به سان بادِ بهار است، عطر دستانش

به هر کرانه یکی هست مستِ مستانش

   | 
گفتی که مرا کنار خود خواهی داشت

ای کاش که حلِّ فاصله، راهی داشت

 

                                               آن کس که به جز تبسمت چیزی خواست

                                                از خلقتِ خود،  تصورِ  واهی داشت

 

 

تربت جام، 12 آبان 93

   | 

ای هر شبم از بوی تو لبریز                       با من به همین گونه بیامیز

 

عالم به تماشای تو مدهوش                     هم این دل بیچاره ی من نیز

 

خونین جگرم کرده نگاهت                         وآن مژّه‌ی چون نیزه‌ی سرتیز

 

رویای تو رودی‌ست خروشان                     زین پس من و این موجِ بلاخیز

 

طعم تو کَرَم کرد که بنشست                   بر سفره ی خشکِ منِ بی چیز

 

ای کاش که بی دغدغه بودم                       بر گردن زیبای تو آویز

 

شاید که هویدا شود این عشق                 با این همه، هیهات ز پرهیز

 

ناصر به نشان تو غزل خواند                     بنشین و بر او بوسه فرو ریز

 

 

5 آبان 93، تربت جام

   | 
به آریا گفتم: دستاتو حتما قبل از غذا خوردن بشور، ویروس اِبولا همه‌ی دنیا رو ترسونده. 

گفت: نگران نباش، طوریم نمی‌شه، چون بچه‌گیام گرفتم

گفتم: کِی؟ 

گفت: ابولا مرغون دیگه ...

   | 

برای اینکه با آگاهی، خانه‌ات برایت  بشود مهمترین جای دنیا، باید که بسیار سفر کرده باشی، دانا شده باشی و انسانیتت اوج گرفته باشد.

مهم نیست چقدر مهمی، مهم این است که یاد بگیری که فرهنگ تشویق پیدا کنی.

سازندگی به شرط تنبیه، تخریب است، قدرت نیست.

   | 
در ادبیات شفاهی تایباد (و بیشتر در ساختار لهجه‌ای منطقه)، فعلی داریم که سرجمع، شش حرف دارد و پنج حرف از این شش حرفش "ی" است. می توانید آن را حدس بزنید؟

.

.

.

.

"می یی یی؟"

( ? Mi - yey - yi )

.

.

.

.

معادل: آیا می‌آیی؟

   | 
سر سفره اشاره کردم به نوشابه که در کنار دوغ گذاشته شده بود؛ و به آرش گفتم:

به نظرت این سَمِّ مضر، خوشمزه‌تر از اون غیرِ سَمِّ غیرِ مضر نیست؟ 

   | 
خدا حافظ ای شادیِ بی‌گناه

خدا حافظ ای بهترین سرپناه

 

          خدا حافظ ای قویِ گردن سپید

          به برکه، درخشان‌تر از عکس ماه

 

کبوتر که افتاد چشمش به بام

برفت از سرش عاشقی‌هایِ چاه

 

          خدایا به راهی دگر رفته است

          بگردان تو آن راه را شاهراه

 

و هر سبزه کز خاک بر می‌دَمد

بگو تا از او بر ندارد نگاه

 

          بدونِ تو ای زلف ابریشمین

          دوباره من و تار و پودِ سیاه

 

مبادا ببینم سرشکِ تو را

و یا بشنوم از زبانِ تو، آه

 

          که نفرین اگر هست از آنِ من

          از آنِ تو، آرامش و مال و جاه

 

مرا باغبانی نیاموختند

ولی سعی کردم نگردی تباه

 

          سزاوار ناصر همین بوده است

          که تنها بماند در این ایستگاه

تربت جام، نهم مهرِ 93

   | 
این قابِ پر از خاطره را گرد گرفته

جان و تنم از بی خبری درد گرفته

 

          در غیبت او ساحلِ چشمانِ ترم را

          چندی‌ست که ابری سیه و سرد گرفته

 

یک پنجم شب بیش نرفته‌ست خدایا،

تا صبح، مرا کوچه‌ی نامرد گرفته

 

          آن کوکبه از روزنه‌ای ریز فرو ریخت

          گویی که جهان، حصبه ز یک فرد گرفته

 

نقبی به تو خواهم زدن ای معبدِ هندو

چون پاسخِ شطرنج که از نَرد گرفته

 

          من قدرِ گلِ سرخ ندانستم و حالا

          بی او چمنم، رنگِ گلِ زرد گرفته

 

با مرغِ مهاجر، دلِ ناصر، به سفر رفت

وز رنجِ سفر، بوسه ره‌آورد گرفته

تربت‌جام، اولین پنج‌شنبه‌ی پاییزِ 93

   | 
لباس‌هایم را بردم برای اتو؛ صاحب مغازه داشت جدول حل می‌کرد. ازش پرسیدم: اگه واستم، الان اتو می‌کنین؟

گفت: نه، خیلی کار داره.

برگشتم توی ماشین و به همسرم گفتم: فک کنم جدولش خیلی سخت بود! 

   | 
آریا که تازه سیزده سالش تموم شده، دیشب از من پرسید:

_ وظیفه‌ی سازمان ملل چیه؟ البته غیر از ابراز نگرانی کردن !

   | 
مِهر آمد و باد سرد برخاست

این رفتن و آمدن چه زیباست

 

          آن خانه که در تملک اوست

          آتشکده‌ی عزیزِ مزداست

 

با اینکه زمانه دستِ عقل است

اما دلِ او هنوز لیلاست

 

          نه مال و منال، راه حل است

          نه فقر کلیدِ این معماست

 

ای شرقِ جهان چه سختگیری

نتوان به تو گفت، حرفِ دل، راست

 

          گویی به هلاک نطفه ی عشق

          ابر و مه و بادِ شرق، برپاست

 

اما به جنون امید دارم

زیرا که جنون اساسِ رویاست

 

          ای طالع صبح، شاهدم باش

          سرشارم از او که او مرا خواست

 

ناصر خودش از قبیله‌ی توست

ناگفته گمان کنم که پیداست

25 شهریور 93، جاده تربت جام به مشهد

   | 
ستاره با تنِ بی‌خواب می‌آید

صدایِ زمزمه‌ی آب می‌آید

 

          سکنجبین که به من اعتنا نکرد

          بگو چه غم؟ که میِ ناب می‌آید

 

به زعفرانِ رُخم مژده داد باد

که بوسه از لبِ عنّاب می‌آید

 

          بشارت آمده از صبح، ماهی را

          که شب درخششِ مهتاب می‌آید

 

ببین که علیرغمِ مردسالاری

به کوچه بدونِ نقاب می‌آید؟

 

          غبارِ خاکِ رهش نیستم، آری

          گناه کجا با ثواب می‌آید؟

 

به قصه‌گاهِ تَنش می‌دوم پگاه

چنان که تو گویی کتاب می‌آید

 

          به بازپرسیِ من مکوش، که عشق

          بدون سوال و جواب می‌آید

 

گزینِ من این کارزارِ شیدایی‌ست

اگرچه که غم بی‌حساب می‌آید

 

          خیالِ ناصر از آن حمع، کامشب هم

          به غمزه دوباره به خواب می‌آید

شهریور 93 ـ تایباد

   | 

دنبال خانه ای سه خوابه می‌گردیم. به هرحال باید تا قبل از مهر مستقر شویم. اما در این شهر کوچک اتفاق بامزه‌ای در شرف وقوع است، برخی صاحبخانه‌ها که منازل نسبتا مرتب تری دارند خانه به امثال ما نمی‌دهند. دلیلش را می‌خواهید؟ چون که ما فرزند داریم!

باورتان می‌شود؟ داشتن فرزند به معنی رد صلاحیت در اجاره کردن برخی خانه‌هاست، آنهم کجا؟ در شهری که داشتن فرزند زیاد یکی از مولفه‌های آبایی و اجدادی آنهاست، در شهری که نه صاحبخانه خود کمتر از دوسه فرزند دارد و نه پدر و مادرش کمتر از پنج و شش تا. 

در گذشته‌ی سنتی این شهرها خبری از این‌همه ناز و شرایط نبود، کسی اگر خانه‌ای داشت بی دریغ در اختیار دیگران می‌گذاشت و اخلاقیات را با هم نگاهبانی می‌کردند. آیا کابینت نو نوار از نوعدوستی مهمتر شده است؟ ممکن است بگویید ای بابا، اخلاقیات کیلویی چند؟ در جواب باید بگویم کیلویی میلیاردها تومان و بلکه بیشتر. 

یادم آمد از موقعی که در تهران دنبال خانه می‌گشتیم، همین افاده‌ها آنجا در اشل کلان‌تر قابل مشاهده بود، بنگاه‌دارانی را ملاقات کردیم که داشتن دو فرزند را ذنب لایغفر تلقی می کردند، در صورتیکه خودشان قطعا کمتر از این نداشتند. با خود می‌گویم حالا آنجا دچار تلاطم امواج مدرنیته شده و برخی مولفه‌ها را ویران کرده است، تربت‌جام چه اصراری به ویران کردن مهربانی آبایی خود دارد؟ و باز وقتی تعجبم بیشتر شد که دیشب شنیدم یکی از روستاییان عزیز تایبادی که شغلی نه چندان قابل به عرض هم دارد، صاحبِ خانه‌ای شده و موقع اجاره دادن آن اعلام کرده است که فقط نوعروس و داماد حق پا گذاشتن بر کف سرامیک خانه‌اش را دارند! به قول آقای رییس جمهور در جلسه‌ی پریروزِ مشهد، آدم شاخ در می‌آورد.

عزیزان هم‌وطن، آقایان روستایی و شهری، صاحبان محترم خانه‌ها، دنیایی که شما می‌سازید زیبا نخواهد بود، خانه بالنفسه چیزی نیست مگر یک سرپناه، اما در عین حال بنیان رفتارهای اجتماعی جامعه نیز هست، بنابراین گمان نکنم دست آویز مناسبی باشد برای تفاخر به دیگران. ناگفته پیداست که همه ی ما صاحب خانه‌ایم، شاید هم بیشتر از یکی، و آنها که تازه شروع کرده‌اند و ندارند نیز در سرنوشت‌شان دیر یا زود داشتنش مقدر است.

این مطلب را برای نسل بعد می‌نویسم، جوانانی که فردا صاحب خانه خواهند شد، و همچنین برای آنهایی که هنوز برایشان دیر نشده و اخلاقیات را کیلویی نمی‌فروشند، به نظرم بهتر است بدانند که اصالت با مهربانی‌ست، و انسان‌هایی پیرامون‌شان مهم‌ترند از کفپوش و کمد دیواری. نمی‌گویم منازل‌تان را به هرکه از راه رسید بدهید، اما دایره را آنقدر تنگ نکنید که استرس جامعه را همواره بالا نگه دارید. 

   | 

دیروز پنج شنبه، شش سال مانده به هزاره ی شیخ جام، به همت شورای اسلامی شهر و شهرداری تربت‌جام، همایشی یک روزه به نام از جامِ شیخِ جام برگزار شد که در آن، بسیاری از پژوهشگران، دانشجویان، مسئولین و مردم محلی شرکت کرده بودند. 

نکته‌ی مهم، آمادگی و ورزیدگیِ شهر و نیروهای انسانی آن در برگزار همایش‌هایی از این دست است، اصلا ایده‌ی برگزاری چنین همایشی دو ماه و نیم پیش به ذهن عزیزان رسید و مقدمات آن بلافاصله فراهم گردید، در همین مدت کم، دبیرخانه‌ی همایش مرکب از پژوهشگرانِ به نام و شخصیت‌های مردمی تشکیل شده، منابع مالی بلافاصله تامین گردیده، مکاتبات با پژوهشگران ـ از خود تربت جام تا مشهد و تهران و کاشان و سبزوار و پیام نور ـ صورت گرفته، مقالاتشان دریافت شده و از بین حدود سی مقاله‌ی وارده، تقریبا دوازده مقاله انتخاب شده بود. پوستر را چاپ کرده بودند، هدایا چاپ و بسته بندی شدند و صبح دیروز، ده دوازده نفر آقای دکتر و خانم دکتر روی سن رفتند و مقالاتشان را یکی پس از دیگری ارائه کردند و سه موسیقی شنیدیم و برنامه ی صبح تمام شد. 

سالن تقریبا پر بود، از دانشگاه فردوسی، اساتید محترم با گروه دانشجویان شان آمده بودند، از مرکز خراسان‌شناسی، از دانشگاههای تهران، و حتی دانشجویان خارجی‌شان را هم آورده بودند. تنفس در هوای پژوهش، ولو به مدت یک نصفه روز اتفاقی‌ست که سخت خوشایند و لازم است برای شاداب نگه داشتن یک شهر.

آخرین باری که ما همایشی از این دست در تایباد برگزار کردیم مربوط می شود به سال 1390 که نکوداشت حضرت مولانا را در دانشگاه پیام نور گرفتیم. درست است که امسال هم در اواخر سال قرار است همایش دیگری در پیام نور تایباد برگزار کنیم با عنوان کارآفرینی درمناطق مرزی، اما همایش‌های فرهنگی در کنار انواع اقتصادی آن بسیار لازم اند. در تربت جام فقط ظرف همین امسال، سه همایش کلان یا برگزار شده و یا در حال اجراست، احتمالا آخرینش را دانشگاه ما (واحد تربت‌جام) برگزار کند با عنوان دانشگاهِ انسان‌ساز، با تجلیل از خدمات مرحوم دکتر محمد کوثری.

از همه‌ی شما که علاقمند به شرکت در این همایش هستید از هم اکنون دعوت به شرکت و ارائه مقاله می کنم و ضمنا از عزیزان دست اندرکار همایش از جامِ شیخ جام نیز کمال تشکر را دارم. 

   | 
در هر قدم از فاصله، رویای تو باقی ست
آن کس که نمرد از غمِ نابودنِ تو کیست؟
 
ما هیچ خداحافظی از روز نکردیم
افسوس که از صبح تو اصلا خبری نیست 
 
ما طوطیِ شکّرشکنِ هند نبودیم
تقدیر زغن لحنِ خراشان و سیاهی ست
 
پر جوش و خروش است، چو جیحونِ بهاری
انگار که از دستِ خلایق، عصبانی ست
 
زین باغچه بیگانه نباید که برآید
ای غنچه بیا عرصه تو را یکسره خالی ست
 
طوفان شن ار چند به کامم بکشد سخت
بالاتر از او گنبد مینو همه آبی ست
 
چون لذت بیهوده به ناصر نسپردند
ناقدرشناسیّ وی از شدت خامی ست
شهریور 93، جاده تربت جام به تایباد
   | 
ای سبزه، مرا رویِ تنِ خویش بغلتان

مستم که رسیدم به چمنزار و گلستان

 

                    من زاده‌ی صحرایم و تو باده‌ی صهبا

                    یک قطره از آن خمره مرا نیز بنوشان

 

آن رقصِ فرو خورده که دیری به دلم بود

افشا شده از شانه و انگشت و دو پایان

 

                    دانم که وفا در گرو مِهر و مداراست

                    یا رب تو مرا در صف آن قوم بگردان

 

در طالع من صلح و سفر هست و از این روی

از رفتن و از آمدنم اخم مپیچان

 

                    من تشنه‌ترین قمری و لطف تو قناتی‌ست

                    کآهسته نهان گشته در اعماق بیابان

 

هر مفصلِ ناصر شده از وصل تو بی‌تاب

باشد که سرانجام بگیرد سر و سامان

شهریور 93، تایباد

   | 
درودها

تابنده از تو؛

امیدها 

آکنده از تو؛

حس خوبِ یک شروعِ دوباره

در هوای تو

   | 
اگرچه دورم و دیرم، ولی کنارم باش

هزار گونه اسیرم، دوباره یارم باش

 

تو کهکشان عظیمی، و بی‌نیاز اما

دلم خوش‌ست بگویی که خاکسارم باش

 

ز هیچ شاخه در این دشت، میوه بر ندمید

خزان شد ای گل رعنا، تو نو انارم باش

 

لهیت دوزخِ دنیاست پیش و پس، چپ و راست

به حق بالِ سپیدت، تو سایه‌سارم باش

 

زمان، ستروَن و پُر کین، خَمانِ ابرو، چین

همیشه بوده همین، پس نگاهدارم باش

 

دویده‌ام همه‌ی عمر خسته و بی‌مزد

بیا و لحظه‌ی آخر تو شهسوارم باش

 

اگر مجال فراوان نماند و ناصر رفت

ستاره باش و درخشان، سرِ مزارم باش

   | 
بدن به رسم امانت به دست ما دادند

و استخوان و رگ و پی، لطیف بنهادند

 

چنین بلندیِ بالا و قوتِ اندام

به قدر روح و روان، خوب و مهربان زادند

 

جماعتی که ریاضت کشند و تن سوزند

گمان برم که از آنسویِ بام افتادند

 

و دوستان تن و جان که حرمتی یکسان

به هردوشان بگذارند از غم آزادند

 

یکی چو آب و دگر خاک، این و آن چون گِل

برای رفعت آدم اساس و بنیادند

 

دو کودک اند که افسرده اند تنهایی

فقط کنار هم آرام و سرخوش و شادند

 

کمال خامی طبع است دست و پای نزار

که مردمانِ بد اندام، قومِ بیدادند

 

رسیده ناصر از این سالها بدین معنی

که جسم موهبتی بوده که به ما دادند.

 تایباد، مرداد 93

   |