دورتر از این به کجا می‌روی؟                       مانده‌ام اصلا که چرا می‌روی؟

 

زنگ صدا می‌کند و نیستی                         پرتو نوری، به هوا می‌روی

 

چشمه‌صفت در تنِ خشکیده‌ام                     مست‌تر از بادِ صبا می‌روی

 

نیست کسی باخبر از اینکه تو                     دوش به دوشم همه‌جا می‌روی

 

من نه، که با هرکه نَفَس می‌کشد                یکسره با لطف و عطا می‌روی

 

گفت نهان: ناز دلم را بِکِش                          ور نه که بی من به فنا می‌روی

 

کام نمی‌بینی و با این وجود                         پشت سرم بی سر و پا می‌روی

 

سخت پسندیدم و راهی شدم                     کز همه‌ی خلق جدا می‌روی

 

گفتمش ای ناصر، شکرانه دِه                        گرچه که در کام بلا می‌روی

 

 

تایباد، ششم اردیبهشت 94

  

   | 

دیروز که سوم اردیبهشت باشد، همایش ملی و علمی کارآفرینی، اشتغالزایی و فرصتهای شغلی در مناطق مرزی با حدود پانصد مهمان در دانشگاه پیام نور تایباد برگزار شد. دعوت‌شدگان از مجلس شورای اسلامی، از وزارت‌خانه‌ها و صندوق کارآفرینی امید بودند. دانشگاه نیز در سطح معاونت در این جلسه شرکت کرده بود و ریاست محترم استان نیز که خود دبیر علمی همایش بودند، باهیئتی از همکاران حضور داشتند. 

مراسم صبح کمی دیر شروع شد و تا حدود دو بعدازظهر به طول انجامید. بعد از نهار و نماز هم پنل علمی با ارائه گزیده‌ای از مقالات برپا گردید که بسیار مورد توجه قرار گرفت. بخصوص که مقاله‌ای هم توسط دانشجویان گروه واخان از کشور افغانستان ارائه شد. 

از همکاران بسیار خوبمان در دانشگاه تایباد و شهرهای همجوار بسیار ممنونم و بخاطر چنین اقدام بلندپروازانه و ثمربخشی که ارائه دادند آرزوی توفیق برایشان دارم. امیدوارم که این برگزاری، دستاوردهای خوبی هم برای منطقه به بار بیاورد. 

   | 

امسال که باز هم آنقدر زنده ماندم تا دوباره مردم را در حین چشیدن توت و بوییدن عطر گل محمدی ببینم، دلم می‌خواست مثل هر سال به این دو عزیز شادی‌بخش خوشامد ناقابلی بگویم. 

 

اما وقتی یادم می‌آید از بی‌گناهانی که در کشورهای پیرامون، به نام‌های مختلف، پیر و جوان و کودک، هر روزه به خاک و خون می‌غلطند، دلم رنج می‌شود و کامم تلخ؛ و واژه‌ای که حاصل‌جمع این دو باشد را پیدا نمی‌کنم.

 

خدا این روزهای سخت را برای خاورمیانه و برای همه‌ی دنیا به صلح و محبت بازگرداند و باشد که خیلی زود خبرهای خوب از این مهد تمدن عالم مخابره گردد. 

   | 

"سندرم ردیف اولرا من همین اواخر کشف کرده‌ام. بیماری مهلکی‌ست و ویروس آن به سرعت انتشار می‌یابد. حتی می‌توان گفت ابتلا به آن ردخور ندارد که هیچ، به سختی درمان‌پذیر است. شرایط لازم برای بروز این ناهنجاری هم این است که اولا یک جلسه رسمی اداری یا نیمه اداری برگزار شود و دوم اینکه حتما محل جلسه باید چند ردیف صندلی، ترجیحا با ردیف اول متمایز داشته باشد که به این ترتیب، "صندلی ردیف اول" معنا پیدا کند. خبر خوب اینکه آدم‌های عادی آن را نمی‌گیرند و خبر بد اینکه فقط به مسئولین سرایت می‌کند. مثلا مسئول فلان اداره یا فلان نهاد یا فلان موسسه. علائم ظاهری این سندرم در دو دسته از حضار نمایان می‌گردد: نخست آن دسته از مسئولینی که قرار است در ردیف اول بنشینند و دوم در میزبانان و بخصوص مجری و میزبان اصلی جلسه که پشت تریبون قرار می‌گیرند و خوش‌آمد و خیرمقدم می‌گویند.

 

تا آنجا که من می‌دانم این عارضه همه‌جا به یک شکل ظاهر می‌شود، یعنی فرقی ندارد که جلسه محلی باشد یا ملی؛ ویروسش در جلسه حاضر است و به محض اینکه مسئول عزیزی وارد جلسه‌ای شد، نخست شناسایی و سپس بلافاصله قربانی می‌شود. مراحل ابتلا بسیار ساده است: در بدو ورود آن رییس محترم به جلسه، ناگهان رقابت و استرس شدیدی برای تصاحب صندلی‌های ردیف اول در می‌گیرد. اساسا یکسری از مسئولین که به نشستن در ردیف‌های بعد اصلا فکر نمی‌کنند یعنی اگر آنها با آن مقام شامخ‌شان در ردیف اول ننشینند، حکم آن را دارد که نعوذباا...آسمان به زمین آمده است.

 

با این وجود، تا زمانی که صندلی خالی در ردیف اول موجود است، خیال هر دو طرف، یعنی دعوت‌کننده و دعوت‌شونده تخت می‌ماند، با این پیام که شکر خدا هنوز نیازی به تنازع برای بقا نیست، اما مصیبت زمانی آغاز می‌شود که مدعو گرانپایه‌ای از راه برسد و صندلی خالی در ردیف اول موجود نباشد ... واااویلا... اینجاست که سطح آدرنالین خون سه گروه به سقف می‌چسبد: هم آن "مقام شامخ" که اصلا نمی‌تواند به نشستن در ردیف دوم فکر کند، هم آن میزبان نگون‌بخت، که به رسم میهمان‌نوازی نمی‌داند چه گلی باید به سرش بزند، و هم آنها که سر وقت به جلسه آمده‌اند و با توهم اینکه آنها هم رییس‌اند و حق دارند در ردیف اول بنشینند، جایی برای خود دست و پا کرده‌اند. این لحظه مصداق جنگ نرم است، و البته این مبارزه در فضایی روانی و خاموش صورت می‌گیرد. به این شکل که حضار با یک نگاه گذرا توام با سنجش سریع، وزن‌کشی اجتماعی نرم‌افزاری انجام می‌دهند و سبک‌وزن‌ترین صندلی‌نشین، جا را به نفع میهمان درشت‌تر خالی می‌کند؛ و این قصه تا اتمام آخرین کلان‌پا ادامه می‌یابد.

 

این سندرم دقایقی بعد به اوج خود رسیده و سپس فروکش می‌کند، یعنی وقتی میزبان اصلی و مجری محترم، با صدایی طنین‌افکن از بلندگو، طوری که تمام عالم بشنوند، می‌گوید: خیرمقدم عرض می‌کنم خدمت جناب آقای فلان ریاست محترم اداره‌ی فلان، همچنین جناب آقای بهمان ریاست محترم اداره‌ی بهمان ... و همینکه این عزیزان، نغمه‌ی نام خوش‌آهنگ خود را می‌شنوند مثل سطل آب یخی که بر قامتی گر گرفته ریخته شود، پرچم سفید صلح و صفا بالا را بالا می‌برند و ردیف اول از میدان جنگ تبدیل به یک ردیف صندلی معمولی می‌گردد و حالا ادامه‌ی جلسه...

 

اما در این تلاطم زیرپوستی، آنان که به ردیف‌های دوم رانده شده و یا به میل خود نشسته‌اند، باید فکر اینکه توسط میزبان دیده شوند را از سر بدر کنند. مخلص کلام اینکه نه خوشامدی در کار است و نه نامی از آنها برده می‌شود.

 

نکته دردناک قضیه همینجاست. در جلسات امروز، کمتر آدمی با میزان کارآمدی، جوهر ذاتی و خدماتی که در طول عمر خود انجام داده‌است، سنجیده می‌شود. جلسات این روزگار، جنگ ابلاغ‌ها و مدیریت‌هاست. به ندرت پیش می‌آید که فلان محقق یا ریش‌سفید یا بانوی هنرمند به ردیف اول دعوت شود و برای تقدیر به بالای سن راهنمایی گردد. نامی از آنها به گوش نمی‌رسد و صدر مجلس به حرمت آنها خالی نمی‌شود. وزن‌کشی فقط در سطح ادارات است که حکایت از سنگینی سایه‌ی نهادهای تصمیم‌گیر بر زندگی روزمره مردم دارد که نه مربوط به امروز، بلکه قرنها و قرنهاست که گرفتار همین ساز و کاریم.

 

شاید وقت آن رسیده باشد که از میزها و ابلاغ‌ها فاصله بگیریم و یکبار هم که شده امتحان کنیم که اگر در ردیف اول ننشستیم، واقعا آسمان به زمین نمی‌آید. 

   | 

سحر سراغ تو می گیرم از بهار                            و التماس می‌کنم از گل خبر بیار

 

هزارگونه سرم گرم می‌شود اما                           تو یک نظر ز نظر نمی‌روی به کنار

 

مرا مران و به قحطی رها مخواه                           که نانِ غرقه به خون است، صبحِ بی دیدار

 

ز خاطرات خوشت چون شراب می‌جوشم              اگرچه سخت سپردی: به خاطرت مسپار

 

تو اوج هیبت زیبای کوهسارانی                          و من به هیئت یک خشک‌بوته‌ی خار

 

اگر به یاد بیاری که منتظر داری                          سرش به عرش می‌رسد این ذره‌ی غبار

 

و ارزش همه‌ی رنج‌های من این است                  که بوی خوب تو می‌آید از در و دیوار

 

نثار پای تو ناصر نمود آنچه که بود                        و معترف که صد البته نیست قابل‌دار

 

 

 16 و 17 فروردین 94، تربت جام

   | 
آریا گفت: این یاهو هم حرف ‌مفت زیاد میزنه !

 

گفتم: این چه طرز صحبت درباره‌ی یک موتور جستجوی محترمه؟

 

گفت: اون یاهو نه، نتانیاهو !

   | 

دلم گرفته و از سال و ماه چه سود                             اگر یقین کنم از آنِ من نخواهی بود؟

 

 تنم نشسته به خاک و رخم پریده به رنگ                    دو دیده ام از غم شده ست مثل دو رود

 

 تو آتشی و دلم آهن است و باکی نیست                    اگر که سخت برآری از استخوانم دود

 

 نماز من به تو بوده ست ای الهه ی آب                        و سرخی لبهای تو، دلیلِ سجود

 

 اگر چه که یک لحظه عمر کرد آن خواب                       بیامد از آن لحظه، عمرها به وجود

 

 لگد به بخت من این بار می‌زنند اما                            چه دشتها که نرفته به زیرِ یاسِ کبود

 

 رسیده ام به چنان مرحله که ناصر گفت                     دعای مرگ سزاتر ز هرچه گفت و شنود

 

 

تایباد، دوازده فروردین 94

   | 

امروز صبح، دهم فروردین 94، هنگام فیش‌برداری از کتاب تاریخ ماد، اثر معتیر دیاکونوف، به مطلبی برخوردم که مرا منقلب کرد و بی‌تابانه از جا کنده شدم. نخست آن را بخوانید:

 

در سرزمین ماد ـ از قرن نهم تا هفتم قبل از میلاد ـ ... فقط مشرق آن را کاملا زبان ایرانی (که توسط قبایل آسیای میانه که به اسب‌داری و سوارکاری اشتغال داشتند، به آن ناحیه آورده شده) فرا گرفته بود. اما اینکه قبایل مزبور واقعا به پرورش اسب اشتغال داشتند از چند موضوع مشهود است: نخست اینکه اصطلاحات مربوط به اسب داری و پرورش اسب که در میان اقوام مجاور متداول و در هزاره دوم قبل از میلاد بزبان هندوایرانی بود، در این دوره، ایرانی مادی بود. مثلا اَسَ "asa" ی فارسی باستان  (به معنی اسب)، ظاهرا در زبان پارسی باستانی اندک اندک جای خود را به "آسپ" (aspa) ی مادی ـ پارتی داد. در بابل کشتِ یونجه که  در بین‌النهرین تازگی داشت، به نام مادی "اسپست" (aspasta) به معنی خوراک اسب خوانده می‌شد و نخست در قرن هشتم قبل از میلاد از آن یاد شده است.                              [صفحات 193  194]

 

این نام آخر، شما را به یاد معادل یونجه در تایباد نمی‌اندازد؟ 

 

سِبسک که ریشه‌اش همان سپست یا اسپست بوده است؟

 

باورتان می‌شود؟ ما در حال استفاده از واژه‌ای هستیم که بیش از دو هزار و هشتصد سال فقط سند مکتوب از آن موجود است و به قطع یقین بیش از سه هزار سال و حتی بیشتر عمر کاربردی دارد. زیبایی ادبیات شفاهی ما را ببینید واقعا تا به کجاست؟

 

این تازه یک نمونه از هزارتوی سحرآمیز و ظریف گویش محلی ماست. امیدوارم نسل معاصر و نسل‌های آتیِ این منطقه همچنان زیبایی‌های دیگر و اعجاب آور ادبیات‌مان را استخراج کنند و قدر این گوهر ناسفته را بیشتر از پیش بدانند. 

   | 

در سفر نوروزی، یکی دو ساعتی را در دامغان توقف کردیم برای خرید پسته و صبحانه و لوازم یدکی؛ و بنابراین به چندین مغازه متنوع سرک کشیدیم و گپ و گفت کوتاهی با حدود ده نفر از آنها داشتیم. 

 

لذت بردم از ادب و مردم‌داری این گروه از هموطنان. چنان با محبت و مهر پاسخ می‌دادند و راهنمایی می‌کردند که حس خوشایند مهم بودن به آدم دست می‌داد. آجیل‌فروش و سوپرمارکتی به یک اندازه به غریبه احترام می‌گذاشتند و باور کنید که فروشنده لوازم یدکی خودرو چنان پاسخم را داد که متصدی فلان هتل اینطور از آدم تحویل نمی‌گیرد. 

 

وقتی تعداد کسانی که در یک شهر مودب و مهربان‌اند از دوازده نفر به قید قرعه بیشتر شود و اکثریت قریب به اتفاق آنها را شامل گردد، تایید به تواتر می‌رسد و باید به احترام آن شهر و تاریخش کلاه از سر برداشت. افتخار می‌کنم که با چنین مردمی در یک میهن و آب و خاک زندگی می‌کنم. 

 

البته شهری که در شاهنامه نامش بیاید و فردوسی بزرگ هم چند بار از آن یاد کند، نشان می‌دهد که قدمت چندین هزار ساله‌اش مهمترین موتور محرکه‌ی امروزش است و به نسبت همه‌ی شهرهای بزرگتر پیرامونش، باید هم مردمش اینچنین رفتار نازنینی داشته باشند.

 

در سفر تابسان سال قبل هم یادم است که به کردهای عزیز نیز به همین اندازه دل بستم از آن جهت که بی غل و غش شرط میهمان نوازی را به جا می‌آوردند و به هزینه‌ی یک لبخند و کمکی به فراخور، میهمانان را با خاطره‌ای خوش و زبانی دعاگو بدرقه‌ی خانه و کاشانه‌ی خود می‌کردند. 

 

از این سبب است که گمان می‌کنم ایران، بهترین جای دنیاست و البته هنوز هم از این بهتر و سرفرازتر می‌تواند بود. 

   | 
زمستان، بهارست و صدها بهار                                به دی‌ماه اگر گیرمت در کنار

 

در این سرنوشت آسمان خشک بود                           تو فرمان بدین ابر دادی: ببار

 

فقط رنجِ یک لقمه نان نیست غم                              غم بعد، خنده‌ست و رقص و انار

 

به شوق تو این سالها رفته‌ام                                    چه گاهی پیاده، چه گاهی سوار

 

تو از هر بهاری بهاری‌تری                                         شبی هم به بالین من سر گذار

 

درست است، تغییر، بنیان‌کن است                            من اما کماکان خمارم، خمار

 

دریغا که اقبال یاری نکرد                                          که ناصر به خود بیند آموزگار

 

 

اول فروردین 94، تربت‌جام

   | 

دوستان عزیزم در دبیرخانه فرهنگی مزار مولانا، امروز پنجشنبه 28 اسفند 1393 همت کردند و برای اولین بار، پاکسازی محیط‌ زیستِ مزار مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی و خیابانهای منتهی به آن را در هوایی سرد و فضایی گرم برگزار کردند. 

 

فرماندار محترم و جدید شهرستان، جناب آقای شرافتی‌راد با همراهی جناب آقای مهندس حسینی رییس محترم میراث فرهنگی، جناب آقای بخشنده رییس محترم دانشگاه پیام نور، جناب آقای عباسی رییس محترم آموزش و پرورش و جناب آقای مظلوم‌پناه رییس محترم اداره محیط زیست نیز از میهمانان ویژه این مراسم بودند.

 

ابتدا من توضیحات مختصری در باب قدمت و شخصیت مولانا در محل مسجد مزار به حضار ارائه نمودم و سپس میهمانان محترم (که شامل گروهی از همراهان اداری روسای محترم و همچنین خبرنگاران گرامی بودند) به صحن اصلی هدایت شده و عملیات جمع‌آوری زباله‌ها آغاز گردید. پس از آن بلافاصله به محوطه جلوی مزار و سپس به خیابان مولانا غربی رفته و پاکسازی خیابان و جداول صورت گرفت. این اقدام نمادین باعث شد تا برخی از مردم عزیزمان مثل میوه‌فروش‌های سیار روبه‌روی مزار هم تشویق شده و به گروه فعالین پیوستند. 

 

پس از دقایقی میهمانان محترم اداری ـ به جهت اینکه آخرین روز کاری سال بود ـ خداحافظی کرده و سپس جوانان دبیرخانه تا ساعت 11/5 به نظافت محوطه‌های پیرامونی، پشت ساختمان و دوسوی بنا پرداختند. عکس‌ها نشان می‌دهند که حدود پانزده کیسه زباله از محیطِ به ظاهر تمیز مولانا جمع‌آوری گردید. تنها نقصان مراسم، غیبت شهردار و کلیه اعضاء شورای شهر بود که جای دریغ را باقی گذاشت و امیدوارم سال بعد این کاستی برطرف شود.

 

دوستان خوبی که تا آخرین دقایق این مراسم در کنار هم بودیم عبارت بودند از: آقای توکلی، آقای حبیب صدیقی و حسین آقای صدیقی، آقای غفارزاده، آقای مالانی، آقای جعفرزاده، جناب مولوی ابراهیمی و دوتن از میوه‌فروشان عزیز، که از همه‌ی آنان صمیمانه سپاسگزارم. همچنین جای همه شما نیز خالی بود. 

   | 

یک خانه‌ی پر گل است رویت                      خوشبو شده‌ام به رنگ و بویت

 

بختش چه بلند، آنکه هر روز                         می‌بگذرد از هوای کویت

 

گر باد زبان به کام می‌داشت                        می‌گفت که می‌دَوم به سویت

 

گویی که تمام آرزوهام                                 بر بسته شده به تار مویت

 

هم واسطه شو، مگر خداوند                          لطفی بکند به آبرویت

 

زیرا که چو من، بسا هزاران                           محتاج تو و پناهجویت

 

ناصر به تعجب است و در بهت                        از روح ظریفِ تو به تویت

 

تربت‌جام، 15 اسفند 93

   | 

Yesterday, Thursday, March 05th, 2015, a conference called "The Cultural and Economic Opportunities/ Challenges in Khaf district, Khorasan Razavi, Iran", was held in this city, organized by Khaf Payame Noor University for one day long.

 

Nearly 400 nationwide guests had taken part into the conference, among them were the Secretory of Energy, the president of association of renewable energy, a few parliament representatives as well as many local officials and other interested people.

 

First of all, Dr. Yousefi, the president of Khaf PNU branch, welcomed every one and emphasized that this territory enjoys some vital opportunities including the enriched iron ore mines, the unique tunnel of winds and the qualified human resources. Afterwards, Dr. Neghban Salami, the Parliament representative from Khaf and Roshtkhar, outlined the most important measures took place in the last two years such as the railway project to Herat, and the regularization of the government rights from the current active mines resulting in a huge income for the government, partially distributed and allocated in the local sections and for improving of the region infrastructures such as roads and the public welfares.

 

Dr. Oure’ei, the president of association of renewable energy, was the next lecturer who emphasized the extraordinary condition of Khaf geography for establishing of wind turbines in the format of efficient wind farms on some parts of the district. Last but not least, the Secretary of Energy, Mr. Chit Chian, declared that the government is to investigate on generating of renewable energy all over the country since this approach would inevitably be become an international obligation for every country in the near future.

 

Of course all the speakers were unanimous on the challenge of water deficiency in the semi-arid land of Khaf, the problem on which the speakers did not get serious strictly, especially when we hear all of them insist on establishing many steel industries in this area.

 

Thanking of Dr. Yousefi, this conference was undoubtedly advantageous for those participants like me who are interested in academic atmospheres with new sight angles for developing of our beloved homeland . 

   | 

دل می‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را                     بیلی بده به دستم تا بَرکَنم کما را

 

 تا این گیاهِ خوشبو در شهرِ پر هیاهو                       با یک کمی حرارت خوشبو کند فضا را

 

شاید به زودی زود بر جای ادکلن‌ها                         عطار ما فروشد عطر گلِ کما را

 

 

با سپاس از استاد عزیز یوسفی

   | 

دیروز یکشنبه دهم اسفندماه 1393، توفیقی حاصل شد تا در زیر سقف مسجد و ایوان مزار مولانا، حدود 250 نفر از شناخته‌شده‌ترین شخصیت‌های محلی و منطقه‌ای گرد هم آمدند تا در دومین آیین نکوداشت این پیر خاموش که به مناسبت ششصد و بیست و ششمین سالگرد وفات ایشان برگزار شده بود شرکت نمایند. 

 

این حرکت، برخلاف بسیاری از همایش‌ها، اقدامی حرفه‌ای نبود بلکه ساز و کاری کاملا خودجوش و مردمی داشت که عمدتا توسط تعدادی جوان علاقمند و توانمند اداره شد و مرا سخت شیفته‌ی صداقت و انرژی و اشتیاق آنها به مولانا کرد. 

 

دبیرخانه‌ی این نکوداشت، از حدود هشت ماه پیش فعال گردید و دبیر محترم، جناب آقای توکلی پیشگام شدند و بعد هم حاج سیدمرتضی حسینی‌القادری، آقای حبیب صدیقی و برادر ارجمندشان آقا مجتبی، دکتر نصیری، آقایان حسینی، آشوری، آزاد، شعیبی و عزیزان پرشور و مهربانی مثل آقایان مالانی، غفارزاده، ابوبکری، احسانپور و سایرین به این گروه پیوستند. نهادهای مختلفی هم مثل دانشگاه پیام نور، شورای شهر، شهرداری، فرمانداری، اداره اطلاعات، دفتر امام جمعه، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی، و جمع کثیری از مردم عزیز ـ در سنین و سطوح مختلف ـ مشوق و پشتیبان این حرکت بودند. 

 

اولین نکوداشت در سال 1390 برگزار شده بود و حالا دومین آیین، به گمانم مردمی‌تر و صمیمی‌تر، به تکمیل کار اول پرداخت. نخست جناب مولوی توکلی، امام جمعه محترم اهل سنت شهرستان به خوش آمدگویی و شرح احوال مولانا پرداختند، سپس من گزارشی از عملکرد دبیرخانه و شرح مختصری از شخصیت مولانا را ارائه کردم. بعد، استاد گزیکی‌نژاد نعت خوانی زیبایی انجام دادند، آقای دکتر نصیری که دانشجوی دکترای تاریخ و تایبادی هستند از مختصات روزگار مولانا مقاله بسیار خوبی ارائه نمودند، جناب آقای لباف خانیکی، مدیر کل محترم میراث فرهنگی خراسان رضوی بیانات خیلی ارزشمندی را به سمع حاضرین رساندند. جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج آقای محدثی گفتار نغزی پیرامون مولانا داشتند. پذیرایی مختصری به همراه نعت خوانی دوم و تجلیل از خادم بزرگوار مزار مولانا، حاج قربانعلی خادمی صورت گرفت. نوبت به مقاله شنیدنی جناب آقای استاد تاج محمدی رسید که در خصوص فعالیتهای میراث در مزار، ساخت بنا و برخی یادگاریها مطالب مهمی را تهیه کرده بودند و در پایان نیز حاج آقای ابوبکری به عنوان نماینده شورا مراسم را جمع بندی نمودند. 

 

رضایت جمعی، بزرگترین دستاورد این محفل زیبا بود که محقق نشد مگر با اخلاص جوانان و پیشکسوتان عزیز، پشتیبانی دلگرم کننده‌ی روحانیون محترم، ادارات و نهادهای مختلف بخصوص برخی از آنها که سنگ تمام گذاشتند، همراهی گروهی از مسئولین، خبرنگاران ارجمند و البته روحانیت حضرت مولانا و فضای دل‌انگیز مزار که دست به دست هم دادند و روزی به یادماندنی را برایمان رقم زدند. از همه‌ی میهمانان عزیز، بویژه جناب مولوی شرف‌الدین جامی‌الاحمدی، امام جمعه محترم اهل سنت تربت‌جام و فرزند بزرگوار ایشان، همچنین سایر همراهان این دو بزرگوار، میهمانان عزیزی که از خواف و باخرز آمده بودند و همکاران عزیزم در ستاد، بویژه به خاطر مرارت‌های روزهای آخر سپاسگزارم و به قول دوستی گرانقدر، امید که آغاز خوبی باشد. 

 

لینک خبر دومین آیین نکوداشت مولانا زین الدین که در خبرگزاری مهر منعکس شده را اینجا می‌توانید ملاحظه بفرمایید. البته با سپاس گرم از آقای اویس چهاریاری، رییس محترم انجمن خبرنگاران شهرستان. 

   | 

نفسم راه خروج از سینه را گم کرد، وقتی بهت‌زده دیدم که چگونه عناصر تندرو، تاریخ یک سرزمین را با پتک و متّه و اره در هم می‌کوبند و برای همیشه نابود می‌سازند. آثار نفیسی که نه متعلق به مردم دنیا، بلکه متعلق به همه‌ی عصرها و دوران‌ها بود. و چگونه می‌شود که افرادی با این درجه از جاهلیت هنوز هم در جهان یافت می‌شوند؟ 

 

باید حواسمان جمع باشد. 

 

آنها که به سادگی سر همنوعان‌شان را گوش تا گوش می‌برند، گورهای دسته‌جمعی به راه می‌اندازند، شهرها را به تلی از خاک مبدل می‌سازند و زنان جوان را به اسم کنیز و برده دست به دست می‌گردانند، درست بیخ گوشمان هستند. برخی از آنها هم اکنون در عراق و سوریه، رسما لباس مشکی به تن کرده و ویدیوهای دهشتناک می‌پراکنند، اما یادمان نرود که آنها نیروهای بالفعلِ تندرو هستند که به قول تایبادی‌ها، کنده‌اند و به پیشانی‌شان چسبانده‌اند ... باید مراقب بالقوه‌ها هم بود، آن معدود کسانی که ممکن است نفس‌شان بوی خشونتِ افراطی بدهد و پتانسیل هنجارشکنی را داشته باشند ولی هنوز رسوا عمل نمی‌کنند. از آن انگشت‌شمار افرادی سخن می‌گویم که ممکن است هر روز با ما در سلام‌ و علیک باشند و ما حواس‌مان به آنها نیست. بسیاری از جوانان تندرو از بهترین مدارس و دانشگاههای اروپا فارغ‌التحصیل شده‌اند، اما جامعه افکار آنها را پایش نکرد، بوی اندیشه‌هایشان را جدی نگرفت، و حالا که جان گرفته‌اند و جمعیت شده‌اند، اعتقادات باطنی خود را سوار بر گلوله و پتک و چاقو می‌کنند و از اینکه ما ناباورانه و منفعل به تماشایشان نشسته‌ایم عشق می‌کنند. 

 

نبض جامعه را باید بیدار نگه داشت.

 

ایران در کانون حوادث خاورمیانه قرار گرفته و به لطف بسیاری از مدیریت‌های پنهان و آشکار، امروز در امنیت و اقتدار کامل به سر می‌برد؛ که از این حیث، از همه‌ی سطوح زحمتکش و ارجمند کشور صمیمانه سپاسگزارم. اما من و شما باید شاخک‌هایمان حساس باشد که از یکسو خود رفتار تعصباتی و جاهلانه نداشته باشیم و از سوی دیگر اگر کسی چنین روشی در پیش گرفت و وحدت را نشانه رفت، فورا برای کنترلش به رایزنی بنشینیم.

 

در واقع برخی رفتارهای نسنجیده و وحدت‌شکن، به مثابه‌ی فرستادن کارت دعوت برای افراطیون است و آنها سیگنال‌های لازم برای فعال شدن در یک محیط جدید را دریافت می‌کنند و بعد به یاری پول و تبلیغات و هراس‌افکنی، خود را برای همیشه تحمیل می‌نمایند. بنابراین نه خود مرتکب اینگونه اعمال شویم و نه غفلت به خرج دهیم که اگر دیگران چنین دعوتنامه‌ای فرستادند، ما در حال چرت زدن و خمیازه کشیدن نباشیم. 

 

با درهم شکستن آثار نفیس موزه‌ی موصل، قلب من هم بدون اغراق در هم شکست؛ و به این نتیجه رسیدم که از سه هزار سال پیش که آشوریان دست و پای همسایگان را می‌بریدند، تا هفتصد سال پیش که چنگیز حتی به گربه‌ها هم رحم نمی‌کرد، تا هفتاد سال پیش که هیتلر پنج میلیون نفر را به کشتن داد، و تا به امروز که این تازه از راه‌رسیده‌ها سر می‌برند و موزه می‌شکنند، هنوز روح سلاخی در میان بشریت گرم و فعال است و طرفداران خود را کمابیش دارد؛ و اگر این حس غیرانسانی، آنگونه که به نظر می‌رسد ریشه‌کن شدنی نیست، دست کم باید آن را به درستی مدیریت کرد تا تمدن‌مان به دست تندروها خدشه‌دار نشود. 

 

ما تایبادِ عزیز و ایرانِ دلبند را با آرامش و امنیت کامل از پدران و مادران‌مان تحویل گرفته‌ایم و باید با همان آرامش و امنیت به نسل‌های بعدی‌مان تحویل بدهیم. پس در این شرایط دشوار، حواس‌مان باید از همیشه جمع‌تر باشد. 

   | 
به ابر ظهر بهاران نمی‌توان دل بست                     اگرچه مایه‌ی مستیِّ جویباران است

 

فدای سرخیِ گلبرگ‌هایِ بی‌نقصش                    سزا نبودم و آمد به ناگهان در دست

 

محالِ ممکنِ من بود پاسبانیِ دوست                   از آن جهت که فرشته ز خاک خواهد رست

 

به لطف معجزه‌ی گام‌های جانبخشش                  دوباره از دل من چشمه‌های زمزم جست

  

زبان به قید زمان بسته، ورنه می‌گفتم                  ارادتم به وی و خلقتش چه اندازه‌ست

 

امید مرغ بیابان اگرچه باران است                        ولی فقط به امیدش نمی‌توان بنشست

 

به هیچ گونه بدین خانه بر نخواهد گشت              چو تیر تیزرویی که رها شده از شست

 

وداع و ناصرِ تنها، دو همدم‌اند، اما                       گمان مبر که بدین سرنوشت خرسند است

 

2 اسفند 93، جاده تربت‌جام به مشهد

   | 
آریا میگه: 

این وانت‌پرایدها شبیه به دمپایی جلو بسته‌ن. بس که کوچولوین!

   | 

به درخواست دوستان عزیز، سها و امیرعلی، ترجمه مطلبی با عنوان تایباد را که به انگلیسی نوشته بودم اینجا می‌آورم، البته با سپاس از این دو گرامی، :

 

تایباد

 

مکانی که در بالا ذکر آن رفت، در مرز ایران و افغانستان واقع شده است، با جمعیتی حدود 50/000 نقر، که عموما یا کشاورزند و یا به بخش کشاورزی ارتباط دارند. به سبب موقعیت استراتژیکش، تایباد برخوردار از گمرکی رسمی به نام گمرک دوغارون است که به خوبی در سطح جهان شناخته شده است، بویژه در بازارهای تجاری و روندهای اقتصادی.

 

مردم ما، خونگرم، مهمان‌نواز و دوست داشتنی‌اند. البته این ادعا تنها نوعی بزرگنمایی نیست. شواهد بسیاری می‌تواند چنین ادعایی را ثابت کند، با این وجود هیچ چیز بهتر از تجربه‌ی مستقیم نخواهد بود. با روابط نزدیک‌تر، نگرش دلنشین‌تری بدست خواهید آورد. از زاویه‌ی دیگر، کلیت جامعه‌ی ما تشکیل شده از مردم اهل سنت و تشیع، که به شکلی صلح‌آمیز با هم زندگی می‌کنند. ما نه تنها به این امر افتخار می‌کنیم بلکه به آن به چشم یک دستاورد گرانبهای تاریخی می‌نگریم. بنابراین، این مسئله باید به عنوان یک گنجینه‌ی حیاتی برای مردم محلی مد نظر قرار گیرد، بویژه برای نسل جوان.

 

دیرتر، در باره زادگاهم، شهرستان تایباد، بیشتر صحبت خواهیم کرد. 

   | 

این متن را برای همایش مولانا نوشته‌ام که نوعی بازنویسی از منابع مختلف است. 

 

مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی (درگذشته به سال 767 ه.ش و 791 ه.ق)، عارف و متشرع شهیر سرزمین تایباد، آزاده‌ای بی‌باک و باکرامت بود که مقتدرترین سلطان عصر خود یعنی تیمور گورکانی را فقط به یک دیدار مریدِ ابدیِ خود ساخت و طی سده‌های طولانی به رمزِ هویتِ پایدار منطقه مبدل گشت.

 

او دهقان‌زاده‌ای بود از تباری فاضل، و همه‌ی عمر فقط دسترنجِ کشاورزیِ خود را خورد. ده فرزند از او پدید آمد و تا زنده بود از زلال ولایت حضرت علی‌بن موسی‌الرضا (ع) و توجهات شیخ‌الاسلام احمد جامی به طریقه‌ی اویسی بهره‌ها ‌برد. پناهِ درماندگان بود؛ گوشه‌گیری را می‌پسندید اما در برابر حاکمانِ جابر، غضبیِ کارساز و نابخشودنی داشت. ظاهرا اثری به نگارش درنیاورد و تاکنون فقط کتابِ مقامات او پیدا و منتشر گردیده است.

 

در سده‌ی نُهم قمری، غیاث‌الدین پیراحمد خوافی، به فرمان پادشاهش، شاهرخِ‌شاهِ تیموری، به دو معمار برجسته‌ی آن عصر، غیاث‌الدین و قوام‌الدین شیرازی، بفرمود تا بنایی باشکوه بر فراز آرامگاهش بسازند مزین به کاشیکاری و کتیبه‌هایی ظریف بر ایوانی رفیع که صدها سال است هر بامداد آفتاب عالمتاب آن را می‌درخشاند. دو طرف ایوان، دو حجره‌ی دو اشکوبه‌ی زیباست و در قلب آن، مسجد مزار جای‌سازی شده، با شاه‌نشین‌هایی برخوردار از پوشش نیم‌گنبدی و گوشه‌سازی و مقرنس‌کاری‌های لطیف.

 

کتیبه ایوان بنا به خط ثلثِ نفیس، شامل یازده آیه‌ی اول از سوره‌ی مبارکه‌ی "کهف" و کاتب آن "جلال‌الدین بن‌محمد‌بن‌جعفر" ذکر گردیدهاست. در بخش فوقانی این کتیبه عبارت "الملک لله" به خط کوفی تکرار شده و کتیبه‌ای دیگر به خط ثلث بخش پیرامونی کمرگاه ایوان را دور می‌زند که حاوی عباراتی تاریخی درباره زمینه‌ی بنیان این بنای رفیع می‌باشد. در بالای کتیبه نیز عبارت "الملک لله" به خط کوفی نقش بسته است. فضای زیر گنبد با عناصر تزئینی و کاربندی آراسته شده و اِزاره های آن به شیوه‌ی گره‌سازی با تلفیق سنگ و کاشی معرق آذین‌بخش این قسمت گردیده‌است. همچنین درب چوبی نصب شده در بنا از ارزش تاریخی بسیاری برخوردار است که بر روی آن کتیبه‌ای زیبا به خط ثلث حاوی عبارت "مفتاح الجنه، لااله‌الالله، محمد رسول الله" به چشم می خورد.

 

نمای بیرونی بنا شامل تزئینات کاشی‌کاری و آجرکاریهای ظریفی‌ست که با خطوط معقلی، موتیفها، نقوش اسلیمی و ختایی آراسته شده‌اند. علاوه بر آن، اطراف صحن مزار مشتمل بر ایوانچه‌هایی است که فضای خاص ساختاری و معنوی را فراهم آورده است. در مدخل ورودی به مزار آب انباری آجری وجود داشته که ساختار معماری آن بدون پاشیر بوده‌است و با رشته پلکانی مستقیما به داخل مخزن منتتهی می‌گردیده؛ اما در حال حاضر و پس از مرمت، به نگارخانه‌ای زیبا مبدل شده است.

 

آرامگاه مولانا در فضای باز مقابل ایوان و در پناه دو درخت پسته‌ی کهنسال به چشم می خورد. دو لوح خاکستری یکی بر روی قبر و دیگری بر فراز آن به صورت افراشته وجود دارد. بر روی سنگ مزار، به قلم زیبای نستعلیق این عبارت دیده می شود "کل شیءٍ هالک الا وجهه، هذا مرقد مرحوم قطب‌الاقطاب مولانا شیخ زین‌الدین ابابکرِ شیخ علی بن شیخ ابوبکر بن شیخ احمد بن شیخ محمد بن شیخ محمود بن شیخ سهیل تایبادی، وفات یوم پنجشنبه سلخ محرم 791" و بر روی سنگِ افراشته چنین نگاشته شده است:

 

سنه‌ی احدی و تَسعین بود تاریخ                     گذشته هفتصد از سَلخ محرم

شده نصف‌النهار از پنجشنبه                           که روح پاک مولانای اعظم

سوی خُلد بَرین رفت و ملایک                         همه گفتند از جان خیر مقدم

 

بنای واقع در میانه‌ی گورستانِ سنتیِ مجاور نیز شامل ایوان، گنبدخانه و ایوان‌چه بوده و مقبره جلوی آن منتسب به شیخ علی، پدر مولانا زین‌الدین می‌باشد. 

   |