صفحه اصلی | آرشیو مطالب | تماس با من | قالب وبلاگ | پروفایل
محمدناصر مودودی

دریافت کد تاریخ شمسی

از حدود سه چهار ماه پیش که سایت بلاگفا دچار مشکل جدی شد و پس از بازگشت آن نیز تمامی مطالب مربوط به یکسال و نیم گذشته ی وبلاگم ناپدید گردید (گرچه چند مطلبی برگشته)، به این نتیجه رسیدم که بهتر است سایت جدیدی برای خود راه اندازی کنم تا زحمات ماهها و سالهایم ناگهان نیست و نابود نشوند و ارتباطم با دوستان بسیار خوبی که همیشه لطف دارند دستخوش تلاطم نشود. 

بنابراین پسرم آریا مشغول طراحی سایت ساده‌ای شد که از این پس جایگاه ارائه ی نظریات متقابل من و شما خواهد بود. البته این وبگاه هنوز آماده ی بهره برداری نیست اما به زودی به آن ورود پیدا خواهیم کرد. آدرس آن آسان و دسترسی به آن نیز آسان تر است 

http://modoodi.ir

|

بعد از حدود دو ماه که از ایجاد مشکل برای سایت محترم بلاگفا می‌گذرد و عملا آن را از دسترس ما خارج کرده بود، اینک دوباره به نظر می‌رسد که با تلاش عزیزان، بار دیگر این سایت خوب، راه اندازی شده است. از زحماتشان سپاسگزارم و امیدوارم دوباره به مشکلاتی از این دست برنخورند. 

البته امکان عدم دسترسی طولانی مدت ما به بلاگفا باعث شد که اخیرا دامنه ی اختصاصی خود را در فضای اینترنت خریداری کنیم و در حال طراحی سایت شخصی خود هستیم تا از این پس از آن طریق با دوستان ارجمند در ارتباط باشیم. 

روزگارتان خوش و خرم

|

شامگاه دیشب، پانزدهم اردیبهشت 1394، در محوطه‌ی دانشگاه پیام نور تربت‌جام گرد هم آمدیم و ساعات بسیار زیبایی را به بهانه ی جشن غذای دانشجویی در کنار هم گذراندیم. 

 

این ایده هفته‌ی پیش کلید زده شد و به فاصله‌ی چند روز دانشجویان، اساتید و همکاران دانشگاه بسیج شدند و ماحصل کار فضایی دلپذیر در محوطه‌ دانشگاه برای نشستن میهمانان از کار درآمد با میزهای غذای منو باز و انواع و اقسام خوراکی‌ها و نوشیدنی‌ها که همگی با دستپخت دانشجویان و همکاران گرامی آشپزی شده بود.

 

هوا یاری کرد و دلنشین شد. آسمانی که از صبح دل به ابری می‌زد، شب کاملا آرامش گرفت و حتی بادی نجنبید.

 

میهمانان بسیار زیادی آمده بودند. شاخص‌ترین آنها: نماینده محترم مجلس جناب آقای دکتر اسدالهی، فرماندار محترم جناب آقای مهندس رستمی، شهردار محترم حناب آقای مهندس بدری احمدی، رییس محترم شورای شهر جناب آقای نصرت زاده، رییس محترم دانشگاه آزاد جناب آقای دکتر رجایی، رییس محترم هلال احمر جناب آقای کاظمی، معاون محترم فرماندار جناب آقای شافعی، بخشدار محترم مرکزی جناب آقای داوودیان.

 

اساتید ارجمندمان به همراه دانشجویان عزیز شرکت گستردهای داشتند، همچنین خانواده‌های گرامی آنها، همکاران و بعضی میهمانان دعوت شده دیگر. ریاست محترم دانشگاه علوم پزشکی آمبولانس فرستادند، هلال احمر دستگاه فشار خون و تست قند خون و چادر و یک آمبولانس دیگر اعزام کرد، پلیس عزیز هم امنیت را برقرار نمود.

 

نخست من خوشامد کوتاهی عرض کردم. کاملا غیررسمی اما با دیسیپلین دانشگاهی. گفتم هدف فقط از هم‌نشینی فقط تجربه‌ی یک بعدازظهر خوب است. همین. بدون تشریفات. غذایی به سلیقه و ابتکار دانشجویان درست شده و میهمانان ارجمند صرف می‌کنند. اما نکته ی خیلی مهم این است که برای اولین بار، نماینده محترم مجلس و شهردار محترم و رییس محترم شورای شهر حاضر شدند لباس از تن بکنند و در حضور همه‌ی مدعوین غذا درست کنند. 

 

واقعا بزرگواری به خرج دادند و مایه‌ی شادی و امید همه شدند. یکی از اهداف ما هم همین بود. یعنی کم کردن فاصله بین دانشجو و استاد، بین دانشجو و مسئولین. و وقتی شهردار و نماینده روی میز محتوی تخم مرغ و گوجه و ماهیتابه رفتند صحنه ی بسیار زیبایی خلق شد. وقتی پشت تریبون گفتم که این عزیزان آشپزی خواهند کرد، و رییس محترم شورای شهر با غذای دستپخت خود آمده است، همه‌ی جمع لذت بردند. فضا کاملا تغییر کرد و باب شوخی و سربه سر گذاشتن بین مدعوین باز شد. 

 

در همان بدو ورود به برخی از عزیزان چایِ دودی دادیم. دانشجویان کُنده آوردند و قوری سیاه. یکی هم مَشک می‌زد و دوغ تولید می‌کرد. نوبت به تست غذا رسید. آقای شهردار که خودشان مهارت بالایی در آشپزی دارند از کیفیت غذاهای دانشجویان متعجب شدند. همه جور غذا از لازانیا و پلوی مرصع بود تا خِلَوَک. گزینه‌های روی میز دانشگاه متعدد، اشتها برانگیز و سالم بودند. کلی سر میزها خندیدیم و لذت بردیم. البته غذا از بیرون هم سفارش داده بودیم که سایر میهمانان با آنها پذیرایی شدند از آنجهت که میهمانان اصلی خودشان را سر میزهای دانشجویی سیر کردند. 

 

برکت این "عصرِ خوب" برای دانشگاه پیام نور این بود که مقداری کتاب برای کتابخانه گرفتیم و قول مساعد برای بودجه محوطه سازی ظرف سال جاری را آقای نماینده دادند. شورای محترم شهر و شهردار محترم نیز پانصد متر فضاسازی و فضای سبز محوطه را پذیرا شدند که تا تابستان عملیاتی خواهد شد. تقریبا همه‌ی آنهایی که غذای خوب درست کرده بودند کارت هدیه قرار شد بگیرند و از همه مهمتر اینکه فاصله‌ی دانشگاه با قلبهای مردمی که صاحبان و پشتیبان اصلی دانشگاه هستند کمتر و کمتر شد و صمیمیت متقابل بیشتر و بیشتر گردید. 

 

باید عمیقا تشکر کنم از همکاران عزیزم در پیام نور تربت‌جام که نام بردن از تک تکشان طولانی خواهد شد و واقعا تمام بار این همایش را به دوش کشیدند و زیبایی کار مرهون زحمات آنان بود. 

 

همچنین از دانشجویان فعال و مهربان‌مان که رونق واقعی را به این مجلس دادند و بخش اجرایی کار هم به طور کامل با آنها بود.

 

از ادارت همکار که پشتیبانی جلسه را به عهده گرفتند. از میهمانان بلندپایه‌ای که تشریف آوردند. از اساتید گرامی که بانی این جشنواره شدند. خانواده‌های عزیز، دانشجویان دانشکده سما که آقای مهندس توکلی آنها را آورده بودند و بسیاری دوستان دیگر که شامگاه نیمه‌ی اردیبهشت را برای خودشان و ما زیبا و خاطره‌انگیز نمودند.

 

از همه سپاسگزارم. 

|

چقدر جای تو خالیست ای مهتاب                            بدون تو بر من حرام باشد خواب

 

کدام ثروت گیتی عزیزتر است                                  ز خلوتی که تو باشی کنار آب؟

 

اگرچه که رفتی هنوز یک منزل                                 جهان به سرم گشته پاک خراب

 

اسیر هول و هراسم، که در وداع                              چرا نریختم به پشت پایت آب؟

 

قلم بیاور و بنویس دلتنگم                                        به صفحه صفحه‌ی صدها هزار کتاب

 

گناه من اجدادی است، بد مشمار                             چنانچه رعایت نکرده‌ام آداب

 

و گر که تحمل کنی کمی دیگر                                  رحیلِ مرا می‌زنند طبل تراب

 

تمام قافله‌ها باز آمده‌اند                                           بخاطر ناصر تو هم کمی بشتاب

 

 

10 اردیبهشت 94

جاده مشهد ـ تربت‌جام

|

شمالی خنک می‌وزد که اردیبهشت را کمی سرد کرده‌است. خاک با باد به رقص آمده و ابرها چشم خورشید را بر این شادی صبحگاهی بسته‌اند. کوههای سمت باخرز محو و مبهم‌، خط آسمان افق را بریده و جادوی پر رمز و رازی چهارشنبه را فرا گرفته است؛ زمان، پشت پیچ تیره‌ی جاده، گویی به جهان‌های موازی وصل می‌شود.

 

همه‌چیز برای عاشق‌شدن مهیاست؛ که خود را رها کنی تا مثل مرغ دریایی، جز پهنه‌ای از آب و نور در دو سوی  خود نبینی؛ دستها را وا کنی و شعف در مردمک‌ چشم‌هایت به غلتِ و واغَلت بنشیند.

 

پیرمردی در خیابان منتهی به دانشگاه، پیش‌بند کسب‌اش به تن، چایِ تازه‌دَم می‌نوشد و عشق می‌کند. آن نسل دوست‌داشتنی که از صبح زود بیدارند و تَق‌وتَق راه می‌اندازند؛ نوکاسبان تا ساعت 9 هم نمی‌آیند. تهران تا 10، جای بزرگتر شاید 12

 

نسل‌ها زمان می‌برد تا دریابیم حق با این پیرمرد تربت‌جامی بود که صبح زود در می‌گشود و چای دشلمه دَم می‌کرد؛ که دریابیم حق با پدربزرگ بود که بچه‌ها را محضِ تربیت تشر می‌زد و مادربزرگ هم با قصه‌هایش به صرافتِ جبران می‌افتاد. حق با طبیعت بود که اگر نان و نمک به ما کم می‌داد برکتش زیاد بود و اگر آب گوارا را به زحمت می‌بخشید، حرمتش را نیک می‌آموخت.

 

بعید می‌دانم عشق، با ماهواره‌ و مانیتور، شکوفه دهد. گمان نکنم خانواده با این شیوه از مصرف‌گرایی به سرانجام برسد و سلامت در لابلای اینهمه رقابت ـ تقریبا ـ محال است.

 

ما به فردا نمی‌رویم؛ آن را می‌سازیم و فکر می‌کنم بیش از اینکه هستیم باید به فکر معماریِ آن باشیم.

|

 

دورتر از این به کجا می‌روی؟                       مانده‌ام اصلا که چرا می‌روی؟

 

زنگ صدا می‌کند و نیستی                         پرتو نوری، به هوا می‌روی

 

چشمه‌صفت در تنِ خشکیده‌ام                     مست‌تر از بادِ صبا می‌روی

 

نیست کسی باخبر از اینکه تو                     دوش به دوشم همه‌جا می‌روی

 

من نه، که با هرکه نَفَس می‌کشد                یکسره با لطف و عطا می‌روی

 

گفت نهان: ناز دلم را بِکِش                          ور نه که بی من به فنا می‌روی

 

کام نمی‌بینی و با این وجود                         پشت سرم بی سر و پا می‌روی

 

سخت پسندیدم و راهی شدم                     کز همه‌ی خلق جدا می‌روی

 

گفتمش ای ناصر، شکرانه دِه                        گرچه که در کام بلا می‌روی

 

 

تایباد، ششم اردیبهشت 94

  

|

دیروز که سوم اردیبهشت باشد، همایش ملی و علمی کارآفرینی، اشتغالزایی و فرصتهای شغلی در مناطق مرزی با حدود پانصد مهمان در دانشگاه پیام نور تایباد برگزار شد. دعوت‌شدگان از مجلس شورای اسلامی، از وزارت‌خانه‌ها و صندوق کارآفرینی امید بودند. دانشگاه نیز در سطح معاونت در این جلسه شرکت کرده بود و ریاست محترم استان نیز که خود دبیر علمی همایش بودند، باهیئتی از همکاران حضور داشتند. 

مراسم صبح کمی دیر شروع شد و تا حدود دو بعدازظهر به طول انجامید. بعد از نهار و نماز هم پنل علمی با ارائه گزیده‌ای از مقالات برپا گردید که بسیار مورد توجه قرار گرفت. بخصوص که مقاله‌ای هم توسط دانشجویان گروه واخان از کشور افغانستان ارائه شد. 

از همکاران بسیار خوبمان در دانشگاه تایباد و شهرهای همجوار بسیار ممنونم و بخاطر چنین اقدام بلندپروازانه و ثمربخشی که ارائه دادند آرزوی توفیق برایشان دارم. امیدوارم که این برگزاری، دستاوردهای خوبی هم برای منطقه به بار بیاورد. 

|

امسال که باز هم آنقدر زنده ماندم تا دوباره مردم را در حین چشیدن توت و بوییدن عطر گل محمدی ببینم، دلم می‌خواست مثل هر سال به این دو عزیز شادی‌بخش خوشامد ناقابلی بگویم. 

 

اما وقتی یادم می‌آید از بی‌گناهانی که در کشورهای پیرامون، به نام‌های مختلف، پیر و جوان و کودک، هر روزه به خاک و خون می‌غلطند، دلم رنج می‌شود و کامم تلخ؛ و واژه‌ای که حاصل‌جمع این دو باشد را پیدا نمی‌کنم.

 

خدا این روزهای سخت را برای خاورمیانه و برای همه‌ی دنیا به صلح و محبت بازگرداند و باشد که خیلی زود خبرهای خوب از این مهد تمدن عالم مخابره گردد. 

|

"سندرم ردیف اولرا من همین اواخر کشف کرده‌ام. بیماری مهلکی‌ست و ویروس آن به سرعت انتشار می‌یابد. حتی می‌توان گفت ابتلا به آن ردخور ندارد که هیچ، به سختی درمان‌پذیر است. شرایط لازم برای بروز این ناهنجاری هم این است که اولا یک جلسه رسمی اداری یا نیمه اداری برگزار شود و دوم اینکه حتما محل جلسه باید چند ردیف صندلی، ترجیحا با ردیف اول متمایز داشته باشد که به این ترتیب، "صندلی ردیف اول" معنا پیدا کند. خبر خوب اینکه آدم‌های عادی آن را نمی‌گیرند و خبر بد اینکه فقط به مسئولین سرایت می‌کند. مثلا مسئول فلان اداره یا فلان نهاد یا فلان موسسه. علائم ظاهری این سندرم در دو دسته از حضار نمایان می‌گردد: نخست آن دسته از مسئولینی که قرار است در ردیف اول بنشینند و دوم در میزبانان و بخصوص مجری و میزبان اصلی جلسه که پشت تریبون قرار می‌گیرند و خوش‌آمد و خیرمقدم می‌گویند.

 

تا آنجا که من می‌دانم این عارضه همه‌جا به یک شکل ظاهر می‌شود، یعنی فرقی ندارد که جلسه محلی باشد یا ملی؛ ویروسش در جلسه حاضر است و به محض اینکه مسئول عزیزی وارد جلسه‌ای شد، نخست شناسایی و سپس بلافاصله قربانی می‌شود. مراحل ابتلا بسیار ساده است: در بدو ورود آن رییس محترم به جلسه، ناگهان رقابت و استرس شدیدی برای تصاحب صندلی‌های ردیف اول در می‌گیرد. اساسا یکسری از مسئولین که به نشستن در ردیف‌های بعد اصلا فکر نمی‌کنند یعنی اگر آنها با آن مقام شامخ‌شان در ردیف اول ننشینند، حکم آن را دارد که نعوذباا...آسمان به زمین آمده است.

 

با این وجود، تا زمانی که صندلی خالی در ردیف اول موجود است، خیال هر دو طرف، یعنی دعوت‌کننده و دعوت‌شونده تخت می‌ماند، با این پیام که شکر خدا هنوز نیازی به تنازع برای بقا نیست، اما مصیبت زمانی آغاز می‌شود که مدعو گرانپایه‌ای از راه برسد و صندلی خالی در ردیف اول موجود نباشد ... واااویلا... اینجاست که سطح آدرنالین خون سه گروه به سقف می‌چسبد: هم آن "مقام شامخ" که اصلا نمی‌تواند به نشستن در ردیف دوم فکر کند، هم آن میزبان نگون‌بخت، که به رسم میهمان‌نوازی نمی‌داند چه گلی باید به سرش بزند، و هم آنها که سر وقت به جلسه آمده‌اند و با توهم اینکه آنها هم رییس‌اند و حق دارند در ردیف اول بنشینند، جایی برای خود دست و پا کرده‌اند. این لحظه مصداق جنگ نرم است، و البته این مبارزه در فضایی روانی و خاموش صورت می‌گیرد. به این شکل که حضار با یک نگاه گذرا توام با سنجش سریع، وزن‌کشی اجتماعی نرم‌افزاری انجام می‌دهند و سبک‌وزن‌ترین صندلی‌نشین، جا را به نفع میهمان درشت‌تر خالی می‌کند؛ و این قصه تا اتمام آخرین کلان‌پا ادامه می‌یابد.

 

این سندرم دقایقی بعد به اوج خود رسیده و سپس فروکش می‌کند، یعنی وقتی میزبان اصلی و مجری محترم، با صدایی طنین‌افکن از بلندگو، طوری که تمام عالم بشنوند، می‌گوید: خیرمقدم عرض می‌کنم خدمت جناب آقای فلان ریاست محترم اداره‌ی فلان، همچنین جناب آقای بهمان ریاست محترم اداره‌ی بهمان ... و همینکه این عزیزان، نغمه‌ی نام خوش‌آهنگ خود را می‌شنوند مثل سطل آب یخی که بر قامتی گر گرفته ریخته شود، پرچم سفید صلح و صفا بالا را بالا می‌برند و ردیف اول از میدان جنگ تبدیل به یک ردیف صندلی معمولی می‌گردد و حالا ادامه‌ی جلسه...

 

اما در این تلاطم زیرپوستی، آنان که به ردیف‌های دوم رانده شده و یا به میل خود نشسته‌اند، باید فکر اینکه توسط میزبان دیده شوند را از سر بدر کنند. مخلص کلام اینکه نه خوشامدی در کار است و نه نامی از آنها برده می‌شود.

 

نکته دردناک قضیه همینجاست. در جلسات امروز، کمتر آدمی با میزان کارآمدی، جوهر ذاتی و خدماتی که در طول عمر خود انجام داده‌است، سنجیده می‌شود. جلسات این روزگار، جنگ ابلاغ‌ها و مدیریت‌هاست. به ندرت پیش می‌آید که فلان محقق یا ریش‌سفید یا بانوی هنرمند به ردیف اول دعوت شود و برای تقدیر به بالای سن راهنمایی گردد. نامی از آنها به گوش نمی‌رسد و صدر مجلس به حرمت آنها خالی نمی‌شود. وزن‌کشی فقط در سطح ادارات است که حکایت از سنگینی سایه‌ی نهادهای تصمیم‌گیر بر زندگی روزمره مردم دارد که نه مربوط به امروز، بلکه قرنها و قرنهاست که گرفتار همین ساز و کاریم.

 

شاید وقت آن رسیده باشد که از میزها و ابلاغ‌ها فاصله بگیریم و یکبار هم که شده امتحان کنیم که اگر در ردیف اول ننشستیم، واقعا آسمان به زمین نمی‌آید. 

|

سحر سراغ تو می گیرم از بهار                            و التماس می‌کنم از گل خبر بیار

 

هزارگونه سرم گرم می‌شود اما                           تو یک نظر ز نظر نمی‌روی به کنار

 

مرا مران و به قحطی رها مخواه                           که نانِ غرقه به خون است، صبحِ بی دیدار

 

ز خاطرات خوشت چون شراب می‌جوشم              اگرچه سخت سپردی: به خاطرت مسپار

 

تو اوج هیبت زیبای کوهسارانی                          و من به هیئت یک خشک‌بوته‌ی خار

 

اگر به یاد بیاری که منتظر داری                          سرش به عرش می‌رسد این ذره‌ی غبار

 

و ارزش همه‌ی رنج‌های من این است                  که بوی خوب تو می‌آید از در و دیوار

 

نثار پای تو ناصر نمود آنچه که بود                        و معترف که صد البته نیست قابل‌دار

 

 

 16 و 17 فروردین 94، تربت جام

|

آریا گفت: این یاهو هم حرف ‌مفت زیاد میزنه !

 

گفتم: این چه طرز صحبت درباره‌ی یک موتور جستجوی محترمه؟

 

گفت: اون یاهو نه، نتانیاهو !

|

دلم گرفته و از سال و ماه چه سود                             اگر یقین کنم از آنِ من نخواهی بود؟

 

 تنم نشسته به خاک و رخم پریده به رنگ                    دو دیده ام از غم شده ست مثل دو رود

 

 تو آتشی و دلم آهن است و باکی نیست                    اگر که سخت برآری از استخوانم دود

 

 نماز من به تو بوده ست ای الهه ی آب                        و سرخی لبهای تو، دلیلِ سجود

 

 اگر چه که یک لحظه عمر کرد آن خواب                       بیامد از آن لحظه، عمرها به وجود

 

 لگد به بخت من این بار می‌زنند اما                            چه دشتها که نرفته به زیرِ یاسِ کبود

 

 رسیده ام به چنان مرحله که ناصر گفت                     دعای مرگ سزاتر ز هرچه گفت و شنود

 

 

تایباد، دوازده فروردین 94

|

در آخرین صبح بهمن ماه، ایمیلی از دوست ارجمند، جناب آقای دکتر قوام‌آبادی دریافت کردم که به نظرم رسید لازم است منتشر کنم. 

با سپاس از ایشان:

مدتي پيش و براي اولين باربه شهر تايباد رفتم. اما قبل از آن به شهرخواف و همينطور سنگان. نمي‌دانم هميشه از شهرهاي خواف و تايباد خوشم مي‌آمده است و زماني كه دقيق مي شوم دليلش را وجود دو دوست مي بينم: ... در خواف و ... در تايباد كه نماينده و سمبل مردماني عزيز و دوست‌داشتني هستند. 
در اين سفر موفق به ديدار هيچكدام از اين دو رفيق شفيق نشدم و چقدر دلم مي‌خواست از رنجي كه در سنگان خواف بردم برايشان بگويم و باز بگويم؛ چرا كه در آنجا بخاطر تخريب و برداشت سنگ آهن پلاسري ديگر اثري از واقعيت منطقه نبود و معدنكاري بعضاً غير اصولي، بدون رعايت امور زيست محيطي و منابع طبيعي، منطقه  را ديگرگون كرده و بي مهابا شخم زده اند. حقيقت تلخي كه بايستي بر آن گريست وچاره اي انديشيد. 
در پايان خدا كند روزي برسد كه عرصه هاي منابع طبيعي از هر گزندي در امان باشند و به جاي تخريب و ويراني، آباداني و آبادي ببينيم
                                                    كرمان  بهمن  1392
                                                                                                                                                                                                    عباس قوام
|

این غنچه‌ی نو رسته به سی روز نپایید

سربسته به پژمردگی و مرگ گرایید

ما راست نگفتیم و خرد پیشه نکردیم

کز مادر ایام، به جز درد نزایید

از ترس بلا خیزد و هُش دار که رخ را

جز بر درِ آزادگیِ و مرد نسایید

این راه، فقط راهزنی خواهدت آموخت

برگرد، مبادا که بدین راه بیایید

من بسته به زنجیر و فلک مار و بدین حال

خوابید شمایی که مرا قفل‌گشایید

این غائله‌ی کوهِ هَماوَن ابدی گشت

ای رستم و کیخسرو و گودرز کجایید؟

انفاس شما، خاک به افلاک رسانده‌ست

یکبار مرا نیز سرافراز نمایید

ناصر به امیدی سرِ این سفره نشسته‌ست

بر عهده‌ی او نیست، شما خانه‌خدایید.


28 بهمن 1392 ـ تایباد

|

در زیست بشر، چیزی به نام رفاه، اصالت ندارد. اگر هم داشته باشد، برداشتی که جامعه‌ی ما از رفاه دارد ـ که تعبیر کوچه‌بازاریش می‌شود تنبل‌خانه‌ی شاه عباس ـ اصالت ندارد.

رفاه، نقطه ی رکود است، به این دلیل که مقصد تلقی می‌شود، و اگر به مقصد رسیدی، دست از تلاش و مواجهه برخواهی داشت. آنچه باعث هیجان و خلجان می‌شود، راه است و حوادثش، کوشش‌های بافرجام و نافرجام است برای رسیدن به مقصد که همان رفاه باشد.

آنچه آدمی را دگرگون می‌سازد، نه بهشت، که کوششی‌ست که برای رسیدن به بهشت خواهی کرد. چیزی که مجنون را شهره آفاق کرد، نه ازدواج با لیلی که مسیر سنگلاخ عاشقی‌اش بود. هم بهشت و هم وصل لیلی، هر دو تعابیری از رفاه‌اند. هیچ داستانی از دوران زندگی پر رفاه آدم و حوا در بهشت وجود ندارد. هیچکس علاقمند به شنیدن رفاه مطلق آن دو نبوده و نیست، و اگر مجنون با یک خواستگاری ساده، به کام خود می‌رسید، می‌شد یکی مثل من و شما.

رفاه، به تعبیر جامعه‌ی ما، نقطه‌ی بخور و بخواب است، و این یعنی رکود. در همین شهر کوچک، پسران و دختران خیلی از حاجی فلانی‌ها را می‌توان مثال زد که چون قدرت خرید بالایی دارند، مصرف‌کنندگان قهاری شده‌اند و هیچ دلیلی برای تحرک نمی‌بینند و اگر در آینده دچار مشکل خاصی نشوند، تا زنده‌اند بی هیچ کمالی، از خود و جامعه دور می‌شوند.

در کشورهای توسعه یافته، رفاه، در کنار کوشش مداوم است. و این کوشش بخشی برای حفظ و بهبود رفاه است و بخشی به دلیل دستیابی به کمالات انسانی، جلوگیری از رکود و افتادن به ورطه ی سقوط. این است که آنها، مال و منال خود را مدام صرف آفرینش مدل‌های جدید ساختمان‌سازی، ورزش، لباس، تکنولوژی و تفریح می‌کنند، و ما در اوج رفاه، هر روز ماشین و موبایل‌مان را عوض می‌کنیم و خانه در اینجا و آنجا می‌خریم.

به شهادت یکی از مدیران محلی معدن سنگان، سخت‌کوش ترین مهندسین خارجی که گاه و بیگاه به این معادن می‌آیند، آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها هستند. نه استراحت دارند و نه تعارف. تلاش بی‌وقفه و جانانه‌ای به خرج می‌دهند تا کارشان، آبروی کشورشان و رفاه مردم‌شان را تامین یا حفظ کنند. این درحالیست که من و شما می‌دانیم این دو کشور، از ثروتمندترین کشورهای جهان‌اند و شاید کار آنها در این معدن، خیلی هم به چشم نیاید.

آنها اصالت را به رفاهی که دارند نمی‌دهند. برای آنها اصالت زندگی در کوشش هدفمند است.

|

هفده بهمن، سالروز وفات مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی، پرآوازه‌ترین مرد در پهنه‌ی تاریخ محلی ماست. مردی که حیات و مماتش نقطه‌ی صلح همه‌ی ملت‌ها و مذهب‌ها بوده است. شخصیت ارجمندی که شیخ احمد جام را چنان گرامی می‌داشت که کمتر تسننی همچو او دوستش می‌دارد و آنچنان به حضرت رضا (ع) عشق می‌ورزید که کمتر شیعه‌ی‌ای تا به این حد مخلصانه وی را عزیز می‌شمرد.  

یافتن روز وفات این مرد کرامند، از آنجا که در تواریخ تنها به ذکر سلخ محرم 791 هجری قمری بسنده شده بود، با دشواری زیاد صورت گرفت، اما طی دو مرحله، و نهایتا با تاییدیه‌ی دکتر ایرج ملک‌پور، استاد موسسه ژئوفیزیک دانشگاه تهران، این روز یعنی هفدهم بهمن نهایی شد و در مقدمه چاپ دوم کتاب مقامات تایبادی به هم‌شهریان عزیز آگاهی‌رسانی گردید. در سال 90، یعنی دو سال پیش نیز، نخستین آیین نکوداشت ایشان را در دانشگاه پیام نور برگزار کردیم که چه خاطرات شیرین و چه بازتاب لذت‌بخشی داشت، و همانجا آرزو کردیم که امید به خدا هرسال نکوداشت ولو مختصری برای ایشان برگزار گردد و اصحاب توفیق گرد هم آیند و زندگان از انوار سرمایه‌های کهن این سرزمین بهره‌ای ببرند. 

 اما این اتفاق تا کنون نیفتاده است. 

دو ماه پیش، نامه‌ای کتبی و رسمی به شورای اسلامی شهر تایباد نوشتم و خود نیز در جمع اعضاء محترم حضور یافتم و تقاضای مراسم مختصری برای آن بزرگمرد محلی کردم. گفتم این روز، یعنی هفده بهمن، تنها تاریخ اختصاصی سرزمین تایباد است، روزی‌ست منحصر به‌فرد که مشخصه‌اش بومی بودنش است، تمام روزهای دیگر یا ملی‌اند یا منطقه‌ای، اما این یکی خاص تایباد است، پس باید ارجش نهاد و گرامی‌اش داشت.  

همچنین پیشنهاد راه‌اندازی دبیرخانه مفاخر تایباد را ارائه کردم تا با پژوهش مستدل، نه مثل برخی منابع جدید که اعتبار اندکی دارند، شروع کنیم به شناسایی مفاخر محلی و این‌گونه، مثلا بیست سال بعد، تذکره‌ی صحیحی از بسیاری از شخصیت‌های محلی خواهیم داشت و مستندسازی معتبری صورت خواهد گرفت. همچنین پیشنهاد دادم که جایزه‌ای سالانه به نام مولانا، در دو حوزه‌ی دانش و فرهنگ طراحی شود و هر ساله به دو نفر که خدمات شایان توجهی برای زادگاه خود یا اساسا تایباد انجام می‌دهند ـ  یکی در حوزه علوم مدرن و یکی در حوزه فرهنگ و هنر ـ به رسم یادبود این جایزه تقدیم‌شان گردد و بدینگونه شوقی در دل جوانترها پدید آید. و برایشان مثال زدم: فرض کنید مثلا نوعی جایزه نوبل محلی. 

هفته‌هاست منتظرم هفده بهمن فرا برسد. خبرنگارها دو هفته است که پیگیری می‌کنند و می‌پرسند که آیا شورا مراسمی برگزار کرده؟ آیا خبری دارید که منتشر کنیم؟ آیا تحرکی، نیم‌نگاهی، گوشه‌چشمی به مولانا شده است یا نه؟ اصلا کسی به فکر مولانا هست؟

خیر، هیچ خبری نیست.

کسی به خود زحمت نداده که یادی از مولانا بکند و وقتی برای او بگذارد، و وجودش را گرامی بدارد. هرجند که مطمئنا مولانا نیازمند ما نبوده و نیست. این ماییم که هر چهار سال یکبار، موقع انتخابات شوراها دست نیاز به سویش دراز می‌کنیم و با تیتر درشت بولد شده، می‌زنیم: ائتلاف مولانا؛ و رای جمع می کنیم و به شورا می‌رویم و باقی قضایا.

به هرحال من به شورای قبل هم گفتم: شما میهمان این خانه‌اید و ما میزبان این خانه، ما قبل از شما بوده‌ایم و بعد از شما هم می‌مانیم، شما مدتی تصدی دارید و می‌روید اما ما  مدافع این خانه و گنجینه‌هایش هستیم و خواهیم ماند. این گنجینه چه اسمش مولانا باشد، چه لباس و گویش محلی، چه پلنگ و محیط زیست تایباد. 

|

در میانه‌ی بهمن، و در پسِ پنج روز سرمای گزنده، عصر امروز، سرانجام برف آمد. اولین برفی که گرچه زیاد نیست، اما زمین را با لایه‌ای نازک و شکوهمند، سپید کرده است. حس زمستان حالا کمی برمان داشته، و با وجودی‌که چند روزی می‌شود که شمالی‌های عزیز با غول دومتری برف دست و پنجه نرم می‌کنند، اما خدا را شکر که چشم مان امسال به همین نرمه برف هم افتاد. 

به شادی اَهمَن و بهمن، و برکت‌شان برای فرزندان این بوم و بر تا همیشه 

|

فرصتی دست داد تا در لابلای برگه‌های پراکنده‌ی مقاله و ترجمه و درس و مشق، داستان دلکش و عاشقانه‌ی تریستان و ایزوت را بخوانم. داستانی که مربوط است به دو دلداده‌ی اروپایی که ظاهرا در حوالی قرن دوازده میلادی می‌زیسته یا داستان‌شان آفریده شده است. ترجمه به قلم استادانه‌ی دکتر پرویز ناتل خانلری بود که مضمون اثر را با منظومه‌ی ویس و رامین، که یک قرن پیش از آن توسط فخرالدین اسعد گرگانی نوشته شده، مقایسه کرده بودند.

تریستان، خواهرزاده‌ی شاه مارک، پادشاهی در جنوب انگلستان و شمال فرانسه کنونی، بوده که دلاوری بی‌همتاست، آنچنان که فرخ و آزادی سرزمینش مرهون دلیری اوست. ایزوت شاهدخت زیبارو و زرین موی ایرلند است و تریستان با شجاعتی بی‌نظیر مالک وی می‌شود و او را برای همسری دایی‌اش، شاه مارک، سوار کشتی می‌کند. اما در بین راه، ناغافل، هر دو شراب عشق را می‌نوشند و ناخواسته دلداده‌ی هم می‌شوند. از آن پس همه چیز گرد شادی و رنج این دو دل‌شیفته و کنش و واکنش‌های اطرافیان آنها می‌گذرد.

به نظرم آمد که تریستان و ایزوت به نسبت همتایان شرقی خود، کامرواتر از دنیا رفته‌اند، نخست آنکه تقدیر یا نویسنده به آنها اجازه داده بود که مدتی با هم زندگی مشترک داشته باشند و به جز آن دیدارهای فراوانی را شبانگاهان برای آنها ترتیب داده بود تا یک دل سیر یکدیگر را ببینند. از سوی دیگر با فاش شدن این عشق، زخم و کینه‌ی اطرافیان  نیز آنها را خانه‌خراب نکرد و اگرچه در یک مورد هر دو به کیفر زنده سوختن در آتش محکوم شدند اما لطف طبیعت یا آفریننده شامل حال‌شان شد و از این مخمصه عاقبت به خیر گذشتند. البته داستان پایان خوشی ندارد ولی باز هم بااین تفاصیل، این دو نه با هجران و زنجیر، بلکه در کنار هم می‌میرند.

وقتی این داستان را با لیلی و مجنون و خسر و شیرین (در اصل فرهاد و شیرین) مقایسه می‌کنم، می‌بینم هم عاشقی در خاورزمین، پیشه‌ای پرخطرتر بوده است و هم اطرافیان، فرهنگ سخت‌گیرانه‌تر و مجازات‌خواهانه‌تری نسبت به عشاق داشته‌اند. این را که می‌گویم مربوط به مالک مستقیم معشوق نیست، بلکه عکس‌العمل اطرافیان عادی عاشق و معشوق هم مد نظرم است. ما در عشق بیشتر فرهنگ تنبیه داشته‌ایم تا تشویق. شاید به این دلیل است که عاشقان این سرزمین معمولا یا کارشان به جنون می‌کشید یا نی قلیان می‌شدند و خیر از زندگی خداداده نمی‌دیدند. البته استثنائاتی مثل سرنوشت ویس و رامین را هم از یاد نبریم که به قول خارجی ها، هپی اندینگ داشته‌اند.

|

طی دو ماه گذشته، از سه بیمار شنیده‌ام ـ بیمارانی که تن به تیغ طبیبان سپرده و پزشکان آنها نیز سه تن از جامعه حال حاضر پزشکی هستند و به نوعی انحصار تخصص را هر یک در حوزه‌ای در اختیار دارند ـ که هر سه، شخصا یا فرد همراه‌شان، دقیقا پیش از عمل جراحی فراخوانده شده و مبالغی هنگفت، به عنوان زیرمیزی طلب کرده و در هر سه مورد، بیمار با اندکی چانه‌زنی مجبور به پرداخت مبلغ مورد نظر شده است.

باور نمی‌کنم اما حتی اگر احتمال ضعیفی هم وجود داشته باشد باید از درد آتش بگیریم.

سه مورد جراحی و سه مورد زیرمیزی!

اگر این فرض محال را درست بپنداریم، معنایش این است که صددرصد پزشکانی که به طور اتفاقی به آنها مراجعه شده است، زیرمیزی طلب کرده‌اند، آنهم کی؟ کجا؟ درست پیش از عمل و لحظه‌ای که بیمار، مستاصل و نگران، خواهان درمان فوری‌ست. این یعنی انتخاب دیگری باقی نمی‌ماند: اگر خدای نکرده پدر یا مادر هر کس نیاز به جراحی سریع داشته باشد، پول برایش بی‌معنی می‌شود، حاضر است هر مبلغی بپردازد تا فرزند دلبندش را رنجور نبینید، و معدود پزشکانی که طلب زیرمیزی می‌کنند نیز دقیقا از همین حس نوعدوستی، استفاده می‌کنند و رفتاری از این دست را پیشه می‌سازند. 

آخر به کجای سوگندنامه‌ی بقراط قسم خورده‌اند که بدون زیرمیزی عمل نکنند؟ اصلا کجای انسانیت و اسلامیت گفته است که درست سربزنگاه، مبلغی را از یک آدم درمانده طلب کنند؟ قانون اساسی کدام کشور گفته است که جامعه پزشکی آن کشور الزاما و حتما باید پولدارترین قشر آن مملکت باشند، و تعداد انگشت‌شماری از آنها ماشین فلان سوار شوند، خانه آنجنان داشته باشند، ویلا در کجایک و مطب در فلانه جایک و ساختمان چندطبقه و حساب بانکی تپل و شب به شب به اندازه حقوق ماهانه یک کارمند، بلکه بیشتر، پول به خانه ببرند؟ و به خاطر دستیابی به این هدف والا ـ یعنی درآمد بالا ـ یتشبثُ به کل حشیش؟

در کشورهایی که من دیده‌ام، پزشک و دندانپزشک و داروساز، مرفه تر از مدیر و دبیر و رستورانچی نبوده‌اند، تحلیل‌شان هم این است که مگر فقط آنها به جامعه خدمت می‌کنند که تعرفه‌های حسابی از یک سو و زیرمیزی‌های پروپیمان از سوی دیگر مثل ابر و باد و مه و خورشید به کمکشان بیاید تا زودتر به ویلا و ماشین پونصد میلیونی برسند. 

همین بلاد نامسلمان را در فیلم‌ها ببینید: هیچ تفاوتی بین درآمد یک دکتر یا داروساز با سایر اقشار جامعه نیست، اختلاف طبقاتی در جامعه بیداد نمی‌کند و مدرک فارغ‌التحصیلی فی نفسه جواز انحصاری یک شغل پردرآمد نیست. 

شاید این معدود دکترها بگویند وقتی یه پسربچه فوتبالیست درس‌نخوانده‌ سالانه با رقم میلیاردی قرارداد می‌بندد چرا ما نداشته باشیم؟ عزیز من؛ این دلیل خوبی برای زیرمیزی گرفتن و زودتر به هدف والا رسیدن نیست. خدا را خوش نمی‌آید. 

و البته از روی انصاف باید تشکری خالصانه بکنم از بسیاری پزشکان این سرزمین پرگهر ـ که اخیرا با بالاترین کیفیت و از بیمارستان رضوی مشهد شنیده‌ام ـ که بدون ذره‌ای چشمداشت، چهارمین عملی را که شاهدش بودم را با مهارت فوق‌العاده به پایان بردند و مرا به فردای ایران عزیز با پزشکانی پایبند به سوگندنامه‌ی جهانی امیدوار و دلگرم نگه داشتند. 


 دوست گرانمایه، آقا مهدی عزیز یادکرد ارزنده‌ای داشتند در وصف شادروان دکتر کوثری

به لحاظ اهمیت این مطلب، نظر ایشان و پاسخ خود را در این پست، اضافه می کنم.


ناصرجان

نکته ای که به آن اشاره کردید و سالهاست تحت عنوان زیرمیزی شهرت یافته در حقیقت همان باج خواهی است که نه تنها درمورد بیماران مستاصل و ناچاری که راهی پیش رو جز قبول درخواست پزشکان زیادی خواه ندارند که در مواجهه با فلان ماموری که قبض می نویسد و بهمان مسئولی که تاییدش پای برگه ای لازم است و حتی ....نیز دیده می‌شود.

نه تنها زیاده خواهی که تجمل زدگی زندگی ها و کمرنگ شدن مظاهر انسانی و انسانیت آنچنان عده ای را در برگرفته که خدای خویش را فراموش کرده‌اند چه رسد به بندگان ناتوان و نیازمند؛ و همین است که می‌بینیم نام افرادی همچون دکتر کوثری سالهای سال پس از مرگشان در دل مردم تایباد و تربت جام باقی می‌ماند و چه بسیار متمولانی که از رنج مردم در مرز، پول انباشته اند و نه تنها احترام و کرامتی نزد مردم ندارند که حتی نام و نشانی از آنان باقی نمی ماند.

امید که آنانی که نان و جان مردم بسته به دست و قلم آنان است به خود آیند و نام خویش در دل مردمان زنده باقی گذارند.

نام نیکی گر بماند ز آدمی                         به کزو ماند سرای زرنگار

پاسخ:

مهدی جان، 

خیلی ممنون از یادآوری قشنگت در مورد مرحوم دکتر کوثری. 

هیچ یادم نمی رود یک بار که در کودکی با مادرم ـ آن زمان که هنوز در تربت جام زندگی می کردیم ـ نزد ایشان رفتیم، چه صمیمیتی موج می‌زد در چهره‌ی آن مرد بزرگ، پزشکی که از نخستین دانش آموختگان دانشکده طب تهران بود، از نخستین دکترها در کل این مملکت، که تمام عمرش را وقف مردم محروم این منطقه کرد، بزرگامردی که خانواده‌اش در تهران و آمریکا می‌زیستند و او در نهایت سادگی، با زیرشلواری روی تشکچه‌ای کهنه در خانه‌ای کاهگلی و پل پوش می‌نشست، در اتاقی که دورتادورش وسایل ریز و درشت و کتاب و گوشی و دارو گذاشته شده بود، مردی تکرار نشدنی و برازنده که ظاهری هوشیار و دانا داشت. نسخه را روی میز چوبی کوچکی در جلویش می‌نوشت. صورتش را کاملا اصلاح می‌کرد و گربه‌ها را دوست می‌داشت، از کسی طلب ویزیت نمی‌کرد که حتی پول داروهای بعضی مریض‌ها را هم می‌داد. خانه‌اش خانه‌ی امید همه‌ی درماندگان و ناتوانان بود. 

خدا کند که دکتر کوثری دوباره در بین همین معاصران ما هم پدیدار شود و یک بار دیگر او را در هیاتی جدید ببینیم. 

به احترام این یادآوری ارزنده، نام این پست را با نام دکتر کوثری مزین می‌کنم.

|


امروز بابا با خودش شعری رو زمزمه میکرد در مورد ماه بهمن و آمدن برف و باران طبق یک اعتقاد قدیمی بر مبنای این شعر :

  اَمَد و بهمن         هیزم کن خرمن            هرچه چله بزرگ و کوچیک نکرد          عهده آن با من  

معنی شعر یعنی اینکه ماه بهمن اَمَد (آمد) داره یعنی برکت دارد.  

البته بابا میگن این شعر قدیما خیلی مطابقت میکرد. حالا به امید خدا شاید بهمن باران بیاید.


با سپاس از همکار ارجمند به خاطر ارسال این مطلب


پی‌نوشت:

احتمالا به جای چله‌ی بزرگ و کوچیک باید باشه: هر چی چله‌ی کلو و خورد نکرد ...

|