دومین پنجشنبه‌ی دل‌انگیز بهمن را صبح تا غروب به نیت غنی‌سازی اوقات فراغت یکسره در خانه ماندم تا کتاب زیبای "سرگذشت حاجی بابای اصفهانی" را به پایان ببرم. این دومین کتابی‌ست که پس از عضو شدن در کتابخانه‌ی عمومی تربت‌جام، ظرف ده روز گذشته گرفته‌ام. اولینش عنوان "خیزابها" را داشت اثر ویرجینیا ولف، که خیلی ازش خوشم نیامد و خوانده و ناخوانده پسش دادم؛ اما این یکی چنان زیبا بود که بارها با صدای بلند به خنده‌ام انداخت و حظ کردم.

 

وقتی این کتاب را انتخاب کردم به هوای یک سفرنامه بودم، بعد دانستم که سرگذشت خیالیِ یک بابایی است به اسم حاجی بابا، اهل اصفهان، مربوط به دوره‌ی قاجار، به قلم جیمز موریه، یکی از وابستگان سفارت انگلیس در ممالک محروسه‌ی ایران در آن دوران که ظاهرا هشت سالی را در میهن ما زیسته بوده است. در مقدمه کتاب، گفته شده بود که ایرانیان دل خوشی از محتوای این اثر ندارند و به خاطر بزرگنمایی که نویسنده در برخی عادات و نگرش‌های ما کرده اندکی عصبانی‌اند. ما را مردمی کم دانش، مجیزگو، خرافاتی، متعصب، بعضا ظالم، عمدتا توسری‌خور و از این قبیل صفات جلوه داده که این را البته مستقیم نگفته و در خلال داستان متوجه می‌شوی که سعی دارد گاه و بیگاه ما را دست بیندازد. این است که در طول زمان ادیبان و دانایان ما تا حدودی از این کتاب رنجیده‌اند و آن را نامربوط می‌دانند. 

 

به این قضیه خواهم پرداخت، اما اول مایلم از قلم فوق‌العاده‌ی مترجم آن، میرزا حبیب اصفهانی، که در اواخر سلطنت ناصرالدین‌شاه در استانبول می‌زیسته و این متن را از فرانسه به فارسی ترجمه کرده یادی کنم که به راستی اثری درخشان و ماندگار از خود به جای گذاشته است. قلم شیوایش در مسجع کردن عبارات و مزین کردن متن به اشعار متناسب، آیات شریفه، مثل‌های ظریف و تکیه‌کلام‌های عامیانه‌ی مردم آن روزگار به قدری قدرتمند است که شاید ارزش آن هیجوقت به درستی سنجیده نشود. احاطه‌ی مترجم به ادبیات پربار فارسی، بلوغ و پختگیِ خیره‌کننده‌ای به تک‌تک جمله‌ها و نقل‌قول‌ها داده است که خواننده را به شگفتی و تحسین و لذت عمیق می‌رساند. همین‌جا می‌توانم به ضرس قاطع بگویم که این از معدود آثار ادبی جهان است که ترجمه‌ش به مراتب قویتر از اصل از کار درآمده است. 

 

و اما درباره‌ی عصبانیت ما از جیمز موریه. به نظرم جای ملامت و گلایه اصلا نیست. اولا که ما با یک اثر طنز مواجهیم و می‌بینید که در تمام آثار مشابه در جهان، شخصیت‌های معتبر، ملت‌ها، باورها و سنت‌ها دستمایه قرار می‌گیرند و با آنها از درِ مزاح و مطایبه برخورد می‌شود. حاجی بابا، خودش یک رند آسمان‌جل، فرزند یک دلاک و پدرسوخته‌یی تمام عیار است که سر همه‌ی اقشار جامعه را در سرگذشتش به نحوی می‌تراشد. در زرنگی تقریبا ـ و نه کاملا ـ یک چیزی قرار بوده بشود مثل سمک عیار، البته نوع شیطانش. کارش را با حقه و منفعت‌پرستی پیش می‌برد و آدم زیرکی‌ست. از شاه قاجار و اطرافیانش هم که به هیچ وجه نمی‌شود طرفداری کرد که مایه‌ی سرافکندگی هستند و بیشترین گناه‌شان هم این که مردم را بیسواد نگه می‌داشتند که در نتیجه، در فضایی کاملا خرافاتی، انتظار هر فعل ابوالعجایبی از جماعتِ عوام متصور است. پس اگر آینه‌ای از آن زمان به دست ما رسیده، روش برخوردمان باید پژوهشگرانه باشد نه مخربانه. البته که ما واجد صفات بسیار زیبا و منحصربه‌فردی هم هستیم که در جهان ممتاز و بی‌نظیر است، اما در اثری طنز، اساس کار مبتنی بر بزرگنمایی صفات قابلِ نقد است نه خصوصیات گرانبهای سوژه. 

 

هیچ یادم نمی‌رود که وقتی فیلم 300 پخش شد، چه غلغله‌ای در کشور به راه افتاد و حتی نمایندگانِ محترم مجلس شورای اسلامی هم واکنش شدید نشان دادند. زمانی طول کشید تا من آن فیلم را پیدا کنم و ببینم. در اثنای تماشا، خیلی وقتها حس می‌کردم که فیلم را به سبک بازی‌های کامپیوتری ساخته‌اند و آنچنان مایه‌های ضعیفی از شناخت تاریخ در آن بود که اساسا قابل بحث نبود. در یک کلام به نظرم فیلم 300 ابدا ارزش مجادله و مکث نداشت چه برسد به کشیده شدن بحثش در سطوح بالای کشور. نکته‌ی جالب اینکه بعد از مدتی، همان کمپانی هالیوودی، یا یکی از همکارانش، فیلم طنز 300 را از نو خودشان ساختند و اکرانش کردند. فکرش را بکنید. آنقدر آن فیلم حتی از نظر خودشان هم مسخره بوده که حاضر شده بودند کلی هزینه‌ی مجدد انجام دهند و فیلمی که خودشان ساخته‌اند را به باد تمسخر بگیرند. و نتیجه‌اش به نظرم یک شاهکار درآمده بود که آن هم کلی مرا خنداند. و باز از سر اتفاق، در صحنه‌ای از فیلم که لشکر خشایارشا با جنگجویان یونانی وارد نبرد می‌شود، واقعا و راس راسکی، تبدیلش کرده بودند به یک بازی کامپیوتری به سبکی که همه می‌شناسیم و تجربه‌اش را داریم. یعنی آنها هم در ینگه‌ی دنیا از فیلم همان برداشتی را داشتند که من در کوچه آب‌بره‌ی تایباد کرده بودم: فیلمی درحد یک بازی رایانه‌ای! و بد نیست بدانید شبیه این کار به ندرت در هالیوود اتفاق می‌افتد و از همین قضیه می‌توانید عمق فاجعه‌ی فیلم 300 را متوجه شوید. آنوقت ما، باد در بوق انداختیم و دنیا را متوجه یک فیلم بی‌ارزش کردیم و فروشش را چند برابر افزایش دادیم با داعیه‌های مختلف.

 

کتاب حاجی بابای اصفهانی، یک شاهکار ادبی و گنجینه‌ای غنی‌ست از برخی عادات پیشینیان ما، بویژه ارزشش در این است که نگاه غیردیپلماتیکی که آنزمان غربیان به برخی رفتارهای ما داشته‌اند را به دست می‌دهد. به نظرم باید آن را عمیقا خواند، تحلیلش کرد و دوره به دوره، تغییر نگرش جهان به ما را با مقیاس‌های علمی اندازه گرفت و ارتقایش داد. 

   | 

بعضی روزها، هنگام ظهر که به خانه برمی‌گردم، می‌بینم تریلیِ بزرگ‌جثه‌ای چنان نزدیک به درب ورودی منزل ما پارک کرده است که اعتماد به نفس ساکنین مجتمع را برای به داخل بردن ماشین‌ها پاک از بین می‌برد؛ بخصوص اگر راننده‌ی موصوف، خانم باشد! کوچه چندان عریض نیست، و ترافیکی از ماشین‌های سواری و وانت دیگر هم در دو طرف کوچه پارک می‌کنند و این تریلی غول‌آسا و طویل هم که آنجا متوقف شود، دیگر به زحمت فضایی برای عبور و مرور سواره و پیاده باقی خواهد ماند. 

 

اما باور بکنید یا نکنید، هر وقت این تریلی مزاحم را می‌بینم از ته دل خوشحال می‌شوم. 

 

صاحب این تریلی، همسایه‌ی روبه‌رویی ماست، که مردی درشت‌اندام، دوست‌داشتنی و ترکمن است. خانواده‌اش را اصلا نمی‌شناسم و با خودش هم فقط یکبار خوش و بش کرده‌ام که به نظرم مردی مودب و مهربان رسید، اما اینکه چرا از دیدن ارابه‌ای جاگیر او تا به این حد خوشحال می‌شوم دلیلش برمی‌گردد به سفری که تابستان امسال با سرکار خانم دکتر نجم‌آبادی همراه با تریلی آقای شیخ‌جامی عزیز به بندرعباس داشتیم. سفری که مجموعا پنج روز طول کشید که چهار روزش را داخل تریلی به سر بردیم. 

 

فکر می‌کنم همان موقع داستان سفر را نوشتم، اما به طور کلی هدف ما این بود که با نیم‌نگاهی به جاده ابریشم قدیم، درباره‌ی مسیر ترانزیت کشور از بندرعباس به دوغارون پژوهشی انجام دهیم و تصمیم گرفتیم به جای مصاحبه با رانندگان، خودمان بزنیم به جاده و وجب به وجب این مسیر را از نزدیک ببینیم و ثبت مشاهدات کنیم. این بود که با هماهنگی شرکت محترم حمل و نقل بین‌المللی فاخته، با آقای شیخ‌جامی که از عزیزان شهر کاریز هستند همسفر شدیم و دو هزار و اندی کیلومتر را طی‌الارض کرده، رفتیم و برگشتیم. 

آنجا بود که تقریبا از نزدیک با مشکلات رانندگان تریلی و سختی کار آنها آشنا شدم. اینکه برای بارگیری و حمل محموله‌ها، چقدر باید بیدارخوابی بکشند، چشم به جاده بدوزند، گرما و سرما را تحمل کنند، در هر شرایطی خود را و خودرو را سرپا نگه دارند، از هزاران حادثه‌ی دلخراش جان بدر ببرند، با کویر و کوه و بیابان دست و پنجه نرم کنند، غذای درست و حسابی نمی‌خورند، زمان‌بندی زندگی‌شان چندان مشخص نیست، بار باشد یا نباشد باید با چالش‌های متعدد روبه‌رو شوند، با عوامل گمرک چانه‌ها بزنند، با ماموران در جاهای مختلف هنرمندانه برخورد کنند، و کلی ظرائف دیگر که هیچ مشخص نیست چگونه از پس آنها برخواهند آمد. این در حالیست که پس از سه چهار شبانه روز سفر، استراحت چندانی هم در انتظار آنها نیست، رسیده و نارسیده باید دوباره سر اسب را بچرخانند و روز از نو، روزی از نو، و سلامی دوباره به جاده و آوارگی. حالا خدا بدهد برکت به خانواده، که همسر و فرزندان یک دل سیر او را ندیده و حسش نکرده، باز باید با او خداحافظی کنند و راهی‌اش کنند به سفری که فقط خدا نگاهبان اوست.

 

کار واقعا طاقت فرسایی‌ست و به همراهان‌مان می‌گفتم که خداوند آنها را مثل فولاد آبدیده کرده است. اینهمه تریلی، اینهمه آدم، اینهمه رنج و الم ... تصورش و تحملش برای من یکی که دشوار است، و خدا خودش نگاهبان این عزیزان زحمتکش باشد که فکر می‌کنم جامعه هم خیلی قدردان آنها نیست.

حالا هروقت این تریلی و دنباله‌ی قرمز بلندش را می‌بینم، خوشحال می‌شوم که همسایه‌ی عزیزمان، امشب پیش خانواده‌اش است، و بچه‌هایش می‌توانند گرمای وجودش را ولو به قدر یکی دو شب از نزدیک حس کنند. من که تا یک هفته پس از آن سفر، خرد و خاکشیر بودم، اما آنها خودشان تازه در همین استراحت نصفه نیمه باید به رتق و فتق امور منزل و کم و کاستی‌های هر روزه بپردازند و مسائل اصلی خانه و خانواده را مدیریت کنند. 

 

در این لحظات وقتی علیرغم خستگی کار روزانه، ماشین را با یکی دو فرمان به داخل می‌برم، از صمیم قلب، لبخند می‌زنم و دلم می‌خواهد این غول قرمزِ کله‌سپید، چند روزی بیشتر مزاحم همسایگان باشد. 

   | 

شب می‌شود و صبح، بدون تو نگارم

در سر هوسی جز نفسی با تو ندارم

 

                                        دستان و لب و دیده‌ی من بسته به مویی‌ست

                                        ورنه همه را بر کف پای تو گذارم

 

این بوته به بوی تو شکوفیده در این فصل،

گام ار نگذاری به خزانش بسپارم

 

                                        می‌بینم و ناباورم از صید خیالش

                                        انگار که گنجشککِ سیمرغ‌شکارم

 

هر چند که دور از توام ای شمع دل‌افروز

یک لحظه تو را از نظرم دور ندارم

 

                                        آن چهره‌ی ماهت و نگاهت که بیفروخت

                                        صد چله به سر آمد و نو گشت بهارم

 

هر صبح به رویای من آهسته بیایی

یکبار در آی از در و بنشین به کنارم

 

                                        در دوده‌ چنین تجربه‌ای ناب نبوده

                                        بر عرش رساندی نه مرا، بلکه تبارم

 

می‌گفت به دل، ناصرِ بیدل، که سیه‌چشم،

شب نیست که با یاد تو چون ابر نبارم 

 

تربت‌جام، 30 دی 93

   | 
عزیز و تکرار ناشدنی‌؛

 و آورنده‌ی نسیم دشت

به کوچه های تنگ مغز؛

 

و رقص عکسِ ماهِ خوش جبین

به روی موج‌ِ سردِ چین به چین

به روی ماسه‌های خیسِ بوسه‌ها؛

و خوابِ خوبِ خنده‌ی سحر

نهفته بر لبان آتشین؛

 

دلم، تنم 

به باد می‌رود به یاد او 

همیشه رفتنی چنین به باد

بباد،

که رفته‌ام به یادِ او به باد؛

 

نشسته بر اریکه‌ای ز برف، 

پر از ترانه، پر ز حرف

چنان الهه‌یی که خاصه‌ی فسانه‌هاست

به چله‌ای که شاهِ چله‌هاست؛

 

دلم، تنم،

سحر سحر به باد می‌رود ...

 

تایباد، دی ماه 1393

 

   | 

حسی بومی و نوستالژیک در من دمیده می‌شود وقتی می‌شنوم بلندگوی مسجد اعظمیه تربت‌جام هم مثل مسجد جامع احناف تایباد، خبر فوت یک همشهری را به شیوه‌ای محلی به آگاهی دیگران می‌رساند. درست است که من عزیزان این شهر را خیلی نمی‌شناسم اما پیش از آغاز روز کاری، فرصت فاتحه‌ای از دور، به مدد نزدیکی به این مسجد برایم فراهم شده است. از این بابت خدا را سپاسگزارم. 

   | 

امروزه، بسیاری از شهرهای ایران برای خود عبارتی معرفی‌گونه، مبتنی بر شاخص‌ترین ویژگی جغرافیایی، تاریخی یا فرهنگی خود انتخاب کرده و آن را نماد یا شعار شهرشان قرار می‌دهند. بر همین اساس مشهد عنوان پایتخت معنوی ایران، شهرکرد بام ایران، نیشابور شهر قلمدان‌های مرصع و خواف شهر میراث‌های ماندگار را برای خود برگزیده‌اند. 

 

به نظرم بد نیست همین شاخصه را ما نیز برای تایباد انتخاب کنیم. بر همین اساس مدتی‌ست که ذهنم درگیر این مسئله شده و چند پیشنهاد را پس از تدقیق و بررسی فراوان مطرح کرده‌ام. سپس این مسئله را با شهردار محترم، شورای شهر و شورای فرهنگ عمومی نیز درمیان گذاشته‌ام؛ اما متاسفانه به نظرم می‌رسد که اراده‌ای برای نادیده گرفته شدن این امر وجود دارد که بخشی به خاطر فرهنگ بومی خودمان و بخشی ناشی از غلبه‌ی دیدگاه تصمیم‌گیرندگان غیربومی‌ست. 

 

تجربه‌ی سال‌ها کار در حوزه‌ی ادبیات شفاهی، مرا به این نتیجه رسانده که ذخیره‌ی واژگان و دستور زبان محلی ما که میراث گرانبهایی از فارسی دری و حتی پارسی باستان است، در پهنه‌ی ایران عزیز به نوعی کم نظیر بکر و منحصر به فرد باقی مانده است و پیوند بسیار قدرتمندی با سایر نواحی فارسی زبان جهان، از افغانستان تا تاجیکستان و هند، را نشان می‌دهد. این ذخیره‌ی ادبیاتی در حوزه‌هایی مثل فرهنگ واژگان، تغییرات افعال و کلمات، عبارات و اصطلاحات، مثل‌ها و هوسنه‌ها، چاربیتی‌ها و بسیاری بخش‌های دیگر از ظرایف بی‌نظیر و البته زیبایی برخوردار است که می‌تواند موضوع رساله‌ی دکترای چندین و چند پژوهش قدرتمند  و البته کتابهای متعدد ارزشمند باشد. 

 

این ویژگی به نظرم مهمترین گنجینه‌ای‌ست که در طول سده‌های گذشته از پیشینیان برایمان به جای مانده است. میراثی که ما را از سایر نواحی ایران متمایز کرده و در عین حال آبروی فرهنگی و ذخیره‌ی ادبیاتی کشور محسوب می‌شود. شیرینی این کلام به حدی‌ست که همه‌ی ما امروزه از کاربرد زبانمان در شرایط روزمره شاد و خرسندیم و اگر دستی در تاریخ و فرهنگ هم داشته باشیم با مطالعه‌ی آثار قدما و ادبا متوجه می‌شویم که واژگان روزمره‌ی ما در هزار سال قبل و حتی پیشتر، چقدر واژگان ادبی مهمی به شمار می‌رفته‌اند و مایه‌ی زیور متون گرانسنگی مثل شاهنامه‌ حکیم ابوالقاسم فردوسی بوده‌اند ـ که بخشی از آن را به شکل مقاله‌ای پژوهشی همین امسال درحضور سفیر تاجیکستان با عنوان ادبیات شفاهی تایباد در شاهنامه‌ی فردوسی ارائه کردم ـ و دیدیم که چقدر حضار عزیز و همشهریان علاقمندمان از آن لذت بردند و استقبال کردند. 

 

بنابراین پیشنهاد می‌کنم که عبارت توصیف‌گر زادگاه‌مان این باشد: تایباد، شهر گنجینه‌های شفاهی، و به این ترتیب به میراث کهن فرهنگی‌مان ارج می‌نهیم و آن را تاج سر خویش می‌کنیم. البته راه را باز می‌گذارم تا همه‌ی صاحبان ذوق و همشهریان عزیز و صاحب فن، اندیشه‌ی خود را به کار گیرند و پیشنهادهای دیگری را نیز ارائه دهند. اینکه کدام پیشنهاد نهایتا مورد موافقت قرار بگیرد مهم نیست، ارزش واقعی در این است که همه‌ی فرزندان این آب و خاک کنار هم قرار بگیریم و هر یک به سهم خود بخشی از فرآیند توسعه‌ی زادگاه‌مان باشیم. 

   | 

صبح که در جاده بودم، نیسان آبی‌رنگی، با تانکر استیل به پشت، کند و سنگین داشت شیر تازه به کارخانه می‌برد. در آن گرگ و میش بامدادی، با خودم فکر کردم که چقدر کاری که این راننده‌ی عزیز می‌کند مهم است. بخش بزرگی از مردم ما، هر روز شیر و ماست و پنیر و انواع لبنیات را با سهولت می‌خرند و میل می‌کنند، فقط به خاطر اینکه امثال این عزیزمان در زنجیره‌ی تولید تا مصرف، کارشان را درست و به موقع انجام می‌دهند. 

 

نانوا به همین منوال، خودرو ساز، پمپ‌چی، شیشه‌بر، کارمند، پرده‌فروش، قصاب، استا فعله، معلم، و خیلی‌های دیگر که فهرست بلندبالایی را تشکیل خواهند داد. و اگرچه درآمدی که این افراد مهم دارند قابل مقایسه نیست با عددی که اخیرا شنیده‌ام به عنوان حقوق پیشنهاد شده به سه تا متخصصی که ظاهرا حاضر شده‌اند به تایباد بیایند ـ و آنقدر عددی که شنیده‌ام بالاست که حتی به زبانم هم نمی‌آید ـ اما به هرحال جامعه‌ی ما به دست بسیاری از مردم خوب ـ زن و مرد و پیر و جوان ـ در حال مدیریت و پیشرفت است. 

 

به آن راننده‌ی عزیز و همه‌ی افراد مهم دیگر این اجتماع خسته نباشید باید گفت و امیدوارم درآمد آنها هم کفاف یک زندگی شرافتنمندانه و درجه یک را در طول زندگی‌شان بدهد؛ و نیز امیدوارم هرچه زودتر این اختلاف درآمد جامعه‌ی پزشکی با سایر اقشار کشور معقول و منطقی شود تا از آسیب‌های اجتماعی آتی به این شکل که پیش می‌رود حذر گردد، زیرا هیچ مدرکی ولو پزشکی نباید مجوزی باشد برای کسب درآمدهای باورنکردنی در شرایطی که بسیاری از جوانان و خانواده‌ها در تنگناهای اولیه و ابتدایی زندگی‌شان به شدت گرفتارند. 

 

   | 

همین الان از مراسم تودیع و معارفه فرماندار تربت‌جام می‌آیم. برادر عزیزم آقای مهندس موسوی تکریم شدند و برادر ارجمند، جناب آقای رستمی معارفه؛ و به قول مولانای روم: صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.

 

اما در پسِ دو ساعت سخنرانیِ تقریبا یکنواخت، آخر مراسم، استاد غفاری، نوازنده و خواننده‌ی توانمند محلی در معیت استاد کیانی پشت تریبون آمدند، هر دو با تنپوشِ محلی، و استاد قطعه‌ای سوزناک با قافیه و ردیف: "چرا می‌روی، مرو ... کجا می‌روی، مرو" را در بدرقه‌ی آقای موسوی اجرا کردند.

 

خدای بزرگ، نفس‌ها در سینه حبس شده بود، صدای بی خش و صاف، پژواکِ رسا و طنین‌افکن، صوتی بدون موسیقی و فقط برخوردار از میکروفن، و اجرایشان به قدری تاثیرگذار بود که نماینده‌ی مجلس، فرماندار سابق، امام جمعه‌ی اهل سنت و خود استاد غفاری همه اشک از چشمانشان روان شد. باور کنید حتی حالا هم نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم. 

 

به استاد به خاطر این استعداد خداداده و تربیت صدایشان تبریک می‌گویم، به این شهر به خاطر داشتن چنین گنجی، به آقای موسوی به خاطر نام نیکی که به جای نهادند تا هنرمندان چنین تجلیلی از ایشان به عمل آورند نیز تبریک می‌گویم و در آخر خدا را شکر می‌کنم که آنقدر زنده ماندم تا نوای زیبای ایشان را در واپسین پنجشنبه‌ از پاییز بشنوم. 

   | 

غم بر دلم گرانبار می‌شود از دیروز، هر لحظه که به یاد می آورم چگونه 132 کودک پاکستانی ـ بی‌گناه و در محیط امن مدرسه‌شان ـ قربانی عقاید کور و ظاهرفریب شده‌اند. خدا بزرگ و کوچک عالم را از این بلاها به دور نگه دارد. 

   | 
یک زیستن کاش

کافی بود

برای دانستن؛ 

برای دانستن تو عزیزم؛

و آنجه باید گفت، 

و آنچه نباید. 

 

حقیقت ـ حیف ـ

که از تبار مجاز است و 

واقعیت ـ حیف ـ 

که سرتا به پای آلوده؛

 

کاش از تمام دنیا عزیزم

فقط به دانستن تو می‌رسیدم؛

کاش.

 

تربت‌جام، آذر 93

   | 

امروز ـ آخرین سه شنبه از ماه آتش ـ در خبرگزاری ایسنا خواندم که در سرمایه‌گذاری بخش پژوهش، ژاپنی‌ها گوی سبقت را از آمریکای شمالی هم ربوده و نوآوری‌شان در جهان اول شده است. به آنها تبریک می‌گویم و خوشحالم که ما هم دیر یا زود از نتایج عملکرد آنها بهره‌مند خواهیم شد. همانطور که از کولرگازی، موبایل، انرژی هسته‌ای، ویدیوپروژکتور، کامپیوتر و خیلی محصولات پژوهشی سایر ملل تاکنون برخوردار شده‌ایم. 

 

اما چرا علیرغم میزان قابل توجهی از مقالات پژوهشی داخلی، سهم ما از بازار اقتصاد دنیا ناچیز است؟ ایسنا نوشته بود که تویوتا، 1/5 برابر کل سرمایه‌گذاری سالانه‌ی خود را صرف پژوهش می‌کند، برخی دیگر از شرکتها، تا چهاربرابر هم هزینه می‌کنند. اما برای ما، بودجه پژوهشی اولین قربانیِ کسری بودجه است، چرا؟ دلیلش را در فرمانداری تربت‌جام توضیح دادم: چون پژوهش اساسا در سبد نیازمندی‌های خانوار و مسئولین کشورمان نیست. برای همین، اگر هم پژوهشگران یافته‌هایی تولید کنند کسی علاقه‌ای به دیدن و شنیدن آنها ندارد. شهرداری ترجیح می دهد هرسال آسفالت کند تا بررسی کند که چرا باید هرسال آسفالت کند. شورای شهر ترجیح می‌دهد نقش عابربانک ادارات را بازی کند تا درخواست حمایت از نوآوری یک جوان مبتکر را مصوب کند. اداره آب مایل است تعرفه ها را بالا ببرد و با متخلفین تا ابد دزد و پلیس بازی کند تا اینکه تحقیق کند که چطور واقعا با خشکسالی روزافزون به مقابله برآید.

 

این از یک روی سکه، اما روی دیگرش این است که همین پژوهش‌ها و پژوهشگرانمان هم وارد دهکده‌ی جهانی نمی‌شوند. چرا؟ چون نمی‌توانیم با زبانی سخن بگوییم که نظراتمان شنیده شوند و جایی برای خود در شرکت سهامی دنیا باز کنیم. زبان انگلیسی ما ضعیف است و هیچ برنامه‌ی ملی و فراگیری هم برای بهبود چشم‌انداز آن در دست اجرا نیست. پریروز نماینده محترم مجلس در آخرین روز از هفته پژوهش تربت‌جام گفتند که اخیرا که در وین بوده‌اند چقدر از ضعف زبان انگلیسی رنج برده‌اند و پریشب هم که در اختتامیه همین هفته بودیم، روی پلاکارد بزرگ عمق صحنه، دو خط انگلیسی نوشته شده بود که در هر دو سطرش اشتباه املایی و انشایی وجود داشت. 

 

من هم انگلیسی‌ام در حد متوسط است، و این برای دانشگاه یک کشور اصلا خوشایند نیست که نتواند با دنیای علم و دانش بیرون از مرزهایش تبادل افکار کند. بهتر است ـ و باید ـ بپذیریم که زبان انگلیسی چیزی فراتر از امپریالیسم  جهانخوار است، ژاپن، کره، چین، کانادا، هند، نروژ، فنلاند، استرالیا و همه‌ی کشورهای رو به توسعه‌ی جهان خواه ناخواه دیدگاه‌هایشان را با این زبان با هم تسهیم می‌کنند و از این راه، سودها کلان فردی و ملی می‌برند. همانطور که زمانی پهنه‌ی بزرگی از شرق جهان به زبان فارسی صحبت می‌کرده است که آثارش هنوز هم در نام افراد و دشت‌ها  و شهرهای خاور نزدیک تا دور قابل ردیابی‌ست. درک این نکته ضروری‌ست که بدانیم چنانچه ما ـ در این دوره از زمان ـ به زبان انگلیسی مسلط شویم سودش قطعا به جیب امپریالیسم نخواهد رفت. 

   | 
مرغی شد و برخاست ز گلدسته‌ی نارَنج

                                                           گنج از کف ما رفت و به جا ماند غم و رنج

  ای طایر عرش نُهُم و زایر هشتم

                                                          یاد تو گرامی‌ست در این هفت و شش و پنج

 

   | 

نمایشگاه آثار پژوهشی شهرستان تربت جام امروز ـ دوشنبه هفدهم آذر 93 ـ در محل مصلی این شهر افتتاح شد و دانشگاه‌های شش‌گانه‌ی این شهر به همراه آموزش و پرورش، و دو سه اداره‌ی دیگر، غرفه‌داران این نمایشگاه را تشکیل می‌دهند.

دانشگاه پیام نور با سه اختراع، نزدیک به بیست اثر تالیفی، چندین مقاله‌ی پژوهشی، پایان‌نامه‌ها، بخش زمین‌شناسی، تولیدات کشاورزی و چهار کارگاه فوق برنامه از جمله فعالترین غرفه‌های این نمایشگاه به شمار می‌رود. ضمن اینکه ما تنها گروهی هستیم که به معنی واقعی غرفه‌آرایی کرده‌ایم و از صاحب فن این رشته برای ارائه‌ی فضایی حرفه‌ای کمک گرفته‌ایم. ناگفته پیداست که سایر دانشگاه‌های شهرستان هم حضور پررنگی را به نمایش گذاشته‌اند. 

از همکاران خوبم بویژه آقایان صدیقی، حسینی، رضایی و همچنین از هنرمندان غرفه‌آرا و دانشجویان بسیار پرتلاش‌مان ـ آقایان و خانم‌ها ـ که متاسفانه اسامی شان را ندارم سپاسگزارم. امیدوارم بازدیدکنندگان نیز بهره‌ی کافی ببرند. این نمایشگاه به مدت پنج روز صبح و بعدازظهر پذیرای مشتاقان پژوهش خواهد بود. 

   | 

دقیقا معلوم نیست که چرا بخش بزرگی از آثار باستانی مردم غرب جهان، قلعه‌های قدیمی‌شان ـ به قدمت صدها و حتی هزار سال ـ است که عمدتا مقر فرمانروایی حکام یا همان کاخ پادشاهان محلی یا ملی‌شان بوده؛ در حالیکه این امر در کشور ما کمتر دیده می‌شود یا اساسا قابل رویت نیست. 

به عبارت دیگر، اگر در شهرهای ایران بگردیم، کمتر ابنیه‌ای را تحت عنوان کاخ پادشاهی یا قلعه‌ی فرمانروایی می‌توانیم سرپا مشاهده کنیم، بماند، که حتی در اکثر موارد از خرابه‌هایشان هم خبری نیست. این در حالیست که کشور متمدن ما، همواره دارای تشکیلات سیاسی منسجم و پادشاهان ریز و درشت مدعی بوده است. پس چرا امروزه خبری از بارگاه و پایگاه آنها نیست؟

 

آیا ما همواره از دست پادشاهان‌مان آنقدر خون دل می‌خورده‌ایم که پس از رفتن‌شان دل‌مان نمی‌خواسته هیچ نشانه‌ای از آنها باقی بماند و از جمع شدن بساط‌شان استقبال می‌کرده‌ایم؟

آیا منطقی‌ست که فکر کنیم پادشاهان سرزمین ما هیچ‌کدام‌شان سازه‌ای مستحکم برای اقامت و شکوه‌شان نمی‌ساختند که از باد و باران گزند نیابد و تا به امروز دوام بیاورد؟

آیا سلسله‌های فاتح و پیروز، که عمدتا آکنده از کینه‌توزی و عصبیت هم بوده‌اند، غیر از آنکه دودمان پیشینیان  را به باد می‌داده‌اند، تمام آثار و ساختمان‌هایشان را نیز محو و منهدم می‌کرده‌اند؟

آیا ما مردمی معنویت گرا هستیم و نظر خوشی اساسا به سیاست نداریم اما در عوض بزرگان دیانت خود را پاس می‌داریم و فقط برای این قبیل موارد اهمیت قائلیم؟

آیا اساسا تاریخ نزد ما ارج و قربی ندارد که به حفاظت از بقایای باستانی خود متعهد باشیم و همت گماریم؟ و آیا آثار باستانی برای ما هم‌معنی با خرابه است و قادر نیستیم فرق بین این دو را درک کنیم و واکنشی شایسته در این خصوص از خود بروز دهیم؟

 

به هرحال بخش بزرگی از اطلاعات بنیادی ما از نحوه‌ی زندگی مردم، نحوه‌ی اداره‌ی کشور و مسائلی از این قبیل در لابلای خرابه‌های حفاظت نشده دفن شده‌اند. خرابه‌هایی که نه پدران ما نگاهشان داشته‌اند و نه حتی امروز هنوز برای ما چندان با اهمیت‌اند. اطلاعاتی که شاید نه تنها هویت ما را مستحکم‌تر می‌کردند، بلکه می‌توانستند منبع درآمد و رفاه اقتصادی نیز برای ما فراهم کنند. 

 

   | 
اگر شاد بودی، بخند،

ولو تو را بشکنند؛

و اگر غمین،

به گریه منشین؛

که دوستدار همین‌اند.

 

شاید از روستای فکرت به شهر

یا از شهر فکرت به روستا 

بروی بد نباشد؛

 

آن نور منتظرست. 

چنان منتظر که هرگز از یاد هم نخواهید رفت.

 

دوستش بدار و خطر کن؛

پیرانه‌سر یا جوانه، خطر کن؛

ارزشش را دارد آغشته در خون عاشقش باشی.

 

تربت‌جام، 6 آذر 93

   | 
... و من تا ابد 

وفادار آن پاییز خواهم ماند

که حلقه‌ی مِهر تو را 

به من بخشید. 

 

برگرفته از شعری ناشناس

   | 

به سان بادِ بهار است، عطر دستانش

به هر کرانه یکی هست مستِ مستانش

   | 
گفتی که مرا کنار خود خواهی داشت

ای کاش که حلِّ فاصله، راهی داشت

 

                                               آن کس که به جز تبسمت چیزی خواست

                                                از خلقتِ خود،  تصورِ  واهی داشت

 

 

تربت جام، 12 آبان 93

   | 

ای هر شبم از بوی تو لبریز                       با من به همین گونه بیامیز

 

عالم به تماشای تو مدهوش                     هم این دل بیچاره ی من نیز

 

خونین جگرم کرده نگاهت                         وآن مژّه‌ی چون نیزه‌ی سرتیز

 

رویای تو رودی‌ست خروشان                     زین پس من و این موجِ بلاخیز

 

طعم تو کَرَم کرد که بنشست                   بر سفره ی خشکِ منِ بی چیز

 

ای کاش که بی دغدغه بودم                       بر گردن زیبای تو آویز

 

شاید که هویدا شود این عشق                 با این همه، هیهات ز پرهیز

 

ناصر به نشان تو غزل خواند                     بنشین و بر او بوسه فرو ریز

 

 

5 آبان 93، تربت جام

   | 
به آریا گفتم: دستاتو حتما قبل از غذا خوردن بشور، ویروس اِبولا همه‌ی دنیا رو ترسونده. 

گفت: نگران نباش، طوریم نمی‌شه، چون بچه‌گیام گرفتم

گفتم: کِی؟ 

گفت: ابولا مرغون دیگه ...

   |