صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
محمدناصر مودودی

دریافت کد تاریخ شمسی

بعد از حدود دو ماه که از ایجاد مشکل برای سایت محترم بلاگفا می‌گذرد و عملا آن را از دسترس ما خارج کرده بود، اینک دوباره به نظر می‌رسد که با تلاش عزیزان، بار دیگر این سایت خوب، راه اندازی شده است. از زحماتشان سپاسگزارم و امیدوارم دوباره به مشکلاتی از این دست برنخورند. 

البته امکان عدم دسترسی طولانی مدت ما به بلاگفا باعث شد که اخیرا دامنه ی اختصاصی خود را در فضای اینترنت خریداری کنیم و در حال طراحی سایت شخصی خود هستیم تا از این پس از آن طریق با دوستان ارجمند در ارتباط باشیم. 

روزگارتان خوش و خرم

|

در آخرین صبح بهمن ماه، ایمیلی از دوست ارجمند، جناب آقای دکتر قوام‌آبادی دریافت کردم که به نظرم رسید لازم است منتشر کنم. 

با سپاس از ایشان:

مدتي پيش و براي اولين باربه شهر تايباد رفتم. اما قبل از آن به شهرخواف و همينطور سنگان. نمي‌دانم هميشه از شهرهاي خواف و تايباد خوشم مي‌آمده است و زماني كه دقيق مي شوم دليلش را وجود دو دوست مي بينم: ... در خواف و ... در تايباد كه نماينده و سمبل مردماني عزيز و دوست‌داشتني هستند. 
در اين سفر موفق به ديدار هيچكدام از اين دو رفيق شفيق نشدم و چقدر دلم مي‌خواست از رنجي كه در سنگان خواف بردم برايشان بگويم و باز بگويم؛ چرا كه در آنجا بخاطر تخريب و برداشت سنگ آهن پلاسري ديگر اثري از واقعيت منطقه نبود و معدنكاري بعضاً غير اصولي، بدون رعايت امور زيست محيطي و منابع طبيعي، منطقه  را ديگرگون كرده و بي مهابا شخم زده اند. حقيقت تلخي كه بايستي بر آن گريست وچاره اي انديشيد. 
در پايان خدا كند روزي برسد كه عرصه هاي منابع طبيعي از هر گزندي در امان باشند و به جاي تخريب و ويراني، آباداني و آبادي ببينيم
                                                    كرمان  بهمن  1392
                                                                                                                                                                                                    عباس قوام
|

این غنچه‌ی نو رسته به سی روز نپایید

سربسته به پژمردگی و مرگ گرایید

ما راست نگفتیم و خرد پیشه نکردیم

کز مادر ایام، به جز درد نزایید

از ترس بلا خیزد و هُش دار که رخ را

جز بر درِ آزادگیِ و مرد نسایید

این راه، فقط راهزنی خواهدت آموخت

برگرد، مبادا که بدین راه بیایید

من بسته به زنجیر و فلک مار و بدین حال

خوابید شمایی که مرا قفل‌گشایید

این غائله‌ی کوهِ هَماوَن ابدی گشت

ای رستم و کیخسرو و گودرز کجایید؟

انفاس شما، خاک به افلاک رسانده‌ست

یکبار مرا نیز سرافراز نمایید

ناصر به امیدی سرِ این سفره نشسته‌ست

بر عهده‌ی او نیست، شما خانه‌خدایید.


28 بهمن 1392 ـ تایباد

|

در زیست بشر، چیزی به نام رفاه، اصالت ندارد. اگر هم داشته باشد، برداشتی که جامعه‌ی ما از رفاه دارد ـ که تعبیر کوچه‌بازاریش می‌شود تنبل‌خانه‌ی شاه عباس ـ اصالت ندارد.

رفاه، نقطه ی رکود است، به این دلیل که مقصد تلقی می‌شود، و اگر به مقصد رسیدی، دست از تلاش و مواجهه برخواهی داشت. آنچه باعث هیجان و خلجان می‌شود، راه است و حوادثش، کوشش‌های بافرجام و نافرجام است برای رسیدن به مقصد که همان رفاه باشد.

آنچه آدمی را دگرگون می‌سازد، نه بهشت، که کوششی‌ست که برای رسیدن به بهشت خواهی کرد. چیزی که مجنون را شهره آفاق کرد، نه ازدواج با لیلی که مسیر سنگلاخ عاشقی‌اش بود. هم بهشت و هم وصل لیلی، هر دو تعابیری از رفاه‌اند. هیچ داستانی از دوران زندگی پر رفاه آدم و حوا در بهشت وجود ندارد. هیچکس علاقمند به شنیدن رفاه مطلق آن دو نبوده و نیست، و اگر مجنون با یک خواستگاری ساده، به کام خود می‌رسید، می‌شد یکی مثل من و شما.

رفاه، به تعبیر جامعه‌ی ما، نقطه‌ی بخور و بخواب است، و این یعنی رکود. در همین شهر کوچک، پسران و دختران خیلی از حاجی فلانی‌ها را می‌توان مثال زد که چون قدرت خرید بالایی دارند، مصرف‌کنندگان قهاری شده‌اند و هیچ دلیلی برای تحرک نمی‌بینند و اگر در آینده دچار مشکل خاصی نشوند، تا زنده‌اند بی هیچ کمالی، از خود و جامعه دور می‌شوند.

در کشورهای توسعه یافته، رفاه، در کنار کوشش مداوم است. و این کوشش بخشی برای حفظ و بهبود رفاه است و بخشی به دلیل دستیابی به کمالات انسانی، جلوگیری از رکود و افتادن به ورطه ی سقوط. این است که آنها، مال و منال خود را مدام صرف آفرینش مدل‌های جدید ساختمان‌سازی، ورزش، لباس، تکنولوژی و تفریح می‌کنند، و ما در اوج رفاه، هر روز ماشین و موبایل‌مان را عوض می‌کنیم و خانه در اینجا و آنجا می‌خریم.

به شهادت یکی از مدیران محلی معدن سنگان، سخت‌کوش ترین مهندسین خارجی که گاه و بیگاه به این معادن می‌آیند، آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها هستند. نه استراحت دارند و نه تعارف. تلاش بی‌وقفه و جانانه‌ای به خرج می‌دهند تا کارشان، آبروی کشورشان و رفاه مردم‌شان را تامین یا حفظ کنند. این درحالیست که من و شما می‌دانیم این دو کشور، از ثروتمندترین کشورهای جهان‌اند و شاید کار آنها در این معدن، خیلی هم به چشم نیاید.

آنها اصالت را به رفاهی که دارند نمی‌دهند. برای آنها اصالت زندگی در کوشش هدفمند است.

|

هفده بهمن، سالروز وفات مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی، پرآوازه‌ترین مرد در پهنه‌ی تاریخ محلی ماست. مردی که حیات و مماتش نقطه‌ی صلح همه‌ی ملت‌ها و مذهب‌ها بوده است. شخصیت ارجمندی که شیخ احمد جام را چنان گرامی می‌داشت که کمتر تسننی همچو او دوستش می‌دارد و آنچنان به حضرت رضا (ع) عشق می‌ورزید که کمتر شیعه‌ی‌ای تا به این حد مخلصانه وی را عزیز می‌شمرد.  

یافتن روز وفات این مرد کرامند، از آنجا که در تواریخ تنها به ذکر سلخ محرم 791 هجری قمری بسنده شده بود، با دشواری زیاد صورت گرفت، اما طی دو مرحله، و نهایتا با تاییدیه‌ی دکتر ایرج ملک‌پور، استاد موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران، این روز یعنی هفدهم بهمن نهایی شد و در مقدمه چاپ دوم کتاب مقامات تایبادی به هم‌شهریان عزیز آگاهی‌رسانی گردید. در سال 90، یعنی دو سال پیش نیز، نخستین آیین نکوداشت ایشان را در دانشگاه پیام نور برگزار کردیم که چه خاطرات شیرین و چه بازتاب لذت‌بخشی داشت، و همانجا آرزو کردیم که امید به خدا هرسال نکوداشت ولو مختصری برای ایشان برگزار گردد و اصحاب توفیق گرد هم آیند و زندگان از انوار سرمایه‌های کهن این سرزمین بهره‌ای ببرند. 

 اما این اتفاق تا کنون نیفتاده است. 

دو ماه پیش، نامه‌ای کتبی و رسمی به شورای اسلامی شهر تایباد نوشتم و خود نیز در جمع اعضاء محترم حضور یافتم و تقاضای مراسم مختصری برای آن بزرگمرد محلی کردم. گفتم این روز، یعنی هفده بهمن، تنها تاریخ اختصاصی سرزمین تایباد است، روزی‌ست منحصر به‌فرد که مشخصه‌اش بومی بودنش است، تمام روزهای دیگر یا ملی‌اند یا منطقه‌ای، اما این یکی خاص تایباد است، پس باید ارجش نهاد و گرامی‌اش داشت.  

همچنین پیشنهاد راه‌اندازی دبیرخانه مفاخر تایباد را ارائه کردم تا با پژوهش مستدل، نه مثل برخی منابع جدید که اعتبار اندکی دارند، شروع کنیم به شناسایی مفاخر محلی و این‌گونه، مثلا بیست سال بعد، تذکره‌ی صحیحی از بسیاری از شخصیت‌های محلی خواهیم داشت و مستندسازی معتبری صورت خواهد گرفت. همچنین پیشنهاد دادم که جایزه‌ای سالانه به نام مولانا، در دو حوزه‌ی دانش و فرهنگ طراحی شود و هر ساله به دو نفر که خدمات شایان توجهی برای زادگاه خود یا اساسا تایباد انجام می‌دهند ـ  یکی در حوزه علوم مدرن و یکی در حوزه فرهنگ و هنر ـ به رسم یادبود این جایزه تقدیم‌شان گردد و بدینگونه شوقی در دل جوانترها پدید آید. و برایشان مثال زدم: فرض کنید مثلا نوعی جایزه نوبل محلی. 

هفته‌هاست منتظرم هفده بهمن فرا برسد. خبرنگارها دو هفته است که پیگیری می‌کنند و می‌پرسند که آیا شورا مراسمی برگزار کرده؟ آیا خبری دارید که منتشر کنیم؟ آیا تحرکی، نیم‌نگاهی، گوشه‌چشمی به مولانا شده است یا نه؟ اصلا کسی به فکر مولانا هست؟

خیر، هیچ خبری نیست.

کسی به خود زحمت نداده که یادی از مولانا بکند و وقتی برای او بگذارد، و وجودش را گرامی بدارد. هرجند که مطمئنا مولانا نیازمند ما نبوده و نیست. این ماییم که هر چهار سال یکبار، موقع انتخابات شوراها دست نیاز به سویش دراز می‌کنیم و با تیتر درشت بولد شده، می‌زنیم: ائتلاف مولانا؛ و رای جمع می کنیم و به شورا می‌رویم و باقی قضایا.

به هرحال من به شورای قبل هم گفتم: شما میهمان این خانه‌اید و ما میزبان این خانه، ما قبل از شما بوده‌ایم و بعد از شما هم می‌مانیم، شما مدتی تصدی دارید و می‌روید اما ما  مدافع این خانه و گنجینه‌هایش هستیم و خواهیم ماند. این گنجینه چه اسمش مولانا باشد، چه لباس و گویش محلی، چه پلنگ و محیط زیست تایباد. 

|

در میانه‌ی بهمن، و در پسِ پنج روز سرمای گزنده، عصر امروز، سرانجام برف آمد. اولین برفی که گرچه زیاد نیست، اما زمین را با لایه‌ای نازک و شکوهمند، سپید کرده است. حس زمستان حالا کمی برمان داشته، و با وجودی‌که چند روزی می‌شود که شمالی‌های عزیز با غول دومتری برف دست و پنجه نرم می‌کنند، اما خدا را شکر که چشم مان امسال به همین نرمه برف هم افتاد. 

به شادی اَهمَن و بهمن، و برکت‌شان برای فرزندان این بوم و بر تا همیشه 

|

فرصتی دست داد تا در لابلای برگه‌های پراکنده‌ی مقاله و ترجمه و درس و مشق، داستان دلکش و عاشقانه‌ی تریستان و ایزوت را بخوانم. داستانی که مربوط است به دو دلداده‌ی اروپایی که ظاهرا در حوالی قرن دوازده میلادی می‌زیسته یا داستان‌شان آفریده شده است. ترجمه به قلم استادانه‌ی دکتر پرویز ناتل خانلری بود که مضمون اثر را با منظومه‌ی ویس و رامین، که یک قرن پیش از آن توسط فخرالدین اسعد گرگانی نوشته شده، مقایسه کرده بودند.

تریستان، خواهرزاده‌ی شاه مارک، پادشاهی در جنوب انگلستان و شمال فرانسه کنونی، بوده که دلاوری بی‌همتاست، آنچنان که فرخ و آزادی سرزمینش مرهون دلیری اوست. ایزوت شاهدخت زیبارو و زرین موی ایرلند است و تریستان با شجاعتی بی‌نظیر مالک وی می‌شود و او را برای همسری دایی‌اش، شاه مارک، سوار کشتی می‌کند. اما در بین راه، ناغافل، هر دو شراب عشق را می‌نوشند و ناخواسته دلداده‌ی هم می‌شوند. از آن پس همه چیز گرد شادی و رنج این دو دل‌شیفته و کنش و واکنش‌های اطرافیان آنها می‌گذرد.

به نظرم آمد که تریستان و ایزوت به نسبت همتایان شرقی خود، کامرواتر از دنیا رفته‌اند، نخست آنکه تقدیر یا نویسنده به آنها اجازه داده بود که مدتی با هم زندگی مشترک داشته باشند و به جز آن دیدارهای فراوانی را شبانگاهان برای آنها ترتیب داده بود تا یک دل سیر یکدیگر را ببینند. از سوی دیگر با فاش شدن این عشق، زخم و کینه‌ی اطرافیان  نیز آنها را خانه‌خراب نکرد و اگرچه در یک مورد هر دو به کیفر زنده سوختن در آتش محکوم شدند اما لطف طبیعت یا آفریننده شامل حال‌شان شد و از این مخمصه عاقبت به خیر گذشتند. البته داستان پایان خوشی ندارد ولی باز هم بااین تفاصیل، این دو نه با هجران و زنجیر، بلکه در کنار هم می‌میرند.

وقتی این داستان را با لیلی و مجنون و خسر و شیرین (در اصل فرهاد و شیرین) مقایسه می‌کنم، می‌بینم هم عاشقی در خاورزمین، پیشه‌ای پرخطرتر بوده است و هم اطرافیان، فرهنگ سخت‌گیرانه‌تر و مجازات‌خواهانه‌تری نسبت به عشاق داشته‌اند. این را که می‌گویم مربوط به مالک مستقیم معشوق نیست، بلکه عکس‌العمل اطرافیان عادی عاشق و معشوق هم مد نظرم است. ما در عشق بیشتر فرهنگ تنبیه داشته‌ایم تا تشویق. شاید به این دلیل است که عاشقان این سرزمین معمولا یا کارشان به جنون می‌کشید یا نی قلیان می‌شدند و خیر از زندگی خداداده نمی‌دیدند. البته استثنائاتی مثل سرنوشت ویس و رامین را هم از یاد نبریم که به قول خارجی ها، هپی اندینگ داشته‌اند.

|

طی دو ماه گذشته، از سه بیمار شنیده‌ام ـ بیمارانی که تن به تیغ طبیبان سپرده و پزشکان آنها نیز سه تن از جامعه حال حاضر پزشکی هستند و به نوعی انحصار تخصص را هر یک در حوزه‌ای در اختیار دارند ـ که هر سه، شخصا یا فرد همراه‌شان، دقیقا پیش از عمل جراحی فراخوانده شده و مبالغی هنگفت، به عنوان زیرمیزی طلب کرده و در هر سه مورد، بیمار با اندکی چانه‌زنی مجبور به پرداخت مبلغ مورد نظر شده است.

باور نمی‌کنم اما حتی اگر احتمال ضعیفی هم وجود داشته باشد باید از درد آتش بگیریم.

سه مورد جراحی و سه مورد زیرمیزی!

اگر این فرض محال را درست بپنداریم، معنایش این است که صددرصد پزشکانی که به طور اتفاقی به آنها مراجعه شده است، زیرمیزی طلب کرده‌اند، آنهم کی؟ کجا؟ درست پیش از عمل و لحظه‌ای که بیمار، مستاصل و نگران، خواهان درمان فوری‌ست. این یعنی انتخاب دیگری باقی نمی‌ماند: اگر خدای نکرده پدر یا مادر هر کس نیاز به جراحی سریع داشته باشد، پول برایش بی‌معنی می‌شود، حاضر است هر مبلغی بپردازد تا فرزند دلبندش را رنجور نبینید، و معدود پزشکانی که طلب زیرمیزی می‌کنند نیز دقیقا از همین حس نوعدوستی، استفاده می‌کنند و رفتاری از این دست را پیشه می‌سازند. 

آخر به کجای سوگندنامه‌ی بقراط قسم خورده‌اند که بدون زیرمیزی عمل نکنند؟ اصلا کجای انسانیت و اسلامیت گفته است که درست سربزنگاه، مبلغی را از یک آدم درمانده طلب کنند؟ قانون اساسی کدام کشور گفته است که جامعه پزشکی آن کشور الزاما و حتما باید پولدارترین قشر آن مملکت باشند، و تعداد انگشت‌شماری از آنها ماشین فلان سوار شوند، خانه آنجنان داشته باشند، ویلا در کجایک و مطب در فلانه جایک و ساختمان چندطبقه و حساب بانکی تپل و شب به شب به اندازه حقوق ماهانه یک کارمند، بلکه بیشتر، پول به خانه ببرند؟ و به خاطر دستیابی به این هدف والا ـ یعنی درآمد بالا ـ یتشبثُ به کل حشیش؟

در کشورهایی که من دیده‌ام، پزشک و دندانپزشک و داروساز، مرفه تر از مدیر و دبیر و رستورانچی نبوده‌اند، تحلیل‌شان هم این است که مگر فقط آنها به جامعه خدمت می‌کنند که تعرفه‌های حسابی از یک سو و زیرمیزی‌های پروپیمان از سوی دیگر مثل ابر و باد و مه و خورشید به کمکشان بیاید تا زودتر به ویلا و ماشین پونصد میلیونی برسند. 

همین بلاد نامسلمان را در فیلم‌ها ببینید: هیچ تفاوتی بین درآمد یک دکتر یا داروساز با سایر اقشار جامعه نیست، اختلاف طبقاتی در جامعه بیداد نمی‌کند و مدرک فارغ‌التحصیلی فی نفسه جواز انحصاری یک شغل پردرآمد نیست. 

شاید این معدود دکترها بگویند وقتی یه پسربچه فوتبالیست درس‌نخوانده‌ سالانه با رقم میلیاردی قرارداد می‌بندد چرا ما نداشته باشیم؟ عزیز من؛ این دلیل خوبی برای زیرمیزی گرفتن و زودتر به هدف والا رسیدن نیست. خدا را خوش نمی‌آید. 

و البته از روی انصاف باید تشکری خالصانه بکنم از بسیاری پزشکان این سرزمین پرگهر ـ که اخیرا با بالاترین کیفیت و از بیمارستان رضوی مشهد شنیده‌ام ـ که بدون ذره‌ای چشمداشت، چهارمین عملی را که شاهدش بودم را با مهارت فوق‌العاده به پایان بردند و مرا به فردای ایران عزیز با پزشکانی پایبند به سوگندنامه‌ی جهانی امیدوار و دلگرم نگه داشتند. 


 دوست گرانمایه، آقا مهدی عزیز یادکرد ارزنده‌ای داشتند در وصف شادروان دکتر کوثری

به لحاظ اهمیت این مطلب، نظر ایشان و پاسخ خود را در این پست، اضافه می کنم.


ناصرجان

نکته ای که به آن اشاره کردید و سالهاست تحت عنوان زیرمیزی شهرت یافته در حقیقت همان باج خواهی است که نه تنها درمورد بیماران مستاصل و ناچاری که راهی پیش رو جز قبول درخواست پزشکان زیادی خواه ندارند که در مواجهه با فلان ماموری که قبض می نویسد و بهمان مسئولی که تاییدش پای برگه ای لازم است و حتی ....نیز دیده می‌شود.

نه تنها زیاده خواهی که تجمل زدگی زندگی ها و کمرنگ شدن مظاهر انسانی و انسانیت آنچنان عده ای را در برگرفته که خدای خویش را فراموش کرده‌اند چه رسد به بندگان ناتوان و نیازمند؛ و همین است که می‌بینیم نام افرادی همچون دکتر کوثری سالهای سال پس از مرگشان در دل مردم تایباد و تربت جام باقی می‌ماند و چه بسیار متمولانی که از رنج مردم در مرز، پول انباشته اند و نه تنها احترام و کرامتی نزد مردم ندارند که حتی نام و نشانی از آنان باقی نمی ماند.

امید که آنانی که نان و جان مردم بسته به دست و قلم آنان است به خود آیند و نام خویش در دل مردمان زنده باقی گذارند.

نام نیکی گر بماند ز آدمی                         به کزو ماند سرای زرنگار

پاسخ:

مهدی جان، 

خیلی ممنون از یادآوری قشنگت در مورد مرحوم دکتر کوثری. 

هیچ یادم نمی رود یک بار که در کودکی با مادرم ـ آن زمان که هنوز در تربت جام زندگی می کردیم ـ نزد ایشان رفتیم، چه صمیمیتی موج می‌زد در چهره‌ی آن مرد بزرگ، پزشکی که از نخستین دانش آموختگان دانشکده طب تهران بود، از نخستین دکترها در کل این مملکت، که تمام عمرش را وقف مردم محروم این منطقه کرد، بزرگامردی که خانواده‌اش در تهران و آمریکا می‌زیستند و او در نهایت سادگی، با زیرشلواری روی تشکچه‌ای کهنه در خانه‌ای کاهگلی و پل پوش می‌نشست، در اتاقی که دورتادورش وسایل ریز و درشت و کتاب و گوشی و دارو گذاشته شده بود، مردی تکرار نشدنی و برازنده که ظاهری هوشیار و دانا داشت. نسخه را روی میز چوبی کوچکی در جلویش می‌نوشت. صورتش را کاملا اصلاح می‌کرد و گربه‌ها را دوست می‌داشت، از کسی طلب ویزیت نمی‌کرد که حتی پول داروهای بعضی مریض‌ها را هم می‌داد. خانه‌اش خانه‌ی امید همه‌ی درماندگان و ناتوانان بود. 

خدا کند که دکتر کوثری دوباره در بین همین معاصران ما هم پدیدار شود و یک بار دیگر او را در هیاتی جدید ببینیم. 

به احترام این یادآوری ارزنده، نام این پست را با نام دکتر کوثری مزین می‌کنم.

|


امروز بابا با خودش شعری رو زمزمه میکرد در مورد ماه بهمن و آمدن برف و باران طبق یک اعتقاد قدیمی بر مبنای این شعر :

  اَمَد و بهمن         هیزم کن خرمن            هرچه چله بزرگ و کوچیک نکرد          عهده آن با من  

معنی شعر یعنی اینکه ماه بهمن اَمَد (آمد) داره یعنی برکت دارد.  

البته بابا میگن این شعر قدیما خیلی مطابقت میکرد. حالا به امید خدا شاید بهمن باران بیاید.


با سپاس از همکار ارجمند به خاطر ارسال این مطلب


پی‌نوشت:

احتمالا به جای چله‌ی بزرگ و کوچیک باید باشه: هر چی چله‌ی کلو و خورد نکرد ...

|


هوا سرد و خشک است. آنقدر خشک و بی‌آب که همه آشکارا نگران شده‌ایم. نه بارانی، نه برفی، نه ابر گسترده‌ای. بیچاره هریرود، بیچاره گیاهان و حیات وحش، بیچاره ما و نسل‌های بعد از ما. 

خدا کند خبری خوش به راه باشد.


|

خواندن کتاب زیبای "وداع با اسلحه‌"ی ارنست همینگوی را سرانجام به پایان بردم. همیشه جای خالی این اثر در روند خوانش‌هایم محسوس بود و از نخواندنش حس ناخوشایندی در وجودم احسام می‌کردم. کتاب، حول جنگی بیهوده در ایتالیا در گردش است که همه را به بن بست کشانده. شخصیت اصلی، مرد جوانی آمریکایی به نام فردریک هنری ست که برای ایتالیا می‌جنگد اما نهایتا به همراه همسری که باردارش کرده اما با او ازدواج نکرده است به سوییس می‌گریزد. 

تخصص همینگوی ساده نویسی و بخصوص کاربرد جملات کوتاه است. خیلی سریع و باهوش می‌نویسد و مکالمات را به بهترین وجه پیش می‌برد. غافلگیرت می‌کند و در نقل‌قول‌ها شیوه‌ی نوینی را به کار می‌گیرد. 

اما نمیدانم چرا من سبک جک لندن را بیشتر پسندیدم و از قلمش بیشتر لذت بردم. این آقای هنری عزیز، آنقدر در هر ورق از کتاب، ورموت و آبجو و ویسکی نوشید که من در تایباد سردرد شدم. بویژه یک سوم آخر کتاب که همراه پارتنرش به سوییس می‌رود فضایی آنقدر سرخوشانه و بهشت‌وار او را فرا می‌گیرد که نه تنها در قلب آشوب جنگ جهانی اول ناممکن به نظر می‌رسد بلکه حتی همین حالا که سال 2014 است و همه چی هم آروم است، باز هم بعید است که چنین جنت‌الماوایی دسترس‌پذیر باشد. آخرش را هم نمی‌گویم تا اگر تا به حال نخوانده اید و خواستید بخوانیدش، لو نرود. 

به هرحال همینگ‌وی جایگاه بسیار خاصی در ادبیات آمریکا و جهان دارد و استادی مسلم در داستان‌نویسی است، بنابراین نقش قلم او ارزش خواندن و درس آموختن بخصوص برای نویسندگان جوان، و همچنین ادبیات‌دوستان دارد.

|

 

بیا که آتش جانم چنان فسرده شده‌ست                که شوق شب‌پره هم مثل شعله مرده شده‌ست

تو نیستی و دگر هیچ پایِ رفتن نیست                    چو کودکی که به گمگشتگی سپرده شده‌ست

مرا هوای طرب بود و رقص و پاکوبی                        ولی طرب، علفی شد که زود خورده شده‌ست

نگو چرا شده ام مثل زلف تو در باد                          غمت چو ذره‌ی کیهان‌گشا، فشرده شده‌ست

اسیر رهزنِ چشم تو هست مایه‌ی فخر                    که کیمیاست هر آن دل که سخت برده شده‌ست

شکستم این خودِ عالی‌مقام توخالی                       ببین که دار و ندارم چو سکه، خُرده شده‌ست  

اگر که دوری و ناصر نصیب یکدگرند                         تو خواستی به ازل کاینچنین شمرده شده‌ست

 

|

نزدیک به یک ماه، روزانه چند ساعت، گرفتار کاری بودیم در سالنی سرد و بزرگ که سوز زمستان با گزش آزارنده به داخلش می‌خزید و همه را ناراحت می‌کرد. درب ورودی خراب بود و هرکار که می‌کردیم به زبان خوش بسته نمی‌شد. این بود که یک نفر را موکل کردند که پشت در بایستد و با هر ورود و خروج، در را دوباره پیش کند (چفت کند). من روز دهم توجهم به این آقا جلب شد و بعد از شنیدن فلسفه حضور ایشان، ماتم برد.

به دوستان گفتم خوب چرا یک کِش ناقابل به در نمی‌بندید که تا با هر باز شدن، خودش خودبخود بسته شود؟ فنر معمولی و فنر اتومات و دیگر آلترناتیوها هم پیشکش. لازم نیست یک ماه، روزی چند ساعت یک آدم بالغ را مثل درخت بکارید اینجا که در را بسته نگه دارد.

بعد به این فکر افتادم که نظام بهره وری ما چرا اینقدر پایین است؟ آیا واقعا یک نیروی کار، ارزشش فقط به اندازه یک کِش است؟ یعنی از این بیشتر نمی‌ارزد؟ واقعا انجام یک چنین کار ساده ای بیش از نیم ساعت فکر و عمل نیاز دارد؟ حاضریم یک ماه تمام این آدم را عاطل بگذاریم و حتی یک سرسوزن زحمت فکر و عمل درست به خودمان ندهیم؟

همین اتفاق هم در کشاورزی ما رخ داده بود. ده هزار سال در شرق جهان، بیل از پدر به پسر ارث می رسید و بعد بدون کمترین تغییری او هم به پسرش تحویل می داد و او هم به نسل های بعدترش. شخم با گاو بود و سوخت فقط هیزم و تاپاله. دلمان خوش بود که چهاربیتی درست کرده ایم که: هوا گرمه که گو رانی بلایه ... انگار اصلا به فکر ما نمی‌رسید که می توان دستگاههایی با کمی پیچیدگی و سیستماتیک ایجاد کرد که کارهای دشوار را کمی آسانتر نماید. فکرش را نمی کردیم که بتوان تراکتور و کمباین و خرمنکوب ساخت تا از مشقت شخم زدن و درو کردن و گاو راندن رهایی پیدا کنیم.

بهره وری یعنی فکر کردن و فکرهای ساده را توسعه دادن و عمل برمبنای دانش جمعی، یعنی آجر آجر، سازه‌ی عظیم و موثر دانش را توسط تک تک افراد روی هم گذاشتن و به نفع بشریت استفاده کردن. یعنی افراد را برای فکر کردن تربیت کردن نه برای بسته نگه داشتن یک در.

|

 

From Wednesday, Dec. 25, 2013, I decided to put away driving car and acceleration from this street to another. I came to know the wrongful nature of too much driving, day and night, when I visited Germany and its cities. That Friday's meeting with Mr. Burris Palmer, the Tubingen city's mayor planted the seed of ecofriendship behaviors in my mind. Now I feel better since I use bicycle more, especially at non-office hours. Pray I am able to resist against the temptation of being a driver again.

|

گریه نکن، غم تو را بدبخت‌تر می‌کند.

|

نه روز بی تو به سر می شود، نه شام                    کدام سو بروم؟ کدام؟ کدام؟

تو تیغه ی بی رحم خنجری تیزی                             و قلب من آماده است، مثل نیام

چه شد که فرود آمدم چنین آسان                            به رغم آنکه خبر داشتم از دام

خیالِ بخردی‌ام بود، لافِ گزاف!                                 دوباره تشتِ من افتاد از لب بام

تمامی آن پختگی به یک دم سوخت                         سرشتِ من این‌گونه است: خام مدام

چو دامن از همه سو ساختی پُر چین                       چرا مرا تو فقط گذاشتی ناکام؟

به سوی کندوی خود باز خواهم گشت                      که شهدِ سفر تلخ بود و بی‌فرجام

گذشت ناصر از این روزها اما                                  سخن بمانَد از او نیک در ایام


اول زمستان 92، تایباد

|

جوجه هایم را نه آخر پاییز که با یک روز تاخیر شمردم.

زمستان بر شما مبارک

|

در مصاحبه‌ای که به لطف آقای بلنداختر عزیز در رادیو پیام داشتم و امروز ـ شنبه سی آذر ـ از رادیو سراسری پخش شد گفتم که سه چیز درباره شب یلدا جدید است و کهن نیست:

اولی خودِ واژه یلداست که چون از خانواده تولد و میلاد است، واژه‌ای عربی است و به بعد از اسلام باز می‌گردد. ما در گذشته و حتی همین حالا هم به این شب در این منطقه شب چله می‌گوییم که این یکی البته صورت کهن شب یلداست.

دوم میوه‌های هندوانه و انار است که به دلایل کاملا طبیعی، نمی‌توانستند در همه جا و همه فصل عمومیت داشته باشند و فقط در بعضی نقاط قابل دسترس بودند که بنابراین میوه‌ی اختصاصی این فصل نبوده‌اند. 

و سومین هم فال حافظ گرفتن است که به تدریج جای شاهنامه‌خوانی و قصه‌گویی را گرفته است و حالا به یکی از آداب خاص این شب تبدیل گردیده. 

در این مصاحبه گفتم که هندوانه، یک میوه‌ی رسانه‌ای برای شب یلداست، یعنی به مدد تبلیغ گسترده‌ی رادیو و تلوزیون تا این اندازه عمومیت پیدا کرده است. فال حافظ هم همینطور، سیبِ سفره ی هفت سین هم به همین شکل، استفاده از واژه ی آقاجون به جای بابا، از طریق سریال‌های ضعیف تلوزیونی، نیز به همین‌سان.

اگر ما هم تلوزیون می‌داشتیم و صدایمان به جایی می‌رسید، آداب شب چله را آنطور که واقعا در این منطقه برگزار می‌شد، می‌توانستیم به مخاطبان معرفی کنیم. حالا که نداریم، لااقل فرهنگ‌مان را بشناسیم و حفظ کنیم تا به امید خدا وقتی صاحب تلوزیون محلی شدیم، یک وقت نگوییم "از سه هزار سال پیش، شب یلدا هندوانه قاچ می‌کنیم و آقاجون برایمان فال حافظ می‌گیرند".

|


برف می‌آید. 

چهار بعدازظهر، 

هشتاد و نهم از پاییز.

|


دوستی دیروز برایم نوشتند:

شمردن جوجه‌ها یادت نره؛ 


از یادآوری ایشان سپاسگزارم.

|