                                  دلبرآزاری کمی برجسته بود

بعد از آنکه بیشه‌ام آتش گرفت                                  با تو از من شاخه‌ای نو جسته بود

ورنه وضعی بود در کاشانه‌ام                                     سقف و درب و پیکرم بشکسته بود

تا فلک قحطی‌ست، قدرش را بدان                              قدر قلبی که به تو وابسته بود

لطف ایام است چون ناصر کجا                                     لایقِ این نازنین گلدسته بود

 

تهران، آبان 94

|

 

این مطلب، پیش از این در ماهنامه ندای تایباد، شماره آبان 94 و به لطف آقایان بخشنده و آزاد عزیز، منتشر شده است که شکل خلاصه‌ای از سفرنامه‌ی اصلی من به بخاراست. 

 

سفرنامه‌ی بُخارا

در جستجوی سیفِ باخرزی

 

پنجشنبه، 7 آبان 94 ـ 9:33 صبح:

از دانشگاهِ تربت‌جام راهی فرودگاه مشهدم تا به پرواز ساعت 12 هواپیمایی زاگرس به مقصد تهران برسم. به لطف نماینده محترم مردم در مجلس شورای اسلامی، جناب آقای دکتر اسدالهی، همچنین شهردار محترم، حاج آقای اسکندری، ریاست محترم شورای شهر، حاج آقای رفعتی، و سایر اعضای محترم شورای اسلامی شهر باخرز، به سویِ بخارا می‌روم تا به عنوان اولین پژوهشگر بومی، پس از 850 سالِ قمری، در جستجوی شیخ العالم، سیف‌الدین باخرزی باشم. احساس می‌کنم مسئولیتی سنگین و تاریخی بر دوش من نهاده شده و از این رو، باز هم از دوراندیشی نماینده محترم مجلس، کمالِ سپاسگزاری را دارم.

جمعه ـ 3:50 صبح:

شمار مسافران ایرباس 320 ایران‌ایر تهران ـ تاشکند به سی نفر هم نمی‌رسد. به نظر می‌رسد ازبکستان، به دلیلی، در جذب گردشگر موفق عمل نکرده است. دو ساعت و ده دقیقه پرواز در پیش داریم و لحظاتی دیگر از شب سردِ تهران پرواز می‌کنیم.

8 صبح به وقت تاشکند: حالا در شمالِ ازبکستانیم. ساعتِ اینجا یکساعت و نیم از ما جلوتر است و ما تازه به فرودگاه بین‌المللی و کوچک پایتخت رسیده‌ایم. دو افسر پلیس با یونیفورم سبز، نخستین تصاویر من از ازبکستان‌اند، داخل راهروها نیز به همین شکل آکنده از پلیس است، خروج از گیت هم مکافاتی دارد با این پلیس سختگیر.

10:30 صبح: صرافیِ فرودگاه، اقبال میرزای راننده و آقایِ اسرارِ تاکسی‌دار هر یک به گونه‌ای گوشم را به عنوان توریست بریدند. از این استقبال تلخ و فرومایه دلگیرم. ششصد کیلومتر راه زمینیِ رو به جنوب تا بخارا در پیش است و هیجان‌انگیز اینکه از سیردریا و سمرقند هم گذر می‌کنیم.

7:15 شب: بخارا سلام. 

 

ادامه مطلب را لطفا در بیشتر بخوانید


بیشتر
|

 

جاده بی‌واهمه یک شب بشود از من و تو                دست در دستِ هم عاشق بشویم از سرِ نو

 

خاطراتی که نه بوده‌ست و نه خواهد بودن               می‌برد زندگیِ بی‌رمقم را به جلو

 

نگرانم که پس از اینهمه ظاهرسازی                      دستِ آخر بروم پیشِ دو چشمانِ تو لو

 

چیدنِ سیبِ تو سخت است و هنر می‌خواهد         من که دهقانم و کارم همه داس است و درو

 

گرچه آنگونه که باید، نسرشتند مرا                      لطفا ار خام صفت هستم از این خانه مرو

 

خبر از کامِ خداداده و خوشحالی نیست                 کام جو، فرصت اگر بود، ولو یک سرِ جو

 

هرکسی را به زمین، عشقِ کسی را دادند             تو هم ای غنچه‌ی گل، نازِ دلِ ناصر شو

 

تهران، هتل پارسیان آزادی

94/7/27

|

هوای صبحگاهی تایباد از آن هواها بود که آدم را هواهای دیگر برمی‌داشت. آنقدر مَلس بود که جان می‌داد برای قدم زدن به قصد رستگاری. و به همین دلیل قوی، از خانه بیرون زدم برای خرید یک بسته نانِ حلال از آن نانوایی که وقتی بچه بودم سنگگی بود و بعدا بربری زمینی شد و حالا ایستاده نان عراقی به مردم می‌دهد.

سر کوچه پسرک خوب محله‌مان را دیدم که خداوند دوستش داشته و کمی ساده‌ترش خلق کرده است، از دور که مرا دید دست بلند کرد و گفت:

ـ سلام همسایه جگر، خوبن؟

من هم همه‌ی گرمای وجودم را مثل آرش کمانگیر در واژگانم نهادم و از ته دل با او چاق سلامتی کردم و گذشتم. 

چند قدم آنطرف‌تر پسرک معلول دیگری از خانه درآمد و  پلاستیکِ نانش به دست، مرا ندید و هم‌مسیر با من و چند قدم جلوتر وارد کوچه شد، بیست گامی بیشتر برنداشت که از پشت سر مرا دید، ایستاد و منتظر شد تا به او برسم، و تا پیچ کوچه او هم مرا از محبت خود سیراب کرد. 

از عابر بانک پول گرفتم و به طرف نانوایی به راه افتادم که همکلاسی‌ دبستانم از آنطرف خیابان صدایم زد و پیشم آمد و خوش و بش صمیمانه‌ای کردیم و از من حلالیت طلبید که امروز راهی کربلا بود. دو دقیقه‌ی بعد رحمان را دیدم که جلوی مغازه‌اش را جارو می‌کرد و پس از حال و احوال با او، نانم را خریدم و سرآخر هم به معلم دبستانم رسیدم و وقتی دست او را به گرمی فشردم غصه‌ام گرفت که کمی در نظرم شکسته‌تر از همیشه آمد که البته تاثیر گذر عمر بود بر پوست و گوشتِ انسانی.

چه صبح پرباری

چه خاکِ عزیزی ...،

و همین است که خارجی‌ها می‌گویند:   Home, sweet home 

|

 

اکنون به کجاست، یارِ دیرین؟                     سازنده‌ی خاطراتِ شیرین

 

پهلو نگرفته قایقم جز                                بر ساحل چشمِ خیس غمگین

 

خرمای رطب چگونه خواهی                      از شاخه‌ی تابناکِ نسرین؟

 

آنگاه که واقعیت این است                         از عقل مدد بگیر و بگزین

 

یا باز اگر که نیست مقدور                          با فکر میان هر دو بنشین

 

رویای تو هر چه هست، زیباست                 هر چند شوی ز غصه مویین

 

رویا نه به معنیِ قمار است                        نی حسرت و آه و ناله و کین

 

سرچشمه‌ی رودهای عالی‌ست                  سرفصل دو زندگی، دو آیین

 

تفسیرگرِ خودت، خودت باش                        تنها ز دروغ پای برچین

 

آن حسِ غریب، گفتنی نیست                       چیزی‌ست بسا فراتر از این

 

باشد که چو قصه‌ها، سر آخر                        ناصر برسد به یارش، آمین

 

 

 

تربت‌جام، 94/8/27

|

هفته گذشته به لطف نماینده محترم مجلس، شهردار محترم و اعضای ارجمند شورای اسلامی شهر باخرز، سفری به کشور ازبکستان و مشخصا شهر بخارا داشتم که هدف اصلی آن، تحقیقی میدانی بود درباره شیخ العالم، سیف الدین باخرزی، عالم و صوفی قرن هفتم هجری، که در جوانی مقدمات علوم را در زادگاهش فرا گرفت و سپس به هرات و نیشابور رفت و در همان جوانی سرِ شوریده اش به خوارزم کشانده شد و پس از ملازمت شیخ نجم الدین کبری، به عنوان خلیفه ی وی به بخارا اعزام گردید و بیش از چهل سال از عمر پربرکتش را با عزت و حرمت تمام در آنجا گذراند. 

هم خوارزم و هم سمرقند و بخارا همگی در کشور ازبکستان فعلی واقع اند. سرزمینی با بارندگی مناسب که دشتهایش سبز خودرو یا زیر کشت اند و مردمش را دوست داشتنی و خوش پوش و خیابانهایش را خلوت و خالی از ترافیک یافتم که صد البته درباره آن کشور، توضیحی بیش از این لازم است تا تصویری صحیح تر از آن بدست آید.

در باره ی بخارا و سفرنامه اش، به طور مفصل خواهم نوشت و امیدوارم  در یکی دو جا منتشر شود که یکی نشریه محترم ندای تایباد خواهد بود و شاید در جایی غیر از ایران نیز منتشر کنمش، که در اینصورت متن آن حتما در اینجا نیز تقدیم خواهد شد. اما دستاورد سفر، دو کتاب، یکی برای ترجمه است که خوشبختانه آن را در بخارا یافتم و دیگری نیز به امید خدا تالیفی خواهد بود که جمع بندی معلومات همین سفر و منابع موجود درباره شیخ العالم با تحلیلی شخصی ست که امیدوارم بتوانم آن را به پایان برسانم.

همایش نکوداشت شیخ العالم سیف الدین باخرزی به مناسبت هشتصدو پنجاهمین سالگرد تولد ایشان، به یاری خدا در بهمن ماه امسال، و در روز تایباد، یعنی هفدهم بهمن ماه در شهر باخرز برگزار خواهد شد. این برنامه به پیشنهاد دبیرخانه نکوداشت مفاخر تایباد و باخرز و با همکاری مسئولین و نخبگان شهرستان باخرز، با دعوت از میهمانان دانشگاهی داخلی و بین المللی انجام خواهد پذیرفت.  

برای شرکت و ارائه مقاله، لطفا به سایت همایش، که با سرچ در گوگل قابل دسترسی است، مراجعه فرمایید. 

 

|

1- شب عاشورا که در حسینیه آقا نشسته بودم، عباس را از دور دیدم که وارد سالن شد. اگرچه من و او همکلاسی نبودیم اما هم دبیرستانی بودنمان کافی ست که هربار که همدیگر را می بینیم با شوقی آکنده از خاطرات چند لحظه ای را با هم به سر ببریم و خوش و بش صمیمانه ای داشته باشیم. اما دیشب که او را دیدم (پس از سالها) تصور کردم چاق شده، پوست صورتش فرو افتاده، اندام تناورش کمی سستی داشت و در مجموع ضعف اواخر میانسالی و اوایل پیرسالی را بر او مستولی دیدم. 

 

2- پدرم می گفت اسماعیل می خواهد زودتر از موعد بازنشسته شود ... بقیه ی ماجرا را نشنیدم ولی با خود اندیشیدم که چه روزها و ماهها و سالهایی که ما و اسماعیل با هم در زمین خاکی و آسفالت فوتبال بازی کردیم و حکایتها با هم گذراندیم و حالا، حکایت بازنشستگی اوست واین یعنی ورود نسل من به دوره ی خروج از فعالیت پرشور اجتماعی و ورودمان به آرامش منتهی به خداحافظی.

 

3- روز عاشورا مسعود و فضل احمد و دو سه نفر دیگر از همکلاسی های دبستان و پس از آن را دیدم، موهای سر همه مان ـ اگر نریخته ـ سفید شده است، لباسها با بی دقتی مستعمل به نظر می رسند که نشان از بی اهمیت بودنشان برای سنین ما دارد. بچه هایمان یا در آستانه ی ازدواج اند و یا به خانه بخت رفته اند، تحرک زیادی در دست و پایمان باقی نمانده و عموما یا اضافه وزن داریم یا شکم برآورده ایم. 

 

4- باورم نمی شود که زندگی به این سرعت و سادگی گذشته باشد. انگار سالهای دبستان و دبیرستان را مستقیما به سالهای بازنشستگی دوخته باشند. فکر می کنم زندگی هنوز شروع نشده و قرار است به زودی به شکل هیجان انگیزی آغاز شود. دلم می خواست پیش بروم و دوستانم را تنگ در آغوش بگیرم و به آنها بگویم که کودکی و نوجوانی ام با وجود آنها زیبا شد. در آغوششان بگیرم و حس شان کنم مبادا فردا برای دیدارشان و لمس شان دیر باشد. می دانم که تمام مایملک ما در این سنین، نه عدد خانه ها و ماشین ها، بلکه محبتی ست که نسبت به هم در نهان خود احساس می کنیم. 

|

بعد از حدود دو ماه که از ایجاد مشکل برای سایت محترم بلاگفا می‌گذرد و عملا آن را از دسترس ما خارج کرده بود، اینک دوباره به نظر می‌رسد که با تلاش عزیزان، بار دیگر این سایت خوب، راه اندازی شده است. از زحماتشان سپاسگزارم و امیدوارم دوباره به مشکلاتی از این دست برنخورند. 

البته امکان عدم دسترسی طولانی مدت ما به بلاگفا باعث شد که اخیرا دامنه ی اختصاصی خود را در فضای اینترنت خریداری کنیم و در حال طراحی سایت شخصی خود هستیم تا از این پس از آن طریق با دوستان ارجمند در ارتباط باشیم. 

روزگارتان خوش و خرم

|

شامگاه دیشب، پانزدهم اردیبهشت 1394، در محوطه‌ی دانشگاه پیام نور تربت‌جام گرد هم آمدیم و ساعات بسیار زیبایی را به بهانه ی جشن غذای دانشجویی در کنار هم گذراندیم. 

 

این ایده هفته‌ی پیش کلید زده شد و به فاصله‌ی چند روز دانشجویان، اساتید و همکاران دانشگاه بسیج شدند و ماحصل کار فضایی دلپذیر در محوطه‌ دانشگاه برای نشستن میهمانان از کار درآمد با میزهای غذای منو باز و انواع و اقسام خوراکی‌ها و نوشیدنی‌ها که همگی با دستپخت دانشجویان و همکاران گرامی آشپزی شده بود.

 

هوا یاری کرد و دلنشین شد. آسمانی که از صبح دل به ابری می‌زد، شب کاملا آرامش گرفت و حتی بادی نجنبید.

 

میهمانان بسیار زیادی آمده بودند. شاخص‌ترین آنها: نماینده محترم مجلس جناب آقای دکتر اسدالهی، فرماندار محترم جناب آقای مهندس رستمی، شهردار محترم حناب آقای مهندس بدری احمدی، رییس محترم شورای شهر جناب آقای نصرت زاده، رییس محترم دانشگاه آزاد جناب آقای دکتر رجایی، رییس محترم هلال احمر جناب آقای کاظمی، معاون محترم فرماندار جناب آقای شافعی، بخشدار محترم مرکزی جناب آقای داوودیان.

 

اساتید ارجمندمان به همراه دانشجویان عزیز شرکت گستردهای داشتند، همچنین خانواده‌های گرامی آنها، همکاران و بعضی میهمانان دعوت شده دیگر. ریاست محترم دانشگاه علوم پزشکی آمبولانس فرستادند، هلال احمر دستگاه فشار خون و تست قند خون و چادر و یک آمبولانس دیگر اعزام کرد، پلیس عزیز هم امنیت را برقرار نمود.

 

نخست من خوشامد کوتاهی عرض کردم. کاملا غیررسمی اما با دیسیپلین دانشگاهی. گفتم هدف فقط از هم‌نشینی فقط تجربه‌ی یک بعدازظهر خوب است. همین. بدون تشریفات. غذایی به سلیقه و ابتکار دانشجویان درست شده و میهمانان ارجمند صرف می‌کنند. اما نکته ی خیلی مهم این است که برای اولین بار، نماینده محترم مجلس و شهردار محترم و رییس محترم شورای شهر حاضر شدند لباس از تن بکنند و در حضور همه‌ی مدعوین غذا درست کنند. 

 

واقعا بزرگواری به خرج دادند و مایه‌ی شادی و امید همه شدند. یکی از اهداف ما هم همین بود. یعنی کم کردن فاصله بین دانشجو و استاد، بین دانشجو و مسئولین. و وقتی شهردار و نماینده روی میز محتوی تخم مرغ و گوجه و ماهیتابه رفتند صحنه ی بسیار زیبایی خلق شد. وقتی پشت تریبون گفتم که این عزیزان آشپزی خواهند کرد، و رییس محترم شورای شهر با غذای دستپخت خود آمده است، همه‌ی جمع لذت بردند. فضا کاملا تغییر کرد و باب شوخی و سربه سر گذاشتن بین مدعوین باز شد. 

 

در همان بدو ورود به برخی از عزیزان چایِ دودی دادیم. دانشجویان کُنده آوردند و قوری سیاه. یکی هم مَشک می‌زد و دوغ تولید می‌کرد. نوبت به تست غذا رسید. آقای شهردار که خودشان مهارت بالایی در آشپزی دارند از کیفیت غذاهای دانشجویان متعجب شدند. همه جور غذا از لازانیا و پلوی مرصع بود تا خِلَوَک. گزینه‌های روی میز دانشگاه متعدد، اشتها برانگیز و سالم بودند. کلی سر میزها خندیدیم و لذت بردیم. البته غذا از بیرون هم سفارش داده بودیم که سایر میهمانان با آنها پذیرایی شدند از آنجهت که میهمانان اصلی خودشان را سر میزهای دانشجویی سیر کردند. 

 

برکت این "عصرِ خوب" برای دانشگاه پیام نور این بود که مقداری کتاب برای کتابخانه گرفتیم و قول مساعد برای بودجه محوطه سازی ظرف سال جاری را آقای نماینده دادند. شورای محترم شهر و شهردار محترم نیز پانصد متر فضاسازی و فضای سبز محوطه را پذیرا شدند که تا تابستان عملیاتی خواهد شد. تقریبا همه‌ی آنهایی که غذای خوب درست کرده بودند کارت هدیه قرار شد بگیرند و از همه مهمتر اینکه فاصله‌ی دانشگاه با قلبهای مردمی که صاحبان و پشتیبان اصلی دانشگاه هستند کمتر و کمتر شد و صمیمیت متقابل بیشتر و بیشتر گردید. 

 

باید عمیقا تشکر کنم از همکاران عزیزم در پیام نور تربت‌جام که نام بردن از تک تکشان طولانی خواهد شد و واقعا تمام بار این همایش را به دوش کشیدند و زیبایی کار مرهون زحمات آنان بود. 

 

همچنین از دانشجویان فعال و مهربان‌مان که رونق واقعی را به این مجلس دادند و بخش اجرایی کار هم به طور کامل با آنها بود.

 

از ادارت همکار که پشتیبانی جلسه را به عهده گرفتند. از میهمانان بلندپایه‌ای که تشریف آوردند. از اساتید گرامی که بانی این جشنواره شدند. خانواده‌های عزیز، دانشجویان دانشکده سما که آقای مهندس توکلی آنها را آورده بودند و بسیاری دوستان دیگر که شامگاه نیمه‌ی اردیبهشت را برای خودشان و ما زیبا و خاطره‌انگیز نمودند.

 

از همه سپاسگزارم. 

|

چقدر جای تو خالیست ای مهتاب                            بدون تو بر من حرام باشد خواب

 

کدام ثروت گیتی عزیزتر است                                  ز خلوتی که تو باشی کنار آب؟

 

اگرچه که رفتی هنوز یک منزل                                 جهان به سرم گشته پاک خراب

 

اسیر هول و هراسم، که در وداع                              چرا نریختم به پشت پایت آب؟

 

قلم بیاور و بنویس دلتنگم                                        به صفحه صفحه‌ی صدها هزار کتاب

 

گناه من اجدادی است، بد مشمار                             چنانچه رعایت نکرده‌ام آداب

 

و گر که تحمل کنی کمی دیگر                                  رحیلِ مرا می‌زنند طبل تراب

 

تمام قافله‌ها باز آمده‌اند                                           بخاطر ناصر تو هم کمی بشتاب

 

 

10 اردیبهشت 94

جاده مشهد ـ تربت‌جام

|